۱۳۹۲ بهمن ۳, پنجشنبه

صیغه

 



 هیچ دارویی چون صیغه شهوت را درمان نمی کند .  امام علی ( ع ) 


آنروز با مادر و دو تا خواهرم  بر خلاف سالهای گذشته که برای مسافرت به شمال میرفتیم تصمیم گرفتیم به زیارت حضرت معصومه در قم برویم .  تابستان لنگ لنگان از راه رسیده بود و هوا جان میداد برای گشت و گذار و پرسه زدن در هوای گرم ، من تازه به سن تکلیف رسیده بودم و بقول برو بچه ها شاشم کف کرده بود و قد و قواره مردانه پیدا کرده بودم .
با آنکه چارشانه و تنومند و از هم سن و سالهای خودم یک سر و گردن بلند تر بودم اما هنوز چشم و گوشم باز نشده بود ومعلوماتم در باره جنس مخالف و سکس بیش از چند رساله آیت الله ها که در مسجد محله گاه و بیگاه با دوستانم  برای مزاح میخواندم بیشتر نبود .

 مثل دیگران در سن بلوغ حال و هوایم بکلی تغییر کرد . دنیا را با چشم هیز میدیدم و با یک تار موی نامحرم حشری میشدم .
وقتی در کتابهای دینی زندگینامه ائمه اطهار را با آنهمه زنهای ترگل و ورگل و دهها کنیز زیبا و تو دل برو از ایران و مصر و ترکیه تا اندلس اسپانیا که سرداران فاتح اسلام برایشان میفرستادند  می خواندم بهشان حسودی ام میشد .


پدرم با ما به علت ماموریت اداری که دو هفته طول میکشید  نیامده بود و خرج سفر را با دست دلبازی به مادرم داد و ما را با سلام و صلوات راهی زیارت کرد . من اصلن از ماموریت های پدرم  که هر ماه صورت میگرفت سر در نمی آوردم و از اینکه برای راحتی ما خودش را به آب و آتش میزد به او افتخار میکردم . مادرم اما اینطور نبود از چشمهای پدرم چیزهای دیگری میخواند ، شاید میترسید که خدای نکرده  در ماموریت ها اتفاقی برایش بیفتد و بچه ها یتیم شوند .


صبح پنج شنبه با سلام و صلوات از زیر قرآن رد شدیم و بعد از ریختن کاسه آبی توسط یکی از همسایه ها بار سفر را بستیم . در راه خیالات گوناگون از سر و کولم بالا میرفتند و مرا با خود به چشم اندازهای دور و دراز میبردند . خواهرانم اما چانه هایشان مثل همیشه تکان میخورد و آسمان و ریسمان را به هم می بافتند و از حرف های صدمن یک غاز لحظه ای خسته نمی شدند .

وقتی به مدخل شهر قم رسیدیم روی تابلو نوشته بود که به شهر خون و انقلاب خوش آمدید .  معنی انقلاب را باید و شاید نمی دانستم و خیال میکردم منظورشان همان تولد دوباره اسلام بعد از 1400 سال در  مملکت خودمان میباشد .
اولین چیزی که در آستانه ورود به این شهر توجه ام را جلب کرد حضور طلبه ها با آن عمامه های سیاه و سفید و رداهای گل و گشاد و شکم هایی برآمده بود که در هر کوی و برزنی مانند مور و ملخ می لولیدند . با آنکه همیشه شق و رق راه میرفتند و  سرهایشان رو به پایین بود اما با چشمهای مرموزشان حتی جنبش یک پشه را زیر نظر داشتند و جنس نامحرم را در هفتصد فرسنگی با همه چادر و چاقچور بو میکشیدند  .


از گوشه و کنار شنیده بودم که شهر مقدس قم ، این نقطه ثقل شیعیان جهان مرکز تریاک و صیغه در عالم اسلام  نیز هست و میشود با اندک ذکاوتی کارها را چفت و جور کرد و هلوهای پوست کنده را صاف و ساده گیر آورد و به دندان زد و مزه مزه کرد . من اما تا بحال هیچ هلویی را ، بهتر بگویم هیچ حوری ای را دندان نزده بودم و در سن بلوغ 24 ساعت زیر شکمم قار و قور میکرد و گرسنه بود


این را بگویم که مسافرت ما بر خلاف شمال که با بزن و بکوب و رقص و آواز و گاه با مشروبات الکلی همراه بود اینجا در شهر خون و قیام یعنی قم بیشتر به رفتن به یک مراسم دفن و عزاداری می مانست تا مسافرت . هیچ جای این شهر رگه ای از تمدن انسانی ندارد . انگار خاکستر لعنت و مرگ بر آسمانش پاشیده اند ،  فقط مسجد و امامزاده و قبرستان و زنجیر و قمه زنی و گریه و زاری .
و اگر این دختران فاحشه در هر گوشه و کنار این شهر سیاهپوش با چادرهای سیاه نمی پلکیدند ، حتی جغدها هم در این شهر پر نمی زدند .


مادرم یک هتل دسته دوم را انتخاب کرد و ما در آنجا اطراق کردیم . روز نخست از بس که خسته بودیم  بعد از خوردن غذای آماده که با خود آورده بودیم مانند اصحاب کهف خوابیدیم و روز بعد بی آنکه به سوی زیارت حضرت معصومه برویم طبق برنامه ای که داشتیم بسوی قبرستان دور افتاده « شیخان » که کشته های جنگ  و پدربزرگمان  دفن شده بود رفتیم .
قبرستان قدیمی بر خلاف آنچه که خیال میکردم شلوغ و پلوغ بود ، پر از دختران جوان که گاه گاه چادر از سر بر میگرفتند و لباسهای چسبانی که پستانهایشان را بر جسته میکرد به نمایش میگذاشتند ، منظره هایی عجیب که حتی در تهران بزرگ به عمرم ندیده بودم . از طرف دیگر در هر گوشه و کناری طلبه های ریز و درشت قرآن جیبی در دست گرفته بود و با نگاهی آب زیر کاه حول و حوش را می پاییدند .


 مادرم بیخیال سرانگشتانش را روی قبر گذاشته بود و حمد و سوره میخواند و ضجه های نرم سر میداد . خواهرانم هم همینطور .
من اما در باغ نبودم و با کنجکاوی اطراف را  می پاییدم . میدانستم که کاسه ای زیر نیم کاسه است .  آنهمه طلبه های ریز و درشت و دخترانی که وقتی چادرشان را از سر بر میگرفتند بیشتر به هنرپیشه های سکسی سینما  شبیه بودند تا یک نفر محجبه .
چند بار خواهرانم  از قضیه بو بردند و مثل همیشه  در گوش هم پچ پچ کردند و آرام خندیدند من هم محلشان نمی گذاشتم . قوه مرموزی در زیر شکمم تمام فکر و خیالاتم را به خود مشغول داشته بود و من که آس و پاس بودم نمیتوانستم جوابش را بدهم و خفه اش میکردم 
 .
یکهو سر و صدایی در انتهای قبرستان که بیشتر شبیه به دعوا و مرافعه  بود به گوشم خورد . بی اختیار به آنطرف حرکت کردم تا سر و گوشی آب دهم و از شر خنده های خواهرانم که به مثل تیری به بدنم اصابت میکردند رها گردم  . از میان راه باریک و پر پیچ و خم  که در دو طرفش قبرهای خالی و ستونهایی از درختان به چشم میخوردند گذشتم ،   در بادهای ولرمی که می وزیدند بوی مرده  به مشامم میرسید و آهک و دود و سیمان و لاشه های گندیده . دو انگشتم را روی دماغم گذاشتم و از رفتن به محل حادثه کمی پشیمان شدم ،  خواستم برگردم که یکهو صدای آه او آه ، یواش تر  در آن منطقه متروکه به گوشم رسید . خوب که دقت کردم دیدم که در سمت راستم در درون یک قبر خالی دختری کم سن و سال در حالی که پایین تنه اش لخت و عور بود روی آلت یک طلبه ای که عمامه از سرش افتاده بود و عرق از سر و صورتش جاری شده بود بالا و پایین می رفت. برق از سرم پرید . این صحنه ها را تنها در فیلم های تلویزیونهای ماهواره ای دیده بودم ، آنهم نیمه شبها که پدر و مادر و خواهرانم در خواب بودند . بی اختیار سر تا سر صورتم از شرمی پنهان سرخ شد و بخودم گفتم تا سه نشده از محل دور شوم ، همین کار را هم کردم اما ناگاه از داخل همان قبر صدایم زدند . سرم را چرخاندم و دیدم که  آن طلبه ای که مشغول جماع بود  با دست به من اشاره میکند ، با بسم الله بسم الله بطرفشان حرکت کردم ، یک آن به سرم زد که نکند آن سید خدا از اینکه به ناموسش با چشم چپ نگاه کردم عصبانی شده است و میخواهد انتقام ازم بگیرد و قیمه قیمه ام کند ، ایستادم و خواستم بر گردم که دیدم که طلبه عمامه سیاهش را روی سرش گذاشت و با لبخندی مصنوعی با چهره پر پشم و پیلش به طرفم آمد و چاق سلامتی گرمی کرد و گفت
  :  « میدونم ، برا چی این دور و برا می پلکی  اینجا کسی  برا فاتحه خوندن نمی آد ،  اگه میخواهی همین دخترو برات یکی دو ساعت صیغه کنم ، اونم با اتاق  مجانی » .
منظورش داخل قبر بود ، کمی این پا و آن پا کردم ، از سویی توفان شهوت در رگ و روحم بیداد میکرد و از طرفی در رو دربایستی گیر کرده بودم . تازه مادر با دو تا خواهرم در صد متری در کنار قبر بیتوته کرده و منتظرم بودند . خواستم جوابش دهم که دختر را صدا کرد و او با عشوه و کمی قر در کمر به طرفم آمد و طلبه بهش گفت که کمی چادرش را کنار بزند تا براندازش کنم .  تی شرتی قرمز و کوتاه که تا بالای نافش معلوم بود به تن کرده بود ، در حالی که آدامسی  میجوید با لبهای ماتیک زده و صورتی بزک کرده نگاهم کرد و لبخندی زد .


: « ببین ، همه چیز اینجا شرعیه ، از خون مادر هم حلالتر ، خودم عقد صیغه برات میخونم و بهت چک سفید میدم ، 100 درصد مث کنیز در اختیارته ، فقط باید جیبتو کمی شل کنی و نقل و نبات بدی »
من که لب و لوچه ام آب افتاده بود از خودم بی اختیار شدم و دست و پا چلفته گفتم
: « آخه »
: « آخه آخه نداره ، از حوری بهشتی هم قشنگتره ، باکره باکره » .
: « باکره ، تو که تازه تا ناف فرو کرده و پاره پاره اش داشی میکردی » .
دست کرد و از جیبش یک کاغذی بیرون آورد و به من داد و گفت : « اینم اسم و آدرس و بنگاه صیغه ای که اونجا کار میکنم یعنی مدیرشم  ، هفت روز هفته از ساعت 2 بعد از ظهر تا نماز مغرب و عشا  اونجام ، اگه هوس کردی یه نوک پا بیا تا انواع هلوها رو با نرخ های ارزون نشونت بدم »
 دختر صیغه ای از اینکه دست رد به سینه اش زدم کمی با اخم و تخم نگاهم کرد و چادرش را روی سرش گذاشت و با طلبه بر گشت ، منم از شوک در آمدم و از اینکه داستان به خیر و خوشی گذشت ، نیم نگاهی به آدرسی که روی کاغذ نوشته بود انداختم و شکمم را برای روزهای بعد صابون زدم .
وقتی به مادرم رسیدم گفتم که احتیاج به غذای حاجت داشتم برای همین چند لحظه ای ترکشان کردم ، خواهرانم که مرا دیده بودند دوباره درگوشی شروع به صحبت کردند و باز خندیدند
.  وقتی از قبرستان بر می گشتیم طلبه هایی که تک و توک روی قبرها نشسته و مشغول تمیز کردنشان بودند به خواهرانم با چشمهای هیز نگاه میکردند و انگار می خواستند آنها را از مادرم بقاپند ، قرآن و دعاخوان و بقیه بند و بساط ها  تنها مهمل شان بود ، و در باطن دنبال جنس های تازه میگشتند یا میخواستند با جاکشی پول و پله ای به چنگ بزنند .


روز بعد که مادرم و خواهرانم خود را برای زیارت به حضرت معصومه جمع و جور میکردند ناگاه خودم را به مریضی زدم و آه و ناله سر دادم و چند بار به طرف دستشویی دویدم و ادای استعفراغ کردن را در آوردم  . آنها هم دست پاچه شدند و آب لیمو ترش را در چایی مخلوط کردن و با بسم الله بسم الله  به من دادند و گفتند که بهتر است در هتل بمانم و اگر حالم بدتر شد بهشان با تلفن دستی ام زنگ بزنم ، همچنین به سرایدار و نگهبان هتل هم سپردند که به من سر بزنند .
وقتی دیدم که نقشه ام گرفته است در دلم خندیدم و در داخل اتاق شروع کردم به رقص کردن 
. از آنجا که به پول بیشتری نیاز داشتم شب گذشته وقتی که مادرم خوابیده بود پاورچین پاورچین به طرف کیف پولش رفتم و چند اسکناس درشت بر داشتم و با مقداری پول که خودم جمع کرده بودم میتوانستم دلی از عزا یا زیر تنه ای از عزا در بیاورم .
فی الفور به سرعت برق و باد صورتم را سه تیغه کردم و کرم و ادکلن زدم و مثل یک شاه داماد خودم را  نو نوار کردم و بعد از تو رگ زدن صبحانه ای مفصل به حرکت در آمدم .
سرایدار هتل که گمان میکرد من اکنون رو به قبله دراز کشیده و در حال مرگم با آن قیافه جنتلمنی و  سر و صورت صفا داده و لباسهای آخرین مدل چشمهایش در ابتدا چار تا شد اما از آنجا که خودش گرگ باران دیده بود از ته و توی قضایا سر در آورد .
بهش گفتم که اگر مادرم بر گشت بگوید که به دکتر رفته ام  تا خودم را دوا و درمان کنم  او هم گفت که برادری بجا ، بزغاله یکی هفت صنار .
یک اسکناسی در کف دستش گذاشتم و او هم لبخند زد و در هنگام رفتن  با پچ پچ دز زیر گوشم  گفت که اگر دنبال دختر میگردم با او به قهوه خانه روبروی هتل بروم تا برایم شرح دهد  در ضمن گفت که دیگر خواندن   زَوَّجْتُكَ نَفْسي عَلَى الصِّداقِ الَمعْلُوم قدیمی شده و این آخوندهای کون گشاد و پاشنه دهان دریده با این کارها جیب های مشتریها رو تا ته خالی میکنند و در آخر جنس دسته دوم و سوم به آدم تحویل میدهند ، دخترایی که روزانه با صد نفر صیغه میشوند و اندازه یک گاراژ گشادند ، این تخم سگها برای شیطان هم پاپوش می دوزند .
من هم که نمیخواستم پایم به سنگ بخورد و نقد را به نسیه ببخشم ، موافقت کردم و در قهوه خانه رو بروی هتل قلیانی چاق کردم و منتظر ماندم تا او بیاید . قهوه خانه کمی مشکوک میزد و بعضی ها مواد رد و بدل میکردند . انگار همه هم دیگر را می شناختند و مرا که در آن میان غریبه بودم با تردید و سوءظن نگاه میکردند .
وقتی دیدند که سرایدار هتل با حالتی بشاش در کنارم نشست و سر صحبت را باز کرد آنها هم با دیده مهربانتری به من نگاه کردند و خیالشان جمع شد که از اطلاعاتی ها نیستم .
بعد از کمی خوش و بش  در آن هوایی که آغشته از دود سیگار و کله پاچه و آبگوشت بود برایم ریز قضایا را شرح داد و من هم با تعجب به پیشانی اش که نعل اسب از سجودهای طولانی در نماز  بسته بود و ریش و پشمش نگاه میکردم . در هر جمله ای که میگفت یکبار به خدا و پیغمبر قسم میخورد و رگ گردنش بیرون میزد و در همان حال از چشمهای چرکین و طماعش  دروغ و دونگ میبارید .
با آن سن و سال کم میدانستم که نباید بی گدار به آب بزنم و به او اعتماد کنم و پول و پله هایم را در بست در کف دستش بگذارم . از طرف دیگر به دلیل آب و هوای جادویی شهر قم و وفور حوریانی که از خانه و زندگی خود از شهرهای مختلف می آمدند تا برای شندر قازی لنگ هایشان را به هوا کنند  تمام ذرات تنم از خواهشی  تند شهوانی می جوشید .
کمی پول در دستش گذاشتم و او قول داد که یکی از بهترین ها را که هنوز دست نخورده و ترگل و ورگل میباشد برایم انتخاب کند ، خودم هم راه افتادم و برای اینکه میخم را خوب به زمین کوبیده باشم به طرف آدرسی که آن طلبه چموش در قبرستان داده بود به راه افتادم . بادی گرم میوزید و با خود بوی لجن و گرد و خاکها را به صورتم می پاشید و من مثل گرسنه ای که نان خشکیده در بیابان را کباب می پندارد به هوای پیدا کردن یک صیغه ناز و تو دل برو به راهم ادامه دادم .
در این شهر مقدس همه چیز زیر چادر و آب زیر کاهی پیش میرود در پاپوش کتاب مقدس و دروغ  .
از پیچ و خم چند خیابان گذشتم و در تقاطع میدانی در مرکز شهر آدرس محل در خیابان صفاییه را پرسیدم  . انگار همه مردها آدرس را می دانستند و با نگاهی معنی دار نشانم میدادند .
 برای اینکه قوم و خویشانم سر در نیاورند دور و برم را می پاییدم . از همان قهوه خانه که با سرایدار صحبت کردم  متوجه شدم که یک زنی چادری به دنبالم به راه افتاده است ، کمی مشکوک شدم اما وقتی که چادرش را یکی دو بار باز کرد و پیراهن زرد چسبانش که کمر و پستانهایش را بر جسته میکرد نشانم داد به خودم گفتم که هر که باشد از فاطی جنده های انتظامی نیست . ول کن معامله نبود همینطور از بالا و پایین خیابانها تا کوچه و پسکوچه های تنگ و خاکی در پی ام می آمد . به عمد به داخل یکی از کوچه های بن بست رفتم و در انتها  گیرش انداختم و گفتم
: « خواهر چرا هی تعقیبم میکنی » .
با صدایی نازک و دماغی دستم را گرفت و به پشت یک خانه متروکه  گلی که پر از آت و آشغال بود برد و کمی به چپ و راستش نگاه کرد و وقتی دید که کسی در آن حوالی نیست چادرش را از سرش در آورد . آرایش غلیظی داشت که صورت واقعی اش را می پوشاند اما هر چه بود حشری بود و بی مقدمه بغلم کرد و به بوسیدن سر و گردنم پرداخت . منم فکر کردم که این فرشته از آسمانها نازل شده است کمی بغلش کردم ، شهوت دیوانه وار در رگانم به گردش در آمده و عقل و هوش را از سرم پرانده بود . یک لحظه احساس کردم که تن و بدن نیرومندی دارد بحدی که مرا بر روی آن  گرد و خاکها و مصالح ساختمانی به زمین انداخت و مثل گرگ گرسنه ای به جانم افتاد .
در کشاکش این پیچ و قوس ها دستم را در میان دو پایش گذاشتم اما ناگهان متوجه یک آلت نعوظ نیم متری شدم و پستانهایش نیز از بین رفته بود ،بخودم گفتم که او یک مرد همجنس باز است . از وحشتی که سر و پایم را فرا گرفته بود نزدیک بود که سکته کنم و جان به جان آفرین تسلیم کنم ، به هر ضرب و زوری بود خودم را ازش جدا کردم و در حالی که کلاهگیسش را در دست داشتم شروع کردم به دویدن آنهم چه دویدنی  .
وقتی که از آن حول و حوش رد شدم  زدم زیر خنده و گفتم همه را برق میگیرد و ما را چراغ نفتی . اگر پته ام رو آب می افتاد و بو میبردند دیگر نمی توانستم به شهرم باز گردم .
خسته و کوفته دوباره به راه افتادم و بالاخره به آدرسی که آن طلبه داده بود رسیدم  . روی صندلی ای در کنار چند نفر که همگی درد مرا داشتند نشستم . ورودی زنها از طرف دیگر ساختمان بود . نمی خواستند که چشممان به نامحرم بیفتد و اطلاعاتی اضافی بدست بیاوریم و در همانجا تند و تیز کارها را حل و فصل میکردند . 

در این بنگاههای صیغه ، این قرمساقها بیش از نصف پولها را با پاپوشهایی که می ساختند به جیب میزدند و اگر میدیدند که کسی از آبرو و حیثیتش حرف میزند بیشتر او را  می چلاندند و سیخ میزدند .
خلاصه اگر هفت تا دختر کور داشتند یکساعته با آن زبان چرب و نرم طلبگی شوهر میدادند .


نیم ساعتی ساکت نشستم و به در و دیوار زل زدم ، به مردمی که با قیافه های عبوس از پشت پنجره می گذشتند . به ساعت دیواری که به کندی میگذشت و تیک تاک میکرد و سرنوشت خودم .
بالاخره نوبتم شد و پیرمردی که همه کاره طلبه بود با صدایی نکره و چشمهایی خمار صدایم زد و گفت به اتاق حجت الاسلام بروم .
در دلم گفتم که این جاکش که در قبرستان دنبال دخترهای جوان و مشتریهای پولدار میگردد یک شبه از یک طلبه آس و پاس بدل به حجت الاسلام گشته است .
سلام کردم و او با حالتی بشاش و خنده ای زورکی که بر پوزه پر پشم و پیلش نقش بسته بود به آغوشم کشید و چند کلمه ای عربی گفت که اصلن سر در نیاوردم .
: « خب ، بی مقدمه میریم سر اصل مطلب اول برو به حوری های بهشتی نظری بنداز بعد با هم حرف میزنیم  ، گلپری جون درو باز کن »
در انتهای اتاق دری باز شد و دختری جوان و بزک کرده وارد شد و بی مقدمه  مرا هدایت کرد به اتاقی دیگر که در حدود 5 دختر صیغه ای روی صندلی نشسته بودند و با آرایشی غلیظ  زیر چشمی نگاهم میکردند و لبخند میزدند ، گلپری گفت که 5 دقیقه فرصت دارم که هر کدام را میخواهم انتخاب کنم ، و در حال بستن در با نیشخند گفت حتی که میتوانم هر 5 نفر رو اگر پول و پله کافی دارم در جیبم بگذارم .
من که تا آن زمان آدمی تو سری خور و پخمه ای بودم و تا صدای  دختری نامحرم را می شنیدم از خجالت تا بناگوش سرخ میشدم ، تمام شرم و حیایم ریخته بود به راستی که همه شان قشنگ بودند و لب و لوچه ام را آب می انداختند اولی گفت :
 « من اسمم شهلا 16 سالمه ، بچه ناف تهرون ، باکره و دست نخورده ولی کمی گرون »
دومی گفت :
  «  من اسمم کلثومه دانشجوی رشته پزشکی ، 24 ساله ، باکره ، قدم 157 وزنم 67 کیلو ، به 3 زبان خارجی هم صحبت میکنم »
همینطور ادامه دادند تا رسید به آخری که 14 سالش بود و هنوز پستانهایش گل نداده بود . بهشان گفتم که اگه به اختیار خودم باشه همه تونو میخوام اما دست من کوتاه و خرما بر نخیل .پنج دقیقه به سرعت برق و باد گذشت و دوباره منشی طلبه یعنی گلپری وارد شد و راهنمایی ام کرد به پیش همان طلبه که اینجا به هر دلیل حجت الاسلام صدایش میزدند .
برایم چایی آورد و در همان حال که در حال چت با کامپیوترش بود صدای تلویزیون را کمی بلند کرد و گفت :
 « چن لحظه صبر کنین ، ادامه می دیم »
آخوندی داشت در تلویزیون وراجی میکرد : 
«    پيغمبر خدا زنى را بنكاح مردى در آورد، زن از شوهر ناملايماتى ديد و به پيغمبر شكايت برد. پيغمبر فرمود گويا مى خواهى طلاق بگيرى كه در نزد خداوند از مردار الاغ  بدتر و پست‏تر باشى ‏.
و فرمود: اگر زنى براى شوهر سينه و پستانها را بريان كند حق شوهر را ادا كرده است و اگر با اين همه يك لحظه در جماع به امر شوهر نافرمانى كند در جهنم جاى گيرد مگر آن كه توبه نمايد و باز گردد »
منم در دلم گفتم مردیکه قرمساق  .
در همین لحظه طلبه رو کرد به من و گفت
: « گوش کن و یاد بگیر که برا آخرتت بدرد میخوره  »
: «  زنی که بخواد طلاق بگیره از مردار الاغ بدتره » .
: « هنوز تو باغ نیسی ، بقول قدیمی ها دوزاریت کج می افته ، بگذریم بریم سر اصل مطلب ،انتخاب کردی  ، عجب لعبتی ، تی تیش مامانی ، از گل نازکترن » .
: « همشون میگن دست نخورده و با کره ایم ،خودت باور میکنی »
: « حاجی ، من اینجا جنس دس دوم که عربها هزار بار در دبی و جاهای  دیگه لنگهاشونو هوا کرده باشن و گاییده باشنشون ندارم ، ببین از تک تکشون امضا گرفتم که مث یک کنیز تا ثانیه آخر در اختیارت باشن ، هر کاری از بالا تا پایین شون میخوای تو مدت صیغه موقت انجام بده هیچی نمیتونه جلودارت بشه وگرنه به عکس امام که بالا سرمه قسم تا دینار آخرش پست میدم » .
: « میگم نکنه مریض پریض باشن و کار دسم بدن آخه میگن آمار ایدز دخترای محجبه قم 30 برابر شده ، من نمیگم خود روزنامه ها میگن » .
: «  بازم داری پاشنه دهنمو واز میکنی ها ، ایدز و میدز همه دست الله ست ، این حرف و حدیثای استکباریو گوش نکن ، نکنه میخوای استغفرالله کاندوم استفاده کنی ، اگر اینطوره میخواسی تو همون تختوابت با دستات استمنا کنی و خودتو خلاص کنی  » .
  
قبول کردم و بعد از چک و چانه زدن دختر 16 ساله را که لباس چسبان و کمری نازک داشت انتخاب کردم و دار و ندارم را روی میزش گذاشتم.
:  « خدای عزوجل بهت عمر و عزت بده »
مدت صیغه 2 ساعت در هتل امام  در مرکز شهر بود . در حوالی همان هتلی که آنجا اطراق کرده بودیم .
شکمم را صابون زدم و در حالی که به چپ و راستم در خیابانهای شلوغ در اطراف حرم نگاه میکردم به راه افتادم . به من گفته بود که این هتل شخصی و مال خودش میباشد و وقتی که سر ساعت به آنجا رسیدم گلپری خودش در آنجاست و راهنمایی ام خواهد کرد . 
  زمان را کمی با اینور و آنور رفتن و یا با قلیان کشیدن و قدم زدن در مرکز شهر تلف کردم و ساعت 9 شب با قیافه ای شیک و پیک و ادکلن زده مثل شاه دامادها به هتل رفتم . هتل مثل شهر نو قدیم بود ، و تنها زنهای صیغه ای که قراردادشان را بسته بودند در آنجا حضور داشتند .
گلپری که مرا دید مستقیم با همان خنده نیشدارش بطرفم آمد و گفت
: « ببخشید باید نیم ساعتی منتظر باشین شهلا خانوم هنوز مشغولند » .
: « حجت الاسلام که گفتن اون باکره ست » .
: « آش به همین خیال باش ، تو این دور و زمونه باکره پیدا نمی شه ، با این شندر قازی که دادی میخواسی ... » 
از سر شیطان گذشتم و روی صندلی نشستم  درست چند متری آنطرفتر از اتاق زری .
به ساعتم نگاه میکردم که دیدم یکهو در اتاق شهلا باز شد و مردی با چهره ای صاف و صوف و سه تیغه و لباسی فاخر بیرون آمد اما تا چشمش به چشمم افتاد با سرعت به داخل اتاق رفت و در را بست . قیافه اش با قیافه پدرم مو نمی زد . آیا برادر دوقلویش بود اما او که برادر نداشت .
در همین هنگام گلپری صدایم کرد و گفت چرا منتظری وقتت که تموم بشه پول بی پول .
به داخل اتاق رفتم . شهلا لخت و عور روی تختخواب دو نفره دراز کشیده بود و به من لبخند میزد . کمی بالا و پایین اتاق را ورانداز و سرکشی کردم اما کسی را ندیدم . ازش پرسیدم ، کجا رفت و در جواب گفت
: « خیالاتی شدی » .
بعدش خندید .
: « چرا در حمام قفله » .
: « از گلپری بپرس من که کلیدشو ندارم »
دیدم که وقت دارد در میرود برای همین به سرعت لباسهایم بجز شورتم در آوردم و دست به کار شدم . از سر و رویم عرق میریخت ، هنوز تجربه سکس را نداشتم و نمی دانستم که چه باید بکنم او هم که فهمیده بود قهقه ای  سر داد و گفت
آقا داماد  باید آلتت را در اینجا فرو کنی ، تو این سوراخ .
هنوزچند دقیقه ای نگذشت که کارم تمام شد و پنجر شدم . او هم که میدانست  دوباره ها ها شروع به خندیدن کرد . اما بعد از نیم ساعتی دوباره قبراق شدم و شروع به تلمبه زدن کردم و اینبار بیشتر طول کشید . زمان به سرعت نور گذشت و من که انگار کوهها را فتح کرده ام با غرور لباسهایم را پوشیدم و خواستم فلنگ را ببندم که فکری به سرم زد رفتم چند اسکناس به کف دست گلپری گذاشتم و گفتم که من حالم خوب نیست میشود در اتاق بغلی نیم ساعتی استراحت کنم . او هم که پولها را در کف دستش دید گفت اشکالی ندارد فقط نیم ساعت .
در را کمی باز گذاشتم و از لای آن به اتاق شهلا دزدانه چشم دوختم . بعد از 5 دقیقه دیدم که او بی روسری در را باز کرد و بعد از کمی اینور و آنور چشم دوختن به داخل اتاق رفت و در همان حال پدرم  از داخل اتاقش خارج شد .
بعد از آن اتفاق بود که فهمیدم پدرم که نماز و روزه هایش یک بار قطع نمی شد و همه او را سید پیغمبر صدا میزدند چرا هر ماهی یکی دو بار برای کارهای مهم اداری به سفر میرود . 


 نوشته مهدی یعقوبی