۱۳۹۸ مهر ۲۰, شنبه

گنج در تابوت - مهدی یعقوبی




بالاخره پس از هفته ها بی خبری به شیخ احمد اطلاع دادند دخترش فاطمه را که از خانه فرار کرده بود در یکی از پارک های شهر با پسری موفرفری دیده اند، دست در دست هم . کسی که این خبر را بهش داده بود حاج غلامحسن یارغارش بود که از قدیم و ندیم نان و نمک هم را خورده بودند.
شیخ احمد که از شنیدن خبر کفری شده بود و دود از کله اش بلند. در حالی که در ایوان خانه پشت سر هم به قلیانش پک میزد و بصورتی عصبی تند و تند تسبیح. یکهو از این رو به آن رو شد و لگد محکمی زد به قلیان و پرتابش کرد به حیاط خانه. نعره کشید و گفت:
- میکشمت دختر هر جایی، نون و نمک منو میخوری و اونوقت اینطوری ازم تشکر میکنی، جرواجرت میدم، خودم با همین دستای خودم خفه ات می کنم

۱۳۹۸ مهر ۷, یکشنبه

فرار - مهدی یعقوبی



در محوطه سرسبز بیمارستان دو مامور مسلحی که در کنارش ایستاده بودند دستبدنش را باز و اشاره کردند که از خودرو پیاده شود . زندانی که اسمش سیمین بود نگاهی انداخت به اطراف و چادرش را  کمی کشید روی پیشانی اش . آسمان صاف و  آفتابی بود و بادی نرم گونه های شفافش را نوازش . هشت ماه به جرم جاسوسی در سلول انفرادی بود و میدانست که اگر نجنبد بی برو برگرد اعدامش می کنند.
با آنکه مسلمان نبود و شوهری فرنگی داشت، اما از چند ماه پیش شروع کرده بود به نماز خواندن. برای همین رفتار زندانبانان و  بازجوها با او از زمین تا آسمان فرق کرده بود و بهش قول دادند کودکش را در بیمارستان به نزدش بیاورند.

از پله های بیمارستان رفت بالا . یک لحظه نگاهش را پر داد به اطراف . نگران بود و اندوهی مبهم در چشمانش موج میزد . این هشت ماه برایش به اندازه هشت سال گذشته بود، با آنکه 25 سال بیشتر نداشت اما در این مدت در اعماق سلول انفرادی چند تار مویش سفید گشته بود و چهره اش تکیده و زرد. هنوز در رویاهایش پرسه میزد که ناگهان چشمش افتاد به کودکش  که در راهرو  بسویش میدوید . یک لحظه چهره اش شکفت . خواست بدود و در آغوشش بگیرد که یکی از ماموران زن دستش را گرفت. ایستاد و منتظر شد ، سپس با اشک شوق گونه هایش را بوسید.

۱۳۹۸ شهریور ۲۲, جمعه

یهودی - مهدی یعقوبی




یهودی

  از پشت شیشه های گرد و غبار گرفته مغازه تا چشمش افتاد به حاج جعفر ، پول های دخلش را بر داشت و گذاشت در صندوقچه آهنی ای که زیر میزش بود و درش را قفل. سپس با عجله  پا شد و سجاده اش را پهن . شروع کرد به نماز خواندن، آنهم با صدای بلند . همانطور که کلمات را غلیظ ادا میکرد زیر چشمی اطراف و اکناف را می پایید . حاج جعفر با سلام و صلوات و دعاهایی به زبان عربی آمد داخل مغازه و نیم نگاهی انداخت به اطراف . وقتی  دید صاحب مغازه یعنی حسن آقا مشغول عبادت است . همانجا ایستاد و در حالی که تسبیح میزد منتظر.  مدتی که گذشت کلافه شد و در حالی که ریشش را تند و تند میخارید از پشت شیشه به خیابان چشم  دوخت و در همانحال با خودش گفت:
- این قرمساقم داره فیلم بازی میکنه و تا ما رو دیده داره نماز جعفر طیار میخونه، خودم هزار تا مث تو رو میبرم لب چشمه و تشنه  بر میگردونم .

۱۳۹۸ شهریور ۱۱, دوشنبه

ضرطه - داستان کوتاه


در گوشه سلول قاسم سرش را گذاشته بود در کاسه دستانش و مات و مبهوت نگاهش را پرداده بود به میله های آهنی که بر سقف سیمانی تعبیه شده بود . هراسی محو و مبهم در چشمهایش موج می زد . کم حرف بود و روز و شب در رویاهایش پرسه .

هم سلولی اش داریوش که آنسوتر نشسته بود کتابی را که مشغول خواندش بود بست و پتوی سربازی را از روی زانویش کنار.  آمد دستش را گذاشت روی شانه اش. قاسم نرمخندی زد و دوباره نگاهش را انداخت به میله های آهنی بر سقف سلول که آسمان آبی از لابلایش پیدا بود.
داریوش گفت:
- زیباس نه
قاسم سرش به علامت تایید تکان داد.
- نگفتی برا چی افتادی هلفدونی، اتهامت چیه
- اگه بگم خنده ات میگیره
- خب بگو بخندم ،
- تو خودت جرمت چیه
- به من اتهام زدند عکس نایب امام زمانو پاره کردم و بعدش آتیش .منم گفتم این وصله ها بهم نمی چسبه . بعد از اینکه رو تخت های شکنجه خوب حالمو جا آوردند ازم خواستن هسته ام رو لو بدم
- هسته دیگه چیه
- منظورشون رفقام بود ، منم منکر شدم . 2 ساله که تو این سلولم
- دو سال ، من ، من یه ماهشو نمیتونم تحمل کنم اصلا سیاسی نیستم گور پدر سیاست
- اگه نیستی چرا تو بند زندونیای سیاسیت انداختن.
- داستانش مفصله.
- زن و بچه داری
لبخندی زد و گفت:
- من هشتم گرو نهمه ، آس و پاسم ،

۱۳۹۸ خرداد ۲۲, چهارشنبه

عقاب - مهدی یعقوبی



از کوره خورشید انگار بارانی از آتش بر سرش می بارید و بادها تنوره کشان بر بالهای خسته اش شلاق . تا دورهای دور حتی تکدرختی پیر و خشکیده هم به چشم نمی خورد و از همه مهیب تر لهیب سوزان تشنگی که رگ و روحش را می سوخت.
احساس می کرد که پاهای بزرگ و نیرومند و منقارهای خمیده اش حتی یارای گرفتن شکاری زخمی را هم ندارد  . فرسوده بود و بی رمق . تونل تاریک مرگ دهانش را بیرحمانه برای بلعیدنش گشوده بود.
همانطور که بال میزد هذیانی گنگ و دوداندود محصورش کرده بود و تنهایی. کسی در ژرفا ژرف وجودش زمزمه میکرد:
- عقاب نماد جسارت است، پرواز کن پرواز
اما همه راهها به بن بست رسیده بود و هر تلاشی بیهوده .

ناگاه منظره ای محو و وهمناکی در برش گرفت ، آن حادثه وحشتناک ، آن جانوران دو پا .
و با خود گفت:
-  آه لعنت به آدمها.


*******

۱۳۹۸ خرداد ۶, دوشنبه

جنگ نعمت است - مهدی یعقوبی




آفتاب رنگ و رو باخته ای گهگاه از زیر شاخه های درهم ابرهای رهگذر سر بیرون می آورد و رواق خانه را روشن . چند کبوتر با حالتی مغموم کنار بام سرهایشان را زیر پرهایشان فرو برده بودند و در حالت خواب و بیداری گربه ای را که در کنار دیوار آنها را می پایید نگاه می کردند.
من روی ایوان در حالی که حواسم به جنب و جوش دو کودکم در حیاط خانه بود نگاهم را پر دادم به چهره مهربان مادرم تا از پس سالها آن راز سر به مهری را که بارها قولش را داده بود بمن بگوید.
نعلبکی را برد زیر لبش و چایی اش را که سرد شده بود سرکشید . روسری را با حالتی تبدار از سرش بر داشت و با دستمال پیشانی اش را که پر از عرق شده بود تمیز  . لبش را که باز کرد دلم ناگهان تاپ تاپ شروع کرد به تپیدن:

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه

چگونه شاعر شدم - مهدی یعقوبی



هنوز اولین لقمه برنج را در دهان نگذاشته بودم که ناگاه دایی محمود با صدای بلند رو به فک و فامیلهایم کرد و گفت:
- راسی میدونید امروز روز تولد آقا میلاده
قوم و خویشانم که در دور و بر بشقاب های چرب و نرم نشسته بودند و شکم هایشان قار و قور ، نگاهشان را  پر دادند به سمت و سویم . من هم که آدم خجالتی بودم تبسمی کردم و سرم را انداختم پایین . خواستم دوباره لقمه ای در دهانم بگذارم که باز دایی محمود گفت:
- راسی آق میلاد چن ساله می شی
- شدم 15 سال
- خب ، آرزوت چیه ،  دوست داری آینده چه کاره شی

 نگاهی به دور و اطراف و چهره قوم و خویشان که در خانه دایی ام مهمان بودند انداختم و دیدم که آنها بی صبرانه منتظر پاسخم هستند . همین که خواستم حرفی بزنم باز دایی ام تیکه انداخت و گفت:
- طفلک مث پدر خدا بیامرزش خجالتیه ، آق میلاد تو دیگه واسه خودت یه مردی شدی ، تا چن روز دیگه ریش و سبیلاتم در می آد .  خب  نگفتی چه کاره میخوای بشی.

۱۳۹۸ فروردین ۱۵, پنجشنبه

سیل - مهدی یعقوبی



تا رفت سجاده نمازش را جمع و جور کند غرش رعد و برق چرتش را پاره کرد . ناخودآگاه دعای وحشت را روی لبش زمزمه کرد و لنگان لنگان آمد کنار پنجره . پرده را کنار زد و نگاهش را پر داد به سمت و سوی گله های ابر سرگردان . از روی طاقچه کتاب مقدس را در دستانش گرفت و بوسه ای زد .  آمد به سمت ایوان یک دستش را گذاشت روی نرده آهنی . سپس سرش را برگرداند به سمت بقعه امامزاده ای که کمی آنسوتر در وسط روستا سر بر آورده بود. با خودش گفت :
- این رعد و برق ها و این سیلی که سرتاسر مملکتو کن فیکون کرده همه از کفر نعمته ، همه از بی دینیه ، خدا داره به این وسیله خشم و غضبشو نشون میده ، مگه قوم عاد و ثمود و لوطو نابود نکرده .
دانه های تسبیح را در مشتش فشرد و سپس دستش را رو به آسمان برد و ضجه های دردآلودی سر داد و در همانحال زنش را صدا زد:
- ضعیفه ، ضغیفه
اما جوابی نشنید، دست برد از جیبش چپقش را در آورد و توتون ریخت و همین که خواست روی لبش بگذارد دوباره رعد و برقی زد . غرشش چنان مهیب بود که چپق از دستش افتاد . شیطان را لعنتی کرد و باز زنش را صدا زد:
- آهای ضعیفه کدوم گوری هسی.

۱۳۹۷ بهمن ۱۱, پنجشنبه

انقلاب 57 - مهدی یعقوبی



در انقلاب سال 57 مساجد مرکز ثقل انقلاب بودند.
 
قربانعلی در حالی که با کنجکاوی به دور و اطرافش نگاه می کرد سیگارش را از لای انگشتانش به زمین انداخت و زیر کفش اش  له و لورده . تسبیحش را از جیبش در آورد و با دعا زیر لب وارد حیاط مسجد شد. در میان جمعیتی که خود را برای تظاهرات آماده میکردند چشمش افتاد به امام جماعت مسجد گرزعلی که با ریش و پشم حنایی و عمامه سیاه به دیوار تکیه داده بود. رفت به سمتش و با سلام و علیکی غلیظ در آغوشش کشید و به نرمی زیر گوش اش پچپچه:
- کتاب تحریرالوسیله آقارو آوردم بهتون برگردونم
- همراهته
- آره ، ابتد رفتم خونه تون شما تشریف نداشتین، دخترتون گفتن که اومدین اینجا. شرمنده
- دخترم ، دخترم کجا بود منظورتون زنمه
قربانعلی در حالی که از تعجب داشت شاخ در می آورد گفت:
-اون اون دختره زنته
- لعنت  بر شیطان ، چند دفعه باید به ضعیفه بگم که وقتی خونه نیستم درو واسه غریبه ها واز نکن
- حاج آقا من که غریبه نیستم

۱۳۹۷ آذر ۲۶, دوشنبه

تجارت سکس



در گوشه قهوه خانه داریوش با حالتی آشفته سرش را گذاشته بود میان کاسه دستانش و با خودش حرف میزد. عینهو دیوانه ها. درست سه روز میشد که دختر 13 ساله اش دمدمای صبح نرسیده به نانوایی ناپدید شده بود، بی هیچ رد و اثری.
زمین و زمان را زیر پا گذاشته بود و از هر کس و ناکسی پرس و جو. اما کوچکترین سرنخی پیدا نکرده بود.  زنش نرگس در خانه گیج و منگ عکس دخترش شکوفه را به بغل گرفته بود و با حالت سوزناکی آه و ناله سر میداد و به سر و صورتش چنگ می کشید.
میدانستند که اگر دست روی دست بگذارند دیگر برای همیشه دیر خواهد شد و حسرتش برای ابد در دلشان خواهد ماند.
داریوش در این چند روز پلکهای خسته اش را حتی یک نفس روی هم نگذاشته بود و در تمامی طول شب پشت در خانه اش می نشست و چشمانش را دوخته بود به خیابان. زنش هم روی ایوان مات و مبهوت.
همه راهها به بن بست ختم میشد و همه طرح و نقشه ها با شکست.

۱۳۹۷ آذر ۱۸, یکشنبه

زیر خاکستر - مهدی یعقوبی




باران ریزی شروع کرده بود به باریدن . کوچه و خیابان سوت و کور بود و عبوس . سرمای استخوان سوز زمستانی زودتر از همیشه از راه رسیده بود و بادهای لگام گسیخته به لاشه های کاغذ پاره ها چنگ می زدند و بر شانه های خویش به اینسو و آنسوی می بردند.
در زیر نور کمرنگ چراغ برق نسترن در حالی که چادر سیاهش را در بادها با یک دست گرفته بود با دست دیگرش تکیه داده بود به دیوار و با دلهره اطراف را می پایید . ارتباط تشکیلاتی اش بر اثر ضربات سختی که خورده بودند قطع شده بود. نمی دانست به کدام سمت و سو برود . یک هفته را در حاشیه های شهر سر کرده بود بی سرپناه و گرسنه .
سرفه های خشک پیاپی امانش را بریده بود و تب و لرز . میدانست که اگر به همان حال و وضع ادامه دهد دوام نمی آورد یا خواهد افتاد به دست گشتاپوهای پشم و ریش دار.
 راه و چاره دیگری به خاطرش نیامد. تصمیم گرفت برود به خانه یکی از همکلاسی هایش. با گامهای بلند و تند حرکت کرد . شش دانگ  حواسشش به اطراف بود و ترسی ممتد در اعماق نگاهش . یک بار خودرو گشتی ای جلویش ترمز زد و او کمی مکث کرد و سپس بی آنکه سرش را بر گرداند به راهش ادامه داد.
آنها از پشت شیشه خودرو نگاهی انداختند به قد و قامتش . ناگاه رعد و برقی زد و رگباری تند و بی امان شروع کرد به باریدن .

۱۳۹۷ آبان ۱۳, یکشنبه

میکروچیپ - داستان کوتاه




 در گوشه دنج رستوران جمشید که به آرامی مشغول گفتگو با دوستش بود ناگاه چشمش افتاد به کتاب جنگ چریکی . بی اختیار با خود گفت :
- کتاب جنگ چریکی چگوارا  ترجمه فارسی

دختری که این کتاب در دستش بود موهای بلوند و چهره ای جذاب داشت . فکر کرد که اشتباه می بیند . عینکش را از روی میز بر داشت و گذاشت روی چشمش و دوباره نگاه . درست میدید همان کتاب بود . متعجب شد آخر در آن رستوران هلندی که در نقطه ای متروک قرار داشت  تا بحال ایرانی ای ندیده بود . به دوستش اکبر اشاره ای کرد و او هم که در مقابلش نشسته بود آرام سرش را بر گرداند و چشمش افتاد به دختری زیبا با دامنی کوتاه و کفشی پاشنه بلند که انگار آنقدر غرق در کتابش شده بود که از همه عالم و آدم بی خبر . جمشید گفت:
- قیافه اش به ایرونی ها نمیخوره ، نکنه افغانیه
- بذار به حال خودش

۱۳۹۷ آبان ۳, پنجشنبه

تست بکارت - مهدی یعقوبی



 ابوالحسن خان که تازه از پیاده روی کربلا برگشته بود تا عکس دخترش را که مشغول بوسیدن پسری قد بلند با موهای دم اسبی دید، پاهایش شل شد و روی زانوهایش خم .  با خودش گفت یا قمر بنی هاشم ، چشمام درست میبینه .
باور نمی کرد . عینکش را در آورد و با دستمال یزدی تمیزش کرد و دوباره به عکس نگاه . آنگاه از برادرش کریم پرسید:
- مطمئنی خود رقیه ست ، دختر من ازین جنده بازی ها اونم تو ملاءعام در نمیاره
- چند تا عکس دیگه ام دارم ، همشونم بی روسری و با پاهای تا زانو لخت و برهنه . تازه اسم خودشو هم عوض کرده گذاشته الهه.
- اون مردیکه دیوث کیه

۱۳۹۷ مهر ۲۷, جمعه

شک - مهدی یعقوبی



نسترن هر چه با خود کلنجار رفت و خشت های عقلش را روی هم گذاشت نتوانست راز و رمز جعبه کوچک نقره ای را در بیاورد . سالها خواب و بیداری در باره اش فکر می کرد و رویا می بافت تا اسرارش را در بیاورد اما باز هم عقلش قد نمی داد و سرگردان و گیج می ماند .
بارها دیده بود که پدر بزرگش کلب حسن در خلوت تنهایی در اتاقش را قفل می کرد و در کنار همان جعبه که با پارچه سبز و متبرکی پیچیده شده بود آرام و بی صدا می نشست و دعاهای عجیب و غریب می خواند و آه و ناله سر می داد و  اشک می ریخت .
هر بار که در سفر به عتبات عالیات می رفت آن را با خودش می برد و دور حرم مطهر ائمه می گرداند و مانند تخم چشم ازش محافظت.

۱۳۹۷ مهر ۱۹, پنجشنبه

آخرین سفر




- مطمئنی میخوای بر گردی ایران
- هیچوقت اینقد مطمئن نبودم اونم بعد از چند دهه تبعید
- آخه فقط چن روزه که آخوندا سرنگون شدن ، اوضاع قاراشمیشه ،
- قاراشمیش چیه حمید ، هر انقلابی روزای اول پیروزی این فراز و نشیبارو داره  ، میگن حتی مادر بزرگا روسری هاشونو انداختن تو آتیش و میون کوچه ها بزن و برقص راه انداختن ، مگه ویدیوها رو ندیدی . دیگه یه دیقه نمی تونم تو این کشور بمونم ، نفسم میگیره
- تو که بیشتر عمرت تو فرنگ گذشته ، حالا نفست میگیره
- آره راه و چاره دیگه ای نداشتم ، اگه تو مملکت خودم می موندم مث بقیه  می کشتنم
- می فهمم دوستم ، درکت می کنم ، بعضی ها هزار سالم که تو غربت بمونن اما روحشون با مردم و مملکت خودشونه ، من اما مث تو نیستم ، مث یه قند که میندازی تو استکون چای تو فرهنگشون حل شدم و بقول برو و بچه ها قاتی مرغا . سرم تو لاک خودمه و مشغول زندگی . نه خودم نه بچه هام دیگه رنگ و بویی از وطنمون نداریم اما تو ،تو همه این سالها مث یک جنگجو موندی اونم وسط میدون . دو بارم خواستن ترورت کنن که قسر در رفتی .