چشم در برابر چشم مهدی یعقوبی(هیچ)
نرم نرمک باران می بارید و هوا عبوس و سرد . بادی ولگرد شروع کرده بود به وزیدن. روشنایی مرده ایی گهگاه از پس ابرهای تیره و تار بر چهره های رنگ پریده و درهم رهگذران نمایان میشد و شتابزده محو. سکوتی سنگین سایه انداخته بود در کوچه و خیابانها، این سکوت؛ سکوت نبود آرامش قبل از توفان بود و آتش زیر خاکستر، اندکی مانده به بازار خلازیر،رامین یقه آورکت اش را بالا داد و نگاهش را سر داد به آسمان، سیگارش را انداخت زیر پاهایش. سپس رو کرد به بیژن که یار غارش بود و از قدیم و ندیم باهم:
- بهتره همینجا منتظر بمونیم
-نه بریم داخل جمعیت، اینجا بایستیم سیبل می شیم، آنتنا همه جا پلاسن.
