۱۳۹۷ بهمن ۱۱, پنجشنبه

انقلاب 57 - مهدی یعقوبی



در انقلاب سال 57 مساجد مرکز ثقل انقلاب بودند.
 
قربانعلی در حالی که با کنجکاوی به دور و اطرافش نگاه می کرد سیگارش را از لای انگشتانش به زمین انداخت و زیر کفش اش  له و لورده . تسبیحش را از جیبش در آورد و با دعا زیر لب وارد حیاط مسجد شد. در میان جمعیتی که خود را برای تظاهرات آماده میکردند چشمش افتاد به امام جماعت مسجد گرزعلی که با ریش و پشم حنایی و عمامه سیاه به دیوار تکیه داده بود. رفت به سمتش و با سلام و علیکی غلیظ در آغوشش کشید و به نرمی زیر گوش اش پچپچه:
- کتاب تحریرالوسیله آقارو آوردم بهتون برگردونم
- همراهته
- آره ، ابتد رفتم خونه تون شما تشریف نداشتین، دخترتون گفتن که اومدین اینجا. شرمنده
- دخترم ، دخترم کجا بود منظورتون زنمه
قربانعلی در حالی که از تعجب داشت شاخ در می آورد گفت:
-اون اون دختره زنته
- لعنت  بر شیطان ، چند دفعه باید به ضعیفه بگم که وقتی خونه نیستم درو واسه غریبه ها واز نکن
- حاج آقا من که غریبه نیستم

۱۳۹۷ آذر ۲۶, دوشنبه

تجارت سکس



در گوشه قهوه خانه داریوش با حالتی آشفته سرش را گذاشته بود میان کاسه دستانش و با خودش حرف میزد. عینهو دیوانه ها. درست سه روز میشد که دختر 13 ساله اش دمدمای صبح نرسیده به نانوایی ناپدید شده بود، بی هیچ رد و اثری.
زمین و زمان را زیر پا گذاشته بود و از هر کس و ناکسی پرس و جو. اما کوچکترین سرنخی پیدا نکرده بود.  زنش نرگس در خانه گیج و منگ عکس دخترش شکوفه را به بغل گرفته بود و با حالت سوزناکی آه و ناله سر میداد و به سر و صورتش چنگ می کشید.
میدانستند که اگر دست روی دست بگذارند دیگر برای همیشه دیر خواهد شد و حسرتش برای ابد در دلشان خواهد ماند.
داریوش در این چند روز پلکهای خسته اش را حتی یک نفس روی هم نگذاشته بود و در تمامی طول شب پشت در خانه اش می نشست و چشمانش را دوخته بود به خیابان. زنش هم روی ایوان مات و مبهوت.
همه راهها به بن بست ختم میشد و همه طرح و نقشه ها با شکست.

۱۳۹۷ آذر ۱۸, یکشنبه

زیر خاکستر - مهدی یعقوبی




باران ریزی شروع کرده بود به باریدن . کوچه و خیابان سوت و کور بود و عبوس . سرمای استخوان سوز زمستانی زودتر از همیشه از راه رسیده بود و بادهای لگام گسیخته به لاشه های کاغذ پاره ها چنگ می زدند و بر شانه های خویش به اینسو و آنسوی می بردند.
در زیر نور کمرنگ چراغ برق نسترن در حالی که چادر سیاهش را در بادها با یک دست گرفته بود با دست دیگرش تکیه داده بود به دیوار و با دلهره اطراف را می پایید . ارتباط تشکیلاتی اش بر اثر ضربات سختی که خورده بودند قطع شده بود. نمی دانست به کدام سمت و سو برود . یک هفته را در حاشیه های شهر سر کرده بود بی سرپناه و گرسنه .
سرفه های خشک پیاپی امانش را بریده بود و تب و لرز . میدانست که اگر به همان حال و وضع ادامه دهد دوام نمی آورد یا خواهد افتاد به دست گشتاپوهای پشم و ریش دار.
 راه و چاره دیگری به خاطرش نیامد. تصمیم گرفت برود به خانه یکی از همکلاسی هایش. با گامهای بلند و تند حرکت کرد . شش دانگ  حواسشش به اطراف بود و ترسی ممتد در اعماق نگاهش . یک بار خودرو گشتی ای جلویش ترمز زد و او کمی مکث کرد و سپس بی آنکه سرش را بر گرداند به راهش ادامه داد.
آنها از پشت شیشه خودرو نگاهی انداختند به قد و قامتش . ناگاه رعد و برقی زد و رگباری تند و بی امان شروع کرد به باریدن .

۱۳۹۷ آبان ۱۳, یکشنبه

میکروچیپ - داستان کوتاه




 در گوشه دنج رستوران جمشید که به آرامی مشغول گفتگو با دوستش بود ناگاه چشمش افتاد به کتاب جنگ چریکی . بی اختیار با خود گفت :
- کتاب جنگ چریکی چگوارا  ترجمه فارسی

دختری که این کتاب در دستش بود موهای بلوند و چهره ای جذاب داشت . فکر کرد که اشتباه می بیند . عینکش را از روی میز بر داشت و گذاشت روی چشمش و دوباره نگاه . درست میدید همان کتاب بود . متعجب شد آخر در آن رستوران هلندی که در نقطه ای متروک قرار داشت  تا بحال ایرانی ای ندیده بود . به دوستش اکبر اشاره ای کرد و او هم که در مقابلش نشسته بود آرام سرش را بر گرداند و چشمش افتاد به دختری زیبا با دامنی کوتاه و کفشی پاشنه بلند که انگار آنقدر غرق در کتابش شده بود که از همه عالم و آدم بی خبر . جمشید گفت:
- قیافه اش به ایرونی ها نمیخوره ، نکنه افغانیه
- بذار به حال خودش

۱۳۹۷ آبان ۳, پنجشنبه

تست بکارت - مهدی یعقوبی



 ابوالحسن خان که تازه از پیاده روی کربلا برگشته بود تا عکس دخترش را که مشغول بوسیدن پسری قد بلند با موهای دم اسبی دید، پاهایش شل شد و روی زانوهایش خم .  با خودش گفت یا قمر بنی هاشم ، چشمام درست میبینه .
باور نمی کرد . عینکش را در آورد و با دستمال یزدی تمیزش کرد و دوباره به عکس نگاه . آنگاه از برادرش کریم پرسید:
- مطمئنی خود رقیه ست ، دختر من ازین جنده بازی ها اونم تو ملاءعام در نمیاره
- چند تا عکس دیگه ام دارم ، همشونم بی روسری و با پاهای تا زانو لخت و برهنه . تازه اسم خودشو هم عوض کرده گذاشته الهه.
- اون مردیکه دیوث کیه

۱۳۹۷ مهر ۲۷, جمعه

شک - مهدی یعقوبی



نسترن هر چه با خود کلنجار رفت و خشت های عقلش را روی هم گذاشت نتوانست راز و رمز جعبه کوچک نقره ای را در بیاورد . سالها خواب و بیداری در باره اش فکر می کرد و رویا می بافت تا اسرارش را در بیاورد اما باز هم عقلش قد نمی داد و سرگردان و گیج می ماند .
بارها دیده بود که پدر بزرگش کلب حسن در خلوت تنهایی در اتاقش را قفل می کرد و در کنار همان جعبه که با پارچه سبز و متبرکی پیچیده شده بود آرام و بی صدا می نشست و دعاهای عجیب و غریب می خواند و آه و ناله سر می داد و  اشک می ریخت .
هر بار که در سفر به عتبات عالیات می رفت آن را با خودش می برد و دور حرم مطهر ائمه می گرداند و مانند تخم چشم ازش محافظت.

۱۳۹۷ مهر ۱۹, پنجشنبه

آخرین سفر




- مطمئنی میخوای بر گردی ایران
- هیچوقت اینقد مطمئن نبودم اونم بعد از چند دهه تبعید
- آخه فقط چن روزه که آخوندا سرنگون شدن ، اوضاع قاراشمیشه ،
- قاراشمیش چیه حمید ، هر انقلابی روزای اول پیروزی این فراز و نشیبارو داره  ، میگن حتی مادر بزرگا روسری هاشونو انداختن تو آتیش و میون کوچه ها بزن و برقص راه انداختن ، مگه ویدیوها رو ندیدی . دیگه یه دیقه نمی تونم تو این کشور بمونم ، نفسم میگیره
- تو که بیشتر عمرت تو فرنگ گذشته ، حالا نفست میگیره
- آره راه و چاره دیگه ای نداشتم ، اگه تو مملکت خودم می موندم مث بقیه  می کشتنم
- می فهمم دوستم ، درکت می کنم ، بعضی ها هزار سالم که تو غربت بمونن اما روحشون با مردم و مملکت خودشونه ، من اما مث تو نیستم ، مث یه قند که میندازی تو استکون چای تو فرهنگشون حل شدم و بقول برو و بچه ها قاتی مرغا . سرم تو لاک خودمه و مشغول زندگی . نه خودم نه بچه هام دیگه رنگ و بویی از وطنمون نداریم اما تو ،تو همه این سالها مث یک جنگجو موندی اونم وسط میدون . دو بارم خواستن ترورت کنن که قسر در رفتی .

۱۳۹۷ شهریور ۲۵, یکشنبه

هالو - مهدی یعقوبی




بالاخره  پس از 8 ماه به این در و آن در زدن و پیش هر کس و ناکسی خم و راست شدن موفق به پیدا کردن کار شدم . آنهم در زمان تحریم های شیطان بزرگ و غول مهیب گرانی. البته پس از شکر از درگاه خدا باید از قربانعلی خان یک تخم مداح که شهره عام و خاص می باشد تشکر کنم . همان قربانعلی که تحت توجهات مجتهد بزرگوار شیخ غلام عراقی زاده با کل خانواده از دین ضاله گاو پرستی به دین اسلام یعنی شیعه اثنی عشری مشرف شدند .
البته همشیره بنده دو روز قبل خوابش را دیده بود و حاج احمد امامی رمال معروف هم 6 بار از بابت دعا برای پیدا کردن کار بنده را دوشیده بود و تا ریال آخر جیبم را خالی کرده بود .
حتما می پرسید بنده یک لا قبا چه شغلی پیدا کردم . شغل بنده در یک قصابی شیک و پیک آنهم در ناف تهران بود . مشتریهایمان هم بیشتر آقازاده ها و بقول برو بچه ها نکبت زاده های مملکت امام زمان یعنی همین تخم و ترکه های آخوندها بودند . سه نفر در آنجا کار می کردیم . اصغر آقا با دختر توپل مپلش و بنده حقیر در اتاق بزرگ و پت و پهن در پشت قصابی . اصغر آقا آدم بسیار با غیرت و نامو س پرستی بود با سبیل های از بناگوش در رفته و قدی بلند و چهار شانه . به احدی اجازه نمی داد که خدای ناکرده به دخترش با چشم چپ نگاه کند یا در قفا سلام و علیک.

۱۳۹۷ شهریور ۲۳, جمعه

تاریک - مهدی یعقوبی



فتانه در گوشه اتاق سرش را از روی زانو بلند کرد و اشکهایش را با دستهای لاغرش پاک . نگاهش را از پشت پنجره دوخت به آسمان تاریک و بی ستاره . در چشمهایش اندوهی بی پایان موج می زد و بیهودگی . شمعی در کنارش پت پت کنان آخرین نفس هایش را می کشید و سایه های لرزانش در پرتو کمرنگش کوتاه و بلند . استکان چای سرد شده در دستش بود و یک حبه قند .  آهی کشید و  بغض آلود ادامه داد:
- پرسیدی پدرمو برا چی کشتن ، اونو واسه یه عکس که رو پیرهنم بود کشتن .
- یه عکس ، کدوم عکس ، آخه چرا
 - داستانش مفصله . نمی دونم از کجا شروع کنم ،
اونروز از مدرسه با دو تا از دوستام راه افتاده بودم به سمت خونه ، هوا گرم بود و آفتابی . ما هم مث همه دخترای هم سن و سال شوق زندگی در رگامون موج می زد . کنار خیابون می گفتیم و می خندیدیم . رو  پیرهنم عکس بی حجاب مریم میرزا خانی بود . عکسش رو پیرهنم  بهم اعتماد بنفس میداد و حس غرور . یکهو دو تا لباس شخصی  نامتعادل که با موتور از کنارمون رد می شدند جلو پامون ترمز زدند و با چهره ای عبوس به من نگاه. یکی از اونا که اسمش هاشم بود نگاهی هرزه  انداخت به سر و پام و وراندازم  کرد و  در حالی که به پشم و ریشش دست می کشید گفت:
- این جنده کیه عکسشو زدی رو پیرهنت . اینجا مملکت آقا امام زمانه

۱۳۹۷ مرداد ۳۰, سه‌شنبه

گور - مهدی یعقوبی




چند ماهی میشد که به کرمعلی و حسن زالو ماموریت داده شد  تا در حول و حوش گور جمعی کشیک بدهند و از افراد بازدید کننده مخفیانه عکس بگیرند و ویدیو  یا اگر مورد خاصی پیش آمد مستقیم با مقامات بالا تماس .

آنها از گرگ و میش سحر می امدند تا غروب آفتاب . گهگاهی هم که موارد مشکوکی به چشمشان می خورد تا پاسی از شب محل  را می پاییدند .  هر ماه هم یکبار سنگ قبرها را با تیشه و کلنگ تخریب.
گور جمعی در مسیر باریک و ناهموار در حواشی جنگل قرار داشت . کسانی که به دیدار عزایزانشان می آمدند در نزدیکی های محل خودرو را پارک می کردند و پس از عبور دو تپه می رسیدند به محل.
سالها کسی از این نقطه پرت و دور افتاده خبری نداشت تا چوپانی که در آن مسیر در رفت و آمد بود با دیدن  ملافه ها و دمپایی های آغشته به خون  محل را کشف کرد و خبر را پخش .  پس از کند و کاو و جستجو فهمیدند که که محل دفن زندانیان  اعدام شده در دهه 60 است .
خبر دیگری که به موازات کشف این گور جمعی به اطراف درز کرده بود این بود که تعدادی از بازدید کنندگان که بیشترشان هم دختر بودند در آن مدت مفقود شده بودند و خانواده های گمشدگان به هر دری که زده بودند نتیجه ای نگرفتند . ماموران انتظامی هم اظهار بی اطلاعی یا طفره می رفتند و آنها را سر می دواندند .

۱۳۹۷ مرداد ۲۹, دوشنبه

کفر - مهدی یعقوبی



 آقا مسعود که در حیاط خانه مشغول اختلاط با  آخوند محل زینعلی بود متوجه شد که او هی آب زیر کاه به پاهای لخت  دختر هفت ساله اش سحر و موهای برهنه اش که در پاشویه حوض آب  بازی میکرد نگاه می کند . برای همین سرفه ای کرد و به دخترش گفت:
- دخترم پاشو برو کنار مادر بزرگ ، رو ایوون ،

او هم لبخندی بر گونه اش شکفت و دوان دوان از پله ها رفت بالا و نشست کنار مادر بزرگ.  نگاهی به چادر سیاه و سپس به عینک ته استکانی اش انداخت و پرسید:
- مادر بزرگ داری چی میخونی
- دارم قرآن میخونم
- چرا میخونی
- خدا گفته
- خدا به کی گفته
- خدا به پیامبرش گفته
- به تو کی گفته مادر بزرگ
- به من کتاب خدا گفته
- به کتاب خدا کی گفته
- خود خدا
- به خود خدا کی گفته

۱۳۹۷ مرداد ۱۷, چهارشنبه

پهپاد - داستان کوتاه




اطلاعات سری که ماموران نفوذی وزارت اطلاعات در میان اپوزیسیون خارج از کشور فرستاده بودند حاکی از این بود که یکی از سازمانهای برانداز ، تیمی زبده  را در بحبوحه تظاهرات سراسری به داخل اعزام کرده بود .  این افراد ماهها در مناطق مرزی مستقر شده بودند و شورشها  را رصد .
معلوم نبود که هدفشان چیست . آیا میخواستند دست به ترور بزنند آنهم در زمانی که مشی مسلحانه و برخورد قهرآمیز با نظام از سوی بسیاری از مخالفان کنار گذاشته شده بود . با اینچنین همه چیز امکان داشت بخصوص در زمانی که تظاهرکنندگان حوزه های علمیه و دفاتر امام جمعه ها را در چند شهر به آتش کشیده بودند و در حمله نیروهای ضد شورش شروع کرده بودند به ساختن کوکتل مولوتف .

۱۳۹۷ تیر ۲۱, پنجشنبه

دخمه مخوف - مهدی یعقوبی



نیمه های شب بود و دشت آسمان مست از عطر ستاره ها . در فراسو بر فراز کوهپایه های دور معلوم نبود که گلبوته های وحشی  و رنگارنگ در آیینه ماه نگاه می کنند یا ماه با چشمان نقره ای اش به آنها .
بر خلاف همیشه بادهای ولگرد در کوچه و خیابانها پرسه نمی زدند و شاخه های پر برگ درختان در بهت سکوتی وهم آور غرق . گهگاه زوزه هایی گنگ از دورها به گوش می رسید.
پای دیواری بلند، اسمال زبل با قد کشیده و شانه های خمیده اش ،چشمانش را آمیخته با هراسی گنگ سراند به اطراف ، سپس رو کرد  به سمت دوستش عباس و گفت :
- انگار اوضاع روبراهه .
- آره همینطوره
- مطمئنی کسی خونه نیس
- رفتن مسافرت ،فقط همون مردتیکه مافنگی سرایدار ، دماغشو بگیری جونش از ماتحتش در میره
- دستاتو قلاب کن ، برم یه سر و گوشی آب بدم ،
- قبل از هر چیز درو از داخل واز کن

۱۳۹۷ خرداد ۱۹, شنبه

درخت




 از راه مدرسه که به خانه بر می گشت ناگاه چشمش افتاد به پرنده ای زیبا روی چنار کهنسال .
چشمانش درخشید و لبخندی زیبا بر گونه های لاغرش . ایستاد و مات و مبهوت نگاهش کرد . پرنده هم که شاخه ای خشکیده به منقار داشت همینطور . بعد پر زد و رفته بسمت شاخه های بالاتر و در میان برگهای درهم و انبوه پنهان .
آرامشی ناب و دلپذیر  موج زد در رگ و روحش . و شعری بر لبش جوانه . به خانه که بر گشت یک راست رفت سراغ کتاب پرندگان که سالها بالای قفسه  مانده بود و گرد و غبار رویش نشسته . بازش کرد و نگاهش را پر داد  به عکسها
مادرش که صدای پایش را شنیده بود آمد به اتاقش و سرفه ای کرد . مازیار اما از بس در عوالم خود غوطه ور بود و در رویاهایش به سیر و سفر . انگار صدای سرفه هایش را نشنید . صفحه های کتاب را ورق می زد و با حرارت خاصی به عکسها خیره .

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۸, سه‌شنبه

جاکش






تابستان که می شود . پسر بچه های واکسی مشهدی ، صبح زود از اتاق های نمور حاشیه شهر، بند و بساطشان را در دست میگیرند و با کفش های پاره پوره و پاهای بی رمق  میدوند به نقاط از پیش تعیین شده در شهر .
دختربچه ها هم از 10 ساله گرفته تا زنان 50 ساله چادرهای سیاه به سر میگذارند و دور و بر حرم آقا مشغول کار . بیشتر آنها به دنبال مشتری های عراقی میگردند که هم سیدند و هم دست و دلباز .
* * * * *

حاج رسول در حالی که شکمش از پرخوری داشت می ترکید آخرین سیخ کباب برگ را ملچ ملچ کنان خورد و سپس انگشتانش را گذاشت توی دهانش و شروع کرد به لیسیدن . معتقد بود که لیسیدن انگشتان بعد از ناهار صواب دارد و از فشار شب اول قبر می کاهد .
 از جیبش ساعت زنجیر طلایش را در آورد و نگاهی انداخت و گفت:
- باید عجله کنم دیرم شده

مثل همیشه چند قطره ازعطری را که از کربلا برایش سوقات آورده بودند  پاشید روی صورتش . در آیینه به ریخت و قیافه اش نظری انداخت و دستی کشید به نعل اسب وسط پیشانی اش .
کت قهوه ای اش را انداخت به شانه اش و از پله ها رفت پایین .  دم در با دست به راننده اش که جوانی لبنانی و  بسیار گردن کلفت به چشم میزد اشاره ای کرد .
 او هم که در خودرو نشسته بود و منتظر . جلوی پایش ترمز زد  . با بسم الله سوار شد . خیابانهای  اطراف حرم موج میزد از جمعیت  و از کوره آفتابی که درست در وسط آسمان می گداخت آتش  . کیف پولش را در آورد و در حالی که چشمانش از شادی برق می زد شروع کرد به شمردن .

تابستان که میشد حاج رسول که در یکی از هتل های مخصوص زائران عراقی شغل مهمی داشت فرصت سر خاراندن نداشت .  اگر چه اسم این هتل بسیار مجلل به اسم یک آدم مجهول الهویه بود اما صاحب اصلی آن یکی از علمای بزرگوار بود که درآمدش را صرف تبلیغ و ترویج دین مبین می کرد .

در مرکز شهر راننده که اسمش سلمان بود ترمز زد . حاج رسول شیشه خودرو را کشید کمی پایین . بادی گرم و سوزان وزید به ریش هایش . سرش را بر گرداند و نگاهی انداخت به اطراف . دید از حامدخان که باهاش در آن نقطه قرار داشت خبری نیست . از پاکت سیگار نخی در آورد و گذاشت روی لبهایش . راننده هم عین نوکر خانه زاد در جا فندکش را در آورد و  سیگارش را آتش .
بعد از پکی عمیق دستش را دراز کرد و پیچ رادیو را چرخاند :
موسسه المصطفی که در کنترل ولی امر مسلمین جهان است ، با 170 واحد آموزشی در ایران و 60 کشور جهان، وظیفه پرورش روحانیان  غیر ایرانی را بعهده دارد و طی هفت سال گذشته بیش از 50 هزار طلبه و فارغ التحصیل داشته است

با خودش گفت :
- ماشالله ! الحق که این سید نایب امام زمانه تازه آمار واقعی از دو برابرم بیشتره

در همین هنگام دید که یک نفر به نرمی سرانگشتش به شیشه خودرو می زند.

خودش بود حامد خان . پس از چاق سلامتی در را باز کرد و با هم قدم زنان رفتند به پارکی که در همان نزدیکی قرار داشت . روی نیمکتی زیر سایه درختی نشستند . حامد در حالی که یک دستش را روی زانو گذاشته بود و تسبیح میزد و گاه با سبیلش بازی گفت:
- آخر برج قراره مهمونای کت و کلفتی بیان . باید سنگ تموم بذاری . منظورمو گرفتی
- راستش نه
- داری منو دس میندازی حاجی
- نه جون تو ، میخوام یه خورده پوست کنده تر مطلبو حالیم کنی
- چن تا دختره باکره ، هر چی کم سن و سال تر بهتر . از هجده بالا نباشن
-  برا هفته بعد ، من که لیست دخترایی که تو حوزه اعلام آمادگی  کردن بهت دادم
- اونا رو همون آخوند روزی صدبار صیغه می کنن و سوراخ سوراخ بعدشم بعد از هفت کره میگن باکره ایم.
- باشه حامد آقا من که دست پروده شمام و گوشت و پوستم از شماست .
- بهت گفتم مشتری هامون از اون کله گنده هان . میخوام سنگ تموم بذاری در ضمن ملاقات مهمی هم اونجا با مقامات مملکتی دارن . شیرفهم شد. اگه با مشکلی برخوردی ، شماره رو که داری . در ضمن اگه کسی موی دماغت شد با حلال مشکلات پول حلش کن. همه چیزو با اون میشه خرید . بیا پولارو گذاشتم تو این کیف.

از هم که خدا حافظی کردن ، حاج رسول تفی انداخت در پشت سرش و لعنتش کرد و با خود غرغر:
- جنسا که برسه به دستش اول خودش سوراخ سوراخشون میکنه و بعد دسته دوم میفرسته برا مقامات .

سوار خودرو شد و رفت به به سمت محلات حاشیه نشین مشهد . در راه از جیبش دفترچه ای را که اسم و آدرس ها نوشته شده بود در آورد و نگاهی انداخت به اسامی .

چند صدمتر مانده به محل خودرو را پارک کردند و پیاده افتادند به راه . باد سوزانی بوی تعفن را از کناره های حوضخانه فاضلاب به سر و صورتشان می پاشید . انگار که به اعماق آفریقای گرسنه پا گذاشته بود و در و دیوارها و خیابانهای لجن آلود هیچ شباهتی به شهر مقدس مشهد بخصوص اطراف گنبد طلای شاه خراسان  نداشت . حاج رسول دستش را گذاشته بود روی دماغ و دهانش و گامهایش را تندتر . پس از چند دقیقه در حالی که از سر و صورتش عرق می ریخت ، در جلوی خانه ای ایستاد و به کاغذی که در دستش بود نگاهی انداخت و گفت:
- باید خودش باشه ، آره درسته

چند بار به نرمی کوبید به در و منتظر ماند . وقتی جوابی نشنید . سرش را به آرامی به برگرداند و نگاهی کرد به اطراف . دوباره محکم تر کوبید . از پشت در سرفه ای شنیده شد .
- اومدم اومدم

مرد میان سالی در حالی که عصا در دستش بود و می لنگید در را باز کرد و تا چشمش به مهر پیشانی رسول افتاد یکه خورد و خون در رگهایش خشک . با صدای لرزانی گفت:
-  فرمایشی داشتین.
- سلام علیکم . جناب مشت رحمت اگه مزاحمتی نیس ، میخواسیم چند کلام باهاتون اختلاط کنیم . در ضمن ببخشید که خودم رو معرفی نکردم . بنده حاج رسول از سفرای امام جمعه این شهر مقدس هستم .
- متاسفانه بنده مریض احوالم و زنم هم مشغول کار تو یکی از کارخانه های همین امام جمعه س
- مطمئن باشین پشیمون نمیشین تازه پول و پله خوبی هم بهتون میرسه.
- اگه اینطوره اشکالی نداره .

با یا الله یا الله از پله های قدیمی کشیدند بالا و نشستند در ایوان . مش رحمت دخترش را صدا زد که برایشان چای بیاورد . یکی از دخترهایش که بزرگتر بود و 15 سال سن داشت از پشت پرده نگاهی کنجکاوانه انداخت به مهمانانش و سپس دوان دوان رفت به سمت آشپزخانه . مشتی رحمت گفت :
- خوب اسم ما رو از کجا پیدا کردین .
- خدا بما تو کارای خیرکمک می کنه ، چشم  و گوشایی هم تو محلات داریم .
- خب بفرمایین در باره چه موضوعی میخواین صحبت کنین
- همونطور که به عرضتون رسوندم خدمت به اسلام و مسلمین . اونم مسلمونایی که ایل و تبارشون یک راست میرسه به ائمه اطهار . یعنی شیعیان عراقی .
- میشه یه خورده پوست کنده تر حرفاتونو بزنین
- ای به روی چشم . بذارین اول یه حدیث براتون نقل کنم  بعدشم بی شیله پیله داستانو با شما در میون بذارم. پیامبر اعظم (ص)فرمودند:هر که یک بار متعه کند، ایمن شود از خشم خدای تعالی و هر که دو بار متعه کند ،با نیکوکاران محشور شود و هر که سه بار متعه کند، در درجه روضه جنان با من خواهد بود.  امیدوارم با ذکر این حدیث پی به مقصود بنده حقیر برده باشین.

در همین هنگام دخترش در حالی که روسری از سرش لیز خورده بود و افتاده بود روی شانه اش سینی چای را می گذارد کنار پدرش . حاج رسول با دیدن موهای برهنه اش یکهو حالی به حالی میشود و قوه باه در وجودش به غلیان . شروع کرد به فرستادن صلوات و تا خواست ادامه دهد همسر مشتی رحمت از پله ها آمد بالا . چادرش را که روی شانه اش افتاده بود جا به جا کرد و  پس از چاق سلامتی رفت آشپزخانه . فهمید که کاسه ای زیر نیم کاسه است . دخترش هم که دزدکی حرفهایشان را شنیده بود قضیه را بهش گفت . او هم پشت در گوش خواباند.

حاج رسول کیف پولش را در آورده بود و پس از شمردن چند اسکناس درشت
گذاشت کف دست مشتی رحمت . او هم گفت :
- آخه بنده باید بدونم به چه منظوری
- مگه حدیث براتون نخووندم ، مگه نمیخواین از رو پل صراط رد بشین . بنده اومدم برا صیغه . چون در این سن و سالی که دختراتون دارن ، اذن پدر لازمه . وگرنه خودم دستشونو میگرفتم و قال قضیه رو می کندم .

زن مشتی رحمت که از شنیدن حرفهایشان از کوره در رفته بود در حالی که از چشمانش آتش خشم شراره می کشید و چهره اش گداخته در را از پشت سرش محکم بست و وارد شد و با فریاد گفت :
- دیوث خجالت نمی کشی راست راست تو چشای پدر خانواده نیگا می کنی و میخوای دختراشونو صیغه کنی ، تف به ذاتت .
- من که حرف بدی نزدم خواهر ، اومدم صواب کنم کباب شد . چرا توهین می کنین . مفت و مجانی که نخواسم . تازه شما چکاره هستین که خودتونو مث نخود قاطی آش میکنین . مرد خانواده باید تصمیم بگیره نه شما . . زن باید مطیع شوهرش باشه، اینو قرآن گفته ، کلام پیامبره ، تو نهج البلاغه اومده که یه دنده اش کجه و ناقص العقله ، 124 هزار پیامبرم تاییدش کردن . حتی تو بهشت هم باید از مردش اطاعت کنه و تمکین . اگه نکنه باید اونو زد و آدمش کرد .  همون کاری که اماما میکردن . فکر اون دنیا رو بکنین . روز جزا مو رو از ماست می کشن بیرون . . آتیش از دبر فرو می کنن و از دهان خارج . اون خدا همونطور که رحمانه همانطورم بیرحمه .

- 124 هزار پیامبر هم گفته باشن و کلام خدا هم باشه من دخترمو به تو مردیکه جاکش نمیدم .اگه تا یه دیقه دیگه گورتونو گم نکنین خودم حسابتونو میرسم .

حاج رسول دستی به ریشهای بلندش کشید و در حالی که دعاهایی را بر لبانش غرغر می کرد و دستانش میلرزید عصایش را حواله کرد به سمتش و گفت :
- سزای این توهین هاتو می بینی همین عصا رو به ماتحتت فرو می کنم . بیجاره تون می کنم ، به خاک سیاه می نشونمت اینجا مملکت امام زمانه.

رحمت که دید او از حد و حدودش تجاوز کرده است دستش را گرفت و هدایتش کرد روی پله ها و از آنجا با اردنگی پرتابش کرد به پایین . راننده لبنانی هم در جا بر گشت و با مشت محکم کوبید به صورتش . خون از چهره اش شتک زد .و سرش خورد به نرده ها و همانجا بیهوش افتاد بر زمین.


حاج رسول  که رعشه افتاده بود به تن و بدنش  و سگ اخلاقی اش گل ، خواست تلفن بزند و کمک بخواهد  اما از خر شیطان آمد پایین . با خودش گفت :
- وقت زیادی ندارم ، تا اونا بیان و قال قضیه را بکنن شب میشه ، تازه معلومم نیس آخر و عاقبت چی پیش میاد . خدای ناکرده اگه خبرش درز پیدا کنه تو شبکه های مجازی تا ابدالدهر نونم آجر میشه .
از در که آمد بیرون کتش را تکاند و آب زیر کاه  نگاهی به اطراف . زیر لب چند فحش آبدار حواله شان کرد و دست برد در جیبش و به دفترچه ای که اسم و آدرسها در آن نوشته بود  نگاهی انداخت . زیر یکی از اسمها با خط قرمز نوشته بود که مرد خانواده  به اتهام توهین به مقدسات  دستگیر شده است. دو دختر دوقلو 14 ساله اش هم از مدرسه اخراج  ، با خودش گفت :
- بنظر این یکی مزه ش بیشتره ، یه صوابی هم به خودمون می رسه .
همین که خواست راه بیفتد راننده لبنانی خم شد و  خواست کفش جیرش را که گل آلود شده بود با دستمال تمیز کند که او ناخودآگاه ترسید و سپس سیلی محکمی زد به صورتش و گفت :
- تو که مارو زهره ترک کردی ، نمیخواد

مکثی کرد و سیگاری آتش . بعد افتاد به راه . از  کنار آت و آشغال هایی که در هر سو کپه شده بودند بوی تند و زننده ای می آمد ،. هوا شرجی و دم کرده بود و  عرق از سر و صورتش شر شر می ریخت روی پیراهن مشکی اش .  یکهو چشمش افتاد به قهوه خانه ای رنگ و رو باخته در همان حوالی . رفت به سمتش . چند پیرمرد در بیرون قهوه خانه نشسته بودند و با هم گپ . جوانی هم  دم در ایستاده بود و منتظر .
رفت در همان بیرون زیر سایه روی صندلی زهوار در رفته نشست . دستمالی از جیبش بیرون آورد و عرق های پیشانی اش را خشک .
.قهوه چی  از دور به ریخت و قیافه اش نگاهی کرد و فهمید که از آن دور و برها نیستند رفت به سمتشان و گفت :
- چایی
- نه یه لیوان آب
- املتم داریم ، بیارم خدمتتون
- نه دستتون درد نکنه ، همون یه لیوان آب کافیه

جوانی که دم در ایستاده بود و بنظر می آمد معتاد باشد ، لیوان و پارچ آب سرد  را از دست قهوه چی گرفت و گذاشت روی سینی پلاستیکی  . سلامی کرد و با احترام داد به دستشان و  گفت:
- فدای لب تشنه ات یا حسین

بی آنکه ازش سئوالی کنند یا تعارفی ،  در کنارشان نشست . حاج رسول بعد از سرکشیدن آب لعنتی بر یزید فرستاد و ساعت زنجیر طلایش را در آورد و نگاهی انداخت . بعد خواست پولی به قهوه چی بدهد که جوانی که در کنارشان نشسته بود پا شد و گفت:
- مهمون من باشین
- نه جون شوما
- امکان نداره ، اگه خدمتی از دسم بر میاد چاکر آمادس
- اما ، اینطور که نمیشه ، باشه شما حساب کنین

رسول هنگام رفتن به گرمی دستش را فشرد و آن جوان محکم در آغوشش گرفت و  شروع کرد به بوسیدن گونه هایش :
- بازم ازین ورا تشریف بیارین
- خدا نگهدارت باشه جوون

راه که افتاد با خودش گفت : عجب جوان با مرامی . ربع ساعتی بعد رسیدند به آدرس . حاج رسول به عادت همیشگی دست برد به جیبش تا ساعت زنجیر طلایش را در بیاورد . اما هر چه جستجو کرد پیدایش نکرد انگار غیب شده بود . به جوان لبنانی که در کنارش ایستاده بود و هاج و واج نگاه گفت:
- ساعتمو ندیدی ، شاید رو صندلی قهوه خونه جا گذاشتم ، نه امکان نداره ، جونم بره اونو جا نمیذارم .  نکنه اون جوون که بغلم کرد و قربون و صدقه ام رفت قاپیده باشه . آره همون زنازده دزدیده .

 دو پا که داشتند دو پا قرض کردند و تند و تیز رفتند به سمت و سوی قهوه خانه . وقتی رسیدند از آن جوان اصلا و ابدا خبری نبود . قهوه چی هم می گفت که او را نمی شناسد حاج رسول که جری شده بود حرفش را قبول نمی کرد و شک نداشت که دروغ می گوید . فریاد زد :
- دار و ندارتو به آتیش می کشم ، چی خیال کردی اینجا مملکت اسلامیه ، صاحب داره ، تو روز روشن تو چش آدم نگاه میکنه و دروغ میگه . یه پدری از شما در بیارم که تو کتابا بنویسن .

یکی از صندلی ها را بلند کرد و محکم کوبید بر زمین و تکه تکه کرد . قهوه چی بی آنکه نگاهی بهش بیندازد نیشخندی زد که از صد تا فحش هم بدتر بود .

حاج رسول نفس عمیقی کشید و  کتش را پرتاب کرد به سمت راننده اش و  در همان حال که بد و بیراه میگفت  راه افتاد .  وقتی به آدرس رسید آب دهانش را قورت داد و  نگاهی انداخت به اطراف . پشت خانه قبرستان بود و منطقه ای سوت و کور . باد گرمی دوید زیر پوستش و دانه های عرق روی پیشانی اش .  دلشوره گنگی در چشمانش موج میزد میدانست که اگر کارها را راست و ریس نکند گوش اش را خواهند کشید و اردنگی به کونش خواهند زد و  از هتل بیرونش خواهند انداخت .
چند بار پشت سر هم در زد . زنی دوان دوان آمد و نگاهش را دواند به قد و قامتشان :
- فرمایش
- سلام مهین خانم ، اگه زحمتی نیس میخوام یه موضوعی رو با شما در میون بذارم
- از اطلاعات و امنیتی ها هستین

رسول موهای سرش را خاراند و سرش را  انداخت پایین و گفت :
- اگه با ما راه بیاین ، یه جورایی میتونم کمک تون کنم
- تو رو خدا راس میگین ، تشریف بیارین داخل

حاج رسول با سلام و صلوات وارد خانه شد و یک راست رفت نشست روی ایوان و پس از هورت کشیدن چای روی کرد به مهین خانم :
- متاسفانه بنده سرم شلوغه و باید زودتر زحمتو کم
- نگفتین اسم منو از کجا میدونین
- خوب دیگه ، ما کارمون اینه
- میخواین براتون چای بریزم
- نه خواهر ، من بی مقدمه میرم سر اصل مطلب ، غرض از مزاحمت

مهین خانم حرفش را برید و گفت :
- بفرمایید چه کار میتونین برا شوهرم بکنین ، بخدا بهش اتهام دروغین زدن .
- منظور از مزاحمت بنده اما راستشو بخواین یه چیز دیگه اس . راستی دختراتون خونه هستن .
- آره ، اما منظورتونو نگرفتم
- اگه یه خورده دندون رو جگر بذارین شرح میدم ،  . به بنده خبر رسوندن  که شما  روز و روزگار سختی دارین و کلی قرض و قوله . جانم برایتون عرض کنم که اومدم دستتونو بگیرم . یعنی چطور بگم اومدم  برا صیغه دختراتون .

مهین خانم یکهو مثل فنری فشرده که از جا در برود رنگ و رو پس داد و بی آنکه حرفی بزند با دست اشاره کرد که از خانه بروند بیرون . حاج رسول گفت :
- نه دیگه با ما خوب تا کن ، گفتم پول و پله میدم  ، من که نخواسم مفت و مجانی ببرمشون .
- گفتم گورتونو گم کنین ، اگه شوهرم خونه بود تکه بزرگتون گوشتون بود
- - ببین خواهر ، ما  روز خوشی نداشتیم و حال و حوصله جر و بحث نداریم .  بذار یه  آب خوش از گلومون بره  پایین
- میگم از خونه ام برین بیرون
- نه نشد ، مث اینکه تو جنده حرف حساب سرت نمی شه .

اشاره کرد به راننده اش که ساکتش کند . او هم که در این فوت و فن ها استاد بود  با آن هیکل قلچماقش یک دستش را میگذارد جلوی دهانش و یک دستش را لای دو پایش و دمرو بر زمین میخواباند . مهین شصتش را چنان محکم گاز می گیرد که او  آه و ناله اش بلند می شود و در همان حال فریاد می کشد:
- دخترا فرار کنین ، فرار کنین

آنها اما در اتاق ماندند و در حالی که اشک می ریختند مادر مادر می گفتند . حاج رسول در حالی که تسبیح اش را در آورده بود  و تند تند قدم میزد  ایستاد و پس از چند لحظه ای درنگ کاغذی را از جیبش در آورد و گفت:
- بیا امضاش کن و قال قضیه رو بکن . هم یه خورده پول به دستت میرسه و  هم بچه هات از گشنگی و تشنگی در میان . یه خدمتی هم میکنی به اسلام و مسلمین
- باشه باشه فقط دستمو ول کنین ، هر چی بخواین انجام میدم
- حالا شدی آدم حسابی ، بنده اجاره یه ماهشونو بهت میدم .
- خب کجا میبریشون .
- ناراحت نباش ، تو یکی از این هتل های مشهد خودمون . بهت قول میدم بهشون خوش میگذره .
- بذارین یه لحظه برم با هاشون صحبت کنم
- باشه برو صحبت کن ، اگه اما و اگر کردن سرشونو یه جوری شیره بمال ، خودت که میدونی ، وعده و وعید بده .
- باشه . برو برو در ضمن یه چایی دیگه به سلامتی وصلتمون برامون بیار .

مهین  پا می شود و اشک صورتش را پاک می کند . استکانهای خالی را روی سینی می گذارد و میرود به سمت دو دخترش و چند دقیقه ای با آنها پچ پچ . سپس چایی تازه دم را میدهد به دستشان . آنها نگاهی به قد و قامتش می کنند و به هم لبخند . مهین همین که بر گشت آنها با شهوت چشم دوختند به لمبرهای باسنش که بالا و پایین می رفت . غش غش زدند زیر خنده . رسول یکهو گفت :
- ببخشیدا خواهر میتونم برم بیت الخلاء
- خونه خودتونه

پا شد و رفت به سمت مستراح در انتهای حیاط . راننده لبنانی که هنوز چایی تازه دم کشیده در دستش بود . دوباره نگاهش را سر داد به چرخش لمبرهای باسن مهین و با لذتی خاص چایی را  لاجرعه سر کشید . چند لحظه ای نگذشت که ناگاه احساس درد شدید در ناحیه شکم کرد  . با دو دست دلش را  گرفت . خواست فریاد بکشد که مهین با میله آهنی از پشت  چند بار محکم  زد به گردنش .  وقتی آش و لاش شد او را به هر جان کندنی که بود کشان کشان برد و انداخت در اتاق و درش را بست همین که خواست خونهای ریخته را پاک کند دید که حاج رسول فس فس کنان دارد از پله های می آید بالا .
مهین استکان و نعلبکی را گذاشت روی سینی .  روسری را از سرش بر داشت و با لبخندی مرموز و هوس آلود  رفت به سمتش . استکان چای را  که به دستش داد  حاج رسول نگاهی شیطنت آمیز به چهره اش انداخت و دست نوازشی کشید به موهایش . صورتش را برد جلو و گونه هایش را بو کشید .  یکهو متوجه شد که راننده اش نیست .  پرسید :
- پس کجاس
- منظورت همکارته ، داره با دخترام خوش و بش می کنه .

حاج رسول مشکوک شد چرا که بدون اجازه اش دست به سیاه و سفید نمی زد در همین حال چشمش افتاد به خونهای ریخته بر کف اتاق  . درست همان نقطه ای که راننده اش نشسته بود .  موبایلش را در آورد و همین که خواست شماره بگیرد مهین میله آهنین را  از گوشه اتاق در کف دستانش گرفت  و بیرحمانه فرود آورد حاج رسول در جا جا خالی داد و در همان حال لگدی محکم زد به پهلویش . میله آهنین از دست مهین افتاد . رسول کف پایش را گذاشت روی گلویش و فشار داد . مهین وحشت زده چشمهایش داشت از کاسه اش می زد بیرون . در همان حال فکر دخترانش بود و اینکه چه بلایی پس از او به سر آنها خواهد آمد . رسول ناگهان فکری زد به سرش و با خود گفت :
- حیفه همینجوری نفله بشه ، بذار اول مزه ک ... مو بجشه بعد . از شهوت دیوانه واری که در رگانش به جوش آمده بود و او را از خود بیخود . پیراهن  گلدارش را پاره کرد و زیب شلوارش را کشید پایین . همین که خواست شروع کند ناگهان ضربه ای محکم از پشت بر فرق سرش احساس کرد . چشمانش سیاهی رفت و بیهوش افتاد بر زمین.
دختر مهین بود . میله را انداخت زمین و مادرش را با گریه بغل کرد :
- خواهرت کجاست
- اون تو اتاقه
 دویدند به سمتش و سه نفری همدیگر را در آغوش گرفتند .

نیمه های شب که دختران در خواب فرو رفته بودند مهین کیف پولهای حاج رسول را برداشت .  سپس یک به یک آنها را انداخت روی فرغون و برد به قبرستان متروکه پشت خانه اش . پرتابشان کرد در  یکی  از قبرهای خالی . چند لحطه ای همانجا چندک زد . از دور و اطراف صدای زوزه سگهای گرسنه و ولگرد می آمد .  پا شد و با بیل خاکها را ریخت روی اجساد .  قبر را که صاف و صوف کرد نگاهی انداخت به ماه بر بالای سرش که نور می پاشید. لبخندی بر چهره خاک آلودش درخشید . بیل را انداخت به روی شانه اش . لبخندی زد و راه افتاد.
مهدی یعقوبی