داستان واقعی از زندگی من(2) - مهدی یعقوبی(هیچ)
در آخرین قرار مسئولم گفت دفعه بعد برایت اسلحه می آورم و خودت را آماده کن برای زندگی مخفی. تبسمی نقش بست گوشه لبم. باید بار و بندیل را می بستم و برای همیشه از یار و دیار دل می کندم. ماندن در شهر برای یک زندانی سیاسی سابق که از چنگ گشتاپوهای ریشدار قسر در رفته بود و اطلاعاتش هنوز نسوخته،مرادف بود با مرگ. آن روزها زندگی در خانه های تیمی خیلی کوتاه بود بخصوص در مناطق سرح. اگر کوچکترین سرنخی از ارتباط دوباره ام به دست می آوردند تکه بزرگم گوشم بود. نمیخواستم زنده دستشان بیفتم و دوباره چشم در چشم هیولاهای مخوفی شوم که تشنه خونم بودند.














