۱۳۹۷ مرداد ۱۷, چهارشنبه

پهپاد - داستان کوتاه




اطلاعات سری که ماموران نفوذی وزارت اطلاعات در میان اپوزیسیون خارج از کشور فرستاده بودند حاکی از این بود که یکی از سازمانهای برانداز ، تیمی زبده  را در بحبوحه تظاهرات سراسری به داخل اعزام کرده بود .  این افراد ماهها در مناطق مرزی مستقر شده بودند و شورشها  را رصد .
معلوم نبود که هدفشان چیست . آیا میخواستند دست به ترور بزنند آنهم در زمانی که مشی مسلحانه و برخورد قهرآمیز با نظام از سوی بسیاری از مخالفان کنار گذاشته شده بود . با اینچنین همه چیز امکان داشت بخصوص در زمانی که تظاهرکنندگان حوزه های علمیه و دفاتر امام جمعه ها را در چند شهر به آتش کشیده بودند و در حمله نیروهای ضد شورش شروع کرده بودند به ساختن کوکتل مولوتف .

۱۳۹۷ تیر ۲۱, پنجشنبه

دخمه مخوف - مهدی یعقوبی



نیمه های شب بود و دشت آسمان مست از عطر ستاره ها . در فراسو بر فراز کوهپایه های دور معلوم نبود که گلبوته های وحشی  و رنگارنگ در آیینه ماه نگاه می کنند یا ماه با چشمان نقره ای اش به آنها .
بر خلاف همیشه بادهای ولگرد در کوچه و خیابانها پرسه نمی زدند و شاخه های پر برگ درختان در بهت سکوتی وهم آور غرق . گهگاه زوزه هایی گنگ از دورها به گوش می رسید.
پای دیواری بلند، اسمال زبل با قد کشیده و شانه های خمیده اش ،چشمانش را آمیخته با هراسی گنگ سراند به اطراف ، سپس رو کرد  به سمت دوستش عباس و گفت :
- انگار اوضاع روبراهه .
- آره همینطوره
- مطمئنی کسی خونه نیس
- رفتن مسافرت ،فقط همون مردتیکه مافنگی سرایدار ، دماغشو بگیری جونش از ماتحتش در میره
- دستاتو قلاب کن ، برم یه سر و گوشی آب بدم ،
- قبل از هر چیز درو از داخل واز کن

۱۳۹۷ خرداد ۱۹, شنبه

درخت




 از راه مدرسه که به خانه بر می گشت ناگاه چشمش افتاد به پرنده ای زیبا روی چنار کهنسال .
چشمانش درخشید و لبخندی زیبا بر گونه های لاغرش . ایستاد و مات و مبهوت نگاهش کرد . پرنده هم که شاخه ای خشکیده به منقار داشت همینطور . بعد پر زد و رفته بسمت شاخه های بالاتر و در میان برگهای درهم و انبوه پنهان .
آرامشی ناب و دلپذیر  موج زد در رگ و روحش . و شعری بر لبش جوانه . به خانه که بر گشت یک راست رفت سراغ کتاب پرندگان که سالها بالای قفسه  مانده بود و گرد و غبار رویش نشسته . بازش کرد و نگاهش را پر داد  به عکسها
مادرش که صدای پایش را شنیده بود آمد به اتاقش و سرفه ای کرد . مازیار اما از بس در عوالم خود غوطه ور بود و در رویاهایش به سیر و سفر . انگار صدای سرفه هایش را نشنید . صفحه های کتاب را ورق می زد و با حرارت خاصی به عکسها خیره .

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۸, سه‌شنبه

جاکش






تابستان که می شود . پسر بچه های واکسی مشهدی ، صبح زود از اتاق های نمور حاشیه شهر بند و بساطشان را در دست میگیرند و  و با کفش های پاره پوره و پاهای بی رمق  میدوند به نقاط از پیش تعیین شده در شهر .
دختربچه ها هم از 10 ساله گرفته تا زنان 50 ساله چادرهای سیاه به سر میگذارند و دور و حرم آقا مشغول کار . بیشتر آنها به دنبال مشتری عراقی میگردند که هم سیدند و هم دست و دلباز .

۱۳۹۷ فروردین ۲۹, چهارشنبه

محرمانه



  هوا رو به تاریکی رفته بود . از پنجره نیمه باز ، بادی تند پرده های سفید اتاق را چنگ میزد و به اینسو و آنسو می کشید .  حاج غلام که دستانش را روی  زانو  گذاشته بود و در عالم خواب و بیداری تسبیح  . احساس کرد سردش شده است. چشمهای بسته اش را یک آن باز کرد و در همان حال دعایی را روی لب زمزمه . عصایش را که در کنارش بود بر داشت و دستی کشید به ریشهای بلندش .
تمام تن و بدنش درد می کرد . بخصوص زانوها . سرفه ای کرد و عبایش را روی شانه هایش جابجا . به آرامی رفت به طرف پنجره . پرده را کنار زد و همین که خواست نگاهی بیندازد به آسمان ناگهان غرش رعد و برق مهیبی چرتش را پراند و پس از آن باران .
با خودش گفت: این رعد و برق علامت خشم پروردگاره ،
با کمر خمیده و در حالی که دستانش از ترسی پنهان می لرزید رفت به سمت در :
- هی کلثوم کدوم گوری هسی

۱۳۹۷ فروردین ۵, یکشنبه

هیس




مادر در حالی که در حیاط خانه را باز میکرد رو کرد به ملاباجی یعنی خدیجه خانم و گفت:
- قربونت برم دخترم یه خورده ناخوش احواله گذاشتمش خونه استراحت کنه ، ببخشیدا باعث زحمت شدیم،  زود بر میگردم .
بعد نگاهی انداخت به من و گفت :
- دختر خوبی باشی ها 

گونه ام را بوسید و به همراه خاله که برایم دست تکان میداد از در خارج شدند و سوار خودرو . 
ملاباجی بعد از بستن در از پله ها آمد بالا . چایی ای برای خودش ریخت و در گوشه ایوان کنارم نشست و در حالی که شکلات کاکائویی را از کاسه ملامین گرد مرمر بر میداشت و ملچ ملچ کنان میخورد رو کرد به من و گفت:
- دخترم چی داری میخوونی
- این کتابو مادر روز تولد بهم هدیه دارد
- خب اسمش چیه
- قصه های شاهنامه 
 - میخوای برات چایی بریزم 


۱۳۹۶ اسفند ۱۴, دوشنبه

کومونس




هر چه اصرار کردیم و خواهش و تمنا، مگر به خرجش می رفت. انگار یاسین به گوش خر می خواندیم . سید شعبان دو پایش را توی یک کفش کرده بود و انگشت سبابه اش را به ما نشان  :
- امام زاده تو روستامون از نون شبم واجب تره ، اول امامزاده بعدش اگه عمری موند و پولی باقی فکر آب و برقشو  می کنیم . 
من که او را خوب می شناختم و میدانستم که اگر با کسی در بیفتد روز و روزگارش را سیاه می کند چفت دهانم را بستم و فقط چشم دوخته بودم به شال سبزش که بسته بود به کمر.


۱۳۹۶ اسفند ۱۰, پنجشنبه

ناپدید




رئیس جمهور در نشست خبری در حالی که با دستمال عرق پیشانی اش را پاک می کرد و با دست دیگرش عمامه اش را جابجا . با سرانگشتانش به خبرنگار زنی که دستانش را بالا برده بود اشاره کرد که سئوالش را مطرح کند.  او هم از جایش بلند شد و  نگاهی انداخت به کاغذی که در دستش بود و سپس پرسید:
- آقای رئیس جمهور در ظرف یه هفته جسد 3 دختری که به حجاب اجباری در خیابانها اعتراض کرده بودند در حوالی شهر پیدا شده ، و... 

۱۳۹۶ بهمن ۱۶, دوشنبه

نجس العین



نرم نرمک باران شروع کرده بود به باریدن . هوا پر بود از عطر و بوی تند گیاهان وحشی و بادهایی ملایم که سرانگشتان نوازشگر خود را به شاخه و برگها می کشیدند . طبیعتی ناب و دلپذیر همه سو را احاطه کرده بود و طنین ارامش.
در افقها دسته ای از پرندگان در عبور بودند و صدای امواج دریا در فراسوی جنگلها آرام و دلپذیر به گوش می رسید .

کلثوم پای چشمه خم شد و دستهای سفید و شفافش را فرو برد در آب . احساس خوشی دوید در رگ و پی اش و لبخندی روشن و شفاف بر لبش . شوهرش حسن آنسوتر مشغول آماده کردن بند و بساط کباب بود . دو فرزندش هم در کنارش مشغول جنب و جوش .

۱۳۹۶ بهمن ۵, پنجشنبه

راز اشک



مادر که در کنار در خانه با زن همسایه در حال گفتگو بود یکهو متوجه شد که دخترش دوید به سمت بچه گربه ای که هاج و واج ایستاده بود وسط خیابان . آنهم درست زمانی که یک خودرو با سرعت زیاد در حال عبور بود . بی اختیار جیغ کشید : 
- مریم
دخترش بچه گربه را بغل کرده بود اما دیگر دیر شده بود و راننده خودرو  با آنکه ترمز زد اما او در حالی که گربه را هنوز که زنده بود در بغل گرفته بود ، برای ابد پر کشید و رفت ... 
آن گربه هنوز در خانه ماست . جزیی از وجود ماست.

* * * * *

اما برویم سر اصل داستان .

۱۳۹۶ بهمن ۲, دوشنبه

مملکت امام زمان




دکتر متخصص  در حالی که عینکش را از روی چشمش بر می داشت و روی میز می گذاشت رو کرد به ملا نقی و گفت :
- شما رو می فرستم برای ام آر آی (MRI)  تا مطمئن شم تشخیص درسته
فقط از شما میخوام که تو این امر مهم که به سلامتیون بستگی داره تعلل نکنین . حتما همین امروز یا فردا تشریف ببرین به بیمارستان.
ملا گفت : یعنی منو میفرستین پیش دکتر خارجی تا دستاشو رو بدنم بکشه و معاینه کنه . استغفرالله اصلا معلوم نیس که اون دکتر یه زن غیر مسلمون باشه .  دستتون درد نکنه ، همینو کم داشتیم اونم تو مملکت اسلامی . 
- منظورم اینه ..
ملا نطقش را کور کرد و بی آنکه اجازه دهد حرفش را بزند گفت :
- بمن الهام شده بود که نباید می اومدم امروز...  ، راستی امروز چندمه 
- منظورتونو نمی فهمم

ملا نگاهی عاقل اندر سفیه بهش انداخت و با لبخندی مکارانه گفت : هیچی شما نسخه تونو بنویسین

دکتر که از نق و نوقش حوصله اش سر رفته بود زیر لب با خودش گفت :
- گیر عجب گاوی افتادیم معنی ام آر آی رو  نمیدونه .

۱۳۹۶ آبان ۲۷, شنبه

پس از مرگ




هاله ای از اندوه  بر فراز سرم نشسته بود و آسمان کبود و مه آلود . بادی سرد شروع کرده بود به وزیدن . ناگهانی و سهمناک .
 از هر سو صدای شیون و ناله می آمد و هیاهوی آدمها .  حیاط خانه قدیمی پر بود از برگهای زرد پاییزی . از بوی تند علف های باران خورده . از هراسی گیج و گمشده و پچپجه های بغض آلود و یاس آور . 
  مرا انداخته بودند داخل تابوت تنگ و تیره و تاریک .
آنطرفتر روی پله های چوبی سرش را گذاشته بود میان کاسه دستانش و دائما ضجه میزد:
- آه دخترم ، دختر نازنینم

۱۳۹۶ آبان ۳, چهارشنبه

اشغالگران




در کمتر از یکماه بیش از 10 امامزاده را به آتش کشیده بودند . با آنکه خبر بشدت سانسور شده بود اما به سرعت برق و باد در سراسر مملکت منتشر .  همهمه های عجیبی در هر کوچه و پسکوچه در گرفته بود ، ولوله هایی که خواب تمام سران مملکت را از ریز و درشت بر آشفته بود
« آقا » که بشدت از این حوادث خشمگین شده بود بر خلاف همیشه شخصا وارد میدان شد و دستور داد که ریش و ریشه این غائله را هر چه زودتر بکنند و عاملان را به اشد مجازات، تا دیگر کسی جرئت هتک حرمت به ساحت مقدس ائمه اطهار را در مهد شیعیان جهان پیدا نکند .
چند تیم زبده اطلاعاتی - امنیتی را به سرعت گسیل کردند به آذربایجان و کردستان . با آنکه شایعه راه انداخته بودند که سرنخ این عملیاتها در دست سلفی ها و ضدانقلاب خارج از کشور است اما واقعیت امر این بود که عده ای از ایرانیان خودجوش دست به این عملیات زده بودند و حتی بر سر در بعضی از امامزاده ها پس از آتش کشیدن نوشته بودند:
- زنده باد بابک خرمدین 

۱۳۹۶ مهر ۱۸, سه‌شنبه

غارت شدگان



 مگه خل شدی بابک، خودتو واسه هیچ و پوچ میندازی تو هچل
- چطور بگم دیگه نمی تونم ، کارد رسیده به استخونم 
- یه خورده عقلتو بکار بنداز و بی گدار به آب نزن
- تو اخته ای جواد ، فک میکنی مردونگی تنها اون چیزیه که زیر شکمته ، یعنی اخته ات کردن ، قد یه نخودم جربزه نداری
- میگی چیکار کنم ، اونا با از ما بهترون سر و سر دارن ، اگه بخوای موی دماغشون شی ، یه جوری کلکتو می کنن که آب از آب تکون نخوره . یهو دیدی تو خیابون یه ماشین با سرعت زد بهتو و کله معلق شدی . اونم که میاد کمکت کنه یه چاقو فرو می کنه تو شیکمت . 

۱۳۹۶ مهر ۷, جمعه

شیر


داستان کودکان


هوا گرگ و میش بود و کمی سرد . بادی خنک شروع کرده بود به وزیدن .
  آفتاب خانوم تا صدای قوقولی قوقوها رو  شنید از پشت کوهها سرشو به آرامی بلن  کرد و نگاهی از اون بالا بالاها انداخت به دشت و صحراها . گل لبخندی نشست رو گونه های طلایی اش .
مرغ و خروسها تو لونه هاشون پشت حیاط خونه تو خواب بودند .  گاو و گوسفندا هم همینطور . 
همه چیز خوب و خوش بود و بر وفق مراد که یهو . غرش وحشتناکی شنیده شد . چن پرنده از رو شاخه ها ترسیدند و پریدند و رفتن به دوردورا . سگ گله شروع کرد به واق واق . مرغ و خروسای پشت حصار هم همینطور .  آقا روباهه هم که تازه نمازشو تموم کرده بود و مشغول تسبیح زدن ، عبادتشو نصفه و نیمه رها کرد و گفت :
- پناه بر خدا ، نکنه آخر زمون شده و دجال ظهور کرده .