<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8665235832563499480</id><updated>2012-01-29T09:37:36.978-08:00</updated><title type='text'>قصه ها</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://mehdiyaghoubi.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehdiyaghoubi.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>مهدی یعقوبیmilladمیلاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08913476701560824915</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-0f3QggzFfr4/Tl0dNjoiJRI/AAAAAAAAGV4/oy9gTvsDm_4/s220/Afbeelding%2B3%2B056.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>12</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8665235832563499480.post-2346661438805365148</id><published>2012-01-24T11:45:00.000-08:00</published><updated>2012-01-29T09:37:36.988-08:00</updated><title type='text'>مردها فقط به یک چیز  فکر میکنند</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-kszmdBkHgGQ/Tx8KOAYXEJI/AAAAAAAAHo8/6SRMyBO5U_k/s1600/8%25D8%25AB.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/-kszmdBkHgGQ/Tx8KOAYXEJI/AAAAAAAAHo8/6SRMyBO5U_k/s1600/8%25D8%25AB.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « دختر زود بر گرد ، اینروزا مردا بی چشم و رو شدن حتی به الاغای ماده هم رحم نمی کنن چه رسه به ... &amp;nbsp;» .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « چشم ، مادر ، زود بر میگردم ، دلواپس نباش »&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;سپیده &amp;nbsp;روبروی آیینه بعد از ماتیک زدن لبهای شکری و نازکش &amp;nbsp;چادرش را روی سرش گذاشت و از اینکه مادرش اینقدر به پر و پایش می پیچد و پشت سر هم &amp;nbsp;گیرش میداد &amp;nbsp;در دلش چیزی گفت و به راه افتاد . خیابان خلوت بود و هوا دلچسب . خنکای باد صبحگاهی به نرمی از کنار و گوشه های چادرش راه باز میکرد و به &amp;nbsp;صورت لطیف و گندمگونش میخورد و نوازشش میداد و احساس قشنگی را در دل و جانش &amp;nbsp;زنده میکرد &amp;nbsp;.&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;بقالی سر گذر یعنی حاجی قنبر مثل همیشه زودتر از همیشه مغازه اش را باز کرده بود و با گذاشتن نواری از قرآن که تا دهها متر آنطرفتر به گوش می رسید ، با حجب و حیای خاصی به &amp;nbsp;محاسن متبرکش دست میکشید و زیر لب دعا میخواند &amp;nbsp;. عبایی قهوه ای &amp;nbsp;بروی دوش و شالی سبز بر کمر داشت . &amp;nbsp;. پینه مهر نماز پیشانی اش و پوزه پشم آلود و پر راز و رمزش نظر هر مسلمان و کافری را به خود جذب میکرد ، بخصوص نعلین زردش که بقول علما قوه شهوت را در آدمی صد چندان میکرد . برای رتق و فتق امور و برای اینکه نانش به روغن بیفتد &amp;nbsp;به این شکل و شمایل که تداعی کننده &amp;nbsp;جمال نورانی ائمه معصومین و اولیا الله &amp;nbsp;بود ، نیاز داشت . وگرنه در این مملکت صاحب الزمان هشتش گرو نه اش بود و میبایست برود غازش را بچراند .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;سپیده زیر لب ترانه ای &amp;nbsp;را زمزمه میکرد و مثل تمام دخترهای هم سن و سال خود بشاش و کمی کنجکاو &amp;nbsp;بود . میخواست از ته و توی همه چیز در دور و برش سر در بیاورد . &amp;nbsp;در همین عوالم غرق بود که یکهو چشمش به حاجی با آن قیافه مضحک اش افتاد . از دوست و آشنا شنیده بود که او بر خلاف ظاهر &amp;nbsp;که ادای &amp;nbsp;ائمه معصومین را در می آورد مردی آب زیر کاه &amp;nbsp;و بسیار حشری &amp;nbsp;است &amp;nbsp;و به عورت همه دست درازی میکند . &amp;nbsp;چند ماهی هم بود که زنش جان به جان آفرین تسلیم کرده بود ، یعنی جسدش را در گوشه ای پرت و دور افتاده یافته بودند و معلوم نبود که به چه علت کشته شده است . &amp;nbsp; از اینقرار دربدر دنبال یک دختر جوان میگشت تا کنیزی اش را بکند . &amp;nbsp;پخت و پزش را انجام دهد و شبها که از کار خسته و کوفته بر میگردد مانند دیگر زنهای مملکت اسلامی &amp;nbsp;لنگهایش را هوا کند تا او آلت مبارکش را در آنجایش فرو کند &amp;nbsp; &amp;nbsp;.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;سپیده &amp;nbsp;یک آن به فکرش زد که سری به مغازه اش بزند و با محمل خرید آدامس ، سر و گوشی آب دهد . &amp;nbsp;ابتدا از توی کیف چرمی قهوه ای رنگش &amp;nbsp;جعبه عطر خوشبویی که در مواقع مخصوص استفاده میکرد در آورد و طوری که کسی او را نبیند به بالا و پایین تنه اش زد و سپس چادرش را با سرانگشتانش طوری تنگ به خود گرفت تا پستانهای بزرگش که لب و لوچه هر بنی بشری را به آب می انداخت ، حاجی را به خود جذب کند .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;با طمانینه و وقار خاصی &amp;nbsp;با کفش پاشنه بلندش که با تق و توق صدایش &amp;nbsp;انس و جن &amp;nbsp;را متوجه خود میساخت &amp;nbsp;به مغازه رسید و بعد از گرداندن سرش به چپ و راست و چک کردن حول و حوش ، بی سر و صدا وارد شد &amp;nbsp;. حاجی که مانند سگهای شکاری در کنج حجره اش &amp;nbsp;بوی تند عطر نامحرم به مشامش رسیده بود ، برق از سرش پرید و دلش تلپ تلپ تندتر شروع به تپیدن کرد ، اما مثل گرگی کهنه کار با لب و لوچه آویزان و ریش کوسه اش &amp;nbsp;خود را به کوچه علی چپ زد وبه &amp;nbsp;به یاد حدیث نبوی افتاد :&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;« زنی که عطر به خود بزند و از خانه خارج شود فرشتگان الهی او را تا زمانی که به خانه بر گردد لعنت می کنند » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="font-size: x-large;"&gt;&amp;nbsp;کمی ماتحتش را روی صندلی جنباند و کلاه سوقاتی کربلایش را به طرف جلو چرخاند تا کله طاس و بدقواره اش دیده نشود . دل در دلش نبود ، شکمش را &amp;nbsp;حسابی &amp;nbsp;صابون زد تا این غزال وحشی &amp;nbsp;را با طعمه های رنگ وارنگ شکار کند .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;سپیده &amp;nbsp;خواست ابتدا با دوز و کلک امتحانش کند و قلقش &amp;nbsp;را بدست بیاورد . کمی این پا و آن پا کرد و با چشمهای شفاف و جادوی ای خود &amp;nbsp;نیم نگاهی &amp;nbsp;به بالا و پایین مغازه انداخت ، حاجی هم با آنکه در ظاهر بی اعتنا خودش را نشان میداد و وان یکاد الذین &amp;nbsp;را روی لبش قرائت میکرد &amp;nbsp;، در باطن &amp;nbsp;ششدانگ حواسش به او و عطر تنش بود که دل و دماغش را جلا میداد &amp;nbsp;.&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;سپیده با آنکه مادرش بارها به او گفته بود که &amp;nbsp;بیش از پنج کلمه آنهم خشک و خالی &amp;nbsp;با نامحرم حرف نزند ، با صدایی نازک و لطیف سکوتش را شکست و گفت :&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- « ببخشیدا که اول صبحی مزاحم شدم &amp;nbsp;آدامس دارین » &amp;nbsp;. &amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;حاجی پیچ رادیو را خاموش کرد و سرش را بلند کرد و گفت :&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;« خواهر نشنیدم چی خواستین » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;سپیده دوباره لب ماتیک زده و نازکش را غنچه کرد و با صدای &amp;nbsp;نازک گفت :&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;« آدامس »&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « خواهر چه آدامسی میخواین ، اینجا ده جور آدامس داریم » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « از همونا که دندونا رو سفید میکنه و خوش طعمه » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;تا اسم دندان سفید به گوش حاجی رسید ، مثل اینکه برق او را گرفته باشد ، چشمش به دندان سفیدش &amp;nbsp;که در کنار لبهای سرخش مانند مرواریدی برق میزد و میدرخشید افتاد &amp;nbsp;. &amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;اولین تلنگر به مغزش که با پایین تنه اش بطور مستقیم وصل بود خورد و آلتش نعوظ شد و یک دل نه صد دل هوس عشق و عاشقی به سرش زد . انگار همان حوری آسمانی بود که روز و شبها در خواب و بیداری به دنبالش میگشت ، آنهم با دختری که کمتر از نوه و نتیجه اش سن داشت . &amp;nbsp; &amp;nbsp;سپیده درجا این حس را با شم غریزی اش از سر و صورت حاجی که گل انداخته بود فهمید و با خودش گفت که استارت زده شد . &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « اما شما چایی تون سرد میشه ، لطفن اونو بخورید ، من عجله ندارم » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;سپیده شدیدن به لحاظ فقر شدید مالی به پول احتیاج داشت . سه ماه آزگار رنگ گوشت را ندیده بود و مادرش روزها به کلفتی به خانه این و آن میرفت تا نانی بخور و نمیر بدست آورد . تازه صاحبخانه ، تهدیدشان کرده بود که اگر اجاره عقب مانده را تا آخر هفته نپردازند ، کاسه و کوزه شان را خرد و به خیابان می ریزد .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;میخواست با شیطنت دخترانه &amp;nbsp;پول و پله ای از این حیوان آدم نما در بیاورد ، هر چند از قدیم و ندیم گفته بودند که این حاج گندوهای فکسنی جان میدهند اما پولشان را نه . میدانست که این ضرب المثل وقتی مساله پایین تنه به میان کشیده شود ، دیگر بردی ندارد ، هم جانشان و همه پولشان را دوتایی یک جا با دو دستی میدهند .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;حاجی &amp;nbsp;در حالی که هوش و حواسش را &amp;nbsp;از افسون دندانهای سفید مشتری نو رسیده &amp;nbsp;از کف داده بود جعبه آدامس را در دست گرفت و گفت :&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="font-size: x-large;"&gt;« بفرمایید ، هر نوعش رو که به دندونتون مزه میکنه بر دارین » &amp;nbsp;.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="font-size: x-large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;b style="font-size: x-large;"&gt;سپیده جعبه کوچک آدامسها را در حالی که دستش دست حاجی را لمس کرده بود بر داشت و خواست یکی را بر دارد که جعبه از دستش افتاد و آدامسها در کف مغازه پخش و پلا شد ، رفت خم شود که چادر و روسری اش با هم از سرش انگار لیز خوردند و افتادند .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;حاجی که تازه قند چای را به دهانش گذاشته بود از پشت پیشخوان مغازه اش &amp;nbsp;بلند شد &amp;nbsp;ببیند &amp;nbsp;چه شده است ، اما تا چشمش به قد و قامت سپیده با بلوز آستین کوتاه که &amp;nbsp;نیمی از پستانهای درشت و لخت و عورش از آن بیرون زده &amp;nbsp;و دامنی که تا دو وجب بالای زانوانش بود افتاد . &amp;nbsp;دین و ایمانش را &amp;nbsp;بالکل از دست داد و قند در گلویش گیر کرد و شروع به سرفه های عجیب و غریب کرد . پک و پوزش ابتدا سرخ و زرد و سفید و سپس مثل میت &amp;nbsp;کبود شد و به زمین افتاد . سپیده با عجله خودش را به او رساند &amp;nbsp;و خواست دندانهای قفل شده اش را باز کند و لب بر لبش بگذارد و نفس مصنوعی اش دهد که به ذهنش زد اگر کسی از راه سر برسد سه میشود . موبایلش را بر داشت و به دفتر مرجع تقلید برای سئوالات شرعی زنگ زد و وضعیت را شرح داد . کسی که پشت تلفن بود گفت که در مواقع ضروری به لحاظ فقهی اشکالی ندارد که لب به لبش بگذارد و به نامحرم تنفس مصنوعی بدهد ، با این شرط و شروط که بعدن کفاره اش را بپردازد . حاجی که در این حیص و بیص &amp;nbsp;کمی رو براه شده بود تا &amp;nbsp; شنید که لب به لبش بگذارد . &amp;nbsp;خودش را به موش مردگی زد . سپیده هم چادرش را از سرش بر داشت و لبش را به لبش گذاشت و هر چه تلاش و تقلا کرد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است و او انگار صد سال مرده بود .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;حاجی از تماس پستانهای سپیده با بدنش &amp;nbsp;قلبش تندتر میزد &amp;nbsp;و چهره اش بر افروخته تر به چشم میخورد . &amp;nbsp;احساس میکرد که در بهشت خداوندی پرسه میزند و از رنج و غم های دنیوی رهایی یافته است . &amp;nbsp; در همین اثنا چشمان سپیده که کمی دلواپس بنظر میرسید به آلت تناسلی اش افتاد که مانند یک کوه شق و رق &amp;nbsp;و بقول علمای اعلام نعوظ &amp;nbsp;شده بود . فهمید که او خودش را به جاده خاکی زده است ، &amp;nbsp;و خم به ابرو نمی آورد .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;آنها در همین حال و هوا غرق بودند که ناگاه شیخ پشم آبادی آخوند محل &amp;nbsp;که از مسجد جامع &amp;nbsp;بعد از شور و مشورت با بزرگان شهر بر میگشت در راه هوس کرد که سری به مغازه حاجی بزند و بعد از خوش بش و سیگار دود کردن &amp;nbsp;سر و گوشی آب دهد . به همین جهت ماشینش را در گوشه ای پارک کرد و در آن &amp;nbsp;فضای سوت و کور که پرنده ای &amp;nbsp;پر نمی زد &amp;nbsp;سلانه سلانه &amp;nbsp;بسوی مغازه رفت . &amp;nbsp; حاجی قنبر ماهها بود که خمس و زکاتش را نپرداخته و هر بار با بهانه ای صد من یک غاز آن را &amp;nbsp;پشت گوشش می انداخت . شیخ پشم آبادی که او را ختم مادر قحبه ها مردم در خفا صدا میزدند از این بابت بسیار غضبناک بنظر میرسید بحدی که اگر کاردش میزدند خونش در نمی آمد .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;از سویی حاجی قنبر &amp;nbsp;با آن همه برو بیا از دیدن این غول بی شاخ و دم زهره ترک میشد و هر گاه او را از صد فرسنگی میدید راهش را کج و فرار میکرد . از قدیم و ندیم با هم خرده حسابهایی داشتند . خرده حساب ناموسی . از همین رو شیخ بعد از سالهای سال هنوز که هنوز بود ازش باج میگرفت و پوست از تنش میکند .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;شیخ پشم پشم آبادی هنوز پایش را داخل مغازه نگذاشته بود که عطر تند تن زن نامحرم دین و ایمانش را به آتش داد و عقلش را از سرش پراند . کمی پایش شل شد و سرش گیج رفت و نزدیک بود بیفتد که خوشبختانه عصای قدیمی اش که تبرک کربلا بود به کمکش بر خاست و نجاتش داد . &amp;nbsp;دستی به عمامه سیاهش برد و کمی &amp;nbsp;سفت و سختش کرد . در همان حال &amp;nbsp;دعایی برای دفع شیاطین و اجنه های رنگ وارنگ خواند تا از بوی خوش نامحرم دچار وسوسه های شیطانی نگردد . همان شیاطینی که حتی پیغمبران را از راه بدر میکردند ، چه رسد به او که تخم و ترکه و از اولادشان بود .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;در باغ نبود و نمی دانست که سپیده در حال تنفس مصنوعی دادن حاجی که خود را به موش مردگی زده بود میباشد . پاورچین پاورچین مانند پلنگ صورتی رد بو را گرفت و وقتی چشمش به لبهای ماتیک زده سپیده بر روی لبهای حاجی که در روی زمین درازکش شده بود افتاد ، شصتش خبردار شد . درست در یک قدمی شان ایستاد ، اما سپیده آنقدر برای نجات دم و بازدمش میداد که از حضور شیخ خبردار نشد . &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;یک آن نیم نگاهی به پاهای مرمرین سپیده و گیسوان لخت و عورش که تا کمرگاهش قد کشیده بود انداخت و کمی حشری شد . در همین هنگام گفت : « یا الله » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;حاج قنبر که خودش را به بیهوشی زده بود تا چشمش به چشم شیخ پشم آبادی افتاد ، &amp;nbsp;انگار ملک الموت حضرت عزرائیل را دیده است ، &amp;nbsp;بناگاه قلبش گرفت و دست و پایش یک آن لرزید و تکان تکان خورد و در جا سکته قلبی کرد و جان به جان آفرین تسلیم کرد . سپیده خواست بجنبد و در برود که شیخ با دستان کلفتش موهایش را گرفت و گفت : « کجا میخوام انکحت و زوجت* برات بخوونم » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;*-صیغه عقد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8665235832563499480-2346661438805365148?l=mehdiyaghoubi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/2346661438805365148'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/2346661438805365148'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehdiyaghoubi.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='مردها فقط به یک چیز  فکر میکنند'/><author><name>مهدی یعقوبیmilladمیلاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08913476701560824915</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-0f3QggzFfr4/Tl0dNjoiJRI/AAAAAAAAGV4/oy9gTvsDm_4/s220/Afbeelding%2B3%2B056.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-kszmdBkHgGQ/Tx8KOAYXEJI/AAAAAAAAHo8/6SRMyBO5U_k/s72-c/8%25D8%25AB.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8665235832563499480.post-3216076967603664432</id><published>2011-12-12T11:04:00.000-08:00</published><updated>2011-12-14T14:23:23.251-08:00</updated><title type='text'>گلوله ای به شکنجه گرم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-7dt8YjcKDsg/TuZPzRiUq1I/AAAAAAAAHO0/xhDepfS40wU/s1600/1o.jpeg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="166" src="http://4.bp.blogspot.com/-7dt8YjcKDsg/TuZPzRiUq1I/AAAAAAAAHO0/xhDepfS40wU/s200/1o.jpeg" width="200" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;شب چتر سیاهش را در سر تا سر شهر گسترده بود . لکه هایی از ابرهای پراکنده &amp;nbsp;در آسمان دیده میشدند . ابرهایی عبوس که در آغاز فصل زرد پاییزی خبر از بارش باران میدادند . دو سه مرد علفی از ترس مامورین دولتی &amp;nbsp;در کنار ستونی از درختان چون سایه هایی از اشباح پرسه میزدند و &amp;nbsp;اطراف و اکناف را می پاییدند و مواد مصرف میکردند ، گاهگاهی &amp;nbsp;چند گربه ولگرد که در تاریکی شب روزشان آغاز میشد &amp;nbsp;با چشمهایی براق از سوراخ سمبه ها سرک میکشیدند و در خاکروبه ها به دنبال غذا میگشتند .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;فروغ از پس روزی دراز با چهره ای که همیشه غم انگیز و دردناک به نظر میرسید . بی میل و رغبت بطرف خانه میرفت . خانه که نبود یک اتاق نمور و کوچک اجاره ای آنهم در جنوب شهر که از در و دیوارش آه و ناله میبارید . شبها وقتی که در کوچه و خیابانها قدم میزد ، دلهره عجیبی ناخودآگاه تن نحیف و استخوانیش را فرا میگرفت ، پاهایش کرخت میشد ، قلبش تاپ تاپ با سرعت بیشتری میزد ، رنگ صورتش کمی زرد &amp;nbsp;و افکاری مالیخولیایی از گذشته ها در ذهنش صف میکشیدند و آزارو شکنجه اش میکردند . &amp;nbsp;شکنجه هایی مخوف که مانند مته در روح و روانش فرو میرفت و نقطه پایانی نداشتند &amp;nbsp;.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;چند ماهی میشد که از زادگاهش شمال ایران آس و پاس به این شهر بی در و پیکر ، &amp;nbsp;کوچ کرده بود . &amp;nbsp;برای دختری مثل او که در این مملکت طوق لعنت ابدی بر گردنش افتاده است ، &amp;nbsp;پیدا کردن راه و چاه بخصوص کار مشکل بود . انسانیت انگار در زیر چکمه های پولادین مذهب مرده بود و پنجه های خونینش را بر گلویش میفشرد .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;چند بار برای پیدا کردن کار به این در و آن در زده و به دیگران رو انداخته بود اما موفق نشد شغلی پیدا کند . &amp;nbsp;مردها قبل از اینکه از او کار بخواهند ابتدا با نگاهی شهوت آلود &amp;nbsp;وراندازش میکردند و با چشم و ابرو میفماندند که اول تنش را میخواهند بعد اگر با آنها راه آمد کار . &amp;nbsp;او هم که منظورشان را در اما و اگرهایشان میفهمید سرش را پایین می گذاشت و &amp;nbsp;با قیافه ای پکر و دانه های اشک که از دلش بروی گونه هایش می چکید بر میگشت .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;یک روز حتی دو نفر نره خر در پشت در اداره ای که او از طریق آگهی کار در روزنامه ها خوانده بود ، &amp;nbsp;در اتاق را برویش قفل کردند و خواستند &amp;nbsp;دست درازی کنند که او یک آن به مثل پلنگی به صورتشان چنگ کشید &amp;nbsp;وبا هزار تلاش و تقلا از دستشان فرار کرد . بعد از آن اتفاق مدتها جرات آن را نداشت که پایش را از اتاق بیرون بگذارد .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;اندوهی تاریک در اعماق &amp;nbsp;چشمهای سیاهش خانه کرده بود . با اینچنین &amp;nbsp;بر خلاف هم سن و سالانش &amp;nbsp;که تو سری خورده به دنیا می آمدند و چشم و گوش بسته می مردند ، &amp;nbsp;سرد و گرم روزگار را چشیده &amp;nbsp;و کار کشته بنظر میرسید . گاهگاهی همسایه ها در گوشی در باره اش پچپچه میکردند و حرف و حدیث برایش می بافتند . &amp;nbsp;برایشان عجیب میرسید که دختری &amp;nbsp;بی فک و فامیل تک و تنها در آن حوالی زندگی کند . به صاحبخانه گفته بود که دانشجو است و چند ماهی &amp;nbsp;بیشتر در این اتاقک تنگ و تار نمی ماند و میرود . صاحبخانه هم دو زاریش افتاد ونانش را در دم در تنور چسباند و اجاره را دو برابر کرد &amp;nbsp;. او اما حرفی نزد و بر خلاف انتظار همه شرط و شروط را قبول کرد و اسمی قلابی به او داد و گفت که شناسنامه اش را نزد مادرش جا گذاشته است و ماه بعد نشانش خواهد داد .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;وقتی به خانه رسید . چادر سیاهش را مانند کیسه ای از زباله از سرش بر داشت و به گوشه ای پرتاب کرد . با چادر میانه خوبی نداشت . نه تنها بدش می آمد که نفرت داشت . احساس میکرد که با آن آدمی دسته چندم و تبدیل به حیوان میشود تا نرینه ها ازش بار بکشند و سوارش شوند . &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;شکمش از گرسنگی قار و قور میکرد رفت تخم مرغی برای شام سرخ کند که از حیاط منزل صدای داد و بیداد به گوشش آمد . در را باز کرد و چشمش به صاحبخانه افتاد که پاشنه دهانش را کشیده بود و مثل پاچه ور مالیده ها قشقرق راه انداخته &amp;nbsp;وبه یکی از مستاجرانش میگفت :&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- « &amp;nbsp;هی خرس گنده ، &amp;nbsp;تو خونه من صدای تصنیف های بند تنبانی ممنوعه اونم تو ماه عزا &amp;nbsp;. یا صدای نکره این غول بیابونی رو خاموش کن یا جور و پلاستو جمع کن و بزن به چاک ، تازه شلوار پاچه تنگ کشدارم میپوشه &amp;nbsp;» .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;مستاجر هم در جواب گفت :&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « مصیبت ، اونقد نق بزن تا زیر پات علف سبز بشه ، کسی برات تره هم خرد نمی کنه ، تازه این اول کاره ، بخوای پا تو کفشم بزاری بدتر از اینم میشه ، نسناس خودم چن بار دیدم که با دختر 13 ساله نرگس خانم لاس میزدی و داخل اتاقت میبردی ، پیش ما که میرسی جا نماز آب میکشی ، مردیکه لات &amp;nbsp;، از ریش گه زدت شرم کن &amp;nbsp; ، از اون عبایی که برا پوشوندن گند و کثافات استفاده میکنی و رو دوشت میندازی ، از اون شال سبز محمدیت ... &amp;nbsp;» .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;فروغ یک آن خنده اش گرفت &amp;nbsp;و دستش را جلوی دهانش گذاشت و به اتاقش رفت و سفره کوچکش را پهن کرد . شامی بخور و نمیر خورد و با حالتی محزون گوشه ای چمباتمه زد . تمام شب خوابش نمی برد . از زمانی که به این خانه آمده بود، بیخوابی و کابوس ولش نمی کرد &amp;nbsp;. رادیویش تا دمدمای صبح روشن بود ، اما هوش و حواسش در دنیاهای دیگر سیر و سفر میکرد . گاه به عکس فروغ فرخزاد که روی دیوار در قاب سیاهی آویزان بود زل میزد و چشم در چشمش میدوخت و اشک میریخت . انگار با آن نگاهایشان با هم حرف میزدند و درد دل میکردند . افکاری سیاه دنیایش را مثل خطوط تیره ای از ابرها پوشانده بود و به اعماق ناپیدایش چنگ میزد و لت و پارش میکرد و او هر تلاش و تقلایی که میکرد نمی توانست از شرش رها شود .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;داروهایی را هم که از دکتر برای همین افکار موذیانه که مانند زالو روحش را می مکیدند گرفته بود فراموش کرد با خودش بیاورد و این فراموشی که روز به روز بیشتر میشد قوز بالا قوز برایش شده بود .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;پیچ رادیو را چرخاند و به اخبار گوش داد و یکهو فکری به سرش زد ، بلند شد و به طرف کمد کوچکش رفت و لباس های تا خورده اش را کمی کنار زد و هفت تیری را که پنهان کرده بود بر داشت . هفت تیری که قبل از آن &amp;nbsp;به زندان بیفتد در خانه پدری پنهان کرده بود و پس از آزادی دوباره باز مونس و همدمش شده بود . کمی آن را در دست هایش چرخاند و برق خشمی در نگاهش توام با لبخندی مرموز درخشید . در سرش نقشه هایی داشت ، طرحهایی که روز و شب در باره اش فکر کرده بود .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;برای همین نقشه ها بود که از جا و مکانی &amp;nbsp;که در آن زندگی میکرد &amp;nbsp;به این شهر آمد &amp;nbsp;و پس از آن &amp;nbsp;به شناسایی های گسترده پرداخت . &amp;nbsp;از زمانی که آزاد شده بود دیگر مانند گذشته نماز نمی خواند و روزه نمیگرفت . از دین و مذهب دافعه پیدا کرده بود . &amp;nbsp;پدر و مادرش با آنکه میدانستند خم به ابرو نمی آوردند و با سکوت از آن میگذشتند ، سکوتی درد آور که جرات نداشتند آن را بشکنند .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;کمی در اتاق نرم نرمک قدم زد و در همان حال &amp;nbsp;خاطرات دستگیری و دوران زندان مانند فیلمی در ذهنش تداعی میشد . شکنجه ها و ضجه های مرگ آور یارانش را در سلولها بیاد می آورد &amp;nbsp;. بیداریها ، کابوسی های وحشتناک ، چوبه های اعدام ، شلیک گلوله ها ، &amp;nbsp;و از همه بدتر ، چهره خبیث بازجویش که او را فریفته بود و در زندان انفرادی &amp;nbsp;صیغه اش کرده و هفته ای دوبار به سراغش می آمد و در کنارش &amp;nbsp;می خوابید . خوابیدن با شکنجه گری که بهترین یارانش را کشته بود و هزار بلا بر سر دیگران آورده بود ، سخت و صعب تر از مرگ در نظرش جلوه میکرد . &amp;nbsp;معلوم نبود که با چند نفر این کار را میکند و یا چند نفر از اعمالش دست به خود کشی زدند .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;از تداعی صحنه ها موهای بدنش سیخ میشد . مغزش سوت میکشید . آتشی از انتقام &amp;nbsp;در دل و جانش تنوره میکشید و او بی آنکه بخواهد ناخودآگاه &amp;nbsp;به موها و صورتش چنگ میزد &amp;nbsp;و سرش را به دیوار میکوبید . میخواست انتقام خود را بگیرد . انتقام سالهایی که در کوره های آدمسوزی گذشت و ایکاش کوره های آدمسوزی . در کوره های آدمسوزی یکبار انسان را می انداختند و جزغاله میکردند اما این خاطرات روح و روانش را لحظه لحظه به گلوله می بست و سوراخ سوراخش میکرد .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;در دمدمای صبح خوابش برد اما پس از نیم ساعتی بیدار شد . حوالی 6 صبح &amp;nbsp;پرده گلدار پنجره کوچکش را کنار زد . آفتابی کمرنگ در افقها میدرخشید و پشت بامها از بارانی که شب گذشته باریده بود کمی خیس بودند . یکی از همسایه هایش در پشت بام مقابل خانه اش کبوترانش را به هوا پر میداد و از پر و بال زدنشان لذت میبرد ، انگار خودش با کبوترانش در آبی ها پرواز میکرد و بال و پر میزد &amp;nbsp;. در حیاط خانه روی درخت تبریزی چند گنچشک بازیگوش اینور و آنور می پریدند و آغاز صبحی دلنشین را با خود به همراه می آوردند &amp;nbsp;.&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;چایی ای دم کرد و تلخ در کنار پنجره &amp;nbsp;ایستاده سر کشید ، انگار عجله داشت . دستی به هفت تیرش کشید و داخل کیفش قرار داد . رفت جلوی آئینه و کمی کرم به صورتش مالید و &amp;nbsp;نگاهی به خود انداخت و کلماتی را زمزمه کرد ، وسپس چادرش را روی سرش گذاشت و به راه افتاد . کمی &amp;nbsp;با واسواس گام بر میداشت ، گاهگاهی به اینور و آنور نگاه میکرد تا کسی تعقیبش نکند . &amp;nbsp;در گذشته های نه چندان دور وقتی به خیابانها می آمد ، لبخند از گونه اش محو نمی شد و سرشار زندگی بود اما اکنون همه آن شادیها دود &amp;nbsp;شدند و پرپر گشتند . &amp;nbsp;شادیهایی که انگار برگشت ناپذیر بودند . &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;بعد از کمی &amp;nbsp;قدم زدن رفت به طرف کیوسک تلفن &amp;nbsp;و زنگی به مادرش زد و پس از هفته ها کمی با او خوش وبش کرد و گفت که فردا منتظر تلفنش باشد و اگر که زنگ نزد به خانه اش بیاید چون &amp;nbsp;کاری مهمی دارد که باید با او در میان بگذارد .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;مادرش کمی دلواپس شده بود ، هر چه تلاش وتقلا کرد که علت را &amp;nbsp;پرس و جو کند اما او پشت گوش انداخته و جوابش را نمیداد : « فردا ، فردا بهت میگم &amp;nbsp;، فراموشت نشه » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;وقتی دید که &amp;nbsp;خیلی اصرار میکند تلفن را قطع کرد و دوباره به راه افتاد . کمی &amp;nbsp;سر گیجه داشت و زمین و زمان بر روی سرش می چرخیدند . &amp;nbsp;از بس که عجله داشت یک بار چاله جلوی پایش را در پیاده رو ندید و با سر به زمین افتاد و مردم در دور و برش جمع شدند . از دماغش خون می آمد ، از جمعیت یکی داد زد :&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- &amp;nbsp;« کمک میخوای خواهر ، میخواین شما رو به دکتر برسونم » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;او اما بلند شد و بی آنکه جوابشان را بدهد چادرش را کمی جمع و جور کرد و بی اعتنا تند و تیز به راه افتاد . در راه &amp;nbsp;نم نم بارانی به گونه اش می نشست . به بالای سرش نگاه کرد ، آسمان کمی کبود و بیرنگ به نظر میرسید &amp;nbsp;و خورشیدی که در کله سحر خبر از روزی آفتابی میداد در پس و پشت ابرها پنهان شده بود مثل آرزوهای بر باد رفته اش &amp;nbsp;. &amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;تصمیم گرفته بود که بازجوی شکنجه گرش را که این بلاها را بر سرش آورده بود بکشد . هنوز نیم ساعتی وقت داشت . میدانست که او ساعت هشت صبح از خانه اش بیرون می آید و با ماشینش سر کار میرود . همه شناسایی ها را در محمل جلسه حجاب که به خانه بازجو با اسم مستعار &amp;nbsp;میرفت انجام داده بود و حتی در همان خانه با زنش که معلوم نبود زن چندمش باشد چفت و جور و خودمانی گشته بود .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;بر خلاف معمول در شهر ماشین های گشتی زیادتر به چشم میخورد &amp;nbsp;و چهره هایی که شبیه به لباس شخصی ها بودند . کمی مظنون شد و دست پاچه . بی شک کاسه ای زیر نیم کاسه بود و او از چند و چونش خبر نداشت .فکرهایی جور واجور در ذهنش بسرعت میگذشت و سوءظنش بیشتر میشد . یک آن دید که گشتی ها درست چند ده متر آنطرفتر در مقابلش ، جلوی چند نفر را گرفته اند و ازشان پرس و جو میکنند . بهتر دید که آنها را دور بزند اما دیر شده بود . چشمش به کیوسک تلفن افتاد . فی الفور به طرفش رفت و دوباره زنگی به خانه زد . در همین حال سرش را بر گرداند و دید که دو مرد ریشو با چهره ای توسری خورده و احمق با لباسی شبیه به بسیجی ها در پشتش ایستاده اند . کمی یکه خورد و در حالی که با دندانش چادرش را گرفته بود &amp;nbsp;دست به کیف برد تا هفت تیرش را بردارد اما در همان لحظه پشیمان شد . میدانست که اگر او را با سلاح دستگیر کنند بی برو بر گرد اعدام میشود . آنهم بعد از شکنجه های مخوف .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;میخواست قبل از اینکه دستگیر شود و به چوبه های اعدامش ببرند ، زهرش را ریخته باشد . چند بار تلفن زد اما کسی در خانه گوشی را بر نمی داشت . از پشت کیوسک دو مرد ریشو بی طاقت بنظر میرسیدند و عجله داشتند . بالاخره برادر کوچکش که اسمش بهنام بود گوشی را بر داشت و بی آنکه چاق سلامتی &amp;nbsp;کند سراسیمه گفت&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;: « خواهر خواهر مامان بعد از تلفنت نگران شده ، آدرس خونت رو نداره ، &amp;nbsp;صبر کن صداش کنم تا باهات صحبت کنه &amp;nbsp;» .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;فروغ حرفش را قطع کرد و در حالی که دانه های درشت عرق روی پیشانی اش نشسته بود ، خودش را کمی جمع و جور کرد . &amp;nbsp;تصمیم داشت که اگر آن دو نره غول بسیجی مآب دست از پا خطا کنند عکس العمل نشان دهد و بسویشان شلیک کند &amp;nbsp;. برای همین از داخل چادر با یک دستش هفت تیر را که از ضامن خارج شده بود گرفت و انگشتش &amp;nbsp;را روی ماشه گذاشت .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;آنها &amp;nbsp;واکنشی نشان ندادند فقط چپ چپ نگاهش کردند و او قدمهایش را بلندتر کرد و در حالی که چهار دنگ حواسش &amp;nbsp;به اطراف بود ، کمین گشتی ها را دور زد و به راه افتاد .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;وقت زیادی نداشت . هنوز پنج دقیقه ای مانده بود . از خیابان اصلی داخل کوچه ای درازی شد که عباس ( بازجوی شکنجه گر ) زندگی میکرد . چشمش از دور به ماشینش افتاد ، خوب که نگاه کرد دید که او مشغول صبحت کردن با زنش در کنار در منزلش میباشد . دیگر دیر شده بود . بر گشت و دوباره به ابتدای خیابان رفت . میدانست که عباس از مقابلش عبور میکند . با کمی دست پاچگی چادرش را از سرش بر داشت و تایش کرد و در کیسه نایلونی که با خود به همراه آورده بود گذاشت . عباس با ماشین بنزی که تازه خریده بود حرکت کرده بود . &amp;nbsp; طوری ایستاده بود که بخوبی دیده میشد . ضربان قلبش تند تند میزد اما خودش را کنترل میکرد . یک بار راننده ای جلویش ترمز زد اما او سرش را بر گرداند و رفت . عباس را که دید دستش را بلند کرد و او پیش پایش ترمز زد . &amp;nbsp;خودش را به کوچه علی چپ زد و گفت : &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;« آقا میرید مرکز شهر » .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « هی ، فروغ خودتی ، تو آسمونا دنبالت میگشتم ، اینجا چیکار میکنی &amp;nbsp;، بپر تو »&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « عباس خودتی ، مگه اینورا زندگی میکنی » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « اومده بودم دوستمو ببینم ، چن خیابون اونطرفتر تر زندگی میکنه ، &amp;nbsp;به دلم برات شده بود که همین روزا میبینمت » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;هر دوتاشان دروغ بهم تحویل میدادند و کلک پشت کلک روی هم سوار میکردند . عباس آرواره اش گرم شده بود و &amp;nbsp;پشت سر هم &amp;nbsp;باد و بروت در میداد و چرت و پرت میگفت و از روبراه شدن مملکتی که تا خِرخِره تو منجلاب اختلاس و بزهکاری فرو رفته بود &amp;nbsp;یاد میکرد &amp;nbsp;و سکنات و وجنات &amp;nbsp;بقول خودش ولی فقیه &amp;nbsp;. &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;فروغ هم گوش خود را مفت و مجانی به او سپرده بود تا هر چه میخواهد راست و ریس کند . در ذهنش صدای گوشخراش تازیانه هایی را میشنید که این توله ولایت در روز دستگیری به کف پایش فرود می آورد و در همان حال الله و اکبر و خمینی رهبر می گفت . از پاره کردن لباسها و لخت و عور کردنش در سلول انفرادی و عقد صیغه خواندنش در های و های گریه هایش .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « خب ، نگفتی از اون دهات ماهات ها برا چی اومدی ، کجا میخای بری » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;و در همان حال دست های ستبر و کلفتش را بروی ران فروغ میکشید و گاه روسری اش را کنارمیزد و موهای خرمایی رنگش را لمس و نوازش میکرد &amp;nbsp;. فروغ هم کمی خودش را کنار میکشید و به روی خود نمی آورد و به جلو نگاه میکرد . از فرط کینه ای که داشت نمیخواست به چشمهای او که مانند چشمهای گرگ درنده بود نگاه کند .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- : « حالا از شوهرتم خجالت میکشی و گونه هات سرخ میشه ، ما که تا قیام قیامت &amp;nbsp;محرمیم » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: - &amp;nbsp;« چند روزیه اومدم این شهر یه اتاق کرایه کردم ، میخوام رشته تحصیلی رو ادامه بدم » &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;: « خانوم خانوما ، حالا بدون اجازه نوکرت میخوای ، بری دانشگاه ، مگه پروندت ، دستشون نیس ، یه مخالف نظام ، یه منافق بدون اجازه ماها اصلن امکان نداره ، نه » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;فروغ در همین لحظه حرفش را برید و گفت :&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- « بپیچ تو همین کوچه من یه خورده اونطرفتر زندگی میکنم » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;_ « گفتم ، ناناز ، دلم برات یه ذره شده ، به خدا طاقت ندارم ، تو رو که می بینم ، راستا حسینی میخوام درسته بخورمت » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;فروغ هم لبخندی زد و با کمی ناز و ادای زنانه &amp;nbsp;او را بیشتر حشری کرد اما نگاهش نمی کرد . میخواست به هر حیله ای شده به داخل اتاقش بیاورد و دک و پوزش &amp;nbsp;را &amp;nbsp;در بیاورد . از ماشین پیاده شد و به عباس گفت که می تواند ماشینش را کمی آنطرفتر پارک کند و بعد از او به اتاقش بیاید ، چون خوبیت ندارد که همسایه ها یک مرد بیگانه او را در خانه اش ببینند &amp;nbsp;،عباس اما در جواب گفت &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « همسایه ها سگ کی باشن ، چوب به ماتحتشان &amp;nbsp;فرو میکنم ، &amp;nbsp;آخه ناسلامتی من شوهرتم &amp;nbsp;» .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;بعد از بگو مگو ، عباس از خر شیطان پایین آمد و قبول کرد که بعد از چند دقیقه به اتاقش بیاید . فروغ که میدید او با پای خودش به سلاخ خانه می آید و کلکش گرفته است ، در دلش خوشحال بود . به سرعت در اتاقش را باز کرد و بعد از جمع و جور کردن خرت و پرت ها نقشه دیگری به ذهنش زد .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;هنوز نفسی راحت نکشیده بود که عباس مثل جن دوباره ظاهر شد و نگاهی معنی دار به صورت فروغ انداخت . با چشمهایش اتاق را ورانداز میکرد . نیشخندی زهرآلود در چهره اش جرقه میزد . شکمش را برای جماع با او که در دلش لکاته صدایش میزد صابون زده بود . آلتش در زیر شلوارش راحتش نمی گذاشت و سیخ شده بود . پرید و فروغ را در بغل گرفت و گونه هایش را بوسید ، دستش را مستقیم در زیر شکمش برد و به واژنش چنگ انداخت ، له له میزد . تشنه و گرسنه سکس بود .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;فروغ یک آن خودش را کنار کشید و گفت :&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- « یه خورده صبر کن ، چقد نشادرت تنده ، همساده ها میشنون و هزار حرف برامون در می آرن ، تو که آدرسمو داری ، میتونی وقت و بیوقت بهم سر بزنی »&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;عباس اما حشری شده بود و هن هن میکرد و دست از سرش بر نمی داشت ، لباسش را داشت از تنش پاره میکرد ، او را روی زمین انداخته بود و از سر تا نوک پایش را می جوید و سیراب نمی شد .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;فروغ یک آن با تمام قدرتی که داشت خودش را از او جدا کرد و گفت&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « من تشنمه ، میخوام اول یه چای بخورم . بعد در اختیارتم ، سیگاری دود کرد و رادیو را روشن . عباس هم که کمی کلافه و اخمو بنظر میرسید حرفش را قبول کرد و بهش گفت که به دستشویی میرود و بر میگردد . دزدانه در اتاق را باز کرد تا در گوشه حیاط خانه به دستشویی برود . فروغ هم فی الفور از داخل کیف هفت تیر را بر داشت و پشت سماور پنهان کرد . نفسی عمیق کشید و کلماتی با خود زمزمه کرد . کمی میترسید که موفق نشود .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;پس از چند دقیقه عباس بر گشت . چایی آماده بود . با شک و تردید چایی را به لبش برد و نرم نرمک سر کشید و روی کف اتاق دراز کشید . &amp;nbsp;فروغ هم لحظه را مناسب دید و &amp;nbsp;بیدرنگ هفت تیر را بر داشت و گفت :&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;- « تخم حروم ، حالا نوبت ، نوبت منه » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;عباس یکهو شوکه و زهره ترک شد و زبانش بند آمد ، میلرزید و از ترس داشت سکته میکرد ، آن گرگ خونخوار اکنون تبدیل به موش شده بود و عجز و لابه میکرد &amp;nbsp;. خواست به خودش تکانی بدهد که شنید&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « اگه تکون بخوری مغزت رو داغون میکنم » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;در چشمهای فروغ برق انتقام را میخواند . &amp;nbsp;میدانست که شوخی نمیکند . مرگ را در جلوی چشمهایش میدید . مرگی فجیع از دست یک زن . از همان نقطه ای که هرگز فکرش را هم نمی کرد .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « به فاطمه زهرا هر چی بخوای برات فراهم میکنم ، قول شرف بهت میدم . &amp;nbsp;من میلیونها پول تو بانکها دارم . چند ویلا تو شمال . &amp;nbsp;منو نکش . من زن و بچه دارم » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- « اون دخترای معصوم تو زندونا چی ، اونا خانواده نداشتن که یا زیر شکنجه ها میکشتی و یا مثل من بدبخت و بیچاره شون میکردی » .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;فروغ دید که اگر جر و بحث ادامه پیدا کند . همسایه ها با خبر میشوند . بهش گفت خفه خون بگیرد و دمرو شود . سپس دست و پایش را با طناب گره زد و دهانش را با پارچه بست &amp;nbsp;و برش گرداند .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;عباس با التماس نگاهش میکرد و نمی توانست جیغ و ویغ راه بیندازد . فروغ چند بار در اتاق قدم زد و یواشکی از پنجره به حیاط منزل نیم نگاهی کرد و گوشه اتاق &amp;nbsp;دوزانو نشست و به او زل زد . میخواست که حالیش کند که چه &amp;nbsp;زجری &amp;nbsp;کشیده است . و چه روزها و شبها آرزوی مرگ کرده است . مرگی که در آن سلولهای انفرادی شیرین تر از عسل بنظر میرسید &amp;nbsp;اما حس انتقام او را از خودکشی باز &amp;nbsp;میداشت &amp;nbsp; . نزدیکای &amp;nbsp;ظهر شده بود ، همیشه در آن هنگام صدای قرآن و سپس &amp;nbsp;اذان فضا را پر میکرد و صداهای دیگر در حدت و شدتش محو میشد . کمی صبر کرد . یک لیوان آب به سرش ریخت و مثل همیشه کلماتی گنگ و نامفهوم با خودش زمزمه کرد .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;وقتی صدای قرآن از بلندگوی مسجدی که در پشت خانه اش &amp;nbsp;قرار داشت شنیده شد ، ایستاد و هفت &amp;nbsp;تیر را در دهان عباس گذاشت .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « صدای قرآنو میشنوی سگ توله &amp;nbsp;. &amp;nbsp;دیگه آخر خطه ، میخوام بفرستمت جهنم ، پیش امام قاتلت » &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;بالشتی روی صورتش &amp;nbsp;گذاشت و تا صدای الله و اکبر اذان شنیده شد . گلوله ای به قلبش شلیک کرد و چادرش را با کیف دستی اش بر داشت و بسرعت از اتاق خارج شد .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;باد سردی میوزید . برگهای پاییزی در زیر قدمهایش خش خش صدا میکردند . و گاه در هوا چرخ زنان رها میشدند . بعد از مدتها احساس سبکی میکرد . احساسی که ذره ذره وجودش به آن محتاج بودند و فریادش میزدند . مثل گذشته های دور در گودی گونه هایش لبخند نشسته بود و چشمهای سیاهش در آن سالهای تاریک زندگی را دوباره آفتابی میدید ، &amp;nbsp;آفتابی بی غروب .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8665235832563499480-3216076967603664432?l=mehdiyaghoubi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/3216076967603664432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/3216076967603664432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehdiyaghoubi.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='گلوله ای به شکنجه گرم'/><author><name>مهدی یعقوبیmilladمیلاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08913476701560824915</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-0f3QggzFfr4/Tl0dNjoiJRI/AAAAAAAAGV4/oy9gTvsDm_4/s220/Afbeelding%2B3%2B056.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-7dt8YjcKDsg/TuZPzRiUq1I/AAAAAAAAHO0/xhDepfS40wU/s72-c/1o.jpeg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8665235832563499480.post-6414011341423122183</id><published>2011-11-19T02:49:00.000-08:00</published><updated>2011-12-22T03:24:50.102-08:00</updated><title type='text'>خاطرات زندان - فرار</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="outer-wrapper"&gt;&lt;div id="wrap2"&gt;&lt;div id="content-wrapper"&gt;&lt;div id="main-wrapper"&gt;&lt;div class="main section" id="main"&gt;&lt;div class="widget Blog" id="Blog1"&gt;&lt;div class="blog-posts hfeed"&gt;&lt;div class="date-outer"&gt;&lt;div class="date-posts"&gt;&lt;div class="post-outer"&gt;&lt;div class="post hentry uncustomized-post-template"&gt;&lt;div class="post-body entry-content" id="post-body-4995454369912673459"&gt;&lt;div dir="ltr" trbidi="on"&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-VJYc0wCzSxY/Tu8PFuW8bwI/AAAAAAAAHRU/at_zgnr8Ivg/s1600/11z.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://1.bp.blogspot.com/-VJYc0wCzSxY/Tu8PFuW8bwI/AAAAAAAAHRU/at_zgnr8Ivg/s320/11z.jpg" width="284" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;زنگ در را که زدند مادرم گفت:« برو در رو باز کن»&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;من ازحیاط خانه دوان دوان بطرف در رفتم. وقتی در را باز کردم دیدم سه نفر نره غول که دونفرشان لباس سپاه به تن داشتند به من واق واق نگاه میکنند. سپس یکی از آنها که لباس شخصی بتن داشت گفت: « باید باما بیای پنج دقیقه میخوایم باهات صحبت کنیم »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;من که میدانستم پنج دقیقه مساوی با اعدامم خواهد بود فکری بسرم زد و با خود گفتم &amp;nbsp;با ید هر طوری شده فرار کنم . &amp;nbsp;احتمالا لو رفته بودم و &amp;nbsp;نمی دانستم که از کجا &amp;nbsp;ضربه خوردم . &amp;nbsp;تازه بیش از چند ماهی نگذشته بود که دوران زندانم را گذرانده بودم و بعد از اتمام محکومیت آنهم به علت بیماری شدید آزادم کردند چرا که زندانیان را پس از اتمام محکومیت برای مدت نامعلوم نگه میداشتند و بقول بچه ها باید ملی کشی میکردند .&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;گفتم : « میشه یه لحظه به مادرم خبر بدم » .&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;یکی از آنها که پشم صورتش یک خورده بلندتر از بقیه بود نیم نگاهی معنی دار به دو نفر همراهش کرد و سپس با بی میلی و آهنگی که توام با تهدید بود گفت :&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;: « میشه ، میتونی &amp;nbsp;بگی میخوایم چند لحظه باهات صحبت کنیم »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;من هم در را باز گذاشتم و دوباره در حالی که اطراف را می پاییدم &amp;nbsp;سلانه سلانه برای آنکه تفنگچیان ولایت را تحریک نکنم &amp;nbsp;به راه افتادم &amp;nbsp;. چند پاسدار بر فراز دیوارها &amp;nbsp;خانه رامحاصره کرده بودند راه فرار نداشتم &amp;nbsp;. به مادرم گفتم که با آنها جر وبحث نکند تا&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;مبادا به داخل خانه بیایند وتفتیش کنند اشکی بگونه اش نشست و مرا در حالی که دست و پایش می لرزید به آغوش کشید ومن به طرف درخروجی منزل به راه افتادم . وقتی سوارخودرو سپاه &amp;nbsp;شدم بعد ازچند لحظه که براه افتادیم &amp;nbsp;چشم بندی به من زدند وبا توپ و تشر گفتند:« &amp;nbsp;مث بچه آدم سرت رو بنداز پایین » .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 21px;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&amp;nbsp;هر سه مسلح بودند ، یکی از آنها با قدرت هر چه تمامتر با دستهایش به گردنم فشار میداد تا سرم را بالا نیاورم . من هم مانند گنجشکی که به دام افتاده باشد کاری ازم ساخته نبود &amp;nbsp;. نمی خواستند کسی مرا ببیند و خبر در اطراف و اکناف بپیچد . با خود &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;فکر میکردم که &amp;nbsp;چه اتفاقی افتاده است . هزار جور خیال &amp;nbsp;به سرم میزد ، راه و چاره ای نداشتم &amp;nbsp;، باید منتظر میماندم . در راه آنها با فرهنگ لومپنی مرا دست می انداختند و قهقهه میزدند . گردنم در زیر فشار دستهای کت و کلفت پاسدار درد گرفته بود . یک بار با هر جان کندنی بود گفتم : « گردنم ، گردنم » .&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;: « زرت و پرت نگو نکبت ، پدر جدت رو از دماغت در میاریم » . سپس در دلم شروع کردم به خواندن ترانه ای قدیمی ، در دفعات قبل نیز که دستگیر شده بودم هم ناخودآگاه شروع به خواندن ترانه و سرودهای انقلابی کرده بودم .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;هر که در جان ودلش قطره ای خون آزادیخواهیست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;هرکه درراه خلق خود هردم آماده جانفشانیست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;بعد از نیم ساعت مرا به مقرسپاه پاسداران درست جایی که نمی خواستم تحویل دادند . دو پاسدار که زندانبان سابقم بودند مرا تحویل گرفتند ومن درحالی که چشم بند به چشم داشتم آنها را از صدایشان شناختم در راه هلم میدادند وتف به سروصورتم می انداختند .&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;: « لق لقوی &amp;nbsp;دلقک ، گوربه گور شده گمون میکردیم آدم شدی »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;من که میخواستم از قضایا سردر بیاورم سکوت میکردم &amp;nbsp;و چهار چشمی اوضاع و احوال را می پاییدم . بعد از چند لحظه مرا با واژه هایی نظیر چلغوز و عنتر &amp;nbsp;روی صندلی نشاندند ویکی پرسید : « اسمت چیست؟ »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;: « مهدی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; »&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&amp;nbsp;بازجوی شکنجه که قبلن هم ضرب شصتش را چشیده بودم ، &amp;nbsp;مرتب به گوشم سیلی میزد ومن چند بار بیهوش شدم &amp;nbsp;. ابتدا از جریان در گیری در خانه ای تیمی که مرا در منزل بغلی دستگیر کرده بودند سئوال کرد وبعد از جریان آجر پرتاب کردن &amp;nbsp;به ماشین سپاه به هنگام دستگیری در فاز سیاسی که منجر به فرارم گشته بود &amp;nbsp;. من درجواب گفتم : &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;«این سئوالها مربوط به گذشته است ودر دستگیری اول پاسخش رادادم »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;بعد از چند ساعت مرا به اتاق دیگری بردند یعنی اتاق شکنجه ،خدا وردی معاون لاجوردی که مخصوصا او را به بابل اعزام کرده بودند به یکی از شکنجه گران دستور داد که چشم بندم را باز کنند وقتی چشم بندم را باز کردند . جواد * رادیدم . &amp;nbsp;بمن گفت که او را میشناسم گفتم که باهم درگذشته در یک بند بودیم . سپس خداوردی در حالی که دندانهایش را بهم می سایید رو بمن کرد وگفت :&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;: «خوب توضیح بده»&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;:«منظورت چیست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; »&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;: «بگو شما&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; »&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;: «منظورتان چیست »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;: «در باره ارتباطات ،تشکیلات ، سلاح:،تیم عملیاتی »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;در همین اثنا جواد وارد گود شد ودر حالی که کاملا چهره اش پریده به نظر میرسید روبمن کرد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;: «مهدی مسئول استان را دستگیر کردند و همه چیز را گفته است »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;من که انتظارش را نداشتم &amp;nbsp;و بهت سر تا سر وجودم را فرا گرفته بود یک دفعه فریاد زدم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;: « گرفتند که گرفتند تو چرا براشون خوش رقصی میکنی »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;سرش را به زمین انداخت و دو زاری اش افتاد که نباید پا جلوتر بگذارد و روابط را لو دهد. اما خداوردی که زودتر جریان را فهمیده بود . با عربده گفت :&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;: « جواد را ببرید بیرون ، &amp;nbsp;به این سگ پدر یه &amp;nbsp;درسی میدم &amp;nbsp;که تا دنیا دنیا ست فراموشش نشه ، &amp;nbsp;» .&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;بعد دو تن از شکنجه گران که در چپ و راستم ایستاده بودند پاهایم را سفت و سخت به روی میله آهنی در انتهای تخت &amp;nbsp;شکنجه بستند وشروع به شلاق زدن کردند وقتی که شلاق به کف پایم میخورد درد تامغز استخوانم سوت میکشید و من خوب میدانستم که اگر دهان باز کنم اعدام خواهم شد &amp;nbsp;چرا که در دستگیری نخست و 15 ماه زندان کوچکترین مدرکی از من نداشتند واکنون که بار دوم به چنگشان افتادم آنها تلاش میکردند که از قضایا سردر بیاورند. &amp;nbsp;شلا ق پی در پی &amp;nbsp;با رگباری از فحش فرود می آمد و من باید تحمل میکردم . بی شک شلاق زدن در کف پا در زندانها یکی از سخت ترین شکنجه ها بود . بعضی از زندانیان را آنگونه میزدند که پوست و گوشت کف پاهایشان آش و لاش میشد و بدتر از همه راه رفتن بعد از شکنجه ها . &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&amp;nbsp;بعد از نیم ساعتی مرا به سلولی انفرادی انداختند دوران بلاتکلیفی برای من دوران سختی بود و اصولا سرتاسر دوران زندان ، من مثل گروگان در دست این &amp;nbsp;سگان هار بودم چرا که لو نرفته بودم وهر زمان امکان داشت که با دستگیرهای جدید پرونده ام روی میزشان قرار بگیرد . در سلول انفرادی مثل گذشته هر صبح بعد از بیداری شروع به ورزش میکردم و بعد از کمی استراحت ساعتی را سرود میخواندم و بعد از ظهریکی دو ساعتی&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;میخوابیدم وسپس به جریان دستگیری می اندیشیدم . زندانبانان بیشتر از افراد روستایی بودند افرادی که مسئولان زندان آنها را عمدا انتخاب کرده بودند تا راحت تر جنایاتشان را دنبال کنند. &amp;nbsp;البته سلول انفرادی سخت است آنهم در دوران بلا تکلیفی، میشداز دوزاویه با آن &amp;nbsp;برخورد کرد یا تن به یاس ودلمردگی داد وبه آرمانها پشت پا زد، که اصلا &amp;nbsp;فکر و خیالش را نمی کردم و یا با برنامه ریزی صحیح انگیزه ها ی انقلابی ام را صیقل میزدم . زندانبانان معمولا نیمه های شب بامکانیزمهای مختلف سعی میکردند روحیه ام رابشکنند. گاه نیمه های شب بیدارم میکردم وبا چشم بسته مرا از راهروها عبور میدادند و در گوشی به من میگفتند که میخواهیم اعدامت کنیم و باز هم مشت ولگد وشلاق، خوشبختانه جواد بعد از مقاومتم سرنخ دستش آمد و اطلاعات رالو نداد فقط گفته بود که مدت کوتاهی مرابه تشکیلات وصل کرده است و درست میگفت من وجعفر که با اسلحه دستگیر شده بود و بعد از مدت کوتاهی اعدامش کردند به او وصل بودیم . اما آنها دنبال اطلاعات بیشتری بودند. پس ازیک هفته کتابهایی نظیر روش رئالیسم از طباطبایی و نوشته هایی از دستغیب را در سلول انفرادی به من دادند . کتابها بیشتر شبیه به کتابهای جوک بودند و برای خنده، خودم گاه گداری &amp;nbsp;کتابهایی را که درسن پانزده یا شانزده سالگی دوست میداشتم منجمله کتابهای برتولت برشت ،ماکسیم گورگی وعلی دشتی ،شاملوو...رادر ذهنم مرور میکردم و بعد از سالها از یاد آوری آنها لذت میبردم . یک روز به طور اتفاقی در حمام زندان با یکی از زندانیان قدیمی که در انفرادی بسر میبرد ، روبرو شدم . به علت ازدحام و شلوغی زندان ، زندانبانان فراموش کرده بودند که او را به سلول انفرادی ببرند ، دیدن یک دوست و همزنجیر قدیمی در آن سالها بزرگترین نعمتی بود که میتوانست نصیبم شود . در آغوشش کشیدم و فی الفور خبرها را با هم رد و بدل کردیم و من از آنجا که تازه دستگیر شده بودم خط و خطوط را به او دادم ، با هم قرار گذاشتیم که چگونه با هم در ارتباط باشیم . در زندان آنهم در زیر تیغ گرگها برای ما تنها شکل مبارزه فرق میکرد ، وگرنه راه ادامه داشت ، آنها این روحیه جنگنده &amp;nbsp;را در تاریکترین دوران تاریخ معاصر ایران در تک تک افراد می خواندند و در راهروها و بازجویی ها امکانش را میدادند که ناگاه یکی از زندانیان به چنگ و دندان بسویشان هجوم ببرد و تکه تکه شان کند .&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;دوباره مرا در سلول انداختند ، هنوز چند روزی نگذشته بود که یک بار در یک کاغذ پاره ای که دوستم در همان حمام جاسازی کرده بود خواندم :&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&amp;nbsp;« مرا به هنگام فرار دستگیر کرده اند ، سلامم را به بچه ها برسان » &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;درست میگفت ، همزنجیرم را که در چند روز قبل بطور ناگهانی دیده بودم ، بعد از چند روزی اعدام کردند . در ذهنم شکنجه هایی که هنگام فرار بر سرش آوردند تداعی شد . شکنجه هایی فراسوی طاقت و توان انسان . در زندان همیشه این خبرها برایم تلخ ترین خبرها بوده است . اعدام یک همزنجیر . سرم را به دیوار میکوبیدم و اشک می ریختم و به فرار فکر میکردم . &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;نقشه فرار از زندان در آن سالهای توفانی همیشه در صدر برنامه هایم قرار داشت . ابتدا به شناسایی محل پرداختم . میدانستم که شناسایی مهمترین بخش نقشه محسوب میشود ، هر چند که امکاناتم محدود بود اما تمامی هم و غمم را گذاشتم تا تضادها را حل و فصل کنم و حداقلها را به دست بیاورم . &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&amp;nbsp;طرحهایش را بارها مرور کردم و یک بار از طریق زندانی ای که آزاد شده بود با بچه ها در بیرون در میان گذاشتم . در زندان خمینی ، جز اعدام چشم انداز دیگری در آینده &amp;nbsp;دور و نزدیک نداشتم . &amp;nbsp;باید به هر قیمتی که شده در میرفتم و مبارزه را ادامه میدادم .&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;روزی تقه ای به در خورد و دو زندانبان نره خر که انگار از ریش هایشان خون می بارید بمن گفتند که حیوان &amp;nbsp;وسایلت را جمع کن .&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;راستش کمی یکه خورده بودم ، آن روزها تا دری به تخته میخورد و یکی از وحوشان ولایت به سزای عملش میرسید . یک عده را مثل گوشت قربانی جهت انتقام بزدلانه &amp;nbsp;صف میکردند و به جوخه های اعدام میسپردند . &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;مرا مثل همیشه با چشم بند &amp;nbsp;در دالانی پر طول و تفضیل گرداندند و در نهایت در اتاقی سه در چهار که 8 زندانی دیگر در آن بسر میبردند انداختند . &amp;nbsp;از اینکه با چهره های جدیدی مواجه شدم خوشحال بودم . 4 نفر از بچه های بند از مجاهدین بودند و 4 نفر دیگر یکی از بچه های حزب رنجبران که مهندس صدایش میزدیم و آرمان مستضعفین و چریکهای فدایی شاخه اشرف و یکی هم &amp;nbsp;که عضو هیچ گروه و دسته ای نبود .&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&amp;nbsp;مثل همیشه زود با هم اخت شدیم و به طریق گوناگون خود را با شرایط تطبیق میدادیم . روز ما با ورزش جمعی اگر چه ممنوع بود شروع میشد . من اما قبل از آن یعنی اذان صبح به بهانه این که جنب شدم وباید غسل جنابت کنم پشت در سلول میرفتم و به زندانبان میگفتم که به غسل نیاز دارم . او هم به دلایل شرعی و با نق زدن به حمامم می فرستاد . من هم که از قبل با بچه های بندهای دیگر چفت و جور کرده بودم با آنها با محمل های مختلف ارتباط بر قرار میکردم . &amp;nbsp;در همین ایام بود که بمن خبر رسید که بچه ها از بیرون وسایلی را در هندوانه برای فرار از زندان جا سازی کرده اند و به داخل زندان فرستاده اند . فراری که پر پیچ و خم و شکلی جیمزباندی داشت . من اما فکر و ذهنم را کوک کرده بودم تا با محمل مریضی به بیمارستان برده شوم و از آنجا فرار کنم . بیمارستانی که تمام راه و چاهش را میدانستم و در ثانی همه نوع امکاناتش از بیرون جمع و جور شده بود .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;b style="font-size: 21px;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;ادامه دارد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;جواد*اسم مستعار است .اورا در کشتارهای دهشتناک سال 67 اعدام کرد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div id="sidebar-wrapper"&gt;&lt;div class="sidebar section" id="sidebar"&gt;&lt;div class="widget BlogList" id="BlogList1"&gt;&lt;div class="widget-content"&gt;&lt;div class="blog-list-container" id="BlogList1_container"&gt;&lt;ul dir="rtl" id="BlogList1_blogs" style="text-align: right;"&gt;&lt;li style="display: block;"&gt;&lt;div style="clear: both;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="clear"&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="widget-item-control"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="clear"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="clear"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8665235832563499480-6414011341423122183?l=mehdiyaghoubi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://zvallayatefagi.blogspot.com/2008/06/blog-post_21.html' title='خاطرات زندان - فرار'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/6414011341423122183'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/6414011341423122183'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehdiyaghoubi.blogspot.com/2011/11/blog-post_19.html' title='خاطرات زندان - فرار'/><author><name>مهدی یعقوبیmilladمیلاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08913476701560824915</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-0f3QggzFfr4/Tl0dNjoiJRI/AAAAAAAAGV4/oy9gTvsDm_4/s220/Afbeelding%2B3%2B056.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-VJYc0wCzSxY/Tu8PFuW8bwI/AAAAAAAAHRU/at_zgnr8Ivg/s72-c/11z.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8665235832563499480.post-5766295047194021735</id><published>2011-11-11T04:56:00.000-08:00</published><updated>2011-12-22T03:39:02.710-08:00</updated><title type='text'>فرشته ها</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-jmvjY0Lwcw8/TvMWpXG2OeI/AAAAAAAAHUE/cQvjTRs2sZE/s1600/zzzzzzzzzzzzzzzzzfrt.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="223" src="http://3.bp.blogspot.com/-jmvjY0Lwcw8/TvMWpXG2OeI/AAAAAAAAHUE/cQvjTRs2sZE/s320/zzzzzzzzzzzzzzzzzfrt.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: blue;"&gt;بالاترین نرخ خودکشی و بخصوص خودسوزی در جهان متعلق به زنان ایلامی است .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: blue;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;بادهای زمستانی لگام گسیخته از هر سو میوزیدند و شاخه های درهم درختان بلوط را به اینسو و آنسو تکان تکان میدادند . چند روزی بود که از آفتاب خبری نبود ، زمین و زمان تیره و تار و شکل عبوس به خود گرفته بودند و نگاهها خسته و بی حوصله .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;دو کلاغ سیاه بر روی پرچین شکسته ای بی هنگام قارقار میکردند و بال و پرشان را بهم میکوبیدند &amp;nbsp;، توگویی آنها هم از اینکه بر خلاف گذشته مردم خرده نان کپک زده ای را بسویشان پرتاب نمی کنند دمق و سر خورده بودند .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;فرشته &amp;nbsp;کیف مدرسه را در دستش محکم گرفته بود و در حالی که انگشت شصت پای راستش &amp;nbsp;از کفش پاره اش بیرون زده بود ، در سرمای زود هنگام پاییزی به سوی مدرسه هن هن کنان میدوید . &amp;nbsp;زنگ مدرسه را زده بودند و او بر خلاف گذشته که سر ساعت در مدرسه حاضر میشد ، دیرش شده بود .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;ترسی عجیب و نگفتنی &amp;nbsp;در دل کوچکش چنگ میزد . &amp;nbsp;حسی غریب آکنده با اندوه روحش را اره میکرد و اشکش را از چشم های براق و درشتش &amp;nbsp;در می آورد . انگار پاهایش در اراده اش نبود ، دستها و ماهیچه هایش . از تب تنهایی که احاطه اش کرده بود میلرزید و زیر لب برای آنکه به خود جرات دهد ، ناخودآگاه حمد و سوره را بلند بلند میخواند . &amp;nbsp;دسته کیف مدرسه اش پاره شده بود و بسختی میتوانست &amp;nbsp;آن را در گرد و غباری که بی وقفه بر چهره اش &amp;nbsp;میوزید در دستش بگیرد و سریعتر بدود . نفس نفس میزد ، &amp;nbsp;دانه های &amp;nbsp;عرق از پیشانی اش سُر میخوردند و به گونه های نازکش مینشستند .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;آرزویش بود که مانند بقیه همکلاسی هایش کوله پشتی ای که شکل زرافه یا گورخر دارد داشته باشد &amp;nbsp;و بندهایش را دور کمرش خوب گره بزند و سرشار از غروری زلال بسوی مدرسه برود . اما افسوس که پدرش به قولهایی که داده بود عمل نکرده بود و امسال باز همان آش بود و همان کاسه .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;وقتی به دم در مدرسه رسید دلش تاب تاب میزد . میترسید که معلمش که یک خانم قد بلند و اخمویی بود عصبانی شود و جریمه اش کند . تازه مشقش را هم ننوشت ، آخر مدادش تمام شده بود . جرات آن را هم نداشت که به پدری که همیشه عنق بود بگوید . &amp;nbsp;مادرش هم که صبح و شب مشغول کلفتی در خانه های همسایه بود وقتش را نداشت . سلانه سلانه داخل مدرسه ای که در آغل گوسفندان در کنار گوشه شهر ایلام بود شد و وقتی به پشت در کلاس رسید با انگشتش به در کوبید .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « بیا تو »&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;فرشته در را باز کرد و همانجا هاج و واج ایستاد و سرش را محزون به پایین انداخت &amp;nbsp;. &amp;nbsp; جرات نداشت که در صورت معلمش مستقیم نگاه کند &amp;nbsp;بغضی مانند غرش رعد در گلویش گیر کرده بود و هر آن امکان داشت منفجر شود . &amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;در &amp;nbsp;سایه روشن &amp;nbsp;انتهای کلاس که بوی پهن گوسفندان روز و شب به مشام میرسید . &amp;nbsp;چند همکلاسی اش در گوشی پچپچه میکردند و سرهایشان را تکان میدادند و کودکانه &amp;nbsp;میخندیدند .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;معلم نگاهی به شصت پای فرشته که ازکفشش بیرون زده بود انداخت و به چهره اش که در هاله ای از اندوه فرو رفته بود .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;بر خلاف تصور فرشته ، &amp;nbsp;قیافه ای مهربان به خود گرفته بود ، انگار دلش برایش میسوخت .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « لنگ ظهره &amp;nbsp;، چی شد دیر کردی »&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;فرشته خواست جوابش را بدهد که زنگ تفریح زده شد . بچه ها با سر و صدا به حیاط بی در و پیکر مدرسه که در دور و اطرافش حتی یک خانه دیده نمی شد دویدند . معلم &amp;nbsp;منتظر جوابش بود . اما او در اضطرابی توام با اندوه سکوت کرده بود و قدرت بلند کردن سرش را نداشت . &amp;nbsp;معلم به طرفش رفت و در مقابلش دوزانو به زمین نشست و با سرانگشتان نرمش کمی نوازشش کرد .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- « خب ، عزیزم چرا صورتت سیاهه ، چی شده »&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;فرشته با نگاهی دردناک بالاخره سرش را بلند کرد و با لکنت چند کلمه نامفهوم گفت اما نتوانست طاقت بیاورد و خودش را به آغوش معلمش انداخت .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- : « مامانم ، مامانم »&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « خب مادرت چی »&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « مامانم با بابا دیشب دعواش شده بود ، آخه بابام &amp;nbsp;یه زن جوون تر گرفته و اون نمی دونس ، مامانی میگفت که دختره 14 ساله حامله س ، برا همین بابا اونو تا صبح شلاق زد ، تموم سر وصورتش خونی بود ، بمن گفته بود که برم مدرسه ، منم راه افتادم ، اما تو راه پشیمون شدم بر گشتم ببینم حال مامانم چطوره که دیدم خودشو آتیش زده ، گفتم ، مامان مامان ، خواستم کمکش کنم اما اون تو حیاط &amp;nbsp;میدوید و آتیش شعله میکشید ، ترسیدم فرار کردم و اومدم ، مدرسه ، خانم معلم ، خانم معلم ، من مامانمو میخوام » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;معلم چشمانش تیره و تار شده بود ، هوش و حواسش دیگر با خودش نبود ، یاد شوهرش که هر روز صبح او را با ضرب لگد و شلاق بلند میکرد افتاد ، با هر ضرب و زوری که بود احساساتش را کنترل کرد و دوباره او را در بغلش فشرد .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « فرشته جون منم بعضی وقتها این خوابای بد رو میبینم و گمون میکنم که واقعیه ، ولی بعد از چند روزی دود میشن میرن هوا » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « میگی ، همش خواب و خیال بود ، داشتم از ترس جون میکندم ، تموم دست و پاهام میلرزیدن »&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « آره گلم ، تازه یه خبر خوب برات دارم ، امروز میخوام تو رو با خودم ببرم تا خونه م رو نشونت بدم ، یه غذای خوشمزه هم با هم میخوریم » .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « خانم معلم ، شما هم بچه دارین »&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « آره جونم ، درست هم سن و سال تو ، اسمشم ، نسترنه » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « تو هم هر روز کتک میخوری ، مث مامان من » .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;: « نه جونم من خیلی وقته که طلاق گرفتم ، شوهرم یه زن جوونتر گرفته » .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;فرشته یک آن دستش را روی دهانش گذاشت و گفت&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;: « بابای منم همینطور ، نکنه شمام خودتنو آتیش بزنین » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8665235832563499480-5766295047194021735?l=mehdiyaghoubi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/5766295047194021735'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/5766295047194021735'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehdiyaghoubi.blogspot.com/2011/11/blog-post_11.html' title='فرشته ها'/><author><name>مهدی یعقوبیmilladمیلاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08913476701560824915</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-0f3QggzFfr4/Tl0dNjoiJRI/AAAAAAAAGV4/oy9gTvsDm_4/s220/Afbeelding%2B3%2B056.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-jmvjY0Lwcw8/TvMWpXG2OeI/AAAAAAAAHUE/cQvjTRs2sZE/s72-c/zzzzzzzzzzzzzzzzzfrt.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8665235832563499480.post-1762330119171962288</id><published>2011-11-03T10:11:00.000-07:00</published><updated>2011-12-19T02:51:08.529-08:00</updated><title type='text'>نقی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;صدای اذان ظهر از فاصله ای نه چندان دور از مسجد فاطمه زهرا شنیده میشد . آفتابی داغ و سوزان بر تن خاک تفتیده می تابید . درختهای قدیمی کنار خیابان &amp;nbsp;از شدت تشنگی &amp;nbsp;له له میزدند . مردم دسته دسته با سلام و صلوات از مراسم اعدام یک قاچاقچی با غروری ابلهانه و لبخندی از رضایت به چهره باز میگشتند . در هیچ کجای این جهان پهناور اینهمه جمعیت با هلهله و شادی برای تماشای افرادی که بر دارها دست و پا میزدند و کف به دهان می آوردند نمی رفتند .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;در منابر و اماکن مذهبی آخوندها و قاریان حرفه ای &amp;nbsp;با استناد به روایات و احادیث جا انداخته بودند که تماشای محکوم به اعدام اجنه خبیثه را از روح و روان انسان بیرون میکند و برابر است با هفت بار با پای پیاده به کربلا رفتن .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;حاج نقی سر مست از تماشای &amp;nbsp;جان کندن و دست و پا زدن چند جوان ، و صوابی که به او از جانب پروردگار رحمان و رحیم &amp;nbsp;رسیده بود تسبیح را در دستهایش میچرخاند و با حجب و حیای خاصی که در شان یک بسیجی میانسال بود ، شمرده قدم میزد .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;بعد از خریدن دو نان سنگگ و شانه ای تخم مرغ که آنروزها قیمتش برابر با قیمت طلا شده بود ، شال سبزش را به کمرش دوباره بست و به سوی خانه رفت . در راه چشمش به دخترانی می افتاد که با مانتوی کوتاه و شلوار چسبان جین با خنده از کنارش رد میشدند و آه از نهادش در می آوردند . دلش میخواست همه شان را از دم صیغه کند و شبها را با آنها بگذراند . همانطور که قدم میزد در عوالم خیال &amp;nbsp;با شهوت زائد الوصفی &amp;nbsp; هر کدامشان &amp;nbsp;را لخت و عور میکرد &amp;nbsp;و در حالی که آلتش در زیر شلوار گل و گشادش سیخ شده بود با قرائت کلماتی عربی به راهش ادامه داد &amp;nbsp;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;در همین سیر و سفر و رویاهای دور و دراز غوطه ور بود که یکهو پایش سُر خورد و در یک چشم بهم زدنی &amp;nbsp;با ملاجش چنان به زمین خورد که آه از نهادش در آمد . چند نفر با عجله به طرفش دویدند و خواستند کمکش کنند که &amp;nbsp;گفت :&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;- &amp;nbsp;« برادرا احتیاجی نیس ، حالم خوبه ، خدا عوضتون بده &amp;nbsp;» &amp;nbsp;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;خواست بلند شود که دوباره باز سُر خورد ولی اینبار با چابکی خاصی خودش را کنترل کرد و روی پایش ایستاد &amp;nbsp;اما ، تا چشمش به مدفوع سگ که به کفش و شلوارش چسبیده و علت لیز خوردنش شده بود افتاد به زمین و زمان بد و بیراه گفت و چنان رگ غیرتش به جوش آمد که اگر کاردش میزدند خونش در نمی آمد شانه تخم مرغ که 7000 تومان برایش پول داده بود در مقابل چشمانش که داشت از شدت تعجب از کاسه بیرون میزد در اطرافش شکسته پرت و پلا شده بود ، و اثری از نان سنگگش یافت نمی شد و همچنین کیف پولش &amp;nbsp;. انگار یکی از افرادی که به کمکش شتافته بود ، از هوا آن را قاپیده بود . &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;از آن زمان عقده &amp;nbsp;عجیبی نسبت به سگها پیدا کرد . توگویی این خشم و غضب بالفطره در وجودش ریشه داشت از زمانهایی نامعلوم و بی نام و نشان . به خودش میگفت که بیخود نیست که ائمه اطهار این حیوان موذی را نجس العین لقب دادند . حیوانی که اگر در ظرفی غذا خورده باشد با هیچ آبی &amp;nbsp;شسته نمی شود و ابدالدهر &amp;nbsp;آن ظرف کثیف خواهد ماند .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;احساس میکرد که تمام وجودش نجس شده است و دیگر نمی تواند نماز بگذارد ، بخصوص در مسجد . &amp;nbsp;بوی تند و زننده &amp;nbsp;گُه سگ دیوانه اش کرده بود . برایش سوختن در آتش جهنم و جلز و ولز شدن در آن بهتر از این کثافاتی بود که از تنش مثل کنه نشسته بود و به مشامش میرسید . &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;یک راست به طرف حمام قدیمی که اتفاقا خزینه &amp;nbsp;هم داشت رفت و حسابی &amp;nbsp;زیر دوش آب گرم خودش را شست و در خزینه ای که با شاش پیر و جوان پر شده بود غسل کرد . خوشحال بود که میتواند دوباره عبادت را بجای آورد . عبادتی که با آن پول و پله در می آورد و خرج سور و ساتش میکرد .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;لنگی را که به دور کمرش بسته بود باز کرد و با زیر چشمی اطراف را پایید و در خفا &amp;nbsp;شلوار یکی از کسانی را که در گوشه ای آویزان بود کش رفت و بی آنکه کسی خبر دار شود بتنش کرد و رفت . بخودش گفت که این پشم و ریش را برای همین روزها دراز کردم ، و زد زیر خنده .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;تصمیم گرفته بود که هر طوری شده است ، سگی را که در نزدیکی خانه اش در نزد عوام سکه یک پولش کرده بود سر به نیست کند . مثل آدمهای عقده ای تا زهرش را نمی ریخت آرام و قرار نمی گرفت . این انتقام مقدس وجودش را احاطه کرده بود . خواب به چشمانش نمی آمد ، غذایی را که میخورد به دهنش مزه نمی کرد ، در رکوع و سجودش در خیالش سگی کریه المنظر جلوه میکرد و او نمازش را قاطی میکرد ، دلش میخواست که قبل از کشتن دق دلی از او در بیاورد و باطومش را &amp;nbsp;کونش &amp;nbsp;، و یا استغفرالله &amp;nbsp;با آلت مردانه اش کهریزکی اش کند .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;روزها در مقابل خانه اش در حول و حوش مغازه بقالی می ایستاد و کشیک میداد که تا ته و توی قضیه را در بیاورد و مجرم را به سزای اعمال خود برساند . &amp;nbsp;آخر مملکت اسلامی بود . این حیوان &amp;nbsp;شان و آبروی مومنین را لکه دار میکرد و شکل و شمایل شهر را مثل کافرستان غرب &amp;nbsp;با آن قیافه های جلف تغیر میداد .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;در چند روزی که در جنب مغازه بقالی ایستاده بود ، از اینکه دختر سیدعلی روضه خوان وقت و بیوقت به مغازه میرفت و بر می گشت . شک کرد . به ذهنش زد &amp;nbsp;و با خود گفت که صاحب بقالی که مردی مسن تقریبا 60 ساله و مجرد بود چه کاری دارد که کرکره مغازه را میکشد و نیم ساعت در پشت اتاقک کوچک مغازه با او که دختری 14 ساله بود خلوت میکند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;- « مگه یه مرد حرفی جز جماع &amp;nbsp;چیز دیگه ای داره که به گوش یه دختر اونم ترگل و ورگل و تازه به بلوغ رسیده &amp;nbsp;، با اون پستونای درشت و لبای ماتیک زده بگه &amp;nbsp;» .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;حوالی غروب بود که ناگاه از پیچ کوچه بغلی روبروی خانه اش دو دختر را دید که &amp;nbsp;با لباسی آنچنانی و با سگی که قلاده به گردنش انداخته بودند ، در حال گل گفتن و گل شنفتن قدم میزدند . حاج نقی شش دنگ حواسش را جمع کرده بود و مانند فیلم های پلیسی زیر چشمی آنها را تحت نظر گرفت . با خودش میگفت نه تنها سگ که چوب تو آستین هر دوتاشان خواهد کرد . دنبالشان براه افتاد و طرح و نقشه های عجیب و غریبی را در ذهنش مرور میکرد . دخترها در آن غروب محزون تابستانی دست های نرم لطیف شان را بر سر و گردن سگ و موهای سفید و سیاهش میکشیدند و نوازشش میکردند . &amp;nbsp;و از لذتی پنهانی سرشار میشدند . &amp;nbsp;سگ با چشمهای مهربانش گاه نگاهشان میکرد و دمش را می جنباند و با تکان دادن دستهایش بسویشان با احساساتی غلیظ از آنها تشکر میکرد &amp;nbsp;. &amp;nbsp;حاج نقی معنی این عشق و علاقه بین دخترها و سگ را نمی فهمید &amp;nbsp; او این احساسات را با خنده ای مضحک و احمقانه که در چین و چروک چهره اش پیدا بود &amp;nbsp; یک نوع دهن کجی نسبت به آیات خدا و حرفهای ائمه &amp;nbsp;تصور میکرد .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;به خودش میگفت که اگر آنها زنده بودند بی شک سوار بر اسبهایشان با ضربه شمشیر سگ و صاحبانشان را به دو نیم میکردند و زمین را از شر چنین حیواناتی شرور و نجس &amp;nbsp; پاک &amp;nbsp;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;: « من نعوذبالله &amp;nbsp;نه امامم و نه پیغمبر . اما غیرت مسلمانی امی که نمرده است تا من هستم تو این خیابون یک سگ نباید زنده بمونه » .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;بالاخره آدرس دو دختری را که سگ داشتند با هزار جان کندنی &amp;nbsp;در آورد و در ذهنش نقشه کشید که چگونه نفله اش کند . دو هفته آزگارتعقیب ادامه داشت ، لاشه سگ مرده و گریه های دخترها در نظرش پدیدار میگشتند و او از شکنجه هایشان کیف میکرد &amp;nbsp;. &amp;nbsp;احساس سبکی و لذتی عجیب در خودش میدید . فکر میکرد که در رکاب رسول خدا میخواهد به جهاد برود و سر از بدن کافران و بیخدایان جدا کند . چپقش لذت بیشتری به او میداد &amp;nbsp;. قرائت قرآن و نمازش . گویی به سیر و سیاحت به بهشت خداوندی میرفت و با حوریانی که چادر و چاقچور و مقنعه را از سر در آورده و لخت و برهنه مادرزاد در مقابلش میشدند به جماع میپرداخت ، آنهم با قدرت جنسی هزار جوان . گمان میکرد به خدا نزدیکتر شده است . به نایب امام زمان . حس میکرد سر کچلش به شکرانه همین کار خیر دوباره مانند 20 سال قبل مو در خواهد آورد و با آنکه الکی پیشوند حاجی را به اسمش بسته بودند ، راس راستی به مکه مشرف خواهد شد و برو بیا پیدا خواهد کرد&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;بالاخره روز موعود رسید . حاج نقی در خودرو گشت وزارت ارشاد در حالی که لباس مخصوص گشتی ها را بتن کرده بود . درست در زمانی که دخترها با سگهایشان در حوالی پارک قدم میزدند جلویشان ترمز زد . دخترها یک آن وحشت کردند و جا خوردند . حاج نقی با پوزه ای گرد گرفته و دهانی که بوی تریاک میداد مثل جن در برابرشان ظاهر شد و بدون مقدمه گفت :&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;- &amp;nbsp;« مگه نمیدونین سگ گردی ممنوع شده ، آخه تخم حروما ، &amp;nbsp;خجالت هم خوب چیزیه ، اینجا مملکت مسلمونه ، ما آبرو داریم ، ما نماز میخونیم ، شهر هرت که نیس »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;عرق سردی بر پیشانی دخترها نشسته بود . از قیافه پشم آلود و کریه المنظرش ترسیده بودند و به هن و هن افتادند . &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;- : « چرا صم و بکم ایستادید و زبونتون رو خوردید و خفه خون گرفتین »&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;قلاده را با وحشیگری &amp;nbsp;دردستش گرفت و با اردنگی سگ را در پشت ماشین انداخت و اسم و آدرس آنها &amp;nbsp;را گرفت که تا اگر چیزی شد خبرشان کند &amp;nbsp;. دخترها شروع به اعتراض کردند و او مثل گرگی تیر خورده &amp;nbsp;در حالی که میگفت ضعیفه های جنده ، دست به روسری یک از آنها برد و چنان کشید که یک مشت موی خون آلود در کف اش باقی ماند . با عجله به پشت فرمان خودرو نشست ، یکی از دخترها که نامش تهمینه بود &amp;nbsp;در ماشین را باز کرد و در صندلی جلو نشست و در حالی که صورتش از اشک خیس شده بود گفت &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « من بدون سگم بر نمی گردم » &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;سپس دستش را دراز کرد و ران تهمینه را با حالتی وسوسه آلود سخت مالید .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;: « چه بهتر &amp;nbsp;، خودم با خودت میبرمت ، پشیمون میشی &amp;nbsp;» .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;خشم و کین از چهره حاج نقی &amp;nbsp;تنوره میکشید . جاده ها را محو و تار میدید . تیرهای برق را سایه هایی از اشباح که در کله اش عوعو میکردند . و مردمی که خسته از کار از پس روزی دراز به خانه هایشان میرفتند دشمن میدید . تاریکی هوا نیز قوز بالا قوز شده بود . نزدیک بود چند بار چپ کند . دست خودش نبود ، خود را در میدان جنگ میدید ، در رویارویی با کافرانی که مملکت را میخواستند بسمت و سوی بیخدایی ببرند .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;سگ خاموش و کمی مبهوت در عقب خودرو نشسته و از دنیای آدمها سر در نمی آورد . آرام و رام &amp;nbsp;در آن هیر و بیر جا خوش کرده بود و خودش را می لیسید . انگار خیال میکرد که با صاحبش به گردش میرود ، در اطراف و اکناف تهران ، در حوالی سبز کوهپایه های شمال ، در زیر طاقی از هوای تازه و سبزه های شبنم آلودی که در کنار چشمه های زلال و سرد نفس میکشیدند .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;نقی در گاراژ خانه اش را باز کرد و ماشین را در گوشه ای پارک کرد . قلاده سگ را با خشم و غضب در دستش گرفت و ناگاه چنان آن را وحشیانه کشید که سر از گردن سگ داشت جدا میشد . سگ از دردی که میکشید آه و ناله کشدار سر میداد و نقی در جواب مانند حیوانی خونخوار سم بر زمین می کوبید و او را کشان کشان می کشید . بالاخره او را در انباری در گوشه حیاط خانه اش که در نقطه ای پرت افتاده و سوت و کور &amp;nbsp;در اطراف شهر بود انداخت . خانه ای با حیاطی بزرگ که با هزار ضرب و زور از راههای خلاف خریده بود . احساس میکرد که خانه اش با این حیوان که بالفطره نجس لقبش میدادند بوی گند و لجن گرفته است . میخواست به سرعت خودش را از شرش خلاص کند . آنهم با مرگی فجیع ، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;سپس بر گشت و در حالی که پک و پوزش از شدت خشم آتش میبارید با قهقهه ای شیطانی &amp;nbsp;دست تهمینه را گرفت و از صندلی به پایین پرتابش کرد و دو لگد محکم به پهلویش زد و روسری را از سرش در آورد .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « خانوم خانوما ، خودت خواسی ، گفتم که اینجا حلوا تقسیم نمی کنن &amp;nbsp;» .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;او را هم &amp;nbsp;با پس گردنی و اردنگی به طرف انبار برد و بر سر صندلی نشاند و گفت اگر که نتق &amp;nbsp;بکشد دخلش را در می آورد . تهمینه از ترس می لرزید ، افکار تاریک &amp;nbsp;نقی را خوانده بود . او میخواست سگ را نیست و نابود کند . کشتار سگ مانند یک جهاد مقدس در روزنامه ها حتی درز کرده بود . اکنون این شتر به در خانه اش &amp;nbsp;نشسته بود .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;میدانست که اگر کوچکترین عکس العملی نشان دهد ، دخلش را این بسیجی کارکشته در می آورد . آخر او با چشمهای خودش دیده بود که چگونه در سال 88 با قمه و چاقو و پنجه بکس مردم را در خیابانها تا حد کشت می زدند یا با خودرو از رویشان رد میشدند و در زندانها تجاوزشان میکردند . &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;سگ &amp;nbsp;با چشمهای روشن و &amp;nbsp;معصومانه اش نگاهش میکرد . گویی که &amp;nbsp;فهمیده بود که چه طرحهای شومی در کله نقی خفته است . نیروی غریزه اش تا به حال به او دروغ نمی گفت . &amp;nbsp;مرگ در کورسوی شمعی در گوشه انبار &amp;nbsp;در مقابل چشمهایش به رقص بر خاسته بود . مرگی دلخراش و وحشتناک . &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;مثل هر موجود زنده دیگری &amp;nbsp;نمی خواست بمیرد . میخواست تهمینه نوازشش کند . دست به سر و رویش بکشد . در جلویش غذاهای خوشمزه بگذارد و از زندگی لذت ببرد . &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;انگار کسی در وجودش فریاد میکشید . نیرویی قدرتمند و غریزی از زمانهای دور و ناپیدا . نیروی که در خواب هایش کم سو و بیرنگ پدیدار میشد و او را به اعماقی ناپیدا و گنگ پرتاب میکرد . در همین حال و هوا غرق بود که &amp;nbsp;کم کم احساس کرد که روح و روان اجدادش در تنش حلول کرده است . روح یک گرگ گرسنه و بیرحم که آماده بود در مقابل خطر با پنجه های خونبار و دندانهایی تیز و قوی حریفانش را از هم بدرد و لاشه شان را در دره ها پرتاب کند . تهمینه این تغییرات را در نگاه سگ وفادارش &amp;nbsp;میخواند و منتظر حادثه ای غیرمترقبه بود .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;نقی آنقدر غضبناک بود که &amp;nbsp;متوجه تغیر رفتار سگ و چشمهای نافذش که آماده پریدن به سوی شکارش بود نمی شد . دندان بهم می سایید و خون جلوی چشمانش را گرفته بود . یک آن محکم &amp;nbsp;با پوتین نوک تیز و آهنینش &amp;nbsp;لگدی به شکم سگ زد و او را به گوشه ای پرتاب کرد . شمشیری دو لبه را &amp;nbsp;که شبیه شمشیر ذوالفقار بود در دستش می فشرد و دور خودش با گفتن الله و اکبر چرخ &amp;nbsp;میزد . مثل یک دیوانه ای خطرناک &amp;nbsp;که از زنجیر رها شده است . میخواست با یک ضربت سر از تن سگ جدا کند و فریاد پیروزی حق علیه باطل سر دهد . یک آن &amp;nbsp;در فکرش زد که برای اینکه راحت این حیوان ملعون و نفرین شده را نکشد و بیشتر زجرش بدهد بهتر است &amp;nbsp;باتون مخصوص بسیجی اش را که از جنس چینی بود به مقعد سگ فرو کند و ببیند که او چقدر درد میکشد و آه و ناله سر میدهد ، آنهم پیش صاحبش که یک دختر تیتیش مامانی بود . &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;قهقهه ای سر داد و با پوزه ای کف کرده &amp;nbsp;شمشیر را کنار گذاشت و باتون را در مشتش فشرد و با یک دستش قلاده را به سمت خود کشید . سگ کمی مقاومت میکرد ، اما فایده ای نداشت . در همین هیر و بیر &amp;nbsp;ناگاه صدایی شبیه به صدای گرگ از حنجره اش &amp;nbsp;خارج شد . نقی یکه ای خورد و به خود آمد ، گمان کرد که اشتباه شنیده است . ضربه محکمی خواست به سر سگ بزند که او جا خالی داد و به پشتش خورد و کمی جابجا شد . رفت تا ضربه بعدی را بزند که سگ &amp;nbsp;خیز بر داشت و به سرعت برق &amp;nbsp;بسویش هجوم برد و سپس با دندانهای تیزش درست آلت تناسلی نقی را گاز گرفت و از جایش کند و زوزه سر داد ، زوزه گرگی از اعماق جنگلهای شب گرفته و تاریک &amp;nbsp;.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;نقی در دور خودش پیچ و تاب میخورد و از شدت درد با دندانهایش زمین را گاز میزد و به خود می پیچید . نعره های او را اما کسی در آن نقطه سوت و کور نمی شنید . نعره های مرگی فجیع و وخوفناک . &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;سکوتی سرد در وزش بادهای گرم تابستانی در آفاق نفس میکشید . نقی &amp;nbsp;انگار صد سال مرده بود و لاشه اش در انبار مانند کیسه ای از زباله افتاده بود . سگ یک آن به دور خود چرخید و بطرف تهمینه رفت و نگاهی پر غرور به او انداخت و سپس با هم از در نیمه باز انبار خارج شدند و به سوی خانه دویدند .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8665235832563499480-1762330119171962288?l=mehdiyaghoubi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/1762330119171962288'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/1762330119171962288'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehdiyaghoubi.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='نقی'/><author><name>مهدی یعقوبیmilladمیلاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08913476701560824915</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-0f3QggzFfr4/Tl0dNjoiJRI/AAAAAAAAGV4/oy9gTvsDm_4/s220/Afbeelding%2B3%2B056.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8665235832563499480.post-6819336636368259228</id><published>2011-10-21T12:59:00.000-07:00</published><updated>2011-10-22T02:54:37.799-07:00</updated><title type='text'>تن فروش</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-DYSewTiQG_0/TqKKnjsCmcI/AAAAAAAAGmQ/T_k69h1tCHY/s1600/zzzzzzzzzzzzzzzzzzzfrt.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="200" src="http://4.bp.blogspot.com/-DYSewTiQG_0/TqKKnjsCmcI/AAAAAAAAGmQ/T_k69h1tCHY/s200/zzzzzzzzzzzzzzzzzzzfrt.JPG" width="170" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;در حالی که رگهای شیخ نقی مانند مارهای سمی از شقیقه هایش بیرون زده بود و خون خونش را میخورد فریاد زد :&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- « سلیطه هنوز که نرفتی ، پاشو کونتو تکون بده ، اگه ندی میام چوب تو اون &amp;nbsp;آستینت فرو میکنم » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- « دارم خودمو آماده میکنم بابا &amp;nbsp;، همینجور که نمی شه &amp;nbsp;بزنم بیرون &amp;nbsp;، اونوقت دست خالی بر میگردم &amp;nbsp;» .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;رقیه از داد و هوار پدرش کلافه شده بود . در آیینه نگاهی به سر و صورت پکرش &amp;nbsp;انداخت و رنگ شکلاتی روژ لب را که با سایر اعضای بدن و روسری اش متناسب بود از روی میز کنار آیینه &amp;nbsp;بر داشت و با تانی و طمانینه خاصی روی لبش قرار داد و سپس با مداد مخصوص خط لبش را بر جسته کرد . میدانست که آرایش را &amp;nbsp;اگر ظریف انجام دهد &amp;nbsp;معجزه میکند و لب و لوچه مردها را آب می اندازد .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;سپس سوتین قرمزش را که هدیه یکی از مشتریان پر و پا قرصش بود در آورد و در همان حال که مشغول خواندن ترانه ای بود ، با کرم مخصوصی شروع به مالیدن پیکر لخت و عورش &amp;nbsp;کرد . در این آب و هوا گرم بود که چشمش از آیینه مقابلش به قیافه &amp;nbsp;پدرش افتاد که به صورت شهوانی به &amp;nbsp;او زل زده بود . خونش به جوش آمد ، &amp;nbsp;خواست چند فحش آبدار نثارش کند که پشیمان شد . در را بست . موهای تابدار طلایی رنگش را شانه زد و در آیینه چندبار با خودش &amp;nbsp;شکلک در آورد و خندید . شلوار استرچ سفید رنگش را پوشید ، &amp;nbsp;شلواری که با مانتوی کوتاه &amp;nbsp;و تنگش لمبرهای باسنش را برجسته و نگاهها را بسرعت &amp;nbsp;بسوی خود جلب میکرد . چشمهای گیرنده ای داشت لبهای کلفتی که کمی به طرف پایین کشیده میشد و با روژ سکسی ترش میکرد . آنهم با پیکر بلند بالا و لاغرش که در آن حوالی بی همتا به نظر میرسید .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;16 سال بیشتر نداشت اگر چه شکسته و مسن تر بنظر میرسید ، تمام رویاهای دور و درازش را بر باد رفته میدید . و آرزوهای قشنگی که هر دختر در سن و سال او در سر می پروراند . &amp;nbsp;فقر و اعتیاد پدرش او را به مسیر تن فروشی انداخته بود . همان اعتیادی که در مملکت امام زمان میلیونها انسان بیگناه را به خاک سیاه نشانده است . &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;موبایلش را بر داشت و به « نغمه » که همکارش بود زنگ زد و گفت که منتظرش باشد &amp;nbsp;.&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;چادرش را بر سرش گذاشت و با عجله پایش را از خانه بیرون گذاشت &amp;nbsp;. هنوز چند قدمی راه نرفته بود که &amp;nbsp;یادش آمد فراموش کرده است به قرآن بوسه بزند . شگون نداشت ، بر گشت و بوسه ای به کلام الله زد و وردی را که از کودکی مادر بزرگش به او یاد داده بود خواند هنوز در را باز نکرده بود که دوباره پدرش &amp;nbsp;با صدایی توام با خنده نیشداری فریاد زد :&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- « اگه دست خالی برگشتی سنت النبی ، &amp;nbsp;انکحت و زوجت برات میخونم تو گوش خودت فرو کن ، بادا بادا مبارک بادا &amp;nbsp;بادا بادا مبارک بادا » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;انگار زیاد مواد استفاده کرده بود که اینظور بی چشم و رو برایش خط و نشان میکشید . &amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;رقیه &amp;nbsp;با آن نگاههای شهوت آلود و هرزه پدرش و اعتیادی که قوز بالا قوز شده بود ، میدانست که او شوخی نمی کند . اخبارهایی که جسته و گریخته از گوشه و کنار به گوشش میرسید همه دال بر این موضوع بود که &amp;nbsp;آمار زنای با محارم در این مملکت به شکل سرسام آوری بالا رفته است &amp;nbsp;.&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;تاریکی بر شهر چتر انداخته بود . &amp;nbsp;هوا هنوز گرم بود و جان میداد برای کار کردن . درختان انگار در سکوت سنگین خود عطر مهتاب را مینوشیدند و از دنیای دور و بر خود بیگانه بودند . دنیایی که روز به روز تاریکتر میشد و دلها سنگ تر . آدمها با چهره های احمق و آب زیر کاه از کنارش &amp;nbsp;چون سایه هایی از اشباح گنگ &amp;nbsp;می گذشتند ، &amp;nbsp; با خودش ورد میخواند و بسم الله بسم الله میگفت . ترسی ناخود آگاه &amp;nbsp;وقتی پایش را از خانه بیرون میگذاشت سر و پای وجودش را میگرفت . یادش می آمد از 11 سالگی بعد از مرگ مادرش در شبی که پدرش اولین بار او را به خانه شیخ محل برای نخود سیاه فرستاده بود این ترس جهمنی &amp;nbsp;به او دست داده &amp;nbsp;بود یعنی بعد از تجاوز &amp;nbsp;. انگار اجنه ها در جان و دلش بیتوته کرده بود ند و تنوره میکشیدند و ولش نمی کردند و خواب و خوراک را بر او حرام . آن حادثه ای را که در خانه شیخ بر او گذشته بود حتی جرات نداشت که با خدای خودش که محرم رازهایش بود در میان بگذارد . چه رسد به دیگران . &amp;nbsp; از همه بدتر سرگذشت تلخ خواهر بزرگترش بود که چند سال پیش ایدز گرفته بود و پدر نسناسش برای آبروداری و حفظ شرافت خانوادگی &amp;nbsp;او را در بیابانهای اطراف قم برد و زنده بگورش کرد . &amp;nbsp;خودش هم روز و روزگار خوبی نداشت و معلوم نبود که بیمار است یا نه . نیمه های شب تب میکرد و عرق از سر و صورتش جاری میشد . در چند جای بدنش لکه هایی سیاه بروز کرده بود و سر دردهای مزمن و کابوسهایی که در بیداری اش میگذشت . پول دارو و درمان را هم نداشت . زن بود زن .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;گویی کسی شب و روز در ناخودآگاهش شلاقی بدست گرفته است و بر پیکرش می زند . از درون خونین بود ، آن زخم &amp;nbsp;و شکنجه هایی را که در ژرفایش داشت کسی نمی توانست ببیند ، اما وجود داشت و با دوا و درمان معمولی خوب نمی شد .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;به عمد از کوچه های فرعی راه میرفت تا به دست مامور جاکشی که از او حق المصالحه میگرفت نیفتد ، ماموری که مانند اجنه &amp;nbsp;وقت و بیوقت در پیش رویش &amp;nbsp;ظاهر میشد و خونش را می مکید . &amp;nbsp;بالاخره به نزد خانه نغمه رسید . او منتظرش بود . &amp;nbsp;چاق سلامتی کردند و با مزه پرانی به همدیگر و بگو و بخند به راه افتادند . در صورت نغمه یک لکه کبود بر اثر مشتی &amp;nbsp;که مشتری شب قبل به چهره اش خوابانده بود به چشم میخورد و او هر کار کرد تا با کرم آن لکه را ماستمالی کند نشد که نشد . هم سن و سال رقیه بود ، کمی چاق تر &amp;nbsp;. چشمهای مشکی داشت و موهایی با رنگ خرمایی . از همان تیپ هایی که مردها کشته و مرده شان میباشند و جان و مالشان را برای یک شب خوابیدن با آنها میدهند .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;بعد از چند سال کار در خیابانها کار کشته شده بودند و مشتریها را با یک نگاه میشناختند . بخصوص که سن و سالشان از بقیه تن فروشان کمتر بود و به این دلیل همه را به سوی خود جذب میکردند . تمام فوت و فن های ها را &amp;nbsp;میدانستند که چگونه باید تیغشان بزنند . بخصوص مردهای پولدار را &amp;nbsp;. بیشتر افرادی که با آنها سکس داشتند مردهای متاهل بودند ، &amp;nbsp;گاه برای حفظ آبرو و لو نرفتن &amp;nbsp;لباسهای مبدل میپوشیدند و سر و صورت ظاهری خود را تغییر میدادند . به زنهایشان میگفتند که به مسجد یا شب کاری میروند و دروغهای دیگر .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;در راه گاه گاهی چشم شان در کنار و گوشه خیابان به کارتون خوابها می افتاد که با کفشهای پاره و پوره و لباسهای ژنده و &amp;nbsp;پلاسیده ولو بودند ، و به زن و مردهایی که معتاد به شیشه در پستوهای تاریک جان میکندند یا &amp;nbsp;با قیافه ای خمارمانند و در حال احتضار به آنها چشم میدوختند . از آنها میترسیدند که کیفشان را بزنند و یا حتی سر به نیست شان کنند &amp;nbsp;.&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;وقتی به تخت طاووس پاتوق همیشگی شان رسیدند . کمی از هم فاصله گرفتند و آماده کار شدند . از مامورین انتظامی که گاه با لباسهای مبدل وارد میشدند بیم و هراس داشتند . از جاکشهایی که منطقه را ملک طلق خود میدانستند و از آنها پول طلب میکردند . اگر چیزی به آنها نمی دادند با مشکل روبرو میشدند یا لوشان میدادند و یا به طریقی کتکشان میزدند . آنطور که دیگر هوس کار کردن در آن حوالی را نکنند . &amp;nbsp;این جاکش ها بیشترشان بسیجی &amp;nbsp;بودند که کباده اسلام و مسلمانی را میکشیدند . &amp;nbsp;هم خدا را داشتند و هم خرما را .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;همین پاچه لیسان ولایت ، &amp;nbsp; در سالهای اخیر یک شبکه سازمان یافته فروش سکس &amp;nbsp;از فروش فیلم های سکسی تا خانه های عفاف را در خیابانهای پر رفت و آمد و شلوغ &amp;nbsp;تهران ام القرای مسلمین جهان &amp;nbsp;براه انداخته بودند . هر کسی در سازمان مافیایی و نامریی آنها وارد نمی شد ، کار و بارش سخت و طاقت فرسا میشد . پول پشت پول پارو میکردند و سکس مجانی ، آنهم به شکلی شنیع که حتی در حیوانات وحشی هم مشاهده نمی شد . سر نخ بیشتر &amp;nbsp;دختران گمشده که &amp;nbsp;در بیابانها کشته یا برای تن فروشی به کشورهای مجاور یا حتی اروپایی فرستاده میشدند ، در دستشان بود . نظام ولایی هم سیر تا پیاز قضایا را میدانست ، اصلن خودش مروج این اوضاع و احوال در جامعه بود .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;از همه بدتر بدلیل شرعی و هزار دوز و کلک مشتریان برای لذت بیشتر در سکس از کاندوم استفاده نمی کردند و به بلایای خانمانسوز از جمله ایدز مبتلا میشدند . همان بیماری که در مملکت تابو شمرده میشد و افراد پس از دچار شدن به آن دست به خودکشی میزدند . خودکشی هایی که هرگز برای حفظ بیضه اسلام و مسلمین &amp;nbsp;در هیچ روزنامه ای درج نمی شد .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;هنوز چند دقیقه ای طول نکشیده بود که رقیه دید . چند نفر نغمه را سوار ماشینشان کردند و بردند . با خودش گفت : &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- « من که گفتمت با چند نفر سوار یه ماشین نشو ، خطرناکن » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;هنوز در این حال و هوا غرق بود که یک ماشین جلویش ترمز زد و او بدون آنکه منتظر شنیدن سئوالی باشد در را باز کرد و در صندلی عقب نشست . چشمش به قیافه بشاش و ریشوی مردی مسن با دندانی شکسته و چرکین افتاد . قیافه ای که دیدنش کفاره داشت . به خودش لعنت فرستاد که چرا باز عجله کرده و به شکل و شمایل مشتری نگاه نکرده است . خودش را جابجا کرد و گفت :&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- « ببخشید برادر من باید پیاده بشم » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- « خوب کجا میخواین برین »&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- « چیزی رو فراموش کردم »&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- « خیالتون تخت تخت باشه ، چیزی رو که فراموش کردی منم ، شاخ شمشاد ، رو نرخش با هم به تفاهم میرسیم » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;هی این پا و آن پا کرد تا خود را &amp;nbsp;از دست آن مردک کریه المنظر که با دیدن لب های ماتیک زده و موهایی که از روسری اش بیرون زده بود هورمون جنسی اش ترشح کرده بود خلاص کند نشد که نشد . گفت که &amp;nbsp;اسمش عبدالله بنده خداست &amp;nbsp;، قاتل بالفطره بنظر میرسید و خیلی &amp;nbsp;سمج بود . &amp;nbsp;هر چه گفت او فقط از این گوش میشنید و از آن گوش در میکرد .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;وقتی 100 هزار تومن اسکناس &amp;nbsp;را به طرف صورتش پرتاب کرد . رقیه گل از گلش شکفت و گفت : « امشب در بست در اختیارتم ،جونی » .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- : « &amp;nbsp;پول حلال مشکلاته پول ، کجاشو دیدی ، این تازه اولشه بیشتر از اینم بهت &amp;nbsp;میدم » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;راننده در حالی که رانندگی میکرد یک بسته گرد &amp;nbsp;که به نظر میرسید کوکائین باشد از داشبرد در آورد و در زرورقی ریخت و در همانحال که با انگشتش یک طرف بینی اش را گرفته بود نفس عمیقی کشید &amp;nbsp;. &amp;nbsp;تمام گرد ها &amp;nbsp;فی المجلس در وجودش محو شدند . شاد و شنگول شده بود . انگار داشت پرواز میکرد . کنده از تمام درد و غمها در دنیایی دیگر در سیر و سفر بود .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;چند لحظه ای سکوت کردند و به دور و بر چشم دوختند . به جاده هایی که در خواب فرو رفته بودند . به چراغ مسجدهایی که تا صبح علی الطلوع &amp;nbsp;روشن بودند . &amp;nbsp;به آدمهای بی پناه و گربه های ولگرد که در خیابانهای سوت و کور می پلاسیدند &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;رقیه که از شادی آنهمه پول و وعده و وعیدهای بیشتر در پوستش نمی گنجید بی اختیار روسری را از سرش &amp;nbsp;بر داشت و با حالتی شهوانی &amp;nbsp;سرانگشتان نازک و نرمش را از لای صندلی به ران راننده کشید و نوازشش کرد . با لبهایش بناگوش و گردنش را نرم می بوسید و چنگ در موهایش می برد . شهوت در رگهای راننده فوران میکرد و صورتش از گرمایی پنهانی سرخ شده بود . او در این کار استاد شده بود و میدانست که چگونه باید مردها را حشری کند و جیبهایشان را خالی .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;وقتی که با دستهایش زیب شلوارش را باز کرد ، عبدالله نزدیک بود چپ کند . ترمزی زدند و خندیدند و سپس براه افتادند .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;رقیه آنقدر سرگرم کسب و کار خودش بود که فراموش کرد نگاه کند که در کجا قرار دارند و در چه مسیری میروند . فقط صفا میکردند و مزه می پراندند . &amp;nbsp;در دور و برشان &amp;nbsp;پرنده ای پر نمی زد ، سکوتی دلنشین احاطه شان کرده بود . &amp;nbsp;بر عکس راننده بخوبی میدانست که در چه سمت و سویی حرکت میکند . بنظر میرسید که با آن پوزه شتری و لهجه آخوندی اش طرح و نقشه هایی در سر دارد . رقیه شک نداشت که از افراد حکومتی سپاه یا بسیجی میباشد . از خرت و پرت هایی که روی صندلی جلویی ولو بود میشد براحتی از وضعیتش سر در آورد . &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;بالاخره ماشین را در نقطه ای دور در جاده هراز در حوالی دره ای عمیق و سبز پارک کردند . &amp;nbsp; دور و اطرافشان تاریک تر از شب اول قبر به نظر میرسید . از دورها چشمهایی براق مانند چشمهای جغد ها سوسو میزدند . و زوزه های بادهای وحشی که از سر علفهای خیس میگذشتند و عطر وحشی گلهای بکر دامنه های دماوند را با خود می آوردند .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;رقیه خودش را در بغل عبدالله انداخت و لبش را بر روی لبهایش . برخلاف انتظار لبهای عبدالله سرد و بی تفاوت بود و دیگر آن قهقهه های دقایق قبل که در داخل ماشین مشغول خوش و بش بودند در چهره اش پیدا نبود . مثل یک لاشه بنظر رسید . &amp;nbsp;رقیه برایش مهم نبود . مهم پولی بود که دریافت میکرد . تازه قرار بود پول و پله بیشتری پس از پایان کار از او بگیرد . برای همین تمام هم و غمش را گذاشت تا به او خوش بگذرد . &amp;nbsp;عبدالله در نور کمرنگ ماشین دوباره مقدار زیادی کوکائین روی کاغذ زرورق ریخت و با دماغش عمیق نفس کشید و سپس شروع به خواندن یک آیه قرآن کرد . &amp;nbsp;سگرمه هایش در هم فرو رفته بود . از داخل روزنامه ای که در بغلش قرار داشت اسلحه ای کمری را که استتار کرده بود بر داشت و داد زد&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;- « جنده ، اینجا آخر خطه » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;رقیه ابتدا فکر کرد که شوخی میکند . اما بعد از چند لحظه ای فهمید که راستی راستی این لند هور میخواهد سر به نیستش کند . به عجز و ناله افتاد و او را به زهرای اطهر و خدا و پیغمبران سوگند داد که اذیتش نکند و پول را بر دارد و برود . اما یارو انگار کر بود و از حرفهایش عصبانی تر میشد . چراغ قوه ای در دست دیگرش داشت و آن را درست رو بروی صورت رقیه گرفته بود و به او گفت که عقب تر برود و در نقطه پرتگاه بایستد . &amp;nbsp;صدای آبهای رودخانه جاده هراز از اعماق دره مخوف به طرز دلهره آوری بگوش میرسید . رقیه نفس در سینه اش حبس و زهره ترک شده بود &amp;nbsp;. دست و پایش &amp;nbsp;می لرزید . هیچ چیزی نمی شنید فقط با چشمهایش میدید که لب و لوچه شتری &amp;nbsp;راننده می جنبد و قهقهه های جنون آوری سر میدهد و ریشهای نخراشیده و نتراشیده اش مثل عقرب های جرار به بالا و پایین تکان میخورند . مرگ را با چشمان خودش میدید . درست در لبه پرتگاه ایستاده بود و یک قدم بیشتر با مرگ فاصله نداشت .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- « بزار حداقل یک حمد و سوره بخوونم بعد ازین زندگی لعنتی خلاصم کن »&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;- « عفریته &amp;nbsp;تو با اون دهان کثیفت میخوای قرآن هم بخوونی ، شماها هستین که این مملکت اسلامی رو به لجن کشوندین و مانع ظهور امام زمان میشین ، شماها هستین که دل رهبرو خون کردین . شماها هستین که همه چیزو به لجن کشیدین و یه ذره آبرو برا اسلام و مسلمین نذاشتین &amp;nbsp;» .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;رقیه &amp;nbsp;احساس میکرد که دارد از گرمای نابهنگامی خفه میشود . دست و پاهایش از او فرمانبری نمی کردند . تیره گی مرگباری دور و برش را فرا گرفته بود . فقط هاج و واج به چشمهای عبدالله زل زده بود .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;عبدالله مانند مالیخولیایی ها شده بود پرت و پلا میگفت و دهانش از شدت و حدت عصبانیت کف کرده بود و به تته پته می افتاد . &amp;nbsp;انگار چند بسته موادی که نیم ساعتی قبل استفاده کرده بود . رمقش را گرفته و کله پایش کرده بود .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;رقیه دوزاری اش افتاده بود . گاه گاهی پدرش وقتی موادش را با خرت و پرت یعنی داروهای خطرناک برای درآمد بیشتر فروشنده ها مخلوط می کردند به این حال و احوال می افتاد . پدرش چند بار نزدیک بود از پشت بام خودش را به زمین بیندازد . یک بار هم &amp;nbsp;در روز روشن با قمه لخت و پاپتی به دنبال دزد خیالی در خیابان &amp;nbsp;دویده بود که مضحکه خاص و عام گشت .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;حالا همان بلا سر همین سرباز گمنام ولایت افتاده بود . اوبر اثر همان مواد ناخالص گیج و ویج &amp;nbsp;از خودش سئوال میکرد و با حالتی مشنگ و بی ریخت &amp;nbsp;بخودش جواب میداد . &amp;nbsp;اصلن توی باغ نبود . رقیه هم لحظه را مناسب دید و آهسته خودش را از لبه پرتگاه دور کرد . چراغ قوه از دست عبدالله افتاده بود . چند بار رقیه را &amp;nbsp;صدا زد و او که در چند متری آنطرفتر در پشتش قرار گرفته بود با صدای خفه ای جواب داد و او تلوتلو خوران مثل کسی که شوک به او دست داده در حالی که هنوز کلت در دستش قرار داشت عقب عقب رفت و درست بر لبه پرتگاه ایستاد . &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;دوباره صدایش &amp;nbsp;زد . رقیه که خودش را به نقطه ای که ماشین پارک شده بود رسانده بود . &amp;nbsp;در زیر نور مهتاب با ترسی آمیخته با هیجان به صحنه نگاه میکرد . عبدالله مثل آدم مالیخولیایی گلنگدن را کشید . انگار در زیر نور کمرنگ و پریده چراغ ماشین &amp;nbsp;او را دیده بود . تا اولین تیر را شلیک کرد کمی به عقب کشیده شد و از لبه پرتگاه به قعر دره پرتاب شد &amp;nbsp;.&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;سکوتی مبهم در آفاق سایه افکنده بود . و بادی شتابناک بر گیسوان رقیه که روسری را از سر در آورده بود میوزید &amp;nbsp;. از وزش باد به موهای بلندش احساس خوبی به او دست داد &amp;nbsp;. کمی به جلو رفت و از روی &amp;nbsp;زمین چراغ قوه را بر داشت و به طرف ماشین رفت . در را باز کرد و در آن خاموشی متروک شروع به جستجو کرد . به دلش برات شده بود که چیزی پیدا خواهد کرد . در داخل ماشین چیز بدرد بخوری جز مقداری مواد مخدر به چشم نمی خورد . با خودش گفت که بهتر است این مواد ناخالص را بر دارد و به پدرش بدهد تا او هم کله پا شود و دق دلش خالی ، همین کار را هم کرد . سپس &amp;nbsp;پیاده شد و بطرف صندوق &amp;nbsp;عقب ماشین رفت . آن را که بازکرد چشمش به یک چمدان کوچک افتاد . آن را گشود . چشمش به &amp;nbsp;بسته های اسکناس و پاره هایی از روزنامه افتاد ، ذوق زده شد ، چمدان را بر داشت و از سر کنجکاوی در روشنای چراغ قوه نگاهی به پاره روزنامه ها انداخت &amp;nbsp;. در آنها نوشته شده بود ، جسد چند زن در اطراف رودخانه هراز پیدا شده است . قاتل پس از تجاوز ، &amp;nbsp;آنها را به ته دره در رودخانه ای در جاده هراز پرتاب میکرده است .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;از آن روزی که پا به دنیای تن فروشی گذاشته بود ، &amp;nbsp;پذیرفته بود که با حوادث تلخی مواجه خواهد شد . حوادثی که شاید به قیمت جانش تمام شود &amp;nbsp;. رقیه &amp;nbsp;آن شب از خطر مرگ جسته بود اما فردا را چه دیدی . همیشه آدم شانس نمی آورد .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;دوباره روسری را از &amp;nbsp;روی سرش در آورد . بادی خنک از دامنه های کوه به صورتش میوزید . در سر نقشه های دیگری داشت . میخواست با آن پولها زندگی جدیدی را شروع کند اما قبل ازآن تصمیم گرفت &amp;nbsp;مواد مخدر ناخالص را که یافته بود و بسیار هم خطرناک بود به پدرش هدیه دهد .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8665235832563499480-6819336636368259228?l=mehdiyaghoubi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/6819336636368259228'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/6819336636368259228'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehdiyaghoubi.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title='تن فروش'/><author><name>مهدی یعقوبیmilladمیلاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08913476701560824915</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-0f3QggzFfr4/Tl0dNjoiJRI/AAAAAAAAGV4/oy9gTvsDm_4/s220/Afbeelding%2B3%2B056.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-DYSewTiQG_0/TqKKnjsCmcI/AAAAAAAAGmQ/T_k69h1tCHY/s72-c/zzzzzzzzzzzzzzzzzzzfrt.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8665235832563499480.post-8657687896944226737</id><published>2011-08-30T01:15:00.000-07:00</published><updated>2011-12-19T02:37:33.718-08:00</updated><title type='text'>آب بازی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-EUK1tl6Uw04/Tu8T6BtSNRI/AAAAAAAAHR8/iDCmcBvsotg/s1600/11l.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/-EUK1tl6Uw04/Tu8T6BtSNRI/AAAAAAAAHR8/iDCmcBvsotg/s1600/11l.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نماز عید فطر را که به امامت خامنه ای خواندند . مثل مغول ها حمله کردند به دکه های ساندیس &amp;nbsp;. بخودم گفتم : &amp;nbsp;« اگه پول نفت و گاز رو سفره مردم گرسنه نیومده . تو شکم سگهای بسسیجی که اومده &amp;nbsp;» .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;از کنارم دو&amp;nbsp;مرد ریش دار &amp;nbsp;با محاسن ولایی میگذشتند و بلند بلند میگفتند : « خدا رو شکر مملکت اسلامی شده ، امام خیلی کارش درسه ، اگه جلوی اقامه نماز &amp;nbsp;سنی ها رو تو عید فطر نمی گرف ، فردا ادعا میکردن که تو &amp;nbsp;تهرونم مسجد بسازن ، اونوقت خر بیار و باقلا بار &amp;nbsp;کن » . آن یکی هم سرش را به علامت تائید مانند گاو پیشانی سفید تکان میداد .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;خانه ام در آن حوالی بود ، شب را در منزل دوستم خوابیده بودم و خسته و کوفته &amp;nbsp; داشتم بر می گشتم . از آن زمانی که راه و رسم نماز جمعه خواندن بعد از انقلاب مد شد به خاطر ندارم که یک روز جمعه از آن حوالی رد شده باشم . نمی دانم دلیلش چه بود یک جورهایی از روز جمعه نفرت داشتم . از ریشدارهای شپشی .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;صدای قرآن از بلندگوهای اطراف &amp;nbsp;شنیده میشد و بوق های ممتد ماشین ها &amp;nbsp;. جشن هاشان هم شبیه عزاداری بود آنهم عید فطر . به خودم گفتم : « چه چیزشون معمولیه که این یکیش باشه » .&lt;br /&gt;دوستم دیشب تعریف میکرد که یک آیت الله فکسنی 80 و چند ساله با یک دختر 16 ساله ازدواج کرده ، من هم هاج و واج بهش نگاه میکردم&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;: « فکر بد نکنی ها ، مانند صدر اسلام برا کمک به خانواده محروم بوده ها ، آخه یه آیت الله 85 ساله که پاتیلش در رفته و آلتش راست نمی شه ، یه دختر به اون سن و سال رو که از نوه ش هم کوچکتره میخواد چه کنه . شاید برای شست وشوی حموم و پخت و پز باشه ، مث کنیزا » .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;در گوشه و کنار خیابانها واکسی ها و فروشندگان عطرهای قلابی و زنهای آدامس فروش و گداها از برکت عید فطر چند برابر شده بودند ، این گرسنگان و دوزخیان آمدند &amp;nbsp; در این روز مبارک ! تا تنور گرم است نان را بچسبانند و پولی بخور و نمیر با سرکوفت و سرزنش بدست بیاورند . &amp;nbsp;در مسیرم مادرانی جوان با بچه های قد و نیم قد دستهایشان را دراز میکردند و با حالت محزونی میگفتند&lt;br /&gt;: « در راه خدا کمک کنین ، یا زهرا ، فطریه » . &lt;br /&gt;&amp;nbsp;نمی دانستند یا خوب میدانستند &amp;nbsp;از این امت همیشه در صحنه که از نماز عبادی و سیاسی بر میگشتند گدا گشنه تر پیدا نمی شوند ، آنها جان میدادند ولی پول نه &amp;nbsp;.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دلم از دیدن این مادران و کودکان بی سرپناه آتش میگرفت . آنهم در سرزمینی که لقب طلای سیاه به خود گرفته بود &amp;nbsp;و اکنون سرزمین آخوندها . &amp;nbsp;چیزی که در تمام مدت فکرم را بخود مشغول میکرد و عجیب و غریب به نظر میرسید &amp;nbsp;مانتوهای تنگ و شلوارهای چسبان دختران نماز خوان بود که با لبخند به همدیگر از نماز عبادی و سیاسی بر میگشتند . گاهی با طنازی چادرهای سیاهی را که بر سر گذاشته بودند آرام بر میداشتند و اندام خود را که در زیر آن پنهان بود بنمایش میگذاشتند و لب و لوچه جوانها را آب می انداختند . پستانهای درشت ، موهایی که از زیر روسری هایشان بیرون زده بود وبقولی اشعه پخش میکرد &amp;nbsp;، لباسهای رنگی و چسبان و شلوارهای لی که آنقدر تنگ بود که چشمان مسلمانان و کافران &amp;nbsp;را از کاسه در می آورد و به هوسشان می انداخت . این دخترهای جوان &amp;nbsp;تنها چیزی که بهشان نمی خورد . همان ولایی و پیرو مکتب زهرا بودنشان بود . آخر حضرت زهرا چنان فناتیک بود که خود را بقول احادیث و روایات حتی از مرد کور نیز می پوشاند . بنظر میرسید که آنهمه آرایش غلیظ و لباسهای چسبان و سکسی پوشیدن برای جلب مردها و شوهر بود و احتیاج شدیدشان به سکس که تابو محسوب میشد . آخر در مملکت ولایی ما در تهران از هر سه ازدواج یکیشان به طلاق می انجامید . و میلیونها دختر بی شوهر زندگی میکردند . صیغه شاه کلید &amp;nbsp;حل تمام مشکلات بود . آنهم صیغه های ده و دوازده ساله &amp;nbsp;.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با حالتی دمق &amp;nbsp;رفتم مغازه فست فود که در هر گوشه و کناری مثل قارچ روییده بودند &amp;nbsp;گفتم که یک سوسیس بدون خیار شور میخواهم . صاحب مغازه که پکر به نظر میرسید دستی به ریشهای خرمایی اش که مثل پشم زیر شکم به چشم میزد کشید و با صورت عصبانی &amp;nbsp;نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت : « جناب این ساندویجی امروز مخصوص خانواده هاس . مجردا و سگها ممنوعن » .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اگر تیغم میزدند خونم در نمی آمد ، بهم بر خورده بود . یکهو از کوره در رفتم و خواستم فحش آبداری حواله اش کنم اما از سر شیطان پایین آمدم و &amp;nbsp;دستمال کاغذی را از جیبم بر داشتم و فینی کردم و از عمد به زمین انداختم . طرف انگار جفت کرده بود . میدانست که اگر یک قدم پایش را از دایره بیرون بگذارد ، حسابش با کرام الکاتبین است .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;از رفتن به خانه منصرف شدم . بهتر دیدم در جمعه خسته و دلگیر کمی قدم بزنم . با خودم می خواندم : « داره از ابر سیا ، خون میچکه . جمعه ها خون جای بارون میچکه ، نفسم در نمی آد ، جمعه ها سر نمی آد » . &lt;br /&gt;&amp;nbsp;حوالی 2 بعد از ظهر بود &amp;nbsp;رفتم داخل پارک لاله . چند سالی میشد که آنجا نرفته بودم . روی صندلی نشستم و موبایلم را در آوردم و نگاهی به اس ام اس ها انداختم . خوشبختانه پارک بر خلاف همیشه خلوت بود . سرم را گرداندم و به اطراف و اکناف چشم دوختم . به سبزه هایی که از تشنگی له له میزدند و بنظر میرسید که روزها رنگ آب را ندیده اند . به آسمان و سطل های زباله ای که مدتها پر شده بودند و &amp;nbsp;آشغالهایی که در دور و اطراف آن ریخته بودند و بوی گند آن فضا را آلوده میکرد . هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که یک جوان قدبلند و چارشانه با چشم های پف کرده مانند جن روبرویم ظاهر شد و روی نیمکت در کنارم نشست . سیگاری خارجکی در دستش بود و زنجموره میکرد . تنش به طرز عجیب بوی دود و دم میداد &amp;nbsp;گفت : « حاجی مواد لازم نداری ، &amp;nbsp;جنس اعلاش رو دارم &amp;nbsp;از همه جور » .&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;: « نه من موادی نیستم »&lt;br /&gt;: « دختر چطور ، مثل حوری میمونن &amp;nbsp;» .&lt;br /&gt;جوابش را ندادم &amp;nbsp;و با خودم گفتم که این مردک مافنگی با این قیافه حال و زاریاتی از جانم چه میخواهد &amp;nbsp;. دوباره مشغول به دیدن &amp;nbsp;عکسهایی شدم &amp;nbsp;که با موبایلم گرفتم . اما انگاری &amp;nbsp;این فروشنده مواد سر و وضعم را دیده بود و میخواست به هر نحوی که شده تیغم بزند . دست بردار نبود&lt;br /&gt;: « پشت همین درختها میتونی کارتو بکنی ، پشیمون میشی ها ، نترس از گشتی ها خبری نیس ، خودم یه بسیجی ام &amp;nbsp;» .&lt;br /&gt;قیافه اش که به اراذل و اوباش لباس شخصی و بسیجی &amp;nbsp;نمی خورد . خواستم جوابی سر بالا بهش بدهم که &amp;nbsp;سوتی زد و یک دختر جوان با قیافه آرایش کرده مانند اجنه ، &amp;nbsp;فی الفور از پشت درختان در آمد و روبرویم ظاهر شد . &amp;nbsp;چادر سیاهش را از سرش بر داشت و نصف از روسری اش را کنار زد و با عشوه و ادا و اطوارش خواست مرا حشری کند .&lt;br /&gt;: « نترس ، زنمه » .&lt;br /&gt;تا این کلمه را گفت عرق سردی روی پیشانی ام نشست و سرگیجه گرفتم .&lt;br /&gt;&amp;nbsp;گفتم : « دست از سر کچلم بر دارید ، من پول و پله ندارم ، &amp;nbsp;آس و پاس و خانه بدوشم &amp;nbsp;» .&lt;br /&gt;: « اون موبایلت چی ، اونو بده و پشت این درختا برو حال کن &amp;nbsp;» .&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;وقتی دید که آبی ازم &amp;nbsp;بلند نمی شود و نمی پس نمی دهم پاشد و کمربند نقره ای خود را سفت و سخت کرد و تفی به زمین پرتاب کرد و با آن قیافه کریه المنظرش &amp;nbsp;رد شد .&lt;br /&gt;از هر طرف که میرفتم بوی تعفن نظام اسلامی بگوشم میرسید . از بچه های خیابانی تا فروشندگان مواد مخدر و تن فروشان و گداها . انگار که این سرزمین به &amp;nbsp;لعنت و طلسم گرفتار شده بود . جایی نبود که بشود نفس کشید .&lt;br /&gt;از حوادثی که در اطرافم می گذشت خیلی کلافه شده بودم .خواستم بلند شوم و حرکت کنم که &amp;nbsp;مادری با دختری تقریبا ده ساله که در دستش یک تفنگ آبپاش داشت و با خوشحالی کودکانه ای به اطراف آب می پاشید نظرم را جلب کرد &amp;nbsp;. بالاخره در این مملکت اسلامی &amp;nbsp;یک صحنه شاد و آرامش بخش به چشمم افتاد . &lt;br /&gt;&amp;nbsp; نمی دانم چه شد که ناگهان چند نفر از گشت ارشادی ها مانند اجنه روبرویشان &amp;nbsp;ظاهر شدند و تفنگ آبپاش را از دست دخترک معصوم خواستند بگیرند که دختر مقاومت و گریه میکرد . مردک ارشادی که از هر تار ریشهای سیاهش خون چکه میکرد و انگار به جهاد با کافران فی سبیل الله آمده بود ، &amp;nbsp;در حالی که فحش های آبدار &amp;nbsp;میداد &amp;nbsp;، بالاخره تفنگ آبپاشی را از دست دختر بر داشت و در زیر چکمه هایش له و لورده &amp;nbsp;کرد و نفسی آرام کشید . &lt;br /&gt;: « مگه نمی دونید که این وسایل جلف &amp;nbsp;ممنوعه » .&lt;br /&gt;مادر به تته پته افتاده بود و دختر گریه و زاری میکرد . دوباره روی نیمکت نشستم و دستم را ستون چانه ام کردم و به فکری عمیق فرو رفتم . کسی در درونم زمزمه میکرد&lt;br /&gt;: « در مملکتی که عایشه بازی &amp;nbsp; آزاد است و آب بازی ممنوع » .&lt;br /&gt;در این افکار غوطه میخوردم که دوباره همان مردک خل و چل ارشادی مثل یک غول بی شاخ و دم در مقابلم ظاهر شد و در حالی که با خلال دندان در لای دندانهای چروکیده و کرم خورده اش ور میرفت گفت&lt;br /&gt;: « مردیکه تخمی ، اومدی اینجا جنده بازی ها ، &amp;nbsp;ولی نمیدونی که چوب تو کونت فرو میکنیم . پاشو نسناس ، سگای ولگرد تو پارکا ممنوعه &amp;nbsp; » .&lt;br /&gt;جوابی ندادم و به راه افتادم و باز با خود گفتم&lt;br /&gt;: « اینجا هر کجا که باشد ایران من نیست » .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8665235832563499480-8657687896944226737?l=mehdiyaghoubi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/8657687896944226737'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/8657687896944226737'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehdiyaghoubi.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title='آب بازی'/><author><name>مهدی یعقوبیmilladمیلاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08913476701560824915</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-0f3QggzFfr4/Tl0dNjoiJRI/AAAAAAAAGV4/oy9gTvsDm_4/s220/Afbeelding%2B3%2B056.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-EUK1tl6Uw04/Tu8T6BtSNRI/AAAAAAAAHR8/iDCmcBvsotg/s72-c/11l.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8665235832563499480.post-1415044320860288917</id><published>2011-08-15T13:48:00.000-07:00</published><updated>2011-12-19T02:34:26.442-08:00</updated><title type='text'>آخوند</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-O4vFf26akqo/Tu8TLB1KRTI/AAAAAAAAHR0/vqhNbWgWkC4/s1600/11q.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://2.bp.blogspot.com/-O4vFf26akqo/Tu8TLB1KRTI/AAAAAAAAHR0/vqhNbWgWkC4/s1600/11q.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;اواسط مرداد ماه بود . انگار آتش از کوره آفتاب می بارید . آخوند محله ما « &amp;nbsp;سید گرگ الله &amp;nbsp;» هرگز بیاد نداشت که تابستان اینقدر گرم بوده باشد . دانه های عرق از پیشانی مبارکش که از مهر پینه بسته بود به چشمهای درشت و خرمایی رنگش می غلطید و در بیشه ای از &amp;nbsp;ریش های حنا بسته اش محو میشد و کمی قلقلکش میداد . در محله احترام و ارج و قرب بسیاری برایش قائل بودند . روزی نبود که بر سر منبر از معجزاتی که در جنگ با چشمهای مبارکش دیده بود سخن نراند . از چهره مردی نورانی با عبا و عمامه ای سفید که از پیشانی مبارکش خورشید میدرخشید . از یک تنه جنگیدنش با دهها سرباز بعثی و تار و مار کردنشان . قسم میخورد که در یکی از عملیاتها که گمانم والفجر بود یک گلوله آرپیجی در وسط قلبش نشسته بود که &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;خوشبختانه منفجر نشده بود و ناگاه در آخرین لحظه های زندگی اش مردی نورانی از اسب در مقابلش پیاده شد و آیه ای خواند و با دست متبرکش گلوله آرپیجی به آن بزرگی را از قلبش در آورده بود .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;پنجاه و دو سال &amp;nbsp;سن داشت و دور از چشم بدخواهان هنوز سُر و مُر و گُنده و شاد و شنگول بنظر میرسید . پکی به چپقی که از کربلا برایش سوقات آورده بودند زد و دودش را بالذتی مطبوع به هوا داد . &amp;nbsp;چایی قند پهلو را از کنار تاقچه بر داشت و با ولع خاصی تا ته سر کشید . همیشه چای را با کلوچه اصفهانی که آنهم همیشه مفت و &amp;nbsp;سوقاتی بود میخورد اما از بخت بد آن روز کلوچه اش &amp;nbsp;ته کشیده بود و حسرتش به دلش ماند .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;کمی شاد و شنگلول و قبراق تر از همیشه بنظر میرسید . بر خلاف معمول نعلین زرد به پا کرده بود . همان رنگی که در روایات و احادیث آمده بود که شهوت را دهها بار افزایش میدهد و باعث طراوت و شادابی انسان میگردد . زنش از سوراخ قفل کوچک او را تحت نظر گرفته بود و میدانست هر وقت که « سید گرگ الله » در اتاق را قفل میکند یک خبرهایی هست . برای مثال یا به پشت کامپیوتر می نشست و به عکسهای لخت و عور دختران نگاه میکرد &amp;nbsp;یا با خودش ور میرفت . کاری نمی توانست بکند . با آنکه 5 سال از شوهرش که او را ضعیفه صدا میکرد کوچکتر بود اما با آن همه مصیبتی که از دستش کشیده بود . مثل 70 ساله ها بنظر میرسید . زن بود دیگر و انگاری خودش قبول کرده بود که یک دنده اش کمتر است .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;وقتی سید از روضه خوانی بر می گشت او ابتدا جورابش را در می آورد و پاهایش را با آب گرم می شست و پس از خشک و تر کردنش &amp;nbsp;فی الفور یک لباس تازه تنش میکرد و سفره را می گذاشت و دو زانو در مقابلش می نشست تا او با دهان مبارکش غذا را بخورد و بعد از آن خرت و پرت را جمع بکند و در آشپزخانه بشوید و در نهایت در همان خانه که از طاغوتی ها در زمان انقلاب مصادره شده بود ، &amp;nbsp;بعد از بوسیدن پایش به اتاق کوچک خود می رفت و میخوابید &amp;nbsp;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;سید گرگ الله &amp;nbsp;بعد از بدوش انداختن عبای تازه و پیچیدن عمامه سیاه به دور سرش نیم نگاهی در آیینه به خود انداخت . دندانهای مصنوعی ش زرد و بد ریخت بنظر می آمد و ناخن های چرکین و ریش ریشش &amp;nbsp;. &amp;nbsp; عطری به خود زد و بر خلاف همیشه که دعا میخواند یک ترانه عربی را زمزمه کرد . خوب که خودش را تر و تمیز و جمع و جور کرد با صدای نخراشیده و نتراشیده مردانه اش گفت : « ضعیفه یادت نره امشب سبزی قرمه برام درست کنی . زعفران تو برنج رو فراموش نکنی ها »&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;وضع مالی اش توپ توپ بود ، انگار از زمین و آسمان برایش پول میبارید . به خود میگفت همه بر اثر این انقلاب الهی است وگرنه قبل از انقلاب پو ل دفن و کفن خودش را هم نداشت .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;در را که باز کرد . چشمش به یک زن چادر مشکی افتاد که سلامش کرد و او بی آنکه جوابش را بدهد بر گشت و در را بست . آخر در هنگام خارج شدن از خانه خوبیت نداشت که چشمش به یک زن بیفتد . معتقد بود که بدیمن است . حمد و سوره ای خواند و فوتی به دور و برش کرد و در حالی که ریش حنایی رنگش را می خاراند آرام آرام براه افتاد .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;با خودش هزار فکر و خیال میکرد . با اینکه بسیار با نماز و خدا بود . اما برای &amp;nbsp;یک پیاز سر می برید . مثل عقده ای ها اگر با کسی در می افتاد پاهایش را در یک کفش میکرد و تا وقتی که زهرش را نمی زد ول کن معامله نبود . از این رو همه از او حساب میبردند . حتی لات و لوت های محل از حسن سبیل گرفته تا علی گاو کش و نبی یک بیضه . قد و قواره اش &amp;nbsp;پخی &amp;nbsp;بنظر نمی رسید ، &amp;nbsp;اما آخوند بود و همه &amp;nbsp;میدانستند که تمام مراجع قضایی و انتظامی پشتش هستند . خلاصه بر و بیایی داشت .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;شب از راه پاورچین پاورچین رسیده بود . وارد کوچه باریک و سوت و کوری شد . از تاریکی میترسید . فکر میکرد در زیر نور تیر برق اشباح و سایه ها و اجنه های بوداده و بونداده تعقیبش میکنند . برای همین دعایی مخصوص را حفظ کرده بود و تند تند زیر لب میخواند و با گرداندن تسبیح سوت هم &amp;nbsp;میزد .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;بالاخره به در خانه ای رسید . با طمانینه خاصی زنگ زد و منتظر ماند . یک نگاهی به پشتش انداخت . الحمدلله کسی به چشم نمی خورد . به خودش میگفت که هیچ دویی نیست که سه نشود . دوباره زنگ زد . یک نفر از پشت در با صدای بلند گفت : « چیه سر آوردی ، اومدم &amp;nbsp;»&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;در باز شد زن که اسمش کلثوم بود گفت : « اوا ، خاک عالم بر سرم ، ببخشید خیال کردم صاحبخونه است که اومده از اجاره عقب مونده بپرسه » .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « گور بابای قرمساقش کرده که میخواد ... استغفرالله &amp;nbsp;، خودم حالیش میکنم که یک من ماست چقد کره داره »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « شما خونتون رو برا این نمک به حروم کثیف نکنین »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « خواهر من نمازم داره قضا میشه . اول نمازو میخونم بعد صحبت میکنیم » .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;سید گرگ الله &amp;nbsp;وضویی دم حوض گرفت و نگاهی به آسمان پرستاره انداخت و وارد اتاق شد . جا نماز را کلثوم برایش پهن کرده بود . عینکش را بر داشت و روی میز کوچک قدیمی که پر از خرت و پرت بود گذاشت و شروع به خواندن نماز کرد . کلمات را بحدی غلیظ و با تلفظ صحیح قرائت میکرد که انگار امام معصوم نماز میخواند . داشت قنوت میخواند که ناگاه &amp;nbsp;چشمش به اتاق روبرویی که درش باز بود به دختر یازده ساله کلثوم &amp;nbsp;که اسمش رقیه و مشغول آب بازی بود &amp;nbsp;افتاد . باور نمی کرد که همان دختری میباشد که بهش درس قرآن میداد . حق داشت چرا که &amp;nbsp;روسری و چادر نداشت . عقل از سرش پرید . به جای آنکه نمازش را بخواند با خودش گفت چه دختر ترگل و ورگلی &amp;nbsp;. شهوت خون را در تمامی اعضا و جوارحش &amp;nbsp;به غلیان در آورده بود یک چشمش به دودست در حال قنوتش بود و چشم دیگرش &amp;nbsp;به موهایی که تا نزدیکی باسن رقیه &amp;nbsp;قد کشیده بود . به قد بلند بالا و لبهای نازک و بینی کوچکش &amp;nbsp;. به پر و پاچه دختر کوچکی که اندازه نوه اش سن داشت .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;تند و تیز و هولکی &amp;nbsp;نمازش را با دو رکعت کمتر راست و ریس کرد و جانماز را پیچید و در بالای تاقچه انداخت .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;دوباره چاق سلامتی با کلثوم که برایش چای گذاشته بود کرد و بی آنکه کسی از او سئوالی پرسیده باشد گریز به جنگ بااصطلاح خودش مقدس زد . از ایامی که کلاش و آرپی جی در دستش بود و با سربازان صدام کافر میجنگید . از معجزه هایی که با چشمش دیده بود . مثل همه آخوندها در خالی بندی رو دست داشت . میدانست که مجلس را چگونه گرم کند و نبض دیگران را در دستش بگیرد . این چرندیاتی که میگفت همه بهانه بود دلش مثل سیر و سرکه میجوشید و ذره ذره وجودش پیش دخترش بود . &amp;nbsp;کلثوم که با تعجب به حرفهایش گوش میداد به دخترش که با صدای بلند با عروسکش مشغول حرف زدن بود توپ و تشری رفت&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;: « ذلیل مرده ، خفه خون بگیر ، اولاد پیغمبر ، &amp;nbsp;سید خدا اینجا نشسته »&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « با طفل خدا اینجور صحبت نکن ، معصیت داره . مگه احادیث و روایات را که در سر منبر گفتم در باره نحوه برخورد با فرزندان نشنیده ای ، رقیه ، رقیه بیا اینجا برات شکلات دارم &amp;nbsp;» .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;کلثوم بلند شد و در آشپزخانه رفت تا چایی دیگری برایش بیاورد . با خودش میگفت &amp;nbsp;: « این مردکه قرمساق فقط بلده زرت و پرت بکنه . این حرفها که برای فاطی تنبون &amp;nbsp;نمی شه &amp;nbsp;» .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;چایی قندپهلو را در سینی نقره ای که یادگار مادر خدابیامرزش بود گذاشت و با بسم الله بسم الله خواست حرکت کند که چشمش به دخترش افتاد که روی زانوی سید گرگ الله نشسته است و او با وسوسه &amp;nbsp;دست به موهایش میکشد و دختر بچه هم با لذت شکلاتهایی را که به او داده بود میجوید .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;صورش کمی زرد و سرخ شد و گفت : « رقیه قباحت داره ، بچه که نیستی بیش از یازده سالته » .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « خودت گفتی &amp;nbsp;اولاد پیغمبره » .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;رقیه بلند شد و با گریه به اتاق بغلی رفت . سید گرگ الله &amp;nbsp;شروع کرد به آسمان و ریسمان بافتن . از گرانی که علتش را در کفر و الحاد قلمداد میکرد . از زلزله که سببش را در بدحجابی و آن را از &amp;nbsp;نشانه های ظهور میدید . از غرب زدگی جوانان از پسرانی که موهایشان را شکل خوانندگان جلف فرنگی در می آورند . از مضرات موسیقی که عقل را زایل میکند و غیرت را از خانه میبرد و حتی سبب پوسیدگی دندان در سنین جوانی میشود .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « خوب شنیدم که وضعیت مالی ت خوب نیس . روزانه طلبکارای بدکردار آزار و اذیتت میکنن »&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « چی بگم حاجی دلم خونه ، از اون شوهر تریاکیم که تو هلفدونی آب خنک میخوره ، و این بچه م &amp;nbsp;که نمیتونم پول درس و مشق و شکمش رو بدم » .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « دلگیر نشو خواهر ، خدا روزی رسونه . خوشحال باش که تو مملکت اسلامی زندگی میکنی . وگرنه در آمریکا و فرانسه کفر و الحاد بیداد میکنه . به این برکت قسم که یک در هزارشون رنگ بهشت رو تو اون دنیا نمیبین . مملکتی که ولایت فقیه یعنی چشم و چراغ نداشته باشه . مملکت نیس از نوک پا تا فرق سرش باید رید » .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « سید تو دفعه قبل گفتی که میخوام صیغه ت کنم و پول و پله ای بهم بدی ، دو بار هم با من نزدیکی کردی » .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « حرفش رو هم نزن . شوهر داری خواهر . زنا محسوب میشه . خوب من جواب این دنیا رو بدم درست ، اما شب اول قبر ، تو اون سرازیری وحشت جواب نکیر و منکر رو چی بدم . ملتفتی که &amp;nbsp;» .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « آخه بدهکارم . فردا اسباب اثاثیه رو این صاحبخونه از خدا بیخبر پرت میکنه تو خیابون . خانه بدوش میشیم » .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;حاجی نیم نگاهی به نعلین زردش کرد و دستش را زیر چانه اش گذاشت و در حالی که ریشش را میخاراند و ماتحتش را جابجا میکرد گفت : « یه فکری به سرم زد . تصمیم دارم که این خانواده رو از بدبختی و فقر و فلاکت که همه ش از بی اعتقادی به پروردگار و گناهان صغیره و کبیره آب میخوره نجات بدم &amp;nbsp;»&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;کلثوم جلو رفت و خواست که پایش را ببوسد که سید پس زد و با عصبانیت گفت &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « قباحت داره خانم . یک نامحرم نباد که لبش رو روی پای اولاد پیغمبر بذاره » .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;چشمهای شیطانی اش &amp;nbsp;را کمی چرخاند و سپس بست و تسبیحش را بر داشت و استخاره ای کرد و گفت خوب آمد .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « رقیه رو صدا بزن بیاد . خبر خوشی براتون دارم » .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;یک لحظه کلثوم شصتش &amp;nbsp;خبردار شد . فهمید که این سگ توله سوسمار خور &amp;nbsp;برای دختر 11 ساله اش دندان تیز کرده است . &amp;nbsp;با خودش میگفت که این دیوث مادر شیطان را درس میدهد . خواست حرف بزند که دخترش وارد شد&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « منو صدا کردی ماما » .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;سید گرگ الله &amp;nbsp;ورجه ورجه ای کرد &amp;nbsp;و حرفش را برید&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « بخدا در این سن و سال مرا به یاد عایشه می اندازه . اون چشمهاش . لبهای شکری . چشمهای بادامی با احادیثی که در باره عایشه آمده مو نمی زنه . الهی صد شکرت که منو داری عاقبت به خیر میکنی » .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;کلثوم در حالی که با خود این مردک چلغوز را در ذهنش بالا و پایین میکرد و خون خونش را میخورد گفت&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « سید خدا ، این بچه معصوم حکم نوه و نتیجه ت رو داره »&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « یعنی میگی دو سال از عایشه بزرگتره ، عیبی نداره » .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;چند بسته &amp;nbsp;اسکناس به پیش پای کلثوم انداخت و گفت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « &amp;nbsp;این پول رو بگیر و دخل و خرجت رو صاف و صوف کن » .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;کلثوم به تته پته افتاده بود . زبانش بند آمد و با خود گفت : « سید خدا &amp;nbsp;که اشتباه نمی کنه &amp;nbsp;. حتمن حکمتی تو کاره » .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;با اینکه زبانش این چیزها را میگفت اما دلش رضا نمی داد . پولها را به سید پس داد و خواست حرف بزند که ناگاه یک سیلی محکم به گوشش خوابانده شد و او به گوشه ای پرت شد .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;: « حالا لکاته کارت به جایی رسیده که تو اعمال خدا و سید اولاد امامان هم دست میبری ، پتیاره ، کون برهنه . پاشو این چک سفید و پولها رو بر دار ، &amp;nbsp;برو خونه به زن عجوزه ام خبر بده که من &amp;nbsp;امشب جلسه حکومتی دارم و نمی آم خودت هم بگو دیر وقته خوب نیس که یه زن تنها تو نیمه شب تو خیابونا راه بره . همونجا بخواب &amp;nbsp;، امشب بادا بادا مبارک باد تو این خونه داریم &amp;nbsp;» .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;اشک از چهره کلثوم جاری شده بود چادرش را سرش گذاشت و مثل یک آدم مجنون کمی خرت و پرت بر داشت و به راه افتاد .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;سید نفس راحتی کشید و گفت چه زن سلیته ای . شهوت از رگانش میجوشید . با خودش ترانه &amp;nbsp;می خواند و یاد بهشت خداوندی با حوری های ده ، &amp;nbsp;دوازده ساله می اندیشید . عبا و عمامه اش را به کناری گذاشت و لباسهای خودش را در آورد و عطری به خودش زد .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;: « رقیه جون ، عایشه یازده ساله ام کجایی » .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;نمی توانست طاقت بیاورد . هوس سکس داشت دیوانه اش میکرد . چند بار صدایش زد اما جوابی نشیند . فکر کرد که رقیه ترسیده یا شرم میکند . &amp;nbsp;تمام اتاقها را گشت اما از او خبری نبود . انگار قطره آبی شده بود و در زمین فرو رفته بود . کاغذها و حتی قرآن را دیوانه وار در جستجویش به گوشه ای پرتاب میکرد و به زمین و زمان فحش میداد . اما رقیه نبود که نبود .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;او با مادرش از خانه فرار کرده بود .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-kfkJoiHgmBc/TkobCGtSLjI/AAAAAAAAGQg/ydcMEy6ogAs/s1600/zzzzzzard.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://3.bp.blogspot.com/-kfkJoiHgmBc/TkobCGtSLjI/AAAAAAAAGQg/ydcMEy6ogAs/s1600/zzzzzzard.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8665235832563499480-1415044320860288917?l=mehdiyaghoubi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/1415044320860288917'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/1415044320860288917'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehdiyaghoubi.blogspot.com/2011/08/blog-post_15.html' title='آخوند'/><author><name>مهدی یعقوبیmilladمیلاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08913476701560824915</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-0f3QggzFfr4/Tl0dNjoiJRI/AAAAAAAAGV4/oy9gTvsDm_4/s220/Afbeelding%2B3%2B056.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-O4vFf26akqo/Tu8TLB1KRTI/AAAAAAAAHR0/vqhNbWgWkC4/s72-c/11q.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8665235832563499480.post-2647781632543331083</id><published>2011-08-11T02:17:00.000-07:00</published><updated>2011-12-19T02:31:08.177-08:00</updated><title type='text'>در دهه خونین  60 در زندانها  بر ما چه گذشت</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-4El-0Gu716I/Tu8SYQOkWPI/AAAAAAAAHRs/WEOGPhoNKwA/s1600/11d.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://1.bp.blogspot.com/-4El-0Gu716I/Tu8SYQOkWPI/AAAAAAAAHRs/WEOGPhoNKwA/s1600/11d.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;لامپ مهتابی 24 ساعت بر سقف سلول انفرادی روشن بود . دیوار و در و پنجره ها برای شکنجه روحی و روانی بیشترسفید بودند و حتی بشقابها . تنها یک پتوی سربازی که &amp;nbsp;آرنجم را روی آن می گذاشتم سیاه بود . پتویی کثیف &amp;nbsp;که بوی تند عرق و کثافت میداد . &amp;nbsp;تا کمرکش دیوار رطوبت به چشم می خورد ، رطوبتی که بر اثر زمان حتی به استخوانهایم نفوذ میکرد و عذابم میداد و از همه بدتر بوی چندش آوری بود که فضا را پر کرده بود &amp;nbsp; .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;کوچکترین روزنه ای در دور و برم دیده نمی شد &amp;nbsp;تا نور &amp;nbsp;آفتاب حتی بصورت غیر مستقیم &amp;nbsp; به در و دیوارش منعکس شود . &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;نفسم از گندنای سلول این اراذل دوپا &amp;nbsp;بند می آمد . &amp;nbsp;شبها قبل از خواب در حالی که نور آزار دهنده مهتابی به چشمم میزد &amp;nbsp;به ساعتی که توی دستم بود نگاه می کردم . ساعتی که سالهای قبل وقتی که دیپلم دبیرستان را گرفتم پدرم به من هدیه داده بود . عادتم بود که به عقربه های ساعت نگاه کنم . مدتها به آن چشم میدوختم . به زمان فکر میکردم . به عمری که بسرعت برق حتی در سلولهای قرون وسطایی &amp;nbsp;می گذشت . به زندگی که در زیر چرخه های خشونت قطعه قطعه میشد . &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp; دستمالی را روی چشمم &amp;nbsp;می گذاشتم و ساعت را زیر گوشم قرار میدادم و به تیک تیک ثانیه ها گوش میکردم . این گوش دادن &amp;nbsp;به گذر عمر مرا هوشیار میکرد . به خودم میگفتم که عمرم را بیهوده تلف نمی کنم . حتی در تنها ترین تنهایی ها .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;در روز دوم با &amp;nbsp;چند تراشه چوب که مانند چوب کبریت شده بود و گویی زندانی سابق آن را درست کرده &amp;nbsp;و به یادگار جا گذاشته بود &amp;nbsp; مشغول ساختن یک خانه ای شدم . چوب کبریتها روی هم خوب سوار نمی شدند و هر بار فرو میریختند و من دوباره سعی میکردم که حواسم را بیشتر متمرکز کنم و آنها را روی هم بچینم . گاهی دو ساعت این بازی طول میکشید . آنقدر در نخ بازی غرق میشدم که زمین و زمان از خاطرم محو میشد و حس نمی کردم که در یک فضای یک در یک قرار دارم .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;در زندان مهمترین چیزی که در آن لحظه ها در فکرم خطور میکرد ارتباط با دیگر همزنجیرانم بود . از سلول بغلی صدای داد و فریاد و آه و ناله می آمد . گاهی سرش را &amp;nbsp;محکم به دیوار میزد و پژواک آن وجودم را میلرزاند . هر کار کردم با با او تماس برقرار کنم نشد . جیغ و فریادها روی اعصابم راه میرفتند و زجرم میدادند &amp;nbsp;. آنهم صدای یک زن در زندانهای مخوف اسلامی . هزار فکر و خیال به سرم میزد .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;من اما یاد گرفته بودم که دنبال افکار خودبخودی که موجب زجر و آزارم میشدند نروم و با چیدن فاکتها اوضاع را ارزیابی کنم و راه حل پیدا کنم . در زندان همه دستگیر شدگان مثل هم نبودند . &amp;nbsp;گاهی افرادی را بی دلیل یا با دلیل واهی مثلا داشتن شکل و شمایل نیروهای چپ دستگیر میکردند &amp;nbsp;که مرغ پخته را به خنده وا میداشتند . افرادی که تحمل فضای گرم و خفه قفس های آهنین را نداشتند &amp;nbsp;و با آه و ناله و کوبیدن سر به دیوار خودشان را زخمی میکردند . &amp;nbsp;اما شیون &amp;nbsp;سلول بغل دستی ام که یک زن بود مرا بیشتر از همه &amp;nbsp;زجر میداد بحدی که جگرم را آتش میزد و میسوختم .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;شنیده بودم که نیروهای خلص پاسدار و فرماندهانشان را قبل از اینکه به جبهه مقدم در جنگ با عراق بفرستند برایشان جشن بر پا میکردند و دستچینی از دختران معصوم اعدامی را روبرویشان قرار میدادند تا انتخابشان کنند و سپس با رمز یا زهرا که معنی اش هتک حرمت به زنهای دلیر ایرانی محسوب میشد &amp;nbsp; بعد از &amp;nbsp;خواندن آیه هایی از قرآن به عقد خود در می آوردند و تجاوز میکردند &amp;nbsp;تا بنا بر فتوای آیت الله های فسیل و شپشو حتی پس از مرگ نیز روی بهشت را نبینند و &amp;nbsp;در آن دنیا باز هم شکنجه شوند .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;روزها با برنامه ریزی در ساعت خاصی &amp;nbsp;شروع به ورزش میکردم . از سر و صورتم عرق جاری میشد . من ول کن معامله نبودم . تا آخرین توانی که داشتم حرکات ورزشی را ادامه میدادم . میدانستم که بعد از تمام شدن ورزش چه صفایی به من دست خواهد داد . &amp;nbsp;روحم جلا می یافت . میتوانستم بهتر فکر کنم و شکنجه های یارانم مرا به انفعال و درونگرایی نمی برد . در زندان از موضع یاس در درون خود رفتن یک سم کشنده است که انسان را له و لورده میکند &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;. باید برنامه ریزی کرد . اسیر توهمات دشمن و جو رعب و وحشت نشد و بر شرایط سخت و کشنده غلبه کرد . به نیرویی بی پایان که در جوهر هر انسان نهفته است تکیه کرد . روحیه و رفتار پاسیفیسم مانند پرنده ای که در برابر چشمهای مار گزنده افسون شده است . بر روی آتش مقاومت که در روح و روان انسان زبانه میکشد آب سرد می پاشد و آن را کم رنگ میکند . اما در مقابل روحیه جنگندگی به خاطر آرمانهای انسانی لهیب آتش را شعله ورتر میکند و قدرتی مافوق تصور به انسان میدهد . قوه ای که شکنجه گران را در تاریکخانه های زندان به لرزه می اندازد . &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;گاهگاهی در ذهنم &amp;nbsp;با یاد آوری و بازخوانی &amp;nbsp;زندگینامه مبارزان بعد از مشروطیت و عشقشان به آزادی در خود احساس غرور میکردم . از دلاوری ستارخان در کوی امیر خیز وقتی پرچمهای تسلیم بر در خانه یشان افراشته بودند و او یک تنه آنها را با خشم پایین کشید &amp;nbsp;و شورش نان توسط زنهای شجاع و .. .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;من مخزنی از ترانه ها و کتابهای رنگارنگ بودم . از کودکی به &amp;nbsp;داستانهای صادق هدایت ، ماکسیم گورکی ، برشت و ادبیات دوران مشروطه و شعر نو از نیما تا شاملو &amp;nbsp;و نظایر آن علاقه داشتم . در واقع کتاب بهترین دوست و مونس تنهایی ام بود &amp;nbsp;. در آغاز روش و متد خاصی &amp;nbsp;برای خواندن کتابها نداشتم . هر چیزی را که بوی ضد دیکتاتوری میداد بخصوص اشعار و سرودها را میخواندم و از بر میکردم . حافظه ام طوری بود که با تداعی معانی آنها در زندان ، &amp;nbsp;حتی فصول و صفحات آن را بخاطر می آوردم . گاهی هم با حوصله در نزد خودم آنها را نقد و بررسی می کردم .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;تصمیم گرفتم تا کتاب پخمه عزیز نسین را که در سن سیزده سالگی &amp;nbsp;زمانی که در کنار دریا در تعطیلات تابستانی کار میکردم &amp;nbsp;و در زمانهای استراحت در حوالی ساحل آن را خوانده بودم در ذهنم مرور کنم . داستانی خنده دار بود . انگار &amp;nbsp;کتاب روبروی چشمهایم قرار داشت ، ورقش میزدم و با مرور خاطراتش می خندیدم . آن هم چه خندیدنی .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;یکبار زندانبان که صدای قهقهه ام را شنیده بود دریچه را با عجله باز کرد و گفت : « کره خر آروم » . فکر میکرد که به لحاظ روانی در فشار میباشم و به خط قرمز رسیده ام . اما قضیه بر عکس بود من از زندگی حتی در آن شرایط دشوار لذت میبردم و دانسته های انقلابی ام در آن فضای سوت و کور ماده میشد . گاهی هم با زمزمه ترانه و سرودها و آهنگ های مورد علاقه ام که با رگ و روحم ممزوج شده بود بر بال و پر های نامرئی نت ها پرواز میکردم &amp;nbsp;و در و دیوارهای سیمانی و خونین سلول را میشکافتم و به دنیاهای نامکشوف و نادیده پر میکشیدم . به دنیایی که در آرزوهایم بود . درست نمی دانم که چقدر این سیر و سفرها طول میکشید . اما هر چه بود زیبا بود و به من قوت روحی میداد و وجودم را با آن سر و وضع زخمی &amp;nbsp;سرشار از انرژی بی پایان میکرد .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;نیمه های شب دریچه آهنین سلول باز شد و نگهبان گفت : « آماده شو » . &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;آنها همیشه مرا حوالی یک نیمه شب به بازجویی میبردند تا بیشتر زجرم دهند . &amp;nbsp;خوب میدانستند که بهترین سلاح در برابر زندانیان نه چوب و چماق و شکنجه های مخوف ، که شکستن روحیه شان &amp;nbsp;میباشد . به این ترتیب با یک تیر &amp;nbsp;دو نشان میزدند . &amp;nbsp;یعنی زندانی که شکسته میشد &amp;nbsp;هم اسرار را لو میداد و هم دور مبارزه را خط میکشید و تبدیل به یک فرد پاسیو میشد با آینده ای تیره و تار از کابوسها و رنجها . همان چیزی که عمله و اکره و آمران این رژیم جنایتکار مذهبی میخواستند . در ثانی از آنها به عنوان تواب و جاسوس در بندهای زندان استفاده میکردند و وقتی که آنها را خوب چلاندند ... به بیرون تف میکردند . این افراد که زمانی آرزوهای زیبا در سر می پروراندند . بعد از آزادی به لحاظ روحی درهم شکسته میشدند و یا به خودکشی دست میزدند .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;چشم بندم زدند و در حالی که میگفتند : « بجنب گوساله &amp;nbsp;،&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;پدرسوخته نفهم &amp;nbsp;»&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;با پس گردنی به جلو هلم میدادند . در نقطه ای بمن گفتند که بایستم &amp;nbsp;. من هم آرام و &amp;nbsp;ساکت بودم و جم &amp;nbsp;نمی خوردم . سرمای عجیب و غریبی تمام وجودم را فرا گرفته بود . ترسی ناخودآگاه در وجودم ریشه میدواند . این ترس ترسی غریزی بود که در تمام آحاد بشری نهفته است که به انسان حالت تدافعی میدهد . باید بر آن غلبه میکردم تا بهتر شرایط را ارزیابی کنم ، وگرنه در یک جو ترس و وحشت همه چیز بر عکس چیده میشود . دو ساعتی ایستادم &amp;nbsp;. پاهایم دیگر &amp;nbsp;رمق نداشت . با آن همه بلاهایی که به سرم در طی سالیان آوردند . وضعیت جسمی ام بشدت کاهش یافته بود .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;زندانبانان &amp;nbsp;انگار بر اثر حجم کار و اتفاقاتی که هر لحظه در آن فضای مرگبار رخ میداد &amp;nbsp;فراموشم کرده بودند . &amp;nbsp;دیگر حتی صداهای نامفهوم شان که از دور و بر می شنیدم ، بگوشم نمی آمد . &amp;nbsp;دزدکی چشمبندم را کمی کنار زدم اتاقی تاریک بود . درست روبروی یک کرکره آهنی که از درزهایش میشد بیرون را دید . در اتاق را قفل کرده بودند . معنی اش این بود که باید بیشتر منتظر می ماندم . &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;از بس که زندانی در زندانها چپانده بودند گاهی گیج و ویج میشدند و سرنخ اوضاع از دستشان در می رفت . &amp;nbsp;کمی جلوتر رفتم . از لای کرکره بفهمی نفهمی حیاط زندان را میشد دید . دزدکی کمی &amp;nbsp;سرک کشیدم ، &amp;nbsp;نور کمرنگ ماه بر درختی کهنسال که در گوشه زندان بچشم میخورد افتاده بود و حالتی غم انگیز به خود گرفته بود و ابرهای پراکنده که از روی سرش رد میشدند . بی اختیار اشکی به گونه ام نشست و با خود شعری از ویکتور هوگو را پچپچه کردم &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;: « به چه حق پرندگان را در قفس میکنید . . . به چه حق جان شیرین را از این موجودات زنده میدزدید . . . وقتی سهره و گنجشک و قناری و بلبل ، این باده گساران گنبد مینا را که سرمستان آزاد و شناگران زیبای سپهر نیلگونند ، پشت میله های آهنین محبوس می کنید ، نمی ترسید که نوک خونین آنها از پس سیمهای قفس به جان شما رسد &amp;nbsp;» .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;سعی کردم &amp;nbsp;نقشه حیاط بیرونی زندان &amp;nbsp;را برای روز مبادا خوب به خاطر بسپارم . طرح فرار همیشه ذهنم را بخود مشغول میکرد . فرار برای وصل به سازمان و ادامه مبارزه . زندان هم نوعی مبارزه بود &amp;nbsp;، هر چند در چنگ دژخیم و در زیر رگبار کابل و شکنجه های اهریمنی . نمی خواستم که زود اعدام شوم بی آنکه زهرم را بر پیکر نظام آدمکش مذهبی ریخته باشم . آری نقشه فرار از سردابه های وحشت و ترور همیشه مرا زنده تر و خلاق تر نگه میداشت . آنهمه اعدامهای مخفیانه یا علنی من و همزنجیرانم را نه تنها شل و وا داده و منفعل نمی کرد . بلکه آتش انتقام را در ما شعله ورتر میکرد . شعله ای که تا دنیا دنیا است و تا یک پرنده در بند میباشد در ژرفای جان هر انسان شراره میکشد .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;در آن حال و هوای رمانتیک غرق بودم &amp;nbsp;که ناگاه چند نفری را دیدم که به سرعت در حیاط زندان با ماسکهایی شبیه به کوکلاس کلان و یا بقول بر و بچه های خودمان کیسه ماست &amp;nbsp;در حال دویدن هستند . چشمهایم را مالیدم و دوباره باز چشم بندم را با چک کردن دور و برم بالا زدم . با شنیدن &amp;nbsp;صدای کلید در قفل در میتوانستم چشم بندم را بسرعت راست و ریس کنم تا مورد ضرب و جرح قرار نگیرم . اگر چه این آدمهای خل و چل و مافنگی &amp;nbsp;بی بهانه هم دخلم را در می آوردند &amp;nbsp;. &amp;nbsp;صحنه ای را که میدیدم مو بر اندامم راست میکرد . انگار سایه هایی از اشباح مانند کتابهای استیفن کینگ بود . آنها پیکر خونی و درب &amp;nbsp;و داغان زندانیانی را که روسری بر سر داشتند و کشته بودند روی زمین میکشیدند و با خود میبردند &amp;nbsp;. &amp;nbsp;و خطی از لخته های خون در قفا بر جای میگذاشتند . انگار که از جهاد بر گشته بودند . یک نوع غرور ابلهانه در چهره هایشان دیده میشد . از دیدن آن صحنه های وحشتناک در خودم بی آنکه خودم بخواهم میلرزیدم &amp;nbsp;. آنها پیکر همزنجیرانی را که بیشترشان را از نزدیک میشناختم در خاک و خون میکشیدند . جوانانی بیگناه &amp;nbsp;که جرمشان هواداری یا فروش یک نشریه بود . ذهنم داشت فلج میشد . خواستم سرم را به دیوار بکوبم اما گفتم نه . باید بر خود مسلط میشدم تا راهکارهای منطقی پیدا کنم . کمی شوکه شده بودم و بی اختیار دست و پایم از این جنایت می لرزیدند . جنایتی که هرگز از پستوی تیره و تار زندانها ، در آن سالها بیرون نمی رفت .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;من در اتاق بازجویی یا بهتر بگویم در اتاق شکنجه بودم ، &amp;nbsp;باید به شرایط خودم &amp;nbsp;می اندیشیدم تا در سین جین های این عمامه بر سرهای قاتل کم نیاورم و بنحوی مانند همیشه خرشان کنم &amp;nbsp;. رگ خواب بازجوها در دستم بود و میدانستم که به چه سمت و سویی باید افسارشان را بکشم . گاه بعد از بازجویی های توانفرسا از اینکه به آنها رکب میزدم و خرشان میکردم هر هر میخندیدم .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;تا صبح مرا در آن اتاق گذاشتند و دمدمای اذان بدون آنکه سئوال و جوابی بکنند ابتدا با پوتین نوک فلزی چند بار به بیضه هایم محکم ضربه زدند و با فحش خواهر و مادر که در مکتب ولایت آموخته بودند &amp;nbsp;دوباره به سلول انفرادی ام &amp;nbsp;بر گرداندند . من همیشه عادتم بود که اعمال و حرکات زندانبانان را زیر نظر داشته باشم . زندانبان آخری که خودم اسمش را کفتار گذاشته بودم . شکل و شمایل یک روستایی تمام عیار را داشت &amp;nbsp;. چشمهای زننده و براق ، ریش جوگندمی و ابروهای بهم پیوسته و پر پشت &amp;nbsp;. زمانی که مرا به دستشویی میبرد مثل بازجوهای مفنگ &amp;nbsp;با خودش حرف میزد یا واژه های عربی &amp;nbsp;از دهان گُه گرفته اش بیرون می آمد . همیشه مثل همقطاران قاتلش پکر و دمق بود . یکبار از من پرسیده بود &amp;nbsp;که این هفته در دعای ندبه در زندان شرکت میکنی که جواب رد به او دادم و از آن پس به من بیشتر گیر میداد . &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;آنها پروسه تواب سازی را اگر فردی در زیر شکنجه ها نمی برید از رفتن به دعای کمیل و رفتن به نماز جمعه شروع میکردند و از همین مسیر با سبک و سنگین کردن فرد مورد نظر و در آوردن پاشنه آشیل ش &amp;nbsp;از او گزارش داخل بندها و در آوردن روابط تشکیلات را میخواستند . تشکیلاتی که مانند جن و بسم الله در زندانها از آن میترسیدند . چون تشکیلات ستون فقرات مقاومت دستعجمعی در زندان و سد سدیدی بود که در و دیوارهای بتونی و فولادین زندان را می شکست و دست در دست رزمندگانی &amp;nbsp;که در بیرون خواب آرامش را بر جانیان اسلامی حرام کرده بودند میگذاشت . این مقاومت تشکیلاتی داخل زندان از طریق نفوذی هایش در سپاه با شهر و جنگل و کوهها ارتباط داشت و طرح و برنامه ها را &amp;nbsp;تا آنجا که در حد و توانش بود در لجه هایی از خون به پیش میبرد . مقاومتی که حتی در تخت های شکنجه &amp;nbsp;شیاطین به چهره نظام در تمامیتش تف می انداخت و میگفت که با نسل کشی و کشتارهای دستعجمعی و اعدامها حذف نخواهد شد . چرا که آرمانهای برابری و آزادی انسانها محو شدنی نیستند و با کشتن هر مبارز &amp;nbsp;دهها مبارز دیگر سر بر خواهد کرد و به راه ادامه خواهد داد ، توفنده تر .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;یک روز حوالی ظهر گفتند که وسایلم را بر دارم و حرکت کنم . مرا به سلول دیگری انداختند . این سلول کمی بزرگتر بود اما باز هم بدون &amp;nbsp;پنجره . احساس راحتی بیشتری درآن میکردم . بخصوص که در نزدیکی بند 7 بود . بندی که در آن حدود صد زندانی بسر میبردند . &amp;nbsp;ساعتی نگذشته بود که در سلول باز شد و دو زندانی دیگر وارد سلول شدند . یکی را می شناختم . اسمش فرهاد بود و از فرماندهان &amp;nbsp;در فاز نظامی . خواستم که در آغوشش بگیرم و گونه هایش را ببوسم &amp;nbsp;که منصرف شدم &amp;nbsp;. قیافه ای بی اعتنا به خود گرفتم . هر دو در باغ بودیم و دوزاری مان افتاده بود . &amp;nbsp;تنها یک خوش و بش خشک و خالی با هر دویشان کردم و رفتم &amp;nbsp;به گوشه ای چمباتمه زدم . فرهاد چهره اش درهم شکسته بود . آثار مشت و لگد در چهره پریده اش &amp;nbsp;را می شد مشاهده کرد . پوست تیره ای داشت . بریده بریده صحبحت میکرد . پیشانی بلند ، ابروهای پرپشت و چهار شانه و بلند بالا بود ، و عینکی در چشم . همان قیافه هایی که تا دری به تخته میخورد اولین قربانی محسوب میشدند . قیافه ای که زندانبانان و اعوان و انصارشان به آن حساس میشدند و دمار از روزگارشان در می آوردند . به نفر سومی که خودش را خسرو نامیده بود . از همان اول &amp;nbsp;سوظن و تردید داشتم . گفتم که کاسه ای زیر نیم کاسه است . &amp;nbsp;گاو بی شاخ و دمی به نظر میرسید ، در حرفها گاهی به نعل و گاهی به میخ میزد . خود من بر اثر تجربیات مار خورده و افعی شده بودم و با دو کلام چند و چون افراد را در می آوردم . بخصوص که در اواخر راپرتهایی &amp;nbsp;رسیده بود که چند نفر از توابهای دوآتشه را که تجربیات زیادی در کشف تشکیلات در داخل زندان و ردیابی فعالیتهایشان دارند از زندان اوین به بندهای زندان سپاه بابل گسیل کرده اند .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;مانند تمامی اسلاف خود خنگ و ولنگ و واز صحبت میکرد و هی قمپز در میداد و کلمات غلنبه سلمبه نثارمان میکرد &amp;nbsp;تا از چند و چون قضایا سر در بیاورد . وقتی حرف میزد از شقیه هایش رگهایش &amp;nbsp;بیرون میزدند . &amp;nbsp;من هم خودم را در مقابلش به موش مردگی میزدم و با طاق ابرو نمودن و طبل زیر گلیم زدن او را با انواع لطائف الحیل از فیلتر خودم میگذراندم . شکی نداشتم که از نفوذی های دار و دسته جنایتکار مسئولان زندان میباشد که برای به تله انداختن ما به سلول آورده بودند .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;فرهاد هم سعی میکرد تا گاف و گوفی ندهد و لاهوت و ناسوت میبافت و دم به تله نمی داد . گاهی هم جوکهایی میگفت که ما را به خنده می انداخت . بعضی وقتها مشاعره &amp;nbsp;با هم میکردیم و وقتی کم می آوردیم می خندیدیم و به سر و کول هم می پریدیم و دوستانه کشتی میگرفتیم و خسرو را هم وارد معرکه میکردیم و پوستش را با بُل گرفتن و بهانه های واهی با خنده از تن می کندیم بی آنکه آتویی به دستش داده باشیم و باز دوباره مشاعره را از سر میگرفتیم .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;انگار خسرو گاو تشریف داشت و از شعر و شاعری و مشاعره چیزی بارش نبود . فقط چشم غره ای میرفت و با حالتی کلافه مانند &amp;nbsp;به گوشه ای می نشست و به ما زل میزد که وقت خود را سُر و مر و گنده می گذراندیم . او با آن قیافه عورت مآبش خوب میدانست که دروغ و دونگهایش اثری ندارد و ما صد تا مثل او را به سر چشمه می بریم و تشنه بر میگردانیم چه رسد به او که با عجز و لابه پیش اربابانش برای گرفتن تکه استخوانی دم می جنباند .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;یک روز که خسرو را زندانبان با خود برده برد . من و فرهاد تنها شدیم . &amp;nbsp;گفت که او را به هنگام فرار از ایران دستگیر کردند و در اوین زیر هشت بردند و او حتی اسم کوچک مرا هم لو داده است . در جا شصتم خبردار شد که علت اینکه ما را با هم در یک سلول با خسرو گذاشتند برای همین موضوع بوده است . خوشبختانه او اسم فامیلی ام را نمی دانست و لو نرفته بودم و بازجوها تنها از اینکه من با آن فرد همنام بودم و قیافه و شکل و شمایلم کمی به آن فرد مظنون شبیه بود شک برده بودند &amp;nbsp;. &amp;nbsp;فرهاد صد در صد اعدامی بود و خودش هم آن را خوب میدانست . وقتی که به چشمهایم نگاه میکرد کمی احساس شرم میکرد . اما بعد از مشورت به من گفت که اگر هفتاد بار او را حلق آویز کنند مرا لو نخواهد داد . نم اشکی در چشمانش حلقه زده بود و در آغوشم کشید . میدانستم که چند روزی از عمرش باقی نمانده است . او جواهری قیمتی و دست نایافتنی بود . کسی که در راه رهایی هموطنانش از بند دیکتاتور از خانه و زندگی و جانش گذشته بود . کسی از فرداهای نیامده و روشن که سپیده را در تاریکترین شب ها فریاد میزد .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;روزی زندانبانان در وسایلی که خانواده فرهاد برایش فرستاده بودند چند قرص پیدا کردند . &amp;nbsp;فرهاد قصد داشت با خوردن قرصها خودکشی کند تا مطمئن باشد که کسی را لو نخواهد داد . افرادی که در زندان جمهوری اسلامی بسر برده اند خوب میداند معنی فردی که اطلاعاتش هنوز نسوخته است ، وقتی اقدام به خودکشی کند چه بهایی دارد . زندانبانان فرهاد را صدا زدند و وسایلش را از سلول به سرعت برق و باد جمع کردند و در جواب سئوالم که او را به کجا می برید یکی گفت : « خفه خون سگ پدر » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;یک آن چهره فرهاد در نظرم ظاهر شد . کابوس زیر هشت و تکه پاره کردنش توسط این گرگهای وحشی . &amp;nbsp;چند بار با من از طرح فرار سخن گفته بود . اما در آن دیوار حائل نظامی و قلعه هایی که دور تا دور ما کشیده بودند . امکان ناپذیر مینمود .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;در سلول دوباره تنها ماندم با تلخی ها و شیرینی هایش . تلخی از دست دادن یارانم &amp;nbsp;و شیرینی جنگ با دیکتاتور. در قفا همه پلها را شکسته بودم مانند همه آنهایی که جز عشق مردم در سر نمی پرورانند . به فردا چشم می بستم به آینده ای شورانگیز که نابرابریهایی که ذاتی جامعه طبقاتی است محو و نابود میشود &amp;nbsp; .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;هنوز دو روزی نگذشته بود که &amp;nbsp;دوباره باز در نیمه های شب صدایم زدند و مرا در اتاق بازجویی بردند . دستها و پاهایم را محکم بر تخت بستند و با قرار دادن خودکار در میان انگشتانم بی سئوال و جواب شروع به فشار دادند کردند . فحش های ناموسی از دهانهای کثیف شان &amp;nbsp;که قرآن را شب و روز میخواندند چپ و راست نثارم میکردند . &amp;nbsp;میدانستم که در این افسار پاره کردن این هرزه درایان خبرهایی است و اولین چیزی که در ذهنم می آمد . فرهاد بود . شادی ای پنهانی در آن هیر و بیر و اوضاع خفه و مه آلود در جانم موج میزد . علتش را نمی دانستم . اما سعی میکردم که آن را نشان ندهم . بازجو سردماغ نبود و مانند گرگ زخمی در اتاق قدم میزد و با هر قدم زدن یک سیلی محکم به صورتم میزد و یک بار صندلی چوبی را که گاه و بیگاه روی آن می نشست &amp;nbsp;به دیوار کوبید که تکه تکه شده بود . دو دستم را در زیر گلویم گذاشت و گفت &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « نسناس مانند گندم در سنگهای آسیا خرد خردت &amp;nbsp;میکنم » .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;نفس نفس میزدم و در آن حال احتضار وراجی های او همه جا تیره و تاریک بنظرم می آمد . جیغ و فریادهایش بیشتر به شکل هذیانی کبود و نامفهوم به گوشم میرسید . حس کردم که بدنم کرخت و بی حس میشود . پرتوی از رنگین کمان آرزوهایم &amp;nbsp;در گودی چشمانم که از ضرب و شتم کبود و سیاه گشته بود در مقابلم نقش می بست . با مرگ دست و پنجه نرم میکردم . اما آن دژخیم و سر بازجوی جنایتکار کار را تمام نمی کرد . به دنبال اطلاعاتی میگشت که در صندوقچه قلبم نهفته بود .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;دستهایم را باز کردند و مرا روی تخت نشاندند . برای آنکه تحقیرم کنند لخت و مادرزادم کردند و قهقهه های مستانه سر دادند . بر اثر تجربیات و خبرهایی که در زندان رد و بدل میشد حرکات و سکنات بعدی آنها را پیش بینی می کردم و جالب اینجاست که آن حدسیات بیشتر درست از آب می آمد . بنا بر این می توانستم بهتر واکنش و عکس العمل از خودم نشان دهم . تا میخواستم جواب سئوالهایشان را بدهم با زبانی مانند جنده ها و جاکش ها به من میگفتند : « کس کش ، خفه خون تو حرفمون ندو » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;وقتی هم که ساکت می ماندم میگفتند : « دیوث سگ مذهب جون بکن وگرنه تو کونت باتون فرو می کنیم » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;میخواستند مرا درهم بکوبند و به لحاظ روحی در آن اتاق در بسته که به شکنجه گاه اس اس های نازی شبیه بود به زانویم در بیاورند . گاهی هم ادا و اطوار معلم اخلاق را میگرفتند و میگفتند : « حیف جوونی مثل تو که باید عمرش رو تو این هلفدونی &amp;nbsp;سر کنه . به آیندت فک کن این طوق لعنتی رو که تو گردنت انداختی در بیار و بندازش دور . خودمون کمکت میکنیم ، آزادت میکنیم ، خونه و زن ... &amp;nbsp;» .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;قبل از طلوع آفتاب بود که مرا به سلول تنگ &amp;nbsp;دیگری بردند و &amp;nbsp;گفتند به آن همبندت نگاه کن همان بلا را روسر تو در می آوریم . با تعجب دیدم که همزنجیرم همان فرهاد است . خواستم او را در بغل بگیرم که فریاد کشید . کمی یکه خوردم . او مرا نمی شناخت . به او گفتم خودم هستم . فقط اشک از چهره کبودش سرازیر میشد . به راستی او مرا نمی شناخت . شصتم خبر دار شد که چه بلایی به سرش آورده اند . مغزم سوت کشید . گیچ شدم و دنیا در گرد سرم شروع به چرخیدن کرد . او در زیر شکنجه های طاقت فرسا دیوانه شده بود . به او گفتم که بنشیند . خواستم کمکش کنم اما جیغ و داد کشید ، نمی توانست . به او تجاوز شده بود و نشستن برایش دردناک و زجر آور بود .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;مشتم را بدیوار کوبیدم و اشک ریختم . اشکی &amp;nbsp;که هنوز که هنوز است هر گاه آن صحنه در ذهنم تداعی میشود بی اختیار از چشمهایم جاری میشود و خونم را بجوش می آورد تا هرگز جنایات جمهوری اسلامی و اراذل و اوباش و لات و لوتهای شکنجه گر را از یاد نبرم . آنهم درست در زمانی که بر طبل جنگ می کوبیدند و فریاد گوشخراش بر می آوردند که تا ظهور مهدی موعودشان جنگ ادامه خواهد داشت و قدس را به تسخیر در خواهند آورد و اسرائیل را بقول امام شارلاتانشان از صفحه روزگار محو خواهند کرد .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;میخواستند جامعه امام زمانشان را با تجاوز به بهترین فرزندان خورشید در زندانها و جویهایی از خون بیگناهان در خیابانها و چوبه های دار در میدانها بر پا کنند . راستی که آن شب در سلول بر من به اندازه یک قرن درد گذشت . دردی که تا مغز استخوانم رسوخ میکرد و از چشمانم به شکل دود خارج میشد . &amp;nbsp;در آتش میسوختم ، و ای کاش آتش بود . هزار بار از جلز و ولز شدن در آتش سوزناکتر جلوه میکرد .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;قبل از طلوع آفتاب کلیدی در قفل در سلول چرخید و بر خلاف معمول زندانبانی جدید که از سر و وضعش میشد تشخیص داد که از نفرهای ویژه میباشد . &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;به شکل کوکلاس کلانها پارچه ای را روی سر انداخته بود و تنها چشمهایش مشخص بود گفت که آماده شویم . فرهاد نمی توانست راه برود و اصلن در باغ نبود . دو نفر دیگر آمدند و دست و پایش را گرفتن و در حالی که من آهسته آهسته راه میرفتم با پیکر خونی به زمینش کشاندند . میگریید &amp;nbsp;و گاه قاه قاه خنده میکرد . دست خودش نبود به هر حال دیگر فرهاد آن فرهاد قدیمی نبود . تنها شکل و شمایلش به آن می مانست . به من گفتند که حکم اعدامت آمده است و متاسفیم که نمی توانیم &amp;nbsp;کاری برایت بکنیم . من هم هاج و واج نگاهشان میکردم و به خودم میگفتم که رکب میزنند چرا که اطلاعاتی نیافته اند و از سویی فرهاد هم دیگر که به آن حال و روز افتاده بود و نمی توانستند چیزی از او نصیبشان بشود ، اگر چه برای کشتن و سر به نیست کردن افراد ، &amp;nbsp;طرفدار یک گروه محارب بودن کافی بود . &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;قرآن و نهج البلاغه ای روی میز فردی که با دو نفر دیگر ایستاده بود و بنظر میرسید فرمانده شان باشد &amp;nbsp;دیده میشد . استخاره ای کرد و بعد از آن قرآن را باز کرد و گفت : « &amp;nbsp;استخاره خوب نیومده »&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;به اطرافش چند بار فوت کرد و باز هم با آن صدای گوش خراشش گفت&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;: « تو اگه یه باکره بودی باهات میخوابیدم که دختر از این دنیا نری ، خوب میتونی آخرین حرفات را بگی و وصیت خودت رو بنویسی . هر چند که تو فاضلاب زندان میخوایم چالت کنیم &amp;nbsp;» .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;جوابش را ندادم و او دوباره گفت : جون بکن مردکه لامذهب » .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;فرهاد هم که در کنارم ایستاده بود تنها با خودش حرف میزد . بنظر میرسید که آخر خط است و دیگر بر نمی گردد . زمین و زمان تاریک جلوه میکرد ، کبود و چندش آور . &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;ما را با ضرب و زور روی چارپایه ای قرار دادند . چارپایه اعدام . طنابها را دو نفر به گردنمان انداختند و راست و ریستش کردند . من مات به فرهاد نگاه کردم . فکر کردم که با مرگ &amp;nbsp;از این وضع جهنمی خلاص خواهد شد . در دلم زمزمه میکردم : « &amp;nbsp;ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم &amp;nbsp;. . . هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم . . . موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت &amp;nbsp;. . . هستم اگر میروم گر نروم نیستم &amp;nbsp;» .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;آماده بودم که چارپایه را از زیر پایم خالی کنند و ثقل تنم را بگذارم و پرواز کنم . نیم ساعتی گذشته بود . اما آنها هی آن را کش میدادند . این را هم بگویم که من آن لحظه ها هیچ برایم تلخ و زجرآور نبود . &amp;nbsp;در نهانم یک لذت سکرآوری در درونم احساس میکردم &amp;nbsp;. مثل لحظه ای که عاشقی خیال میکند در آغوش گرم و مطبوع معشوقش قرار خواهد گرفت . لحظه هایی که دردهای کشنده و کوهوار که بر شانه ام قرار گرفته است بر خاک می افتاد و سبک میشدم سبک سبکتر .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;یک آن چارپایه را از زیر پای فرهاد کشیدند و او پاهایش به چپ و راست و بالا و پایین رفت . در آنطرف توله سگهای رهبری شعار &amp;nbsp;الله و اکبر و خمینی رهبر را سر میدادند . &amp;nbsp;من چشمم را بستم و منتظر بودم که چارپایه را از زیر پایم بر دارند . همینطور هم شد اما وقتی آن را بر داشتند &amp;nbsp;با سر به زمین افتادم و آنها قهقهه را سر دادند . مرا نکشتند و تنها با اعدام مصنوعی در فشار روحی و روانی ام انداختند . یکی از آنها که کت و کلفت تر &amp;nbsp;و چهارشانه بود به بیضه ام در حالی که در زمین افتاده بودم لگد محکمی زد و بلندم کرد و گفت&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;:&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;« جنازه اون یابو رو بر دار و تو اون جا توی زباله ها بنداز » .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;حرفی نزدم و دوباره از شدت ضربه ای که به من زده بود &amp;nbsp;به زمین افتادم &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;: « جنازه رو ور میداری یا دوباره روی چارپایه ت میزاریم . اینبار دیگه سقط میشی &amp;nbsp;ولد زنا &amp;nbsp; » .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;باز هم امتناع کردم و سکوت را ترجیح دادم . آنها پاهای فرهاد را گرفتند و وحشیانه کشان کشان در کنار زباله ها انداختند . مرا هم &amp;nbsp;در سلول انفرادی با دردهایی که گوشت و پوست و استخوانم را می سوزاند . درد از دست دادن فرهاد که هنوز که هنوز است جانم را آتش میزند .&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8665235832563499480-2647781632543331083?l=mehdiyaghoubi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/2647781632543331083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/2647781632543331083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehdiyaghoubi.blogspot.com/2011/08/60.html' title='در دهه خونین  60 در زندانها  بر ما چه گذشت'/><author><name>مهدی یعقوبیmilladمیلاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08913476701560824915</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-0f3QggzFfr4/Tl0dNjoiJRI/AAAAAAAAGV4/oy9gTvsDm_4/s220/Afbeelding%2B3%2B056.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-4El-0Gu716I/Tu8SYQOkWPI/AAAAAAAAHRs/WEOGPhoNKwA/s72-c/11d.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8665235832563499480.post-3381872948414737993</id><published>2011-08-09T02:08:00.000-07:00</published><updated>2011-08-17T22:55:25.586-07:00</updated><title type='text'>خاطرات زندان</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://khorafe.blogspot.com/2011/07/60.html"&gt;نمی بخشم و فراموش نمی کنم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-WDo6pj0j9sA/TkypRIYY2-I/AAAAAAAAGRE/mthr6z6gSsY/s1600/zzzzzzzzdddd.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/-WDo6pj0j9sA/TkypRIYY2-I/AAAAAAAAGRE/mthr6z6gSsY/s1600/zzzzzzzzdddd.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8665235832563499480-3381872948414737993?l=mehdiyaghoubi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://khorafe.blogspot.com/2011/07/60.html' title='خاطرات زندان'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/3381872948414737993'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/3381872948414737993'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehdiyaghoubi.blogspot.com/2011/08/blog-post_682.html' title='خاطرات زندان'/><author><name>مهدی یعقوبیmilladمیلاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08913476701560824915</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-0f3QggzFfr4/Tl0dNjoiJRI/AAAAAAAAGV4/oy9gTvsDm_4/s220/Afbeelding%2B3%2B056.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-WDo6pj0j9sA/TkypRIYY2-I/AAAAAAAAGRE/mthr6z6gSsY/s72-c/zzzzzzzzdddd.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8665235832563499480.post-6971183873377062343</id><published>2011-08-09T01:57:00.000-07:00</published><updated>2011-08-27T05:12:34.131-07:00</updated><title type='text'>این ضعیفه ها از هر شیری شیرترند</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-7PMxiXbXb2M/TljfKtCZS6I/AAAAAAAAGUo/uCKi1tmpL_Q/s1600/inzaeifehe+az+har+shiri+shirtarand.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://2.bp.blogspot.com/-7PMxiXbXb2M/TljfKtCZS6I/AAAAAAAAGUo/uCKi1tmpL_Q/s1600/inzaeifehe+az+har+shiri+shirtarand.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://khorafe.blogspot.com/2011/03/blog-post_08.html"&gt;این ضعیفه ها از هر شیری شیرترند&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8665235832563499480-6971183873377062343?l=mehdiyaghoubi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://khorafe.blogspot.com/2011/03/blog-post_08.html' title='این ضعیفه ها از هر شیری شیرترند'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/6971183873377062343'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/6971183873377062343'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehdiyaghoubi.blogspot.com/2011/08/blog-post_5853.html' title='این ضعیفه ها از هر شیری شیرترند'/><author><name>مهدی یعقوبیmilladمیلاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08913476701560824915</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-0f3QggzFfr4/Tl0dNjoiJRI/AAAAAAAAGV4/oy9gTvsDm_4/s220/Afbeelding%2B3%2B056.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-7PMxiXbXb2M/TljfKtCZS6I/AAAAAAAAGUo/uCKi1tmpL_Q/s72-c/inzaeifehe+az+har+shiri+shirtarand.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8665235832563499480.post-4379872666213765263</id><published>2011-08-09T01:50:00.000-07:00</published><updated>2011-12-24T05:01:12.052-08:00</updated><title type='text'>ساحل لختی ها</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://khorafe.blogspot.com/2011/01/blog-post_28.html"&gt;ساحل لختی ها&lt;/a&gt;&amp;nbsp;- ( بیش از &amp;nbsp;بیست هزار کلیک )&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-p-5-Zk7EkeI/TmfIOl3BeWI/AAAAAAAAGYQ/CbCO74bwBR4/s1600/khorafe.....jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="168" src="http://1.bp.blogspot.com/-p-5-Zk7EkeI/TmfIOl3BeWI/AAAAAAAAGYQ/CbCO74bwBR4/s200/khorafe.....jpg" width="200" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="outer-wrapper"&gt;&lt;div id="wrap2"&gt;&lt;div id="content-wrapper"&gt;&lt;div id="main-wrapper"&gt;&lt;div class="main section" id="main"&gt;&lt;div class="widget Blog" id="Blog1"&gt;&lt;div class="blog-posts hfeed"&gt;&lt;div class="date-outer"&gt;&lt;div class="date-posts"&gt;&lt;div class="post-outer"&gt;&lt;div class="post hentry"&gt;&lt;div class="post-body entry-content" id="post-body-2244202797891530613"&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;چند سالی میشد که به هلند آمده بودم و &amp;nbsp;با آنکه مدرک زبان برای کار یا ادامه تحصیل را گرفته بودم اما هنوز نمی توانستم &amp;nbsp;باید و شاید خوب صحبت کنم . در محاورات روزمره انگلیسی را با هلندی قاتی پاتی میکردم . من تافته جدا بافته ای نبودم ، &amp;nbsp;برای بیشتر پناهندگان این مشکل وجود داشت و آنها سعی میکردند با مردم دمخور شوند تا در عمل این نقطه ضعف را حل کنند و در این جامعه که از زمین تا آسمان با ایران فرق داشت روی ریل بیفتند .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/post-edit.g?blogID=8665235832563499480&amp;amp;postID=4379872666213765263&amp;amp;from=pencil" name="more"&gt;&lt;/a&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;آنروز من از مهمانی که دوستم ترتیب داده بود بر گشته بودم و به اتفاقی که در آنجا رخ داده بود در دلم میخندیدم . &amp;nbsp;موضوع از این قرار بود که دوست ایرانی ام در سفره ای که با سبزی پلو و ماهی رنگین شده بود ، در وسط سفره بجای دستمال کاغذی ، جعبه ای پر از نوار بهداشتی که خانومها برای عادت ماهانه استفاده میکنند گذاشته بود &amp;nbsp;.&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;این دوست &amp;nbsp;که کمتر از دو سال به هلند آمده بود چون نوار بهداشتی هنوز ندیده بود ، فکر کرد که این بسته همان کلینکس خودمان میباشد که تنها بهتر آکبند شده است ، و از همه بدتر بعد از خوردن ناهار &amp;nbsp;جعبه نوار بهداشتی را در دستش گرفته بود و یکی یکی به مهمانان هلندی میداد تا لب و لوچه خود را تمیز کنند . آنان در دلشان میخندیدند اما به روی خود نمی آوردند . این طور گاف و گوف ها زیاد پناهندگان میدادند . بخصوص ایرانی ها که در حصار قوانین اسلامی از حداقل اطلاعات سکسی که تابو محسوب میشود بی بهره اند .&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;وقتی که بر گشتم رادیو را روشن کردم و به کنار پنجره منزلم در طبقه دوم نشستم و به چشم اندازی که به دشتهای سبز راه میبرد خیره شدم . هنوز با خلق و خوی مردم اخت و چفت و جور نشده بودم . رسم و رسومشان بکلی با ما فرق داشت . کم کم فهمیدم که قمپزهایی که یک عده وطن پرست افراطی در باره « هنر مال ایرانیان است و بس » &amp;nbsp;در میکردند ، نه تنها درست نیست بلکه با این بلایی که آخوندهای قرمساق بر سر مردم ما آوردند ، صد و هشتاد درجه فرق میکند . وانگهی من از همان ابتدا انسان را معیار و موازین بر خوردهایم قرار میدادم نه به یال و کوپال و دبدبه و کبکبه تاج و عمامه ها .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;رفتم آبجویی تگری از یخچالی که از مغازه دسته دوم فروشی خریده بودم بر دارم که زنگ در بصدا در آمد . کمی تعجب کردم . آخر با کسی &amp;nbsp;قرار ملاقات نداشتم پیچ رادیو را چرخاندم &amp;nbsp;و سوت زنان در را باز کردم . &amp;nbsp;دیدم که همسایه طبقه بالایی ام که دختری آرژانتینی است ، میباشد ، &amp;nbsp;سلامی کرد و در حالی که لبخند میزد وانگلیسی صحبت میکرد گفت که نامه ای بزبان هلندی برایش فرستادند و خواست تا من برایش ترجمه کنم . از زمانی که به این خانه جدید آمده بودم ، فقط چند بار او را دیدم و خوش و بشی &amp;nbsp;ساده و معمولی با او کرده بودم . میدانستم که از آرژانتین آمده است و صبح زود گاه گاهی که بیدار میشدم میدیدمش &amp;nbsp;که با لباس ورزشی در حال دویدن در اطراف ساختمان میباشد .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;روی پله ها نشستم و او هم در کنارم نشست و دستش را در گردنم حلقه کرد و به ترجمه ام گوش داد . این را هم بگویم که در اینجا بر خلاف ایران اسلام زده که زن را در پایین تنه اش تعبیر و تفسیر میکند &amp;nbsp;. وقتی دختری نامحرم ! دستش را به شانه ات می اندازد و به حرفهایت گوش میکند ، دلیل فاحشه بودن آنگونه که آخوندهای خل وضع و اعوان و انصارشان می گویند نیست . بخصوص وقتی که همسایه ات باشد . بلکه نشانه صمیمیت و اعتماد میباشد .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;در نامه آمده بود که او یکی از 4 کاندیدایی میباشد که بخت برنده شدن جایزه صد هزار دلاری را دارد . &amp;nbsp;بسیار خوشحال شد و در حالی که چشمهای آبیش میدرخشید و موهای بلوندش &amp;nbsp;از حرکات ناخودآگاهش بر شانه هایش میرقصیدند گونه ام را بوسید و توضیح داد که سالهای سال در رقص تانگو کار کرده است و اکنون زحماتش به گل نشسته است . میگفت که اگر مقام اول را بدست بیاورد مرا در جشنی که بر پا خواهد ساخت دعوت میکند تا بیشتر با هم آشنا شویم . &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;تازه چانه اش برای صحبت گرم شده بود که یکهو همسایه طبقه پایینی ام که یک مرد مسلمان دو آتشه عرب بود در مقابلمان &amp;nbsp;مانند جن ظاهر شد . با دیدن او با آن وضع عنکبوتی و ریشهای شپشو دلم مثل سیر و سرکه جوشید و دندانهایم با خشمی پنهان بروی هم ساییده شد . فکر کردم که با دیدن دختر برهنه در کنارم &amp;nbsp;به رگ غیرتش بر خورده است اما ابدن چنین نبود .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;او تا که دید دختر نامحرم با &amp;nbsp;دامن کوتاه و با آن شکم فرو رفته و ناف برهنه اش دست در گردنم انداخته است . زرد و سرخ و سیاه شد و انگار که استخوانی در گلویش گیر کرده است با آن چشم دریده اش از پشت عینک دودی شکلش ، نگاهی به ما انداخت و بالاخره با زبان عربی سلام و احوالپرسی داغی کرد . من هم دست و پا شکسته به عربی جوابش را دادم . در آن مدتی که در آنجا زندگی میکردم جز یک سلام و علیک خشک و خالی ،نه یک کلام بیش و کم با او نداشتم . آدم بسیار بد عنقی بنظر میرسید و در پله ها که مرا میدید بلند بلند آیات قرآن را تلاوت میکرد . &amp;nbsp;گمانم دلیلش هم این بود که چند بار مرا در بالکن خانه &amp;nbsp;با دوستانم در حال آبجو خوردن دیده بود . &lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;اما اینبار او ول کن معامله نبود و بی در و پیکر زمین و آسمان را بهم میدوخت ، برخلاف همیشه بشاش و سر حال بنظر میرسید . &amp;nbsp;هر کار کردم که دکش کنم نمی شد . خوب میدانستم که با دیدن دختر همسایه با آن سر و هیکل سکسی اش &amp;nbsp;دنیا و آخرتش بر باد رفته است &amp;nbsp;.&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;دختر همسایه که دید او بسیار چغر و سمج است و دست بر دار نیست کمی این پا و آن پا کرد و بالاخره گونه ام را بوسید و ازم خدا حافظی کرد . &amp;nbsp;در هنگام رفتن گفت که اگر خبری رسید به من خواهد رساند . میخواستم که بیشتر با او گپ بزنم که این مهمان ناخوانده با آن چشمهای وزغ و ریش حنا خورده و پیشانی بلندش که رگهای درشتش مانند مارهای کبری از اعماقش بیرون زده بودند &amp;nbsp;و بطرف شقیقه هایش جولان میدادند ، نگذاشت .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;از حرفهای صدمن یک غازش سرسام گرفته بودم &amp;nbsp;و در نهایت با زبان &amp;nbsp;عربی &amp;nbsp;برای اینکه غائله را تمام کنم گفتم که اگر وقت دارد قدم رنجه فرماید و برا ی نوشیدن چای &amp;nbsp;در طول هفته به منزلم بیاید . انگار که بد فهمیده یا من غلط به عرضش رساندم که در جا با من به داخل منزل آمد و پشت سر هم &amp;nbsp;میگفت که دختر همسایه چقدر جمیل و قشنگ است &amp;nbsp;و ازم خواست که پا در میانی کنم و در آشنایی را برایش باز کنم . میگفت که مجرد است و به دوست دختر نیاز دارد &amp;nbsp;. من هم که در غربت آس و پاس بودم و &amp;nbsp;زنده ماندنم تا آن زمان به دلیل نداشتن کفن بود یک چیزهایی در جوابش گفتم ، حرفهایی که خودم نمی فهمیدم چه میگویم &amp;nbsp;مثلن ، او مسلمان نیست . سپس برای اینکه قضیه را تمام کنم، &amp;nbsp;رفتم آبجویی از یخچال برایش آوردم . &amp;nbsp;تا چشمش به آبجو افتاد چهره در هم کشید و عرق سردی روی پیشانیش نشست و گفت : حرام حرام به شب اول قبر فکر کن به نکیر و منکر ، &amp;nbsp;و فلنگ را بست و دود شد &amp;nbsp;.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;از آن روز به بعد همسایه ام یعنی همان عرب پاچه ورمالیده با آن صورت توسری خورده و نسناسش&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;ساعتها در جلوی در وردی ساختمان با لباسهای شیک و پیک کمین میکرد &amp;nbsp;تا باب مراوده را با دختر باز کند . پاشنه آشیلش این بود که با اینکه 12 سال در هلند زندگی میکرد زبان هلندی را در حد مبتدی بلد بود و اصلن از زبان انگلیسی سر در نمی اورد . چند بار هم که خواست با دختر آرژانتینی در صحبت را باز کند ، در جوابش میشنید ، ساری آی کنت سپیک ندرلند. من هم &amp;nbsp;روی خوش &amp;nbsp;مثل گذشته به او نشان نمیدادم . او اما &amp;nbsp;این چیزها سرش نمی شد و با دیدنم یک راست با آن سر و وضع ابله اش &amp;nbsp;بغلم میکرد و دست میداد و بعد از چاق سلامتی مثل همیشه با تته پته به اصل موضوع میرفت که کمکش کنم تا آن حوری بهشتی نیم نگاهی به جمال رعنایش بیندازد .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;بد جوری پایش را توی یک کفش کرده بود و از خر شیطان پایین نمی آمد . &amp;nbsp;تا بحال اینجور آدم سمج که در ظاهر خل و چل بنظر میرسید ندیدم . دندانهایش روز به روز برای تکه پاره کردن طعمه تیز و تیزتر میشد و فرمان مغزش در زیر شکمش قرار داشت .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بالاخره یک روز که روی اعصابم پا گذاشته بود به او گفتم که من خودم اخته نیستم که جاکشی تو را بکنم . تازه با این ریخت و ادا و ریشهای آویزانت &amp;nbsp;. &amp;nbsp;وانگهی اونا از مسلمونا وحشت دارن و با این ریخت دوزاری و بلد نبودن زبان انگلیسی &amp;nbsp;هرگز تکه ات نخواهد شد وبیخود دور و برش نگرد .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;او هم سگرمه هایش را در هم کشید و بعد از مکثی کوتاه با ناباوری گفت &amp;nbsp;: هر چی بخواهی بهت میدم. . من هم در دلم گفتم که آش به همین خیال باش . از آن روز به بعد از سر &amp;nbsp;لج هر رشته ای را که میبافت پنبه میکردم . آخر زبان آدم را نمی فهمید . اصلن هیچ نسبتی با او نداشتم نه در قیافه و نه در اندیشه &amp;nbsp;.&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;تابستان از راه رسیده بود &amp;nbsp;. هر سو که چشم می انداختی گل و گیاه دل و دماغت را جلا میدادند . دسته دسته قوها را از پشت پنجره در رودخانه روبروی خانه ام میدیدم که با بچه هایشان به طرز شگفت آوری موزون و دل انگیز می گذرند . و بادهای ملایم که خاطرهای دور و دراز جنگلهای شمال را در دلم زنده میکرد . با آنکه دریای شمال در دوکیلومتری ام قرار داشت اما در زیر آسمان آبی نیمروزی &amp;nbsp;دلم هوای سواحل سبز خزر را میکرد . به کوچه باغهای شاداب و عطر بهار نارنجی که بامدادان آسمان را معطر میکرد . بخودم میگفتم آیا روزی بر خواهم گشت ، و کسی ناپیدا در درونم میگفت ، تو بر خواهی گشت . همه بر خواهند گشت و این زمستان نابهنگام به پایان خواهد رسید .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بعد از نخستین ملاقات ، خوش و بش را با دختر همسایه &amp;nbsp;روز به روز بیشتر و بیشتر میکردم . مرد عرب هم ما را &amp;nbsp;چهار چشمی تحت نظر داشت و دلش مانند سیر و سرکه میجوشید . وقتی که میدید حنایش رنگی ندارد به رگ غیرتش بر میخورد و پوزه های توسری خورده اش را در هم میکرد و گاهگاهی بدون آنکه سلام و علیکی کند با غر و لند و خواندن قرآن از کنارم رد میشد .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;فکر کردم که تنهاست و نداشتن سکس خیلی اذیتش میکند . برای اینکه شرش را از سرم کم کند . آدرس دخترانی را که در پشت پنجره ها کار میکردند یعنی شهر نو را به او دادم و گفتم &amp;nbsp;همه جور دختر در آنجا با قیمتهای مختلف کار میکنند . محلش هم نیم ساعت با پیاده روی است . &amp;nbsp;در جوابم گفت : غیب گفتی هر بچه ای آدرس آن محل &amp;nbsp;را میداند و من قبل از اینکه به این کشور بیایم آدرسش را داشتم . تو مرا دنبال نخود سیاه میخواهی بفرستی .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;یک روز &amp;nbsp;وسایل ورزشی ام را جمع و جور کرده بودم تا به فوتبال بروم که در پله های ساختمان دختر آرژانتینی صدایم زد و با همان لبخند همیشگی ازم خواست که با او برای گرفتن آفتاب و شنا به دریا بروم . قبول کردم و در یک چشم بهم زدن آماده شدم و با هم با دوچرخه براه افتادیم . شلوار تابستانی ام را که تا نزدیکی زانویم میرسید و یک پیراهن &amp;nbsp;بی آستین بتن کرده بودم . آفتاب پشتم را از گرما میسوخت و من از آن هوای تابستانی لذت میبردم ، او هم شلوار کوتاه استرج که تنها لمبرهای باسنش را می پوشاند و یک پیراهن سفید کتانی بتن کرده بود . سینه های لختش در سر بالایی و پایینی دچار لرزش خاصی میشد و وقتی که نگاهش میکردم لبخند میزد . از من سریعتر دوچرخه سواری میکرد و موهای برهنه اش در وزش بادها گاه به روی صورتش می نشستند و او با دلربایی خاصی با سر انگشتانش آنها را به طرف شانه هایش پس میزد . &amp;nbsp;، &amp;nbsp;در نزدیکی ساحل دوچرخه هایمان را به نرده ای آهنین قفل کردیم و پیاده براه افتادیم . از علت آمدنش به کشور هلند برایم گفت . از خانواده ثروتمندش . و من هم گوشم را در بست در اختیارش گذاشتم و فقط سرم را به علامت تائید یا نفی تکان میدادم .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;چشم تان روز بد نبیند . سواحل هلند از بهشت خداوندی نیز زیباتر است و حوریانش هم یک سر و گردن زیباتر . صدای ساز و آواز از هر سو بگوش میرسید و چهره هایی که پایکوبان و دست افشان دل به دریا میزدند و بازیگوشانه آب به روی هم می پاشیدند در هر گوشه و کنار به چشم میزد . در این سرزمین &amp;nbsp;انگار از خدا و 124 هزار پیغمبرش خبری نبود و نه گلدسته ها و صدای آزار دهنده روضه خوانانی که &amp;nbsp;سرزمینمان را به سرزمین اشک و تابوت بدل کرده اند ، و نه چهره های لکاته های لچک بر سری که با ماشینهای امر به معروف و نهی از منکر به شکار بی حجابان می پردازند .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بالاخره در نقطه ای رسیدیم که دو تابلو نصب کرده بودند . یکی ساحل عمومی و دیگری ساحل لختی ها . جل الخالق ! در همانجا به تضاد و تناقص بر خوردم . دختر آرژانتینی که نامش هانی بود گفت : من ساحل لختی ها را ترجیح میدم .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;برق از سرم پرید . نمی توانستم حرفش را رد کنم . تا به حال با آنکه در هفته &amp;nbsp;دو تا سه بار به دریا میرفتم اما هرگز پایم را به آن محوطه لختی ها نگذاشته بودم .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;موهایش را گره زد و در مقابل چشم های متعجب ام که داشت از کاسه در می آمد شورتش را در آورد و لخت لخت نگاهی به من انداخت . &amp;nbsp;گیج و منگ شده بودم . مثل گنجشکی که به تله افتاده باشد نمی دانستم چه دارم میکنم . بالا و پایین رفتم و هزار دوز کلک به خودم در دلم سوار کردم اما نتوانستم که شورت شنایم را در آورم . او هم که قضیه را فهمیده بود &amp;nbsp;خندید و چیزی نگفت .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;گویی پیکر بکر و زیبایش را که در زیر نور سوزان آفتاب تابستان میدرخشید به رخم میکشید . آن پیکر بالا بلند ، ابروهای باریک ، چشمهای &amp;nbsp;همرنگ دریا ، لبهای سرخ و درخشان. &amp;nbsp;تنها کاری که میتوانستم بکنم این بود که جلوی وسوسه ام را بگیرم &amp;nbsp;. &amp;nbsp;وقتی که به چند قدمی دریا رسیدیم&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;ایستاد و یک کرم ضد آفتاب را از وسایلش بیرون آورد و بمن گفت که به روی پشتش بمالم . کرم ضد آفتاب را بر داشتم و در حالی که او روی حوله ای که روی ماسه ها انداخته بود دراز کشیده بود . آرام آرام &amp;nbsp;به پوستش که کمی برنزه بنظر میرسید مالیدم . &amp;nbsp;او هم احساس آرامش میکرد . در جشمهایش خوانده بودم که به من اعتماد دارد و از اینکه با من به دریا آمده است شاد و خوشحال است . وقتی که کارم تمام شد ، کرم را از دستم گرفت و به پستانهای درشتش که در تابش آفتاب زیباتر به چشم می خورد &amp;nbsp;مالید و با چشم های شادش به من نگاهی کرد و ازم تشکر کرد . در دور و برم &amp;nbsp;صدها کودک و پیر و جوان خانواده گی لخت مادر زاد به دریا میرفتند یا به ورزش میپرداختند . من هم مثل غریب غربا &amp;nbsp;یا آلیس در سرزمین عجایب انگشتم را با شگفتی &amp;nbsp;میگزیدم . &amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;ناگاه هانی ، با لبخند به صورت پچپچه در گوشم گفت : آن دو نفر &amp;nbsp;را که در حال آمدن به طرف ماهستن رو میبینی .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;: گفتم آره&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;: &amp;nbsp;پلیسن اگر چه یونیفرم ندارن . اونا افرادی را که در ساحل لختی ها لخت مادرزاد نیستن . جریمه میکنن . پس زودتر شورتت را در بیار .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;هر چه یک و دو کردم نتوانستم . چه دردسرتان دهم &amp;nbsp;. در نهایت به او گفتم که در جمع نمی توانم . حداقل برای ایندفعه .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;: با خودته ، جریمه ش رو خودت باید بدی . یا باید از این محوطه خارج بشی .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بهانه ای تراشیدم و به او گفتم که : راستی من فراموش کردم &amp;nbsp;گاز را خاموش کنم ، غذایم الان سوخته .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;میدانست دروغ میگویم . خندید و گفت : عجله کن ، خونه آتیش میگیره .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;هنگام بر گشتن فکر میکردم که اگر این دایناسورهایی که در ایران نام خودشان را مراجع تقلید گذاشته اند اگر روز و روزگاری گذرشان به این بهشت زمینی &amp;nbsp;تنها با این تفاوت که در اینجا حقوق زنها از مردها بیشتر است بیفتد . چه حال و قیافه ای بخود میگیرند . حیواناتی که در قرن بیست و یکم پسران را به جرم پوشیدن لباسهای آستین کوتاه ، و زنان را به اتهام لبخند در ملاء عام دستگیر میکنند و در زندانها هزاران بلا بر سرشان می آورند .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;هنگام بر گشت بیادم آمد که کتاب فارسی شکر است را در دریا جا گذاشتم ، حال و حوصله بر گشتن را نداشتم . گفتم که هانی آن را بر میدارد و برایم می آورد .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;در نزدیکی های خانه بودم که دیدم چند ماشین پلیس درست در مقابل منزلم پارک شده اند و در حول و حوش آن مردم در حال بگو مگو میباشند . دوچرخه ام را به دیواری تکیه دادم &amp;nbsp;و خواستم حرکت کنم که یک پلیس &amp;nbsp;جلویم را گرفت و گفت : ممنوعه&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;بعد از اینکه توضیح دادم که &amp;nbsp;در این ساختمان زندگی میکنم پس از دیدن مدارک هویتم راهنمایی ام کرد که به نزد همکارش بروم تا به چند سئوال پاسخ دهم .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;همکارش که یک پلیس زن بود . &amp;nbsp;نگاهی بی تفاوت به من انداخت و پرسید که این مرد عرب را که در طبقه اول ساختمان زندگی میکند می شناسم . هزار فکر و خیال به سرم زد و در نهایت گفتم بله .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;: &amp;nbsp;« &amp;nbsp;این مرد عرب &amp;nbsp; زن و دو فرزند دخترش را که یکی 14 &amp;nbsp;و دیگری 16 سال دارد &amp;nbsp;سالها ، یعنی از روز ورود به این منزل بدلایل اسلامی &amp;nbsp;زندانی کرده است . میترسید که آنها &amp;nbsp;در جامعه هلندی به فساد کشیده شوند . حتی آنها را شکنجه میکرد » .&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;باورش برایم سخت بود ، این مردک الدنگ با آن پوزه احمق و لب و لوچه مضحک ، از آن روزی که مرا با هانی دیده بود زندگی را بر من حرام کرده بود و 24 ساعت کشیک میداد تا &amp;nbsp;بلکه او را بتور بیندازد . و حالا این ماجرا .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;بخودم گفتم ، حالا میفهمم او با اینکه دهها بار به بهانه های واهی زنگ در خانه ام را میزد و چای و قهوه مینوشید . حتی &amp;nbsp;یک بار هم که شده مرا به خانه اش دعوت نکرد .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;تلویزیون ماهواره ای را روشن کردم . امام جمعه موقت تهران &amp;nbsp;میگفت : وای بر آن روزی که در این مملکت بجای مساجد سینما ساخته شود و زنان بدون اجازه شوهر به بیرون از خانه بروند . آهای مردهای مملکت اسلامی &amp;nbsp;، فکر سرازیری &amp;nbsp;شب اول قبر و حمله گرگهای وحشی را کرده اید . در آن روز که چشمها از ترس از حدقه در می آیند و زنان بی حجاب در دیگهای پر از آتش جلز و ولز &amp;nbsp;میشوند . غیرت تان کجاست...&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; ***&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;حوالی ساعت 10 شب دوباره « هانی » زنگ در را بصدا در آورد و با لبخندی جادویی رو به من کرد و گفت : « دلت میخواد به خونه م بیای یه گیلاس شراب بخوریم » .&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;نگاهی به صورتش و به چشمانش که از شادی برق میزد انداختم و جواب مثبت دادم و با او به راه افتادم . &amp;nbsp;در اتاق دو تا شمع روی میز گذاشته بود و چند گل میخک . موسیقی ای ملایم فضا را عطرآگین و شاعرانه کرده بود . دامنی کوتاه و سفید رنگ و پیراهنی چسبان که پستانهای شهوت آلودش را برجسته میکرد بتن داشت . با حرارت خاصی به من نگاه میکرد . &amp;nbsp;اولین گیلاس را با هم بالا زدیم و بی آنکه حرفی بزنیم خندیدیم . از حرارت چشمهایش میشد خواند که چه نیاز دارد و من هم . سرش را به روی سینه هایم گذاشت و من آرام آرام &amp;nbsp;دستی به موهای لطیفش کشیدم و او را تنگ در بغل گرفتم و ...&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &lt;/b&gt;مهدی یعقوبی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8665235832563499480-4379872666213765263?l=mehdiyaghoubi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://khorafe.blogspot.com/2011/01/blog-post_28.html' title='ساحل لختی ها'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/4379872666213765263'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8665235832563499480/posts/default/4379872666213765263'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehdiyaghoubi.blogspot.com/2011/08/blog-post_6639.html' title='ساحل لختی ها'/><author><name>مهدی یعقوبیmilladمیلاد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08913476701560824915</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-0f3QggzFfr4/Tl0dNjoiJRI/AAAAAAAAGV4/oy9gTvsDm_4/s220/Afbeelding%2B3%2B056.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-p-5-Zk7EkeI/TmfIOl3BeWI/AAAAAAAAGYQ/CbCO74bwBR4/s72-c/khorafe.....jpg' height='72' width='72'/></entry></feed>
