لامپ مهتابی 24 ساعت بر سقف سلول انفرادی روشن بود . دیوار و در و پنجره ها برای شکنجه روحی و روانی بیشترسفید بودند و حتی بشقابها . تنها یک پتوی سربازی که آرنجم را روی آن می گذاشتم سیاه بود . پتویی کثیف که بوی تند عرق و کثافت میداد . تا کمرکش دیوار رطوبت به چشم می خورد ، رطوبتی که بر اثر زمان حتی به استخوانهایم نفوذ میکرد و عذابم میداد و از همه بدتر بوی چندش آوری بود که فضا را پر کرده بود .
کوچکترین روزنه ای در دور و برم دیده نمی شد تا نور آفتاب حتی بصورت غیر مستقیم به در و دیوارش منعکس شود .
نفسم از گندنای سلول این اراذل دوپا بند می آمد . شبها قبل از خواب در حالی که نور آزار دهنده مهتابی به چشمم میزد به ساعتی که توی دستم بود نگاه می کردم . ساعتی که سالهای قبل وقتی که دیپلم دبیرستان را گرفتم پدرم به من هدیه داده بود . عادتم بود که به عقربه های ساعت نگاه کنم . مدتها به آن چشم میدوختم . به زمان فکر میکردم . به عمری که بسرعت برق حتی در سلولهای قرون وسطایی می گذشت . به زندگی که در زیر چرخه های خشونت قطعه قطعه میشد .
دستمالی را روی چشمم می گذاشتم و ساعت را زیر گوشم قرار میدادم و به تیک تیک ثانیه ها گوش میکردم . این گوش دادن به گذر عمر مرا هوشیار میکرد . به خودم میگفتم که عمرم را بیهوده تلف نمی کنم . حتی در تنها ترین تنهایی ها .
در روز دوم با چند تراشه چوب که مانند چوب کبریت شده بود و گویی زندانی سابق آن را درست کرده و به یادگار جا گذاشته بود مشغول ساختن یک خانه ای شدم . چوب کبریتها روی هم خوب سوار نمی شدند و هر بار فرو میریختند و من دوباره سعی میکردم که حواسم را بیشتر متمرکز کنم و آنها را روی هم بچینم . گاهی دو ساعت این بازی طول میکشید . آنقدر در نخ بازی غرق میشدم که زمین و زمان از خاطرم محو میشد و حس نمی کردم که در یک فضای یک در یک قرار دارم .
در زندان مهمترین چیزی که در آن لحظه ها در فکرم خطور میکرد ارتباط با دیگر همزنجیرانم بود . از سلول بغلی صدای داد و فریاد و آه و ناله می آمد . گاهی سرش را محکم به دیوار میزد و پژواک آن وجودم را میلرزاند . هر کار کردم با با او تماس برقرار کنم نشد . جیغ و فریادها روی اعصابم راه میرفتند و زجرم میدادند . آنهم صدای یک زن در زندانهای مخوف اسلامی . هزار فکر و خیال به سرم میزد .
من اما یاد گرفته بودم که دنبال افکار خودبخودی که موجب زجر و آزارم میشدند نروم و با چیدن فاکتها اوضاع را ارزیابی کنم و راه حل پیدا کنم . در زندان همه دستگیر شدگان مثل هم نبودند . گاهی افرادی را بی دلیل یا با دلیل واهی مثلا داشتن شکل و شمایل نیروهای چپ دستگیر میکردند که مرغ پخته را به خنده وا میداشتند . افرادی که تحمل فضای گرم و خفه قفس های آهنین را نداشتند و با آه و ناله و کوبیدن سر به دیوار خودشان را زخمی میکردند . اما شیون سلول بغل دستی ام که یک زن بود مرا بیشتر از همه زجر میداد بحدی که جگرم را آتش میزد و میسوختم .
شنیده بودم که نیروهای خلص پاسدار و فرماندهانشان را قبل از اینکه به جبهه مقدم در جنگ با عراق بفرستند برایشان جشن بر پا میکردند و دستچینی از دختران معصوم اعدامی را روبرویشان قرار میدادند تا انتخابشان کنند و سپس با رمز یا زهرا که معنی اش هتک حرمت به زنهای دلیر ایرانی محسوب میشد بعد از خواندن آیه هایی از قرآن به عقد خود در می آوردند و تجاوز میکردند تا بنا بر فتوای آیت الله های فسیل و شپشو حتی پس از مرگ نیز روی بهشت را نبینند و در آن دنیا باز هم شکنجه شوند .
روزها با برنامه ریزی در ساعت خاصی شروع به ورزش میکردم . از سر و صورتم عرق جاری میشد . من ول کن معامله نبودم . تا آخرین توانی که داشتم حرکات ورزشی را ادامه میدادم . میدانستم که بعد از تمام شدن ورزش چه صفایی به من دست خواهد داد . روحم جلا می یافت . میتوانستم بهتر فکر کنم و شکنجه های یارانم مرا به انفعال و درونگرایی نمی برد . در زندان از موضع یاس در درون خود رفتن یک سم کشنده است که انسان را له و لورده میکند . باید برنامه ریزی کرد . اسیر توهمات دشمن و جو رعب و وحشت نشد و بر شرایط سخت و کشنده غلبه کرد . به نیرویی بی پایان که در جوهر هر انسان نهفته است تکیه کرد . روحیه و رفتار پاسیفیسم مانند پرنده ای که در برابر چشمهای مار گزنده افسون شده است . بر روی آتش مقاومت که در روح و روان انسان زبانه میکشد آب سرد می پاشد و آن را کم رنگ میکند . اما در مقابل روحیه جنگندگی به خاطر آرمانهای انسانی لهیب آتش را شعله ورتر میکند و قدرتی مافوق تصور به انسان میدهد . قوه ای که شکنجه گران را در تاریکخانه های زندان به لرزه می اندازد .
گاهگاهی در ذهنم با یاد آوری و بازخوانی زندگینامه مبارزان بعد از مشروطیت و عشقشان به آزادی در خود احساس غرور میکردم . از دلاوری ستارخان در کوی امیر خیز وقتی پرچمهای تسلیم بر در خانه یشان افراشته بودند و او یک تنه آنها را با خشم پایین کشید و شورش نان توسط زنهای شجاع و .. .
من مخزنی از ترانه ها و کتابهای رنگارنگ بودم . از کودکی به داستانهای صادق هدایت ، ماکسیم گورکی ، برشت و ادبیات دوران مشروطه و شعر نو از نیما تا شاملو و نظایر آن علاقه داشتم . در واقع کتاب بهترین دوست و مونس تنهایی ام بود . در آغاز روش و متد خاصی برای خواندن کتابها نداشتم . هر چیزی را که بوی ضد دیکتاتوری میداد بخصوص اشعار و سرودها را میخواندم و از بر میکردم . حافظه ام طوری بود که با تداعی معانی آنها در زندان ، حتی فصول و صفحات آن را بخاطر می آوردم . گاهی هم با حوصله در نزد خودم آنها را نقد و بررسی می کردم .
تصمیم گرفتم تا کتاب پخمه عزیز نسین را که در سن سیزده سالگی زمانی که در کنار دریا در تعطیلات تابستانی کار میکردم و در زمانهای استراحت در حوالی ساحل آن را خوانده بودم در ذهنم مرور کنم . داستانی خنده دار بود . انگار کتاب روبروی چشمهایم قرار داشت ، ورقش میزدم و با مرور خاطراتش می خندیدم . آن هم چه خندیدنی .
یکبار زندانبان که صدای قهقهه ام را شنیده بود دریچه را با عجله باز کرد و گفت : « کره خر آروم » . فکر میکرد که به لحاظ روانی در فشار میباشم و به خط قرمز رسیده ام . اما قضیه بر عکس بود من از زندگی حتی در آن شرایط دشوار لذت میبردم و دانسته های انقلابی ام در آن فضای سوت و کور ماده میشد . گاهی هم با زمزمه ترانه و سرودها و آهنگ های مورد علاقه ام که با رگ و روحم ممزوج شده بود بر بال و پر های نامرئی نت ها پرواز میکردم و در و دیوارهای سیمانی و خونین سلول را میشکافتم و به دنیاهای نامکشوف و نادیده پر میکشیدم . به دنیایی که در آرزوهایم بود . درست نمی دانم که چقدر این سیر و سفرها طول میکشید . اما هر چه بود زیبا بود و به من قوت روحی میداد و وجودم را با آن سر و وضع زخمی سرشار از انرژی بی پایان میکرد .
نیمه های شب دریچه آهنین سلول باز شد و نگهبان گفت : « آماده شو » .
آنها همیشه مرا حوالی یک نیمه شب به بازجویی میبردند تا بیشتر زجرم دهند . خوب میدانستند که بهترین سلاح در برابر زندانیان نه چوب و چماق و شکنجه های مخوف ، که شکستن روحیه شان میباشد . به این ترتیب با یک تیر دو نشان میزدند . یعنی زندانی که شکسته میشد هم اسرار را لو میداد و هم دور مبارزه را خط میکشید و تبدیل به یک فرد پاسیو میشد با آینده ای تیره و تار از کابوسها و رنجها . همان چیزی که عمله و اکره و آمران این رژیم جنایتکار مذهبی میخواستند . در ثانی از آنها به عنوان تواب و جاسوس در بندهای زندان استفاده میکردند و وقتی که آنها را خوب چلاندند ... به بیرون تف میکردند . این افراد که زمانی آرزوهای زیبا در سر می پروراندند . بعد از آزادی به لحاظ روحی درهم شکسته میشدند و یا به خودکشی دست میزدند .
چشم بندم زدند و در حالی که میگفتند : « بجنب گوساله ، پدرسوخته نفهم »
با پس گردنی به جلو هلم میدادند . در نقطه ای بمن گفتند که بایستم . من هم آرام و ساکت بودم و جم نمی خوردم . سرمای عجیب و غریبی تمام وجودم را فرا گرفته بود . ترسی ناخودآگاه در وجودم ریشه میدواند . این ترس ترسی غریزی بود که در تمام آحاد بشری نهفته است که به انسان حالت تدافعی میدهد . باید بر آن غلبه میکردم تا بهتر شرایط را ارزیابی کنم ، وگرنه در یک جو ترس و وحشت همه چیز بر عکس چیده میشود . دو ساعتی ایستادم . پاهایم دیگر رمق نداشت . با آن همه بلاهایی که به سرم در طی سالیان آوردند . وضعیت جسمی ام بشدت کاهش یافته بود .
زندانبانان انگار بر اثر حجم کار و اتفاقاتی که هر لحظه در آن فضای مرگبار رخ میداد فراموشم کرده بودند . دیگر حتی صداهای نامفهوم شان که از دور و بر می شنیدم ، بگوشم نمی آمد . دزدکی چشمبندم را کمی کنار زدم اتاقی تاریک بود . درست روبروی یک کرکره آهنی که از درزهایش میشد بیرون را دید . در اتاق را قفل کرده بودند . معنی اش این بود که باید بیشتر منتظر می ماندم .
از بس که زندانی در زندانها چپانده بودند گاهی گیج و ویج میشدند و سرنخ اوضاع از دستشان در می رفت . کمی جلوتر رفتم . از لای کرکره بفهمی نفهمی حیاط زندان را میشد دید . دزدکی کمی سرک کشیدم ، نور کمرنگ ماه بر درختی کهنسال که در گوشه زندان بچشم میخورد افتاده بود و حالتی غم انگیز به خود گرفته بود و ابرهای پراکنده که از روی سرش رد میشدند . بی اختیار اشکی به گونه ام نشست و با خود شعری از ویکتور هوگو را پچپچه کردم
: « به چه حق پرندگان را در قفس میکنید . . . به چه حق جان شیرین را از این موجودات زنده میدزدید . . . وقتی سهره و گنجشک و قناری و بلبل ، این باده گساران گنبد مینا را که سرمستان آزاد و شناگران زیبای سپهر نیلگونند ، پشت میله های آهنین محبوس می کنید ، نمی ترسید که نوک خونین آنها از پس سیمهای قفس به جان شما رسد » .
سعی کردم نقشه حیاط بیرونی زندان را برای روز مبادا خوب به خاطر بسپارم . طرح فرار همیشه ذهنم را بخود مشغول میکرد . فرار برای وصل به سازمان و ادامه مبارزه . زندان هم نوعی مبارزه بود ، هر چند در چنگ دژخیم و در زیر رگبار کابل و شکنجه های اهریمنی . نمی خواستم که زود اعدام شوم بی آنکه زهرم را بر پیکر نظام آدمکش مذهبی ریخته باشم . آری نقشه فرار از سردابه های وحشت و ترور همیشه مرا زنده تر و خلاق تر نگه میداشت . آنهمه اعدامهای مخفیانه یا علنی من و همزنجیرانم را نه تنها شل و وا داده و منفعل نمی کرد . بلکه آتش انتقام را در ما شعله ورتر میکرد . شعله ای که تا دنیا دنیا است و تا یک پرنده در بند میباشد در ژرفای جان هر انسان شراره میکشد .
در آن حال و هوای رمانتیک غرق بودم که ناگاه چند نفری را دیدم که به سرعت در حیاط زندان با ماسکهایی شبیه به کوکلاس کلان و یا بقول بر و بچه های خودمان کیسه ماست در حال دویدن هستند . چشمهایم را مالیدم و دوباره باز چشم بندم را با چک کردن دور و برم بالا زدم . با شنیدن صدای کلید در قفل در میتوانستم چشم بندم را بسرعت راست و ریس کنم تا مورد ضرب و جرح قرار نگیرم . اگر چه این آدمهای خل و چل و مافنگی بی بهانه هم دخلم را در می آوردند . صحنه ای را که میدیدم مو بر اندامم راست میکرد . انگار سایه هایی از اشباح مانند کتابهای استیفن کینگ بود . آنها پیکر خونی و درب و داغان زندانیانی را که روسری بر سر داشتند و کشته بودند روی زمین میکشیدند و با خود میبردند . و خطی از لخته های خون در قفا بر جای میگذاشتند . انگار که از جهاد بر گشته بودند . یک نوع غرور ابلهانه در چهره هایشان دیده میشد . از دیدن آن صحنه های وحشتناک در خودم بی آنکه خودم بخواهم میلرزیدم . آنها پیکر همزنجیرانی را که بیشترشان را از نزدیک میشناختم در خاک و خون میکشیدند . جوانانی بیگناه که جرمشان هواداری یا فروش یک نشریه بود . ذهنم داشت فلج میشد . خواستم سرم را به دیوار بکوبم اما گفتم نه . باید بر خود مسلط میشدم تا راهکارهای منطقی پیدا کنم . کمی شوکه شده بودم و بی اختیار دست و پایم از این جنایت می لرزیدند . جنایتی که هرگز از پستوی تیره و تار زندانها ، در آن سالها بیرون نمی رفت .
من در اتاق بازجویی یا بهتر بگویم در اتاق شکنجه بودم ، باید به شرایط خودم می اندیشیدم تا در سین جین های این عمامه بر سرهای قاتل کم نیاورم و بنحوی مانند همیشه خرشان کنم . رگ خواب بازجوها در دستم بود و میدانستم که به چه سمت و سویی باید افسارشان را بکشم . گاه بعد از بازجویی های توانفرسا از اینکه به آنها رکب میزدم و خرشان میکردم هر هر میخندیدم .
تا صبح مرا در آن اتاق گذاشتند و دمدمای اذان بدون آنکه سئوال و جوابی بکنند ابتدا با پوتین نوک فلزی چند بار به بیضه هایم محکم ضربه زدند و با فحش خواهر و مادر که در مکتب ولایت آموخته بودند دوباره به سلول انفرادی ام بر گرداندند . من همیشه عادتم بود که اعمال و حرکات زندانبانان را زیر نظر داشته باشم . زندانبان آخری که خودم اسمش را کفتار گذاشته بودم . شکل و شمایل یک روستایی تمام عیار را داشت . چشمهای زننده و براق ، ریش جوگندمی و ابروهای بهم پیوسته و پر پشت . زمانی که مرا به دستشویی میبرد مثل بازجوهای مفنگ با خودش حرف میزد یا واژه های عربی از دهان گُه گرفته اش بیرون می آمد . همیشه مثل همقطاران قاتلش پکر و دمق بود . یکبار از من پرسیده بود که این هفته در دعای ندبه در زندان شرکت میکنی که جواب رد به او دادم و از آن پس به من بیشتر گیر میداد .
آنها پروسه تواب سازی را اگر فردی در زیر شکنجه ها نمی برید از رفتن به دعای کمیل و رفتن به نماز جمعه شروع میکردند و از همین مسیر با سبک و سنگین کردن فرد مورد نظر و در آوردن پاشنه آشیل ش از او گزارش داخل بندها و در آوردن روابط تشکیلات را میخواستند . تشکیلاتی که مانند جن و بسم الله در زندانها از آن میترسیدند . چون تشکیلات ستون فقرات مقاومت دستعجمعی در زندان و سد سدیدی بود که در و دیوارهای بتونی و فولادین زندان را می شکست و دست در دست رزمندگانی که در بیرون خواب آرامش را بر جانیان اسلامی حرام کرده بودند میگذاشت . این مقاومت تشکیلاتی داخل زندان از طریق نفوذی هایش در سپاه با شهر و جنگل و کوهها ارتباط داشت و طرح و برنامه ها را تا آنجا که در حد و توانش بود در لجه هایی از خون به پیش میبرد . مقاومتی که حتی در تخت های شکنجه شیاطین به چهره نظام در تمامیتش تف می انداخت و میگفت که با نسل کشی و کشتارهای دستعجمعی و اعدامها حذف نخواهد شد . چرا که آرمانهای برابری و آزادی انسانها محو شدنی نیستند و با کشتن هر مبارز دهها مبارز دیگر سر بر خواهد کرد و به راه ادامه خواهد داد ، توفنده تر .
یک روز حوالی ظهر گفتند که وسایلم را بر دارم و حرکت کنم . مرا به سلول دیگری انداختند . این سلول کمی بزرگتر بود اما باز هم بدون پنجره . احساس راحتی بیشتری درآن میکردم . بخصوص که در نزدیکی بند 7 بود . بندی که در آن حدود صد زندانی بسر میبردند . ساعتی نگذشته بود که در سلول باز شد و دو زندانی دیگر وارد سلول شدند . یکی را می شناختم . اسمش فرهاد بود و از فرماندهان در فاز نظامی . خواستم که در آغوشش بگیرم و گونه هایش را ببوسم که منصرف شدم . قیافه ای بی اعتنا به خود گرفتم . هر دو در باغ بودیم و دوزاری مان افتاده بود . تنها یک خوش و بش خشک و خالی با هر دویشان کردم و رفتم به گوشه ای چمباتمه زدم . فرهاد چهره اش درهم شکسته بود . آثار مشت و لگد در چهره پریده اش را می شد مشاهده کرد . پوست تیره ای داشت . بریده بریده صحبحت میکرد . پیشانی بلند ، ابروهای پرپشت و چهار شانه و بلند بالا بود ، و عینکی در چشم . همان قیافه هایی که تا دری به تخته میخورد اولین قربانی محسوب میشدند . قیافه ای که زندانبانان و اعوان و انصارشان به آن حساس میشدند و دمار از روزگارشان در می آوردند . به نفر سومی که خودش را خسرو نامیده بود . از همان اول سوظن و تردید داشتم . گفتم که کاسه ای زیر نیم کاسه است . گاو بی شاخ و دمی به نظر میرسید ، در حرفها گاهی به نعل و گاهی به میخ میزد . خود من بر اثر تجربیات مار خورده و افعی شده بودم و با دو کلام چند و چون افراد را در می آوردم . بخصوص که در اواخر راپرتهایی رسیده بود که چند نفر از توابهای دوآتشه را که تجربیات زیادی در کشف تشکیلات در داخل زندان و ردیابی فعالیتهایشان دارند از زندان اوین به بندهای زندان سپاه بابل گسیل کرده اند .
مانند تمامی اسلاف خود خنگ و ولنگ و واز صحبت میکرد و هی قمپز در میداد و کلمات غلنبه سلمبه نثارمان میکرد تا از چند و چون قضایا سر در بیاورد . وقتی حرف میزد از شقیه هایش رگهایش بیرون میزدند . من هم خودم را در مقابلش به موش مردگی میزدم و با طاق ابرو نمودن و طبل زیر گلیم زدن او را با انواع لطائف الحیل از فیلتر خودم میگذراندم . شکی نداشتم که از نفوذی های دار و دسته جنایتکار مسئولان زندان میباشد که برای به تله انداختن ما به سلول آورده بودند .
فرهاد هم سعی میکرد تا گاف و گوفی ندهد و لاهوت و ناسوت میبافت و دم به تله نمی داد . گاهی هم جوکهایی میگفت که ما را به خنده می انداخت . بعضی وقتها مشاعره با هم میکردیم و وقتی کم می آوردیم می خندیدیم و به سر و کول هم می پریدیم و دوستانه کشتی میگرفتیم و خسرو را هم وارد معرکه میکردیم و پوستش را با بُل گرفتن و بهانه های واهی با خنده از تن می کندیم بی آنکه آتویی به دستش داده باشیم و باز دوباره مشاعره را از سر میگرفتیم .
انگار خسرو گاو تشریف داشت و از شعر و شاعری و مشاعره چیزی بارش نبود . فقط چشم غره ای میرفت و با حالتی کلافه مانند به گوشه ای می نشست و به ما زل میزد که وقت خود را سُر و مر و گنده می گذراندیم . او با آن قیافه عورت مآبش خوب میدانست که دروغ و دونگهایش اثری ندارد و ما صد تا مثل او را به سر چشمه می بریم و تشنه بر میگردانیم چه رسد به او که با عجز و لابه پیش اربابانش برای گرفتن تکه استخوانی دم می جنباند .
یک روز که خسرو را زندانبان با خود برده برد . من و فرهاد تنها شدیم . گفت که او را به هنگام فرار از ایران دستگیر کردند و در اوین زیر هشت بردند و او حتی اسم کوچک مرا هم لو داده است . در جا شصتم خبردار شد که علت اینکه ما را با هم در یک سلول با خسرو گذاشتند برای همین موضوع بوده است . خوشبختانه او اسم فامیلی ام را نمی دانست و لو نرفته بودم و بازجوها تنها از اینکه من با آن فرد همنام بودم و قیافه و شکل و شمایلم کمی به آن فرد مظنون شبیه بود شک برده بودند . فرهاد صد در صد اعدامی بود و خودش هم آن را خوب میدانست . وقتی که به چشمهایم نگاه میکرد کمی احساس شرم میکرد . اما بعد از مشورت به من گفت که اگر هفتاد بار او را حلق آویز کنند مرا لو نخواهد داد . نم اشکی در چشمانش حلقه زده بود و در آغوشم کشید . میدانستم که چند روزی از عمرش باقی نمانده است . او جواهری قیمتی و دست نایافتنی بود . کسی که در راه رهایی هموطنانش از بند دیکتاتور از خانه و زندگی و جانش گذشته بود . کسی از فرداهای نیامده و روشن که سپیده را در تاریکترین شب ها فریاد میزد .
روزی زندانبانان در وسایلی که خانواده فرهاد برایش فرستاده بودند چند قرص پیدا کردند . فرهاد قصد داشت با خوردن قرصها خودکشی کند تا مطمئن باشد که کسی را لو نخواهد داد . افرادی که در زندان جمهوری اسلامی بسر برده اند خوب میداند معنی فردی که اطلاعاتش هنوز نسوخته است ، وقتی اقدام به خودکشی کند چه بهایی دارد . زندانبانان فرهاد را صدا زدند و وسایلش را از سلول به سرعت برق و باد جمع کردند و در جواب سئوالم که او را به کجا می برید یکی گفت : « خفه خون سگ پدر » .
یک آن چهره فرهاد در نظرم ظاهر شد . کابوس زیر هشت و تکه پاره کردنش توسط این گرگهای وحشی . چند بار با من از طرح فرار سخن گفته بود . اما در آن دیوار حائل نظامی و قلعه هایی که دور تا دور ما کشیده بودند . امکان ناپذیر مینمود .
در سلول دوباره تنها ماندم با تلخی ها و شیرینی هایش . تلخی از دست دادن یارانم و شیرینی جنگ با دیکتاتور. در قفا همه پلها را شکسته بودم مانند همه آنهایی که جز عشق مردم در سر نمی پرورانند . به فردا چشم می بستم به آینده ای شورانگیز که نابرابریهایی که ذاتی جامعه طبقاتی است محو و نابود میشود .
هنوز دو روزی نگذشته بود که دوباره باز در نیمه های شب صدایم زدند و مرا در اتاق بازجویی بردند . دستها و پاهایم را محکم بر تخت بستند و با قرار دادن خودکار در میان انگشتانم بی سئوال و جواب شروع به فشار دادند کردند . فحش های ناموسی از دهانهای کثیف شان که قرآن را شب و روز میخواندند چپ و راست نثارم میکردند . میدانستم که در این افسار پاره کردن این هرزه درایان خبرهایی است و اولین چیزی که در ذهنم می آمد . فرهاد بود . شادی ای پنهانی در آن هیر و بیر و اوضاع خفه و مه آلود در جانم موج میزد . علتش را نمی دانستم . اما سعی میکردم که آن را نشان ندهم . بازجو سردماغ نبود و مانند گرگ زخمی در اتاق قدم میزد و با هر قدم زدن یک سیلی محکم به صورتم میزد و یک بار صندلی چوبی را که گاه و بیگاه روی آن می نشست به دیوار کوبید که تکه تکه شده بود . دو دستم را در زیر گلویم گذاشت و گفت
: « نسناس مانند گندم در سنگهای آسیا خرد خردت میکنم » .
نفس نفس میزدم و در آن حال احتضار وراجی های او همه جا تیره و تاریک بنظرم می آمد . جیغ و فریادهایش بیشتر به شکل هذیانی کبود و نامفهوم به گوشم میرسید . حس کردم که بدنم کرخت و بی حس میشود . پرتوی از رنگین کمان آرزوهایم در گودی چشمانم که از ضرب و شتم کبود و سیاه گشته بود در مقابلم نقش می بست . با مرگ دست و پنجه نرم میکردم . اما آن دژخیم و سر بازجوی جنایتکار کار را تمام نمی کرد . به دنبال اطلاعاتی میگشت که در صندوقچه قلبم نهفته بود .
دستهایم را باز کردند و مرا روی تخت نشاندند . برای آنکه تحقیرم کنند لخت و مادرزادم کردند و قهقهه های مستانه سر دادند . بر اثر تجربیات و خبرهایی که در زندان رد و بدل میشد حرکات و سکنات بعدی آنها را پیش بینی می کردم و جالب اینجاست که آن حدسیات بیشتر درست از آب می آمد . بنا بر این می توانستم بهتر واکنش و عکس العمل از خودم نشان دهم . تا میخواستم جواب سئوالهایشان را بدهم با زبانی مانند جنده ها و جاکش ها به من میگفتند : « کس کش ، خفه خون تو حرفمون ندو » .
وقتی هم که ساکت می ماندم میگفتند : « دیوث سگ مذهب جون بکن وگرنه تو کونت باتون فرو می کنیم » .
میخواستند مرا درهم بکوبند و به لحاظ روحی در آن اتاق در بسته که به شکنجه گاه اس اس های نازی شبیه بود به زانویم در بیاورند . گاهی هم ادا و اطوار معلم اخلاق را میگرفتند و میگفتند : « حیف جوونی مثل تو که باید عمرش رو تو این هلفدونی سر کنه . به آیندت فک کن این طوق لعنتی رو که تو گردنت انداختی در بیار و بندازش دور . خودمون کمکت میکنیم ، آزادت میکنیم ، خونه و زن ... » .
قبل از طلوع آفتاب بود که مرا به سلول تنگ دیگری بردند و گفتند به آن همبندت نگاه کن همان بلا را روسر تو در می آوریم . با تعجب دیدم که همزنجیرم همان فرهاد است . خواستم او را در بغل بگیرم که فریاد کشید . کمی یکه خوردم . او مرا نمی شناخت . به او گفتم خودم هستم . فقط اشک از چهره کبودش سرازیر میشد . به راستی او مرا نمی شناخت . شصتم خبر دار شد که چه بلایی به سرش آورده اند . مغزم سوت کشید . گیچ شدم و دنیا در گرد سرم شروع به چرخیدن کرد . او در زیر شکنجه های طاقت فرسا دیوانه شده بود . به او گفتم که بنشیند . خواستم کمکش کنم اما جیغ و داد کشید ، نمی توانست . به او تجاوز شده بود و نشستن برایش دردناک و زجر آور بود .
مشتم را بدیوار کوبیدم و اشک ریختم . اشکی که هنوز که هنوز است هر گاه آن صحنه در ذهنم تداعی میشود بی اختیار از چشمهایم جاری میشود و خونم را بجوش می آورد تا هرگز جنایات جمهوری اسلامی و اراذل و اوباش و لات و لوتهای شکنجه گر را از یاد نبرم . آنهم درست در زمانی که بر طبل جنگ می کوبیدند و فریاد گوشخراش بر می آوردند که تا ظهور مهدی موعودشان جنگ ادامه خواهد داشت و قدس را به تسخیر در خواهند آورد و اسرائیل را بقول امام شارلاتانشان از صفحه روزگار محو خواهند کرد .
میخواستند جامعه امام زمانشان را با تجاوز به بهترین فرزندان خورشید در زندانها و جویهایی از خون بیگناهان در خیابانها و چوبه های دار در میدانها بر پا کنند . راستی که آن شب در سلول بر من به اندازه یک قرن درد گذشت . دردی که تا مغز استخوانم رسوخ میکرد و از چشمانم به شکل دود خارج میشد . در آتش میسوختم ، و ای کاش آتش بود . هزار بار از جلز و ولز شدن در آتش سوزناکتر جلوه میکرد .
قبل از طلوع آفتاب کلیدی در قفل در سلول چرخید و بر خلاف معمول زندانبانی جدید که از سر و وضعش میشد تشخیص داد که از نفرهای ویژه میباشد .
به شکل کوکلاس کلانها پارچه ای را روی سر انداخته بود و تنها چشمهایش مشخص بود گفت که آماده شویم . فرهاد نمی توانست راه برود و اصلن در باغ نبود . دو نفر دیگر آمدند و دست و پایش را گرفتن و در حالی که من آهسته آهسته راه میرفتم با پیکر خونی به زمینش کشاندند . میگریید و گاه قاه قاه خنده میکرد . دست خودش نبود به هر حال دیگر فرهاد آن فرهاد قدیمی نبود . تنها شکل و شمایلش به آن می مانست . به من گفتند که حکم اعدامت آمده است و متاسفیم که نمی توانیم کاری برایت بکنیم . من هم هاج و واج نگاهشان میکردم و به خودم میگفتم که رکب میزنند چرا که اطلاعاتی نیافته اند و از سویی فرهاد هم دیگر که به آن حال و روز افتاده بود و نمی توانستند چیزی از او نصیبشان بشود ، اگر چه برای کشتن و سر به نیست کردن افراد ، طرفدار یک گروه محارب بودن کافی بود .
قرآن و نهج البلاغه ای روی میز فردی که با دو نفر دیگر ایستاده بود و بنظر میرسید فرمانده شان باشد دیده میشد . استخاره ای کرد و بعد از آن قرآن را باز کرد و گفت : « استخاره خوب نیومده »
به اطرافش چند بار فوت کرد و باز هم با آن صدای گوش خراشش گفت
: « تو اگه یه باکره بودی باهات میخوابیدم که دختر از این دنیا نری ، خوب میتونی آخرین حرفات را بگی و وصیت خودت رو بنویسی . هر چند که تو فاضلاب زندان میخوایم چالت کنیم » .
جوابش را ندادم و او دوباره گفت : جون بکن مردکه لامذهب » .
فرهاد هم که در کنارم ایستاده بود تنها با خودش حرف میزد . بنظر میرسید که آخر خط است و دیگر بر نمی گردد . زمین و زمان تاریک جلوه میکرد ، کبود و چندش آور .
ما را با ضرب و زور روی چارپایه ای قرار دادند . چارپایه اعدام . طنابها را دو نفر به گردنمان انداختند و راست و ریستش کردند . من مات به فرهاد نگاه کردم . فکر کردم که با مرگ از این وضع جهنمی خلاص خواهد شد . در دلم زمزمه میکردم : « ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم . . . هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم . . . موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت . . . هستم اگر میروم گر نروم نیستم » .
آماده بودم که چارپایه را از زیر پایم خالی کنند و ثقل تنم را بگذارم و پرواز کنم . نیم ساعتی گذشته بود . اما آنها هی آن را کش میدادند . این را هم بگویم که من آن لحظه ها هیچ برایم تلخ و زجرآور نبود . در نهانم یک لذت سکرآوری در درونم احساس میکردم . مثل لحظه ای که عاشقی خیال میکند در آغوش گرم و مطبوع معشوقش قرار خواهد گرفت . لحظه هایی که دردهای کشنده و کوهوار که بر شانه ام قرار گرفته است بر خاک می افتاد و سبک میشدم سبک سبکتر .
یک آن چارپایه را از زیر پای فرهاد کشیدند و او پاهایش به چپ و راست و بالا و پایین رفت . در آنطرف توله سگهای رهبری شعار الله و اکبر و خمینی رهبر را سر میدادند . من چشمم را بستم و منتظر بودم که چارپایه را از زیر پایم بر دارند . همینطور هم شد اما وقتی آن را بر داشتند با سر به زمین افتادم و آنها قهقهه را سر دادند . مرا نکشتند و تنها با اعدام مصنوعی در فشار روحی و روانی ام انداختند . یکی از آنها که کت و کلفت تر و چهارشانه بود به بیضه ام در حالی که در زمین افتاده بودم لگد محکمی زد و بلندم کرد و گفت
: « جنازه اون یابو رو بر دار و تو اون جا توی زباله ها بنداز » .
حرفی نزدم و دوباره از شدت ضربه ای که به من زده بود به زمین افتادم
: « جنازه رو ور میداری یا دوباره روی چارپایه ت میزاریم . اینبار دیگه سقط میشی ولد زنا » .
باز هم امتناع کردم و سکوت را ترجیح دادم . آنها پاهای فرهاد را گرفتند و وحشیانه کشان کشان در کنار زباله ها انداختند . مرا هم در سلول انفرادی با دردهایی که گوشت و پوست و استخوانم را می سوزاند . درد از دست دادن فرهاد که هنوز که هنوز است جانم را آتش میزند .
کوچکترین روزنه ای در دور و برم دیده نمی شد تا نور آفتاب حتی بصورت غیر مستقیم به در و دیوارش منعکس شود .
نفسم از گندنای سلول این اراذل دوپا بند می آمد . شبها قبل از خواب در حالی که نور آزار دهنده مهتابی به چشمم میزد به ساعتی که توی دستم بود نگاه می کردم . ساعتی که سالهای قبل وقتی که دیپلم دبیرستان را گرفتم پدرم به من هدیه داده بود . عادتم بود که به عقربه های ساعت نگاه کنم . مدتها به آن چشم میدوختم . به زمان فکر میکردم . به عمری که بسرعت برق حتی در سلولهای قرون وسطایی می گذشت . به زندگی که در زیر چرخه های خشونت قطعه قطعه میشد .
دستمالی را روی چشمم می گذاشتم و ساعت را زیر گوشم قرار میدادم و به تیک تیک ثانیه ها گوش میکردم . این گوش دادن به گذر عمر مرا هوشیار میکرد . به خودم میگفتم که عمرم را بیهوده تلف نمی کنم . حتی در تنها ترین تنهایی ها .
در روز دوم با چند تراشه چوب که مانند چوب کبریت شده بود و گویی زندانی سابق آن را درست کرده و به یادگار جا گذاشته بود مشغول ساختن یک خانه ای شدم . چوب کبریتها روی هم خوب سوار نمی شدند و هر بار فرو میریختند و من دوباره سعی میکردم که حواسم را بیشتر متمرکز کنم و آنها را روی هم بچینم . گاهی دو ساعت این بازی طول میکشید . آنقدر در نخ بازی غرق میشدم که زمین و زمان از خاطرم محو میشد و حس نمی کردم که در یک فضای یک در یک قرار دارم .
در زندان مهمترین چیزی که در آن لحظه ها در فکرم خطور میکرد ارتباط با دیگر همزنجیرانم بود . از سلول بغلی صدای داد و فریاد و آه و ناله می آمد . گاهی سرش را محکم به دیوار میزد و پژواک آن وجودم را میلرزاند . هر کار کردم با با او تماس برقرار کنم نشد . جیغ و فریادها روی اعصابم راه میرفتند و زجرم میدادند . آنهم صدای یک زن در زندانهای مخوف اسلامی . هزار فکر و خیال به سرم میزد .
من اما یاد گرفته بودم که دنبال افکار خودبخودی که موجب زجر و آزارم میشدند نروم و با چیدن فاکتها اوضاع را ارزیابی کنم و راه حل پیدا کنم . در زندان همه دستگیر شدگان مثل هم نبودند . گاهی افرادی را بی دلیل یا با دلیل واهی مثلا داشتن شکل و شمایل نیروهای چپ دستگیر میکردند که مرغ پخته را به خنده وا میداشتند . افرادی که تحمل فضای گرم و خفه قفس های آهنین را نداشتند و با آه و ناله و کوبیدن سر به دیوار خودشان را زخمی میکردند . اما شیون سلول بغل دستی ام که یک زن بود مرا بیشتر از همه زجر میداد بحدی که جگرم را آتش میزد و میسوختم .
شنیده بودم که نیروهای خلص پاسدار و فرماندهانشان را قبل از اینکه به جبهه مقدم در جنگ با عراق بفرستند برایشان جشن بر پا میکردند و دستچینی از دختران معصوم اعدامی را روبرویشان قرار میدادند تا انتخابشان کنند و سپس با رمز یا زهرا که معنی اش هتک حرمت به زنهای دلیر ایرانی محسوب میشد بعد از خواندن آیه هایی از قرآن به عقد خود در می آوردند و تجاوز میکردند تا بنا بر فتوای آیت الله های فسیل و شپشو حتی پس از مرگ نیز روی بهشت را نبینند و در آن دنیا باز هم شکنجه شوند .
روزها با برنامه ریزی در ساعت خاصی شروع به ورزش میکردم . از سر و صورتم عرق جاری میشد . من ول کن معامله نبودم . تا آخرین توانی که داشتم حرکات ورزشی را ادامه میدادم . میدانستم که بعد از تمام شدن ورزش چه صفایی به من دست خواهد داد . روحم جلا می یافت . میتوانستم بهتر فکر کنم و شکنجه های یارانم مرا به انفعال و درونگرایی نمی برد . در زندان از موضع یاس در درون خود رفتن یک سم کشنده است که انسان را له و لورده میکند . باید برنامه ریزی کرد . اسیر توهمات دشمن و جو رعب و وحشت نشد و بر شرایط سخت و کشنده غلبه کرد . به نیرویی بی پایان که در جوهر هر انسان نهفته است تکیه کرد . روحیه و رفتار پاسیفیسم مانند پرنده ای که در برابر چشمهای مار گزنده افسون شده است . بر روی آتش مقاومت که در روح و روان انسان زبانه میکشد آب سرد می پاشد و آن را کم رنگ میکند . اما در مقابل روحیه جنگندگی به خاطر آرمانهای انسانی لهیب آتش را شعله ورتر میکند و قدرتی مافوق تصور به انسان میدهد . قوه ای که شکنجه گران را در تاریکخانه های زندان به لرزه می اندازد .
گاهگاهی در ذهنم با یاد آوری و بازخوانی زندگینامه مبارزان بعد از مشروطیت و عشقشان به آزادی در خود احساس غرور میکردم . از دلاوری ستارخان در کوی امیر خیز وقتی پرچمهای تسلیم بر در خانه یشان افراشته بودند و او یک تنه آنها را با خشم پایین کشید و شورش نان توسط زنهای شجاع و .. .
من مخزنی از ترانه ها و کتابهای رنگارنگ بودم . از کودکی به داستانهای صادق هدایت ، ماکسیم گورکی ، برشت و ادبیات دوران مشروطه و شعر نو از نیما تا شاملو و نظایر آن علاقه داشتم . در واقع کتاب بهترین دوست و مونس تنهایی ام بود . در آغاز روش و متد خاصی برای خواندن کتابها نداشتم . هر چیزی را که بوی ضد دیکتاتوری میداد بخصوص اشعار و سرودها را میخواندم و از بر میکردم . حافظه ام طوری بود که با تداعی معانی آنها در زندان ، حتی فصول و صفحات آن را بخاطر می آوردم . گاهی هم با حوصله در نزد خودم آنها را نقد و بررسی می کردم .
تصمیم گرفتم تا کتاب پخمه عزیز نسین را که در سن سیزده سالگی زمانی که در کنار دریا در تعطیلات تابستانی کار میکردم و در زمانهای استراحت در حوالی ساحل آن را خوانده بودم در ذهنم مرور کنم . داستانی خنده دار بود . انگار کتاب روبروی چشمهایم قرار داشت ، ورقش میزدم و با مرور خاطراتش می خندیدم . آن هم چه خندیدنی .
یکبار زندانبان که صدای قهقهه ام را شنیده بود دریچه را با عجله باز کرد و گفت : « کره خر آروم » . فکر میکرد که به لحاظ روانی در فشار میباشم و به خط قرمز رسیده ام . اما قضیه بر عکس بود من از زندگی حتی در آن شرایط دشوار لذت میبردم و دانسته های انقلابی ام در آن فضای سوت و کور ماده میشد . گاهی هم با زمزمه ترانه و سرودها و آهنگ های مورد علاقه ام که با رگ و روحم ممزوج شده بود بر بال و پر های نامرئی نت ها پرواز میکردم و در و دیوارهای سیمانی و خونین سلول را میشکافتم و به دنیاهای نامکشوف و نادیده پر میکشیدم . به دنیایی که در آرزوهایم بود . درست نمی دانم که چقدر این سیر و سفرها طول میکشید . اما هر چه بود زیبا بود و به من قوت روحی میداد و وجودم را با آن سر و وضع زخمی سرشار از انرژی بی پایان میکرد .
نیمه های شب دریچه آهنین سلول باز شد و نگهبان گفت : « آماده شو » .
آنها همیشه مرا حوالی یک نیمه شب به بازجویی میبردند تا بیشتر زجرم دهند . خوب میدانستند که بهترین سلاح در برابر زندانیان نه چوب و چماق و شکنجه های مخوف ، که شکستن روحیه شان میباشد . به این ترتیب با یک تیر دو نشان میزدند . یعنی زندانی که شکسته میشد هم اسرار را لو میداد و هم دور مبارزه را خط میکشید و تبدیل به یک فرد پاسیو میشد با آینده ای تیره و تار از کابوسها و رنجها . همان چیزی که عمله و اکره و آمران این رژیم جنایتکار مذهبی میخواستند . در ثانی از آنها به عنوان تواب و جاسوس در بندهای زندان استفاده میکردند و وقتی که آنها را خوب چلاندند ... به بیرون تف میکردند . این افراد که زمانی آرزوهای زیبا در سر می پروراندند . بعد از آزادی به لحاظ روحی درهم شکسته میشدند و یا به خودکشی دست میزدند .
چشم بندم زدند و در حالی که میگفتند : « بجنب گوساله ، پدرسوخته نفهم »
با پس گردنی به جلو هلم میدادند . در نقطه ای بمن گفتند که بایستم . من هم آرام و ساکت بودم و جم نمی خوردم . سرمای عجیب و غریبی تمام وجودم را فرا گرفته بود . ترسی ناخودآگاه در وجودم ریشه میدواند . این ترس ترسی غریزی بود که در تمام آحاد بشری نهفته است که به انسان حالت تدافعی میدهد . باید بر آن غلبه میکردم تا بهتر شرایط را ارزیابی کنم ، وگرنه در یک جو ترس و وحشت همه چیز بر عکس چیده میشود . دو ساعتی ایستادم . پاهایم دیگر رمق نداشت . با آن همه بلاهایی که به سرم در طی سالیان آوردند . وضعیت جسمی ام بشدت کاهش یافته بود .
زندانبانان انگار بر اثر حجم کار و اتفاقاتی که هر لحظه در آن فضای مرگبار رخ میداد فراموشم کرده بودند . دیگر حتی صداهای نامفهوم شان که از دور و بر می شنیدم ، بگوشم نمی آمد . دزدکی چشمبندم را کمی کنار زدم اتاقی تاریک بود . درست روبروی یک کرکره آهنی که از درزهایش میشد بیرون را دید . در اتاق را قفل کرده بودند . معنی اش این بود که باید بیشتر منتظر می ماندم .
از بس که زندانی در زندانها چپانده بودند گاهی گیج و ویج میشدند و سرنخ اوضاع از دستشان در می رفت . کمی جلوتر رفتم . از لای کرکره بفهمی نفهمی حیاط زندان را میشد دید . دزدکی کمی سرک کشیدم ، نور کمرنگ ماه بر درختی کهنسال که در گوشه زندان بچشم میخورد افتاده بود و حالتی غم انگیز به خود گرفته بود و ابرهای پراکنده که از روی سرش رد میشدند . بی اختیار اشکی به گونه ام نشست و با خود شعری از ویکتور هوگو را پچپچه کردم
: « به چه حق پرندگان را در قفس میکنید . . . به چه حق جان شیرین را از این موجودات زنده میدزدید . . . وقتی سهره و گنجشک و قناری و بلبل ، این باده گساران گنبد مینا را که سرمستان آزاد و شناگران زیبای سپهر نیلگونند ، پشت میله های آهنین محبوس می کنید ، نمی ترسید که نوک خونین آنها از پس سیمهای قفس به جان شما رسد » .
سعی کردم نقشه حیاط بیرونی زندان را برای روز مبادا خوب به خاطر بسپارم . طرح فرار همیشه ذهنم را بخود مشغول میکرد . فرار برای وصل به سازمان و ادامه مبارزه . زندان هم نوعی مبارزه بود ، هر چند در چنگ دژخیم و در زیر رگبار کابل و شکنجه های اهریمنی . نمی خواستم که زود اعدام شوم بی آنکه زهرم را بر پیکر نظام آدمکش مذهبی ریخته باشم . آری نقشه فرار از سردابه های وحشت و ترور همیشه مرا زنده تر و خلاق تر نگه میداشت . آنهمه اعدامهای مخفیانه یا علنی من و همزنجیرانم را نه تنها شل و وا داده و منفعل نمی کرد . بلکه آتش انتقام را در ما شعله ورتر میکرد . شعله ای که تا دنیا دنیا است و تا یک پرنده در بند میباشد در ژرفای جان هر انسان شراره میکشد .
در آن حال و هوای رمانتیک غرق بودم که ناگاه چند نفری را دیدم که به سرعت در حیاط زندان با ماسکهایی شبیه به کوکلاس کلان و یا بقول بر و بچه های خودمان کیسه ماست در حال دویدن هستند . چشمهایم را مالیدم و دوباره باز چشم بندم را با چک کردن دور و برم بالا زدم . با شنیدن صدای کلید در قفل در میتوانستم چشم بندم را بسرعت راست و ریس کنم تا مورد ضرب و جرح قرار نگیرم . اگر چه این آدمهای خل و چل و مافنگی بی بهانه هم دخلم را در می آوردند . صحنه ای را که میدیدم مو بر اندامم راست میکرد . انگار سایه هایی از اشباح مانند کتابهای استیفن کینگ بود . آنها پیکر خونی و درب و داغان زندانیانی را که روسری بر سر داشتند و کشته بودند روی زمین میکشیدند و با خود میبردند . و خطی از لخته های خون در قفا بر جای میگذاشتند . انگار که از جهاد بر گشته بودند . یک نوع غرور ابلهانه در چهره هایشان دیده میشد . از دیدن آن صحنه های وحشتناک در خودم بی آنکه خودم بخواهم میلرزیدم . آنها پیکر همزنجیرانی را که بیشترشان را از نزدیک میشناختم در خاک و خون میکشیدند . جوانانی بیگناه که جرمشان هواداری یا فروش یک نشریه بود . ذهنم داشت فلج میشد . خواستم سرم را به دیوار بکوبم اما گفتم نه . باید بر خود مسلط میشدم تا راهکارهای منطقی پیدا کنم . کمی شوکه شده بودم و بی اختیار دست و پایم از این جنایت می لرزیدند . جنایتی که هرگز از پستوی تیره و تار زندانها ، در آن سالها بیرون نمی رفت .
من در اتاق بازجویی یا بهتر بگویم در اتاق شکنجه بودم ، باید به شرایط خودم می اندیشیدم تا در سین جین های این عمامه بر سرهای قاتل کم نیاورم و بنحوی مانند همیشه خرشان کنم . رگ خواب بازجوها در دستم بود و میدانستم که به چه سمت و سویی باید افسارشان را بکشم . گاه بعد از بازجویی های توانفرسا از اینکه به آنها رکب میزدم و خرشان میکردم هر هر میخندیدم .
تا صبح مرا در آن اتاق گذاشتند و دمدمای اذان بدون آنکه سئوال و جوابی بکنند ابتدا با پوتین نوک فلزی چند بار به بیضه هایم محکم ضربه زدند و با فحش خواهر و مادر که در مکتب ولایت آموخته بودند دوباره به سلول انفرادی ام بر گرداندند . من همیشه عادتم بود که اعمال و حرکات زندانبانان را زیر نظر داشته باشم . زندانبان آخری که خودم اسمش را کفتار گذاشته بودم . شکل و شمایل یک روستایی تمام عیار را داشت . چشمهای زننده و براق ، ریش جوگندمی و ابروهای بهم پیوسته و پر پشت . زمانی که مرا به دستشویی میبرد مثل بازجوهای مفنگ با خودش حرف میزد یا واژه های عربی از دهان گُه گرفته اش بیرون می آمد . همیشه مثل همقطاران قاتلش پکر و دمق بود . یکبار از من پرسیده بود که این هفته در دعای ندبه در زندان شرکت میکنی که جواب رد به او دادم و از آن پس به من بیشتر گیر میداد .
آنها پروسه تواب سازی را اگر فردی در زیر شکنجه ها نمی برید از رفتن به دعای کمیل و رفتن به نماز جمعه شروع میکردند و از همین مسیر با سبک و سنگین کردن فرد مورد نظر و در آوردن پاشنه آشیل ش از او گزارش داخل بندها و در آوردن روابط تشکیلات را میخواستند . تشکیلاتی که مانند جن و بسم الله در زندانها از آن میترسیدند . چون تشکیلات ستون فقرات مقاومت دستعجمعی در زندان و سد سدیدی بود که در و دیوارهای بتونی و فولادین زندان را می شکست و دست در دست رزمندگانی که در بیرون خواب آرامش را بر جانیان اسلامی حرام کرده بودند میگذاشت . این مقاومت تشکیلاتی داخل زندان از طریق نفوذی هایش در سپاه با شهر و جنگل و کوهها ارتباط داشت و طرح و برنامه ها را تا آنجا که در حد و توانش بود در لجه هایی از خون به پیش میبرد . مقاومتی که حتی در تخت های شکنجه شیاطین به چهره نظام در تمامیتش تف می انداخت و میگفت که با نسل کشی و کشتارهای دستعجمعی و اعدامها حذف نخواهد شد . چرا که آرمانهای برابری و آزادی انسانها محو شدنی نیستند و با کشتن هر مبارز دهها مبارز دیگر سر بر خواهد کرد و به راه ادامه خواهد داد ، توفنده تر .
یک روز حوالی ظهر گفتند که وسایلم را بر دارم و حرکت کنم . مرا به سلول دیگری انداختند . این سلول کمی بزرگتر بود اما باز هم بدون پنجره . احساس راحتی بیشتری درآن میکردم . بخصوص که در نزدیکی بند 7 بود . بندی که در آن حدود صد زندانی بسر میبردند . ساعتی نگذشته بود که در سلول باز شد و دو زندانی دیگر وارد سلول شدند . یکی را می شناختم . اسمش فرهاد بود و از فرماندهان در فاز نظامی . خواستم که در آغوشش بگیرم و گونه هایش را ببوسم که منصرف شدم . قیافه ای بی اعتنا به خود گرفتم . هر دو در باغ بودیم و دوزاری مان افتاده بود . تنها یک خوش و بش خشک و خالی با هر دویشان کردم و رفتم به گوشه ای چمباتمه زدم . فرهاد چهره اش درهم شکسته بود . آثار مشت و لگد در چهره پریده اش را می شد مشاهده کرد . پوست تیره ای داشت . بریده بریده صحبحت میکرد . پیشانی بلند ، ابروهای پرپشت و چهار شانه و بلند بالا بود ، و عینکی در چشم . همان قیافه هایی که تا دری به تخته میخورد اولین قربانی محسوب میشدند . قیافه ای که زندانبانان و اعوان و انصارشان به آن حساس میشدند و دمار از روزگارشان در می آوردند . به نفر سومی که خودش را خسرو نامیده بود . از همان اول سوظن و تردید داشتم . گفتم که کاسه ای زیر نیم کاسه است . گاو بی شاخ و دمی به نظر میرسید ، در حرفها گاهی به نعل و گاهی به میخ میزد . خود من بر اثر تجربیات مار خورده و افعی شده بودم و با دو کلام چند و چون افراد را در می آوردم . بخصوص که در اواخر راپرتهایی رسیده بود که چند نفر از توابهای دوآتشه را که تجربیات زیادی در کشف تشکیلات در داخل زندان و ردیابی فعالیتهایشان دارند از زندان اوین به بندهای زندان سپاه بابل گسیل کرده اند .
مانند تمامی اسلاف خود خنگ و ولنگ و واز صحبت میکرد و هی قمپز در میداد و کلمات غلنبه سلمبه نثارمان میکرد تا از چند و چون قضایا سر در بیاورد . وقتی حرف میزد از شقیه هایش رگهایش بیرون میزدند . من هم خودم را در مقابلش به موش مردگی میزدم و با طاق ابرو نمودن و طبل زیر گلیم زدن او را با انواع لطائف الحیل از فیلتر خودم میگذراندم . شکی نداشتم که از نفوذی های دار و دسته جنایتکار مسئولان زندان میباشد که برای به تله انداختن ما به سلول آورده بودند .
فرهاد هم سعی میکرد تا گاف و گوفی ندهد و لاهوت و ناسوت میبافت و دم به تله نمی داد . گاهی هم جوکهایی میگفت که ما را به خنده می انداخت . بعضی وقتها مشاعره با هم میکردیم و وقتی کم می آوردیم می خندیدیم و به سر و کول هم می پریدیم و دوستانه کشتی میگرفتیم و خسرو را هم وارد معرکه میکردیم و پوستش را با بُل گرفتن و بهانه های واهی با خنده از تن می کندیم بی آنکه آتویی به دستش داده باشیم و باز دوباره مشاعره را از سر میگرفتیم .
انگار خسرو گاو تشریف داشت و از شعر و شاعری و مشاعره چیزی بارش نبود . فقط چشم غره ای میرفت و با حالتی کلافه مانند به گوشه ای می نشست و به ما زل میزد که وقت خود را سُر و مر و گنده می گذراندیم . او با آن قیافه عورت مآبش خوب میدانست که دروغ و دونگهایش اثری ندارد و ما صد تا مثل او را به سر چشمه می بریم و تشنه بر میگردانیم چه رسد به او که با عجز و لابه پیش اربابانش برای گرفتن تکه استخوانی دم می جنباند .
یک روز که خسرو را زندانبان با خود برده برد . من و فرهاد تنها شدیم . گفت که او را به هنگام فرار از ایران دستگیر کردند و در اوین زیر هشت بردند و او حتی اسم کوچک مرا هم لو داده است . در جا شصتم خبردار شد که علت اینکه ما را با هم در یک سلول با خسرو گذاشتند برای همین موضوع بوده است . خوشبختانه او اسم فامیلی ام را نمی دانست و لو نرفته بودم و بازجوها تنها از اینکه من با آن فرد همنام بودم و قیافه و شکل و شمایلم کمی به آن فرد مظنون شبیه بود شک برده بودند . فرهاد صد در صد اعدامی بود و خودش هم آن را خوب میدانست . وقتی که به چشمهایم نگاه میکرد کمی احساس شرم میکرد . اما بعد از مشورت به من گفت که اگر هفتاد بار او را حلق آویز کنند مرا لو نخواهد داد . نم اشکی در چشمانش حلقه زده بود و در آغوشم کشید . میدانستم که چند روزی از عمرش باقی نمانده است . او جواهری قیمتی و دست نایافتنی بود . کسی که در راه رهایی هموطنانش از بند دیکتاتور از خانه و زندگی و جانش گذشته بود . کسی از فرداهای نیامده و روشن که سپیده را در تاریکترین شب ها فریاد میزد .
روزی زندانبانان در وسایلی که خانواده فرهاد برایش فرستاده بودند چند قرص پیدا کردند . فرهاد قصد داشت با خوردن قرصها خودکشی کند تا مطمئن باشد که کسی را لو نخواهد داد . افرادی که در زندان جمهوری اسلامی بسر برده اند خوب میداند معنی فردی که اطلاعاتش هنوز نسوخته است ، وقتی اقدام به خودکشی کند چه بهایی دارد . زندانبانان فرهاد را صدا زدند و وسایلش را از سلول به سرعت برق و باد جمع کردند و در جواب سئوالم که او را به کجا می برید یکی گفت : « خفه خون سگ پدر » .
یک آن چهره فرهاد در نظرم ظاهر شد . کابوس زیر هشت و تکه پاره کردنش توسط این گرگهای وحشی . چند بار با من از طرح فرار سخن گفته بود . اما در آن دیوار حائل نظامی و قلعه هایی که دور تا دور ما کشیده بودند . امکان ناپذیر مینمود .
در سلول دوباره تنها ماندم با تلخی ها و شیرینی هایش . تلخی از دست دادن یارانم و شیرینی جنگ با دیکتاتور. در قفا همه پلها را شکسته بودم مانند همه آنهایی که جز عشق مردم در سر نمی پرورانند . به فردا چشم می بستم به آینده ای شورانگیز که نابرابریهایی که ذاتی جامعه طبقاتی است محو و نابود میشود .
هنوز دو روزی نگذشته بود که دوباره باز در نیمه های شب صدایم زدند و مرا در اتاق بازجویی بردند . دستها و پاهایم را محکم بر تخت بستند و با قرار دادن خودکار در میان انگشتانم بی سئوال و جواب شروع به فشار دادند کردند . فحش های ناموسی از دهانهای کثیف شان که قرآن را شب و روز میخواندند چپ و راست نثارم میکردند . میدانستم که در این افسار پاره کردن این هرزه درایان خبرهایی است و اولین چیزی که در ذهنم می آمد . فرهاد بود . شادی ای پنهانی در آن هیر و بیر و اوضاع خفه و مه آلود در جانم موج میزد . علتش را نمی دانستم . اما سعی میکردم که آن را نشان ندهم . بازجو سردماغ نبود و مانند گرگ زخمی در اتاق قدم میزد و با هر قدم زدن یک سیلی محکم به صورتم میزد و یک بار صندلی چوبی را که گاه و بیگاه روی آن می نشست به دیوار کوبید که تکه تکه شده بود . دو دستم را در زیر گلویم گذاشت و گفت
: « نسناس مانند گندم در سنگهای آسیا خرد خردت میکنم » .
نفس نفس میزدم و در آن حال احتضار وراجی های او همه جا تیره و تاریک بنظرم می آمد . جیغ و فریادهایش بیشتر به شکل هذیانی کبود و نامفهوم به گوشم میرسید . حس کردم که بدنم کرخت و بی حس میشود . پرتوی از رنگین کمان آرزوهایم در گودی چشمانم که از ضرب و شتم کبود و سیاه گشته بود در مقابلم نقش می بست . با مرگ دست و پنجه نرم میکردم . اما آن دژخیم و سر بازجوی جنایتکار کار را تمام نمی کرد . به دنبال اطلاعاتی میگشت که در صندوقچه قلبم نهفته بود .
دستهایم را باز کردند و مرا روی تخت نشاندند . برای آنکه تحقیرم کنند لخت و مادرزادم کردند و قهقهه های مستانه سر دادند . بر اثر تجربیات و خبرهایی که در زندان رد و بدل میشد حرکات و سکنات بعدی آنها را پیش بینی می کردم و جالب اینجاست که آن حدسیات بیشتر درست از آب می آمد . بنا بر این می توانستم بهتر واکنش و عکس العمل از خودم نشان دهم . تا میخواستم جواب سئوالهایشان را بدهم با زبانی مانند جنده ها و جاکش ها به من میگفتند : « کس کش ، خفه خون تو حرفمون ندو » .
وقتی هم که ساکت می ماندم میگفتند : « دیوث سگ مذهب جون بکن وگرنه تو کونت باتون فرو می کنیم » .
میخواستند مرا درهم بکوبند و به لحاظ روحی در آن اتاق در بسته که به شکنجه گاه اس اس های نازی شبیه بود به زانویم در بیاورند . گاهی هم ادا و اطوار معلم اخلاق را میگرفتند و میگفتند : « حیف جوونی مثل تو که باید عمرش رو تو این هلفدونی سر کنه . به آیندت فک کن این طوق لعنتی رو که تو گردنت انداختی در بیار و بندازش دور . خودمون کمکت میکنیم ، آزادت میکنیم ، خونه و زن ... » .
قبل از طلوع آفتاب بود که مرا به سلول تنگ دیگری بردند و گفتند به آن همبندت نگاه کن همان بلا را روسر تو در می آوریم . با تعجب دیدم که همزنجیرم همان فرهاد است . خواستم او را در بغل بگیرم که فریاد کشید . کمی یکه خوردم . او مرا نمی شناخت . به او گفتم خودم هستم . فقط اشک از چهره کبودش سرازیر میشد . به راستی او مرا نمی شناخت . شصتم خبر دار شد که چه بلایی به سرش آورده اند . مغزم سوت کشید . گیچ شدم و دنیا در گرد سرم شروع به چرخیدن کرد . او در زیر شکنجه های طاقت فرسا دیوانه شده بود . به او گفتم که بنشیند . خواستم کمکش کنم اما جیغ و داد کشید ، نمی توانست . به او تجاوز شده بود و نشستن برایش دردناک و زجر آور بود .
مشتم را بدیوار کوبیدم و اشک ریختم . اشکی که هنوز که هنوز است هر گاه آن صحنه در ذهنم تداعی میشود بی اختیار از چشمهایم جاری میشود و خونم را بجوش می آورد تا هرگز جنایات جمهوری اسلامی و اراذل و اوباش و لات و لوتهای شکنجه گر را از یاد نبرم . آنهم درست در زمانی که بر طبل جنگ می کوبیدند و فریاد گوشخراش بر می آوردند که تا ظهور مهدی موعودشان جنگ ادامه خواهد داشت و قدس را به تسخیر در خواهند آورد و اسرائیل را بقول امام شارلاتانشان از صفحه روزگار محو خواهند کرد .
میخواستند جامعه امام زمانشان را با تجاوز به بهترین فرزندان خورشید در زندانها و جویهایی از خون بیگناهان در خیابانها و چوبه های دار در میدانها بر پا کنند . راستی که آن شب در سلول بر من به اندازه یک قرن درد گذشت . دردی که تا مغز استخوانم رسوخ میکرد و از چشمانم به شکل دود خارج میشد . در آتش میسوختم ، و ای کاش آتش بود . هزار بار از جلز و ولز شدن در آتش سوزناکتر جلوه میکرد .
قبل از طلوع آفتاب کلیدی در قفل در سلول چرخید و بر خلاف معمول زندانبانی جدید که از سر و وضعش میشد تشخیص داد که از نفرهای ویژه میباشد .
به شکل کوکلاس کلانها پارچه ای را روی سر انداخته بود و تنها چشمهایش مشخص بود گفت که آماده شویم . فرهاد نمی توانست راه برود و اصلن در باغ نبود . دو نفر دیگر آمدند و دست و پایش را گرفتن و در حالی که من آهسته آهسته راه میرفتم با پیکر خونی به زمینش کشاندند . میگریید و گاه قاه قاه خنده میکرد . دست خودش نبود به هر حال دیگر فرهاد آن فرهاد قدیمی نبود . تنها شکل و شمایلش به آن می مانست . به من گفتند که حکم اعدامت آمده است و متاسفیم که نمی توانیم کاری برایت بکنیم . من هم هاج و واج نگاهشان میکردم و به خودم میگفتم که رکب میزنند چرا که اطلاعاتی نیافته اند و از سویی فرهاد هم دیگر که به آن حال و روز افتاده بود و نمی توانستند چیزی از او نصیبشان بشود ، اگر چه برای کشتن و سر به نیست کردن افراد ، طرفدار یک گروه محارب بودن کافی بود .
قرآن و نهج البلاغه ای روی میز فردی که با دو نفر دیگر ایستاده بود و بنظر میرسید فرمانده شان باشد دیده میشد . استخاره ای کرد و بعد از آن قرآن را باز کرد و گفت : « استخاره خوب نیومده »
به اطرافش چند بار فوت کرد و باز هم با آن صدای گوش خراشش گفت
: « تو اگه یه باکره بودی باهات میخوابیدم که دختر از این دنیا نری ، خوب میتونی آخرین حرفات را بگی و وصیت خودت رو بنویسی . هر چند که تو فاضلاب زندان میخوایم چالت کنیم » .
جوابش را ندادم و او دوباره گفت : جون بکن مردکه لامذهب » .
فرهاد هم که در کنارم ایستاده بود تنها با خودش حرف میزد . بنظر میرسید که آخر خط است و دیگر بر نمی گردد . زمین و زمان تاریک جلوه میکرد ، کبود و چندش آور .
ما را با ضرب و زور روی چارپایه ای قرار دادند . چارپایه اعدام . طنابها را دو نفر به گردنمان انداختند و راست و ریستش کردند . من مات به فرهاد نگاه کردم . فکر کردم که با مرگ از این وضع جهنمی خلاص خواهد شد . در دلم زمزمه میکردم : « ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم . . . هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم . . . موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت . . . هستم اگر میروم گر نروم نیستم » .
آماده بودم که چارپایه را از زیر پایم خالی کنند و ثقل تنم را بگذارم و پرواز کنم . نیم ساعتی گذشته بود . اما آنها هی آن را کش میدادند . این را هم بگویم که من آن لحظه ها هیچ برایم تلخ و زجرآور نبود . در نهانم یک لذت سکرآوری در درونم احساس میکردم . مثل لحظه ای که عاشقی خیال میکند در آغوش گرم و مطبوع معشوقش قرار خواهد گرفت . لحظه هایی که دردهای کشنده و کوهوار که بر شانه ام قرار گرفته است بر خاک می افتاد و سبک میشدم سبک سبکتر .
یک آن چارپایه را از زیر پای فرهاد کشیدند و او پاهایش به چپ و راست و بالا و پایین رفت . در آنطرف توله سگهای رهبری شعار الله و اکبر و خمینی رهبر را سر میدادند . من چشمم را بستم و منتظر بودم که چارپایه را از زیر پایم بر دارند . همینطور هم شد اما وقتی آن را بر داشتند با سر به زمین افتادم و آنها قهقهه را سر دادند . مرا نکشتند و تنها با اعدام مصنوعی در فشار روحی و روانی ام انداختند . یکی از آنها که کت و کلفت تر و چهارشانه بود به بیضه ام در حالی که در زمین افتاده بودم لگد محکمی زد و بلندم کرد و گفت
: « جنازه اون یابو رو بر دار و تو اون جا توی زباله ها بنداز » .
حرفی نزدم و دوباره از شدت ضربه ای که به من زده بود به زمین افتادم
: « جنازه رو ور میداری یا دوباره روی چارپایه ت میزاریم . اینبار دیگه سقط میشی ولد زنا » .
باز هم امتناع کردم و سکوت را ترجیح دادم . آنها پاهای فرهاد را گرفتند و وحشیانه کشان کشان در کنار زباله ها انداختند . مرا هم در سلول انفرادی با دردهایی که گوشت و پوست و استخوانم را می سوزاند . درد از دست دادن فرهاد که هنوز که هنوز است جانم را آتش میزند .
