۱۳۹۷ مهر ۱۹, پنجشنبه

آخرین سفر




- مطمئنی میخوای بر گردی ایران
- هیچوقت اینقد مطمئن نبودم اونم بعد از چند دهه تبعید
- آخه فقط چن روزه که آخوندا سرنگون شدن ، اوضاع قاراشمیشه ،
- قاراشمیش چیه حمید ، هر انقلابی روزای اول پیروزی این فراز و نشیبارو داره  ، میگن حتی مادر بزرگا روسری هاشونو انداختن تو آتیش و میون کوچه ها بزن و برقص راه انداختن ، مگه ویدیوها رو ندیدی . دیگه یه دیقه نمی تونم تو این کشور بمونم ، نفسم میگیره
- تو که بیشتر عمرت تو فرنگ گذشته ، حالا نفست میگیره
- آره راه و چاره دیگه ای نداشتم ، اگه تو مملکت خودم می موندم مث بقیه  می کشتنم
- می فهمم دوستم ، درکت می کنم ، بعضی ها هزار سالم که تو غربت بمونن اما روحشون با مردم و مملکت خودشونه ، من اما مث تو نیستم ، مث یه قند که میندازی تو استکون چای تو فرهنگشون حل شدم و بقول برو و بچه ها قاتی مرغا . سرم تو لاک خودمه و مشغول زندگی . نه خودم نه بچه هام دیگه رنگ و بویی از وطنمون نداریم اما تو ،تو همه این سالها مث یک جنگجو موندی اونم وسط میدون . دو بارم خواستن ترورت کنن که قسر در رفتی .

۱۳۹۷ شهریور ۲۵, یکشنبه

هالو - مهدی یعقوبی




بالاخره  پس از 8 ماه به این در و آن در زدن و پیش هر کس و ناکسی خم و راست شدن موفق به پیدا کردن کار شدم . آنهم در زمان تحریم های شیطان بزرگ و غول مهیب گرانی. البته پس از شکر از درگاه خدا باید از قربانعلی خان یک تخم مداح که شهره عام و خاص می باشد تشکر کنم . همان قربانعلی که تحت توجهات مجتهد بزرگوار شیخ غلام عراقی زاده با کل خانواده از دین ضاله گاو پرستی به دین اسلام یعنی شیعه اثنی عشری مشرف شدند .
البته همشیره بنده دو روز قبل خوابش را دیده بود و حاج احمد امامی رمال معروف هم 6 بار از بابت دعا برای پیدا کردن کار بنده را دوشیده بود و تا ریال آخر جیبم را خالی کرده بود .
حتما می پرسید بنده یک لا قبا چه شغلی پیدا کردم . شغل بنده در یک قصابی شیک و پیک آنهم در ناف تهران بود . مشتریهایمان هم بیشتر آقازاده ها و بقول برو بچه ها نکبت زاده های مملکت امام زمان یعنی همین تخم و ترکه های آخوندها بودند . سه نفر در آنجا کار می کردیم . اصغر آقا با دختر توپل مپلش و بنده حقیر در اتاق بزرگ و پت و پهن در پشت قصابی . اصغر آقا آدم بسیار با غیرت و نامو س پرستی بود با سبیل های از بناگوش در رفته و قدی بلند و چهار شانه . به احدی اجازه نمی داد که خدای ناکرده به دخترش با چشم چپ نگاه کند یا در قفا سلام و علیک.

۱۳۹۷ شهریور ۲۳, جمعه

تاریک - مهدی یعقوبی



فتانه در گوشه اتاق سرش را از روی زانو بلند کرد و اشکهایش را با دستهای لاغرش پاک . نگاهش را از پشت پنجره دوخت به آسمان تاریک و بی ستاره . در چشمهایش اندوهی بی پایان موج می زد و بیهودگی . شمعی در کنارش پت پت کنان آخرین نفس هایش را می کشید و سایه های لرزانش در پرتو کمرنگش کوتاه و بلند . استکان چای سرد شده در دستش بود و یک حبه قند .  آهی کشید و  بغض آلود ادامه داد:
- پرسیدی پدرمو برا چی کشتن ، اونو واسه یه عکس که رو پیرهنم بود کشتن .
- یه عکس ، کدوم عکس ، آخه چرا
 - داستانش مفصله . نمی دونم از کجا شروع کنم ،
اونروز از مدرسه با دو تا از دوستام راه افتاده بودم به سمت خونه ، هوا گرم بود و آفتابی . ما هم مث همه دخترای هم سن و سال شوق زندگی در رگامون موج می زد . کنار خیابون می گفتیم و می خندیدیم . رو  پیرهنم عکس بی حجاب مریم میرزا خانی بود . عکسش رو پیرهنم  بهم اعتماد بنفس میداد و حس غرور . یکهو دو تا لباس شخصی  نامتعادل که با موتور از کنارمون رد می شدند جلو پامون ترمز زدند و با چهره ای عبوس به من نگاه. یکی از اونا که اسمش هاشم بود نگاهی هرزه  انداخت به سر و پام و وراندازم  کرد و  در حالی که به پشم و ریشش دست می کشید گفت:
- این جنده کیه عکسشو زدی رو پیرهنت . اینجا مملکت آقا امام زمانه

۱۳۹۷ مرداد ۳۰, سه‌شنبه

گور - مهدی یعقوبی




چند ماهی میشد که به کرمعلی و حسن زالو ماموریت داده شد  تا در حول و حوش گور جمعی کشیک بدهند و از افراد بازدید کننده مخفیانه عکس بگیرند و ویدیو  یا اگر مورد خاصی پیش آمد مستقیم با مقامات بالا تماس .

آنها از گرگ و میش سحر می امدند تا غروب آفتاب . گهگاهی هم که موارد مشکوکی به چشمشان می خورد تا پاسی از شب محل  را می پاییدند .  هر ماه هم یکبار سنگ قبرها را با تیشه و کلنگ تخریب.
گور جمعی در مسیر باریک و ناهموار در حواشی جنگل قرار داشت . کسانی که به دیدار عزایزانشان می آمدند در نزدیکی های محل خودرو را پارک می کردند و پس از عبور دو تپه می رسیدند به محل.
سالها کسی از این نقطه پرت و دور افتاده خبری نداشت تا چوپانی که در آن مسیر در رفت و آمد بود با دیدن  ملافه ها و دمپایی های آغشته به خون  محل را کشف کرد و خبر را پخش .  پس از کند و کاو و جستجو فهمیدند که که محل دفن زندانیان  اعدام شده در دهه 60 است .
خبر دیگری که به موازات کشف این گور جمعی به اطراف درز کرده بود این بود که تعدادی از بازدید کنندگان که بیشترشان هم دختر بودند در آن مدت مفقود شده بودند و خانواده های گمشدگان به هر دری که زده بودند نتیجه ای نگرفتند . ماموران انتظامی هم اظهار بی اطلاعی یا طفره می رفتند و آنها را سر می دواندند .

۱۳۹۷ مرداد ۲۹, دوشنبه

کفر - مهدی یعقوبی



 آقا مسعود که در حیاط خانه مشغول اختلاط با  آخوند محل زینعلی بود متوجه شد که او هی آب زیر کاه به پاهای لخت  دختر هفت ساله اش سحر و موهای برهنه اش که در پاشویه حوض آب  بازی میکرد نگاه می کند . برای همین سرفه ای کرد و به دخترش گفت:
- دخترم پاشو برو کنار مادر بزرگ ، رو ایوون ،

او هم لبخندی بر گونه اش شکفت و دوان دوان از پله ها رفت بالا و نشست کنار مادر بزرگ.  نگاهی به چادر سیاه و سپس به عینک ته استکانی اش انداخت و پرسید:
- مادر بزرگ داری چی میخونی
- دارم قرآن میخونم
- چرا میخونی
- خدا گفته
- خدا به کی گفته
- خدا به پیامبرش گفته
- به تو کی گفته مادر بزرگ
- به من کتاب خدا گفته
- به کتاب خدا کی گفته
- خود خدا
- به خود خدا کی گفته

۱۳۹۷ مرداد ۱۷, چهارشنبه

پهپاد - داستان کوتاه




اطلاعات سری که ماموران نفوذی وزارت اطلاعات در میان اپوزیسیون خارج از کشور فرستاده بودند حاکی از این بود که یکی از سازمانهای برانداز ، تیمی زبده  را در بحبوحه تظاهرات سراسری به داخل اعزام کرده بود .  این افراد ماهها در مناطق مرزی مستقر شده بودند و شورشها  را رصد .
معلوم نبود که هدفشان چیست . آیا میخواستند دست به ترور بزنند آنهم در زمانی که مشی مسلحانه و برخورد قهرآمیز با نظام از سوی بسیاری از مخالفان کنار گذاشته شده بود . با اینچنین همه چیز امکان داشت بخصوص در زمانی که تظاهرکنندگان حوزه های علمیه و دفاتر امام جمعه ها را در چند شهر به آتش کشیده بودند و در حمله نیروهای ضد شورش شروع کرده بودند به ساختن کوکتل مولوتف .

۱۳۹۷ تیر ۲۱, پنجشنبه

دخمه مخوف - مهدی یعقوبی



نیمه های شب بود و دشت آسمان مست از عطر ستاره ها . در فراسو بر فراز کوهپایه های دور معلوم نبود که گلبوته های وحشی  و رنگارنگ در آیینه ماه نگاه می کنند یا ماه با چشمان نقره ای اش به آنها .
بر خلاف همیشه بادهای ولگرد در کوچه و خیابانها پرسه نمی زدند و شاخه های پر برگ درختان در بهت سکوتی وهم آور غرق . گهگاه زوزه هایی گنگ از دورها به گوش می رسید.
پای دیواری بلند، اسمال زبل با قد کشیده و شانه های خمیده اش ،چشمانش را آمیخته با هراسی گنگ سراند به اطراف ، سپس رو کرد  به سمت دوستش عباس و گفت :
- انگار اوضاع روبراهه .
- آره همینطوره
- مطمئنی کسی خونه نیس
- رفتن مسافرت ،فقط همون مردتیکه مافنگی سرایدار ، دماغشو بگیری جونش از ماتحتش در میره
- دستاتو قلاب کن ، برم یه سر و گوشی آب بدم ،
- قبل از هر چیز درو از داخل واز کن

۱۳۹۷ خرداد ۱۹, شنبه

درخت




 از راه مدرسه که به خانه بر می گشت ناگاه چشمش افتاد به پرنده ای زیبا روی چنار کهنسال .
چشمانش درخشید و لبخندی زیبا بر گونه های لاغرش . ایستاد و مات و مبهوت نگاهش کرد . پرنده هم که شاخه ای خشکیده به منقار داشت همینطور . بعد پر زد و رفته بسمت شاخه های بالاتر و در میان برگهای درهم و انبوه پنهان .
آرامشی ناب و دلپذیر  موج زد در رگ و روحش . و شعری بر لبش جوانه . به خانه که بر گشت یک راست رفت سراغ کتاب پرندگان که سالها بالای قفسه  مانده بود و گرد و غبار رویش نشسته . بازش کرد و نگاهش را پر داد  به عکسها
مادرش که صدای پایش را شنیده بود آمد به اتاقش و سرفه ای کرد . مازیار اما از بس در عوالم خود غوطه ور بود و در رویاهایش به سیر و سفر . انگار صدای سرفه هایش را نشنید . صفحه های کتاب را ورق می زد و با حرارت خاصی به عکسها خیره .

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۸, سه‌شنبه

جاکش






تابستان که می شود . پسر بچه های واکسی مشهدی ، صبح زود از اتاق های نمور حاشیه شهر بند و بساطشان را در دست میگیرند و  و با کفش های پاره پوره و پاهای بی رمق  میدوند به نقاط از پیش تعیین شده در شهر .
دختربچه ها هم از 10 ساله گرفته تا زنان 50 ساله چادرهای سیاه به سر میگذارند و دور و حرم آقا مشغول کار . بیشتر آنها به دنبال مشتری عراقی میگردند که هم سیدند و هم دست و دلباز .

۱۳۹۷ فروردین ۲۹, چهارشنبه

محرمانه



  هوا رو به تاریکی رفته بود . از پنجره نیمه باز ، بادی تند پرده های سفید اتاق را چنگ میزد و به اینسو و آنسو می کشید .  حاج غلام که دستانش را روی  زانو  گذاشته بود و در عالم خواب و بیداری تسبیح  . احساس کرد سردش شده است. چشمهای بسته اش را یک آن باز کرد و در همان حال دعایی را روی لب زمزمه . عصایش را که در کنارش بود بر داشت و دستی کشید به ریشهای بلندش .
تمام تن و بدنش درد می کرد . بخصوص زانوها . سرفه ای کرد و عبایش را روی شانه هایش جابجا . به آرامی رفت به طرف پنجره . پرده را کنار زد و همین که خواست نگاهی بیندازد به آسمان ناگهان غرش رعد و برق مهیبی چرتش را پراند و پس از آن باران .
با خودش گفت: این رعد و برق علامت خشم پروردگاره ،
با کمر خمیده و در حالی که دستانش از ترسی پنهان می لرزید رفت به سمت در :
- هی کلثوم کدوم گوری هسی

۱۳۹۷ فروردین ۵, یکشنبه

هیس




مادر در حالی که در حیاط خانه را باز میکرد رو کرد به ملاباجی یعنی خدیجه خانم و گفت:
- قربونت برم دخترم یه خورده ناخوش احواله گذاشتمش خونه استراحت کنه ، ببخشیدا باعث زحمت شدیم،  زود بر میگردم .
بعد نگاهی انداخت به من و گفت :
- دختر خوبی باشی ها 

گونه ام را بوسید و به همراه خاله که برایم دست تکان میداد از در خارج شدند و سوار خودرو . 
ملاباجی بعد از بستن در از پله ها آمد بالا . چایی ای برای خودش ریخت و در گوشه ایوان کنارم نشست و در حالی که شکلات کاکائویی را از کاسه ملامین گرد مرمر بر میداشت و ملچ ملچ کنان میخورد رو کرد به من و گفت:
- دخترم چی داری میخوونی
- این کتابو مادر روز تولد بهم هدیه دارد
- خب اسمش چیه
- قصه های شاهنامه 
 - میخوای برات چایی بریزم 


۱۳۹۶ اسفند ۱۴, دوشنبه

کومونس




هر چه اصرار کردیم و خواهش و تمنا، مگر به خرجش می رفت. انگار یاسین به گوش خر می خواندیم . سید شعبان دو پایش را توی یک کفش کرده بود و انگشت سبابه اش را به ما نشان  :
- امام زاده تو روستامون از نون شبم واجب تره ، اول امامزاده بعدش اگه عمری موند و پولی باقی فکر آب و برقشو  می کنیم . 
من که او را خوب می شناختم و میدانستم که اگر با کسی در بیفتد روز و روزگارش را سیاه می کند چفت دهانم را بستم و فقط چشم دوخته بودم به شال سبزش که بسته بود به کمر.


۱۳۹۶ اسفند ۱۰, پنجشنبه

ناپدید




رئیس جمهور در نشست خبری در حالی که با دستمال عرق پیشانی اش را پاک می کرد و با دست دیگرش عمامه اش را جابجا . با سرانگشتانش به خبرنگار زنی که دستانش را بالا برده بود اشاره کرد که سئوالش را مطرح کند.  او هم از جایش بلند شد و  نگاهی انداخت به کاغذی که در دستش بود و سپس پرسید:
- آقای رئیس جمهور در ظرف یه هفته جسد 3 دختری که به حجاب اجباری در خیابانها اعتراض کرده بودند در حوالی شهر پیدا شده ، و... 

۱۳۹۶ بهمن ۱۶, دوشنبه

نجس العین



نرم نرمک باران شروع کرده بود به باریدن . هوا پر بود از عطر و بوی تند گیاهان وحشی و بادهایی ملایم که سرانگشتان نوازشگر خود را به شاخه و برگها می کشیدند . طبیعتی ناب و دلپذیر همه سو را احاطه کرده بود و طنین ارامش.
در افقها دسته ای از پرندگان در عبور بودند و صدای امواج دریا در فراسوی جنگلها آرام و دلپذیر به گوش می رسید .

کلثوم پای چشمه خم شد و دستهای سفید و شفافش را فرو برد در آب . احساس خوشی دوید در رگ و پی اش و لبخندی روشن و شفاف بر لبش . شوهرش حسن آنسوتر مشغول آماده کردن بند و بساط کباب بود . دو فرزندش هم در کنارش مشغول جنب و جوش .

۱۳۹۶ بهمن ۵, پنجشنبه

راز اشک



مادر که در کنار در خانه با زن همسایه در حال گفتگو بود یکهو متوجه شد که دخترش دوید به سمت بچه گربه ای که هاج و واج ایستاده بود وسط خیابان . آنهم درست زمانی که یک خودرو با سرعت زیاد در حال عبور بود . بی اختیار جیغ کشید : 
- مریم
دخترش بچه گربه را بغل کرده بود اما دیگر دیر شده بود و راننده خودرو  با آنکه ترمز زد اما او در حالی که گربه را هنوز که زنده بود در بغل گرفته بود ، برای ابد پر کشید و رفت ... 
آن گربه هنوز در خانه ماست . جزیی از وجود ماست.

* * * * *

اما برویم سر اصل داستان .