۱۳۹۶ آبان ۲۷, شنبه

زندگی پس از مرگ



هاله ای از اندوه  بر فراز سرم نشسته بود و آسمان کبود و مه آلود . بادی سرد شروع کرده بود به وزیدن . ناگهانی و سهمناک .
 از هر سو صدای شیون و ناله می آمد و هیاهوی آدمها .  حیاط خانه قدیمی پر بود از برگهای زرد پاییزی . مرا انداخته بودند داخل تابوت تنگ و تیره و تاریک .
آنطرفتر روی پله های چوبی سرش را گذاشته بود میان کاسه دستانش و دائما ضجه میزد 
- آه دخترم ، دختر نازنینم

۱۳۹۶ آبان ۳, چهارشنبه

اشغالگران




در کمتر از یکماه بیش از 10 امامزاده را به آتش کشیده بودند . با آنکه خبر بشدت سانسور شده بود اما به سرعت برق و باد در سراسر مملکت منتشر .  همهمه های عجیبی در هر کوچه و پسکوچه در گرفته بود ، ولوله هایی که خواب تمام سران مملکت را از ریز و درشت بر آشفته بود
« آقا » که بشدت از این حوادث خشمگین شده بود بر خلاف همیشه شخصا وارد میدان شد و دستور داد که ریش و ریشه این غائله را هر چه زودتر بکنند و عاملان را به اشد مجازات، تا دیگر کسی جرئت هتک حرمت به ساحت مقدس ائمه اطهار را در مهد شیعیان جهان پیدا نکند .
چند تیم زبده اطلاعاتی - امنیتی را به سرعت گسیل کردند به آذربایجان و کردستان . با آنکه شایعه راه انداخته بودند که سرنخ این عملیاتها در دست سلفی ها و ضدانقلاب خارج از کشور است اما واقعیت امر این بود که عده ای از ایرانیان خودجوش دست به این عملیات زده بودند و حتی بر سر در بعضی از امامزاده ها پس از آتش کشیدن نوشته بودند:
- زنده باد بابک خرمدین 

۱۳۹۶ مهر ۱۸, سه‌شنبه

غارت شدگان



 مگه خل شدی بابک، خودتو واسه هیچ و پوچ میندازی تو هچل
- چطور بگم دیگه نمی تونم ، کارد رسیده به استخونم 
- یه خورده عقلتو بکار بنداز و بی گدار به آب نزن
- تو اخته ای جواد ، فک میکنی مردونگی تنها اون چیزیه که زیر شکمته ، یعنی اخته ات کردن ، قد یه نخودم جربزه نداری
- میگی چیکار کنم ، اونا با از ما بهترون سر و سر دارن ، اگه بخوای موی دماغشون شی ، یه جوری کلکتو می کنن که آب از آب تکون نخوره . یهو دیدی تو خیابون یه ماشین با سرعت زد بهتو و کله معلق شدی . اونم که میاد کمکت کنه یه چاقو فرو می کنه تو شیکمت . 

۱۳۹۶ مهر ۷, جمعه

شیر


داستان کودکان


هوا گرگ و میش بود و کمی سرد . بادی خنک شروع کرده بود به وزیدن .
  آفتاب خانوم تا صدای قوقولی قوقوها رو  شنید از پشت کوهها سرشو به آرامی بلن  کرد و نگاهی از اون بالا بالاها انداخت به دشت و صحراها . گل لبخندی نشست رو گونه های طلایی اش .
مرغ و خروسها تو لونه هاشون پشت حیاط خونه تو خواب بودند .  گاو و گوسفندا هم همینطور . 
همه چیز خوب و خوش بود و بر وفق مراد که یهو . غرش وحشتناکی شنیده شد . چن پرنده از رو شاخه ها ترسیدند و پریدند و رفتن به دوردورا . سگ گله شروع کرد به واق واق . مرغ و خروسای پشت حصار هم همینطور .  آقا روباهه هم که تازه نمازشو تموم کرده بود و مشغول تسبیح زدن ، عبادتشو نصفه و نیمه رها کرد و گفت :
- پناه بر خدا ، نکنه آخر زمون شده و دجال ظهور کرده .

۱۳۹۶ شهریور ۲۷, دوشنبه

تله



- مطمئنی که جواهرات تو قبره .
- به جون بچه هام راس میگم 
- از کجا شنیدی .
- راستش اولش باور نمی کردم یعنی شک داشتم . بعد که بسمت گور دخمه ها تعقیبشون کردم  مطمئن شدم .
- یعنی خودت با چشای خودت دیدی
-  کسی که خبرو داده از بچه های خودی و مورد اعتماده  . خبررو که شنیدم ، قوه کنجکاوی ام گل کرد . رفتم تعقیبشون . دیدم نیمه های شب سوار وانت میشن  و میرن طرفای آتشکده خاموش . پشت تپه ها . اونجا یه قبرستون عجیبی وجود داره با سنگ قبرای عجیب تر . یه نقشه ام ، تو دسشون بود  . 
- یه نقشه 

۱۳۹۶ شهریور ۲۳, پنجشنبه

مرتد




 خبر مثل بمب در روستا پیچیده بود و مردم متدین اگر آب در دست داشتند زمین گذاشته و دسته دسته به سمت و سوی مغازه جمشیده خان دوان . جلوی مغازه چنان ازدحام کرده بودند که سگ صاحبش را نمی شناخت . هر کس در مذمت جمشید خان حرفی میزد و نفرین و لعنتش .
ساعت درست دوازده ظهر بود و شیخ عباس روحانی شهیر و بلند آوازه که جدش به ائمه اطهار می رسید در مسجد در حال اقامه نماز . هنوز دو رکعت را نخوانده بود که ناگاه اسمال پلنگ لوطی روستا صف جماعت را شکافت و نفس نفس زنان خودش را رساند به او .

۱۳۹۶ شهریور ۱۵, چهارشنبه

۶۷





پس از مدتی کوتاه شوکت و مهین با هم خیلی چفت و جور شده بودند مثل دو خواهر مهربان در کنار هم . سهراب هم  مثل همیشه با گوسفندان میزد به کوه وکمر .  در دامن طبیعت ، جویباری از آرامش در دلش روان میشد و شور زندگی . خسته که میشد کنج درختی می نشست و کتاب میخواند و میرفت در عوالم رویاها . حس میکرد سبکتر شده است ، چشمانش را که در آسمان به قوافل پرنده ها می انداخت از خود بیخود میشد و خودش را پر زنان در بیکران نور می یافت . گاهی هم نی لبکش را در می آورد و چنان زیبا می نواخت که گویی گیاهان وحشی ای که محصورش کرده بودند در صدای جادویی اش می رقصیدند و عطر می پراکندند و خود را در ابدیتی بی مرز می یافتند .

۱۳۹۶ مرداد ۲, دوشنبه

پورنو




مگر من علم غیب داشتم تا بدانم آن زن زیبا و عشوه گر از طرف ساواک آمده تا مرا بیندازد توی دام و روحانیت را بدنام .
 سازمان اطلاعات و امنیت شاه خوب میدانست که بزرگترین نقطه ضعف علمای بزرگوار در پایین تنه است و آنها در برابر یک زن حشری بخصوص اگر زیبا باشد حاضرند جان خودشان را به آسانی فدا کنند و تن به هر کار . بنا بر این طرح و نقشه های شیطانی ریختند تا بعضی از علمای بزرگوار را به وسیله دختران زیبا در تله بیندازند و عکس ها و ویدیوهای سکسی ازشان بگیرند و در روز مبادا از آنها استفاده .


۱۳۹۶ خرداد ۱۸, پنجشنبه

اولین بار که عاشق شدم





اولین بار که عاشق شدم 13 سال داشتم . اواسط تابستان بود و آسمان آبی و آفتابی . توپ فوتبالم افتاده بود توی حیاط خانه همسایه . شنیده بودم که آنها برای تعطیلات تابستان رفته اند زیارت  . برای همین از دیوار به مثل گربه ای چست و چالاک کشیدم بالا و تا نگاهم افتاد به حیاط خانه شان . از دیدن منظره ای که  روبروی چشمهایم بود نزدیک بود سکته کنم و یا هم سکته کرده بودم . 
زن آسید نقی  لخت و عور ، یعنی نه  پیراهن داشت ، نه دامن داشت ، نه پستان بند داشت و نه استغفرالله زبانم لال شورتی حتی در پایش بود و داشت در حوض بزرگ حیاط خانه تن و پیکر مرمرینش را می شست و زیر لب زمزمه های عاشقانه می کرد .

۱۳۹۶ خرداد ۹, سه‌شنبه

۶۷




آفتاب نشسته بود درست وسط آسمان و بادی گرم شروع به وزیدن .  دو پرنده آنسوتر بر شانه های دیوار بتونی  روی سیم خاردار نشسته بودند و بی تفاوت به اطراف نگاه .
آنطرفتر در ضلع جنوبی حیاط حصار کشیده بیمارستان روانی . سلمان در حالی که پیژامه اش را تا سینه بالا کشیده بود و دکمه های پیراهنش باز ،  با قیافه عصبانی و پیشانی پر چین و چروکش  تند و تند قدم میزد و در حالی که با خودش حرف  دستهایش را به اینسو و آنسو پرتاب .

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۲, جمعه

وحشت





به محض اینکه زنگ ساعت شماطه دار به صدا در آمد . شیخ باقر پیشنماز مسجد صاحب زمان ، دستش را از روی پستانهای زن نوجوانش بر داشت و از رختخواب بلند شد . 
خمیازه کشداری کشید و چند لحظه همانجا نشست و پیشانی اش را گذاشت روی کاسه دستانش . همین که سرش را بلند کرد دید که نیم ساعت گذشته است . با عجله پا شد و رفت توی روشویی حمام . همانطور که  صورت و ریش های بلند خاکستری اش را می  شست   دعاهای عجیب و غریب می خواند و به اطرافش فوت .
چند بار زنش رقیه را صدا زد اما او سرش را گذاشته بود زیر پتو و جوابش را نمی داد . لعنتی به شیطان فرستاد و با عصبانیت رفت به سوی اتاق خواب . خواست بهش تشر بزند اما تا پتو را به نرمی از سرش بر داشت . چشمانش سر خورد و رفت بسمت و سوی تن و بدن لخت و عورش  که مانند مرواریدهایی گرانبها و نایاب در آن سیاهی به زیر نور لرزان شمع میدرخشیدند .

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

خانه امن




داش ابرام در حالی که سیگارش را از جیب در می آورد و روی لبش می گذاشت از پشت پنجره قهوه خانه نگاهش را سراند به خیابان . ساکت بود و غمگین . آه سوزناکی کشید و نشست روی صندلی . از قندان حلبی روی میز قندی گذاشت روی لبش . چایی سرد شده بود و از طعم و مزه افتاده . 

تا رفت چایی دیگری سفارش دهد  از پشت پنجره  چشمش افتاد  به دختراوس ممد خدا بیامرز . دهانش از تعجب وا ماند و آب از لب و لوچه هایش سرازیر . در هر چند قدمی که بر می داشت چادر مشکی اش را از سرش بر می داشت و پستانهای درشتش را که در زیر بلوز چسبان قرمز رنگش بطرز وحشتناکی بالا و پایین می رفت به نمایش محرم و نامحرم .

۱۳۹۵ اسفند ۲۸, شنبه

ماجراهای شب عید



همه را برق می گیرد ما را چراغ نفتی  .
حاج غلام تاجر فرش و رئیس بنده ،  شکم دختر خدمتکار 16 ساله را که در شرکتش کار میکرد  بالا آورد و برای حفظ آبرو و شرافتش تصمیم گرفت آن را بیندازد گردن من . یعنی با وعده و وعید خواست من حقیر گناهش را به عهده بگیرم تا زنش که او مثل سگ ازش می ترسید خبردار نشود .


اما برویم سر اصل  ماجرا  : 
 همین که چند روز قبل از عید بار و بندیل سفر را بستم و خواستم بعد از چند سال جان کندن  یک سفر بروم به آنتالیا . یکهو حاج غلام رئیس بنده که آدم پشمالو و تاجار فرش بود زنگ زد . با خودم گفتم ای بخشکی شانس . میدانستم که باز می خواهد بهم پیله کند و دست و بالم را بند . آدم بد عنق و کینه ای بود اگر جوابش را نمی دادم بدجور پاچه ام را می گرفت و مثل بقیه کارمندانش اخراج . 
خوشبختانه چم و خمش را می دانستم و باهاش خیلی اخت . همیشه سعی میکردم طوری باهاش تا کنم که بخندانمش و اعتمادش را نسبت به خود جلب . در عرض این چند سال همه رتق و فتق امور را سپرده بود به دست من و خلاصه توی این مملکتی که  فقر و بدبختی از در و دیوارش می بارد و مردمش به هزاران مصیبت لاعلاج گرفتار . نانم افتاده بود توی روغن و برای خودم بند و بساطی بر پا کرده بودم و کیا و بیایی . گوشی تلفن را بر داشتم  

۱۳۹۵ اسفند ۵, پنجشنبه

زنگ


در حالی که بند کوله پشتی مدرسه ام پاره شده بود و آن را به زحمت در دو دستم گرفته بودم از حیاط بزرگ مدرسه دوان دوان رفتم به سمت پله ها  . باز هم دیر کرده بودم و زنگ مدرسه خورده بود . ترسی گنگ در چهره ام نمایان بود و دانه های ریز عرق روی پیشانی ام . نمی دانستم که این بار باید چه کلکی سوار کنم . همین دیروز بود که دیر کرده بودم  و معلمم چنان سیلی محکمی به صورتم زد که برق از کله ام پرید و ساعتها گوششم وز وز .

۱۳۹۵ بهمن ۲, شنبه

تعارفی ها



از زمان خلقت حضرت آدم ابوالبشر تا به امروز که میلیونها سال از آن می گذرد . هیچ بنی بشری مثل ما ایرانیان که  گل سرسبد آفرینشیم تعارفی نبود و نیست و نخواهد بود . میگویید نه ، پس گوشتان را بیاورید تا برایتان نقل کنم .
همین چند روز پیش ،  بعد از هفته ها کسالت و ناخوشی رفتم به مرکز شهر که تا حال و هوایی عوض کنم و نفسی تازه . از شانس خوب من هوا آفتابی بود و شسته و رفته و جان میداد برای قدم زدن  . هنوز از تاکسی  پیاده نشده بودم که در آنسوی خیابان چشمم افتاد به غضنفرآقا دوست قدیمی ام . از آنجا که می شناختمش ، حال و حوصله چاق سلامتی را نداشتم . با خودم گفتم که تا مرا ندیده است راهم را کج کنم و میانبر بزنم .  همین کار را هم کردم .
اما هنوز چند قدم دور نشده بودم . که ناگهان یکی از پشت محکم زد به شانه ام . سرم را بر گرداندم دیدم همان غضنفر است با خودم گفتم تف بر این شانس همه را برق می گیرد و ما را چراغ نفتی . رو کرد به من و گفت :