۱۳۹۳ خرداد ۱۳, سه‌شنبه

صیغه زیارتی


 من تمتع بإمراة مؤمنة كأنما زار الكعبة سبعين مرة
 كسى كه يك مرتبه زن مسلمانى را صيغه كند گويا هفتاد مرتبه خانه كعبه را زيارت كرده است
 

داستان از آنجا شروع شد که آن روز در دفتر خدمات زیارتی داشتم کارها را راست و ریس میکردم که یکهو در زدند .  در دلم به شیطان لعنت فرستادم و با خودم گفتم  در این صبح علی الطلوع چه کسی میتواند باشد .
 راستش کمی دلم شور میزد که نکند ماموران  فتا که این روزها به بنگاه های صیغه  و خانه های عفاف گیر میدادند در پشت در ایستاده باشند و بخواهند کاسه و کوزه ام را بهم بزنند . البته دفتر زیارتی ام  اگر چه بنگاه صیغه نبود اما در عمل همان کارها را برای خدمات جنسی انجام میداد تا خدای ناکرده جوانان  مسلمان مملکت اسلامی به راههای انحرافی و بی بند و باری مانند غرب از خدا بیخبر و کافر نیفتند .  شندر غازی هم به من می ماسید  که خرج شکم  اهل و عیال میکردم .
 رفتم از پشت کرکره برقی سرکی کشیدم . دیدم خوشبختانه پلیس مولیس نیست . دختر جوانی مثل حوری بهشتی در پشت در ایستاده و بی طاقت بنظر میرسید . 

 انگار که میدانست از پشت کرکره نگاهش میکنم .  برای همین هی چادرش را باز و بسته میکرد و از داخل مانتو کوتاهش ،  پیراهن زرد چسبان و دامن گلدار سرخ رنگ و صندوقچه جواهراتی را که در زیرش نهفته بود را به رخم میکشید تا قند در دلم آب کند و منتظرش نگذارم .  وسوسه برم داشت و  لب و لوچه ام آب افتاد  و همانطور که دانه های تسبیح را تند و تند در دستانم می چرخاندم و ذکر میگفتم رفتم به طرف در .  کلید انداختم و بازش کردم .

- سلام
- سلام عليكم بما صبرتم
- معذرت میخوام که این وقت صب مزاحمتون شدم . حاج آقا احمد شمایین
- خواهر شرکت خدمات زیارتی بسته س ، لطفن اگه فرمایشی دارین ساعت 9 بر گردین . کارمندام شما رو راهنمایی میکنن ، اگه مشکلی پیش اومد خودم در خدمت گذاری آمادم .
همانطور که با صدای نازک و و حرکات موزون تن و بدنش حرف میزد ، زیبایی خیره کننده اش افسونم میکرد و از خود بیخود .
  معصومیت کودکانه ای در چهره اش موج میزد . و وقتی چشمان براق و درشتش را به چشمهایم میدوخت انگار که هیپنوتیز میشدم و گرمای آتشی شعله ور رگ و پی ام را فرا میگرفت .
سئوال و جوابها که ادامه پیدا کرد کم کم حال و هوایم عوض شد و هوش و حواسم پاک از دست رفته بود و پاهایم شل . آیا فرشته بود و حوری آسمانی یا رویایی که در خواب و بیداری میگذشت.  معلوم بود که از یک نیروی مرموز و مافوق بشری بر خوردار است که در همان اولین نگاه مسحورم کرد . مات و مبهوت و بی اراده دعوتش کردم که وارد دفتر شود . در را در پشت سرش بستم و شانه به شانه اش از پله ها بالا رفتم و وقتی به دفترم رسیدم ،  ازش خواستم که روی صندلی کنار میز شیشه ای که یک خوشه گل سرخ به طرز زیبایی در گلدان آبی رنگ سفالی قرار داشت  بنشیند .
  من هم رفتم که چایی ای را که از قبل برای خود آماده کرده بودم بر دارم . همین کار را هم کردم و بی آنکه سئوالی کنم . یک استکان چای هم روی میز در کنارش گذاشتم با چند حبه قند و یک کلوچه خرمایی .  ازش خواستم صبر کند تا چند لحظه نامه هایی را که روی میزم پخش و پلا شده بود را بخوانم و بعد برویم سر اصل مطلب . تند و تند نامه ها و برگه ها را میخواندم و ورق میزدم و گهگاه هم امضایی می کردم و می انداختم در داخل سطلی مخصوص که در کنار دستم بود تا منشی آنها را جمع و جور کند و ارسال . البته تمام اینها همه فیلم بود میخواستم مثل همه رئیس ها او را سر بدوانم و سبک و سنگینش کنم . با تجربیات چندین و چند ساله ام میدانستم که آمده خدمات جنسی به زائران مجرد پولدار در اعزام به عتبات عالیات ارائه کند و مقداری پول و پله بدست آورد و هم صوابی توشه راه آخرتش .
همانطور که نشسته بود و لبهای نازک و قشنگش را به لبه نعلبکی  به صورت غنچه چسبانده بود و چای مینوشید چادرش را بر داشت و گذاشت روی صندلی . من هم که دلم تاپ تاپ می تپید دزدکی نگاهم را دوانم به ساق پای برهنه و دامن کوتاه گلدار و مناطق قرمز و خطرناکش .
با کنجکاوی اتاق را وارسی میکرد به میز و صندلی ها و مبل جیر گرانقیمت و گل و گلدان سفالی  و قاب عکس رهبر در بالای سرم و شعری که در زیرش نوشته بود :
عبادت بي ولايت حقه بازيست
اساس مسجدش بتخانه سازيست
چرا سني نمي خواهد بفهمد
وضوي بي ولايت آب بازيست
در همانحال منم دفتر و دستکم را بستم و چایی ام را که در آن هل ریخته بودم و عطر مطبوعی ازش بگوش میرسید لاجرعه سر کشیدم . لبخندی مصنوعی زدم و بعد از جمع و جور کردن کاغذ پاره های روی میز شروع کردم :
- راسی خواهر اسم و آدرس اینجا رو از کجا پیدا کردین .

لبخندی زد و نیم نگاهی با چشمهای گیرایش بمن انداخت .  اما حرفی نزد . مهم نبود ، میخواستم سر صحبت را باز کنم و باهاش گرم بگیرم . تا رفتم سئوال دیگری ازش بپرسم بهم گفت :
- توی صفحه آگهی های روزنامه ها پیداش کردم
- چه خوب ، میشه ازتون سئوال کنم برا چه کاری اینجا تشریف آوردین .
- معلومه برا زیارت آقا شاه خراسان ، البته اگه کربلای معلی و کاظمین و نجفم  باشه فرقی نداره ، راسی اسمم سیده س ، یه ساله میرم حوزه علمیه خواهران ، آدم راحتی ام قول میدم رو پول و مول با شما به توافق برسم .
- بشرط دخول یا عدم دخول .
.
 یک آن نگاهم کرد و زد زیر خنده آنهم چه خنده ای ، مثل اینکه درست به خال زده بودم آنهم بدون مقدمه .  لهجه عربی داشت اما فارسی را خوب صحبت میکرد . برای همین هزار فکر و خیال بسرم زد که نکند از نوه و نتیجه پناهنده های عراقی در زمان جنگ باشد یا جاسوس خارجی .  مانتوی خود را هم در آورده بود . دستش را ستون گردنش کرده و با ناز و عشوه نگاهش را بمن دوخته بود . تن و بدنش بیشتر به جواهرات گرانبها و دست نایافتنی می مانست تا آدمیزاد . پستان های درشتش تحریکم میکرد و لب های خوشرنگ و صورتی اش . عطری هم که به تن و بدنش زده بود تمام اتاق را پر کرده بود .  نمی دانم چه میگفتم و چه کلماتی را روی لب می آوردم ، فقط یادم هست که وقتی کمی پاهایش را گشاد کرد و چشمهایم به ران مثل بلورش افتاد ، آه از نهادم در آمد و داشتم از هوش و حواس میرفتم . هر چه هم تسبیح را در دستانم تند و تیز میگردانم و دعاهایی برای تسکین شهوت را روی لبم بلغور میکردم اما نه تنها اثر نداشت بلکه آتش درونم بیشتر گر میگرفت و اعضا و جوارح ام را میسوخت . 
انگار که او هم حال و هوایم را درک کرده بود و میدانست که جادویم کرده است ، پاشدم و استکان خالی چای را از کنارش بر داشتم و پرسیدم که باز هم چای میل دارد ، دستش را با نرمی و نوازش روی دستم گذاشت و گفت
- نه  قربونت حاج آقا ، من رژیم لاغری دارم ،  اصلن صبحونه لب به آبم نمیزنم ، چی برسه به چایی شیرین با کلوچه . 
راست میگفت ، به حبه قند و کلوچه ای که در کنارش گذاشته بودم لب نزده بود و فقط بر و بر با چشمهای شادابش نگاهم میکرد . استکان و نعلبکی را در سینی گذاشتم و رفتم به طرف آبدار خانه که در گوشه و کنارش ظرف و ظروف نشسته و کثیف روی هم تلنبار شده بودند . او هم بدنبالم آمد تا کمکم کند . سینی را از دستم در حالی که لبخند ملیحی در گوشه لبش نشسته بود بر داشت و جلوتر از من  با کفشهای پاشنه بلندش که  قدش را بلندتر نشان میداد و سکسی تر ، با قر در کمر حرکت کرد . غیر ممکن بود که بتوانم در آن خلوت خاموش جلوی هوا و هوسم را بگیرم ، باز هم شروع کردم به خواندن دعاهای گوناگون و بلند بلند بسم الله گفتن . او هم می شنید و حرکات موزون و ناز و عشوه هایش را به عمد بیشتر میکرد و آتش را در دل و جانم باد میزد و شعله ور تر میکرد . وقتی به آبدار خانه رسیدیم . از دیدن آنهمه ظرف و ظروفی که در هر سو تلنبار شده بود خنده اش گرفت .
 در حالی که ترانه ای را روی لبش زمزمه میکرد ، شروع کرد به شستن  من هم کنارش ایستادم و به مرمر پیکرش چشم بستم به پیراهن آستین کوتاه و دامنی که کمی بالای زانویش بود و النگو و گردنبند و تن و بدن شفاف و روشنش . گرمای لذت بخشی وجودم را فرا گرفت . اگر چه از زنم حساب میبردم و میترسیدم و او سن و سال نوه ام را داشت اما میخواستم هرچه زودتر صیغه اش کنم و قال قضیه را بکنم  .

-  وا هوا چه گرمه اینجا ، حاج آقا جون میشه روسری رو از سرم ور داری ، من دستم بنده
از کلمه « جون » که از لبهای غنچه مانندش در آمد حال و هوایی دیگری بهم دست داد و بیشتر حشری ام کرد . جلو رفتم و  گره روسری اش را باز کردم و به آرامی دستی به موهای صاف و سیاهش که روی شانه های برهنه اش نشسته بود کشیدم .
- حاجی جون
- جونم
- دستت درد نکنه ، چقد مهربونی
- سیده خانوم ، مگه میشه با شما مهربون نبود
با صدای نازکی در همانحال که ظرف و ظروف باقی مانده را می شست گفت :
ایکاش همه مردا مث شما مهربون بودن ، آدمو درک میکردن و احساس و عواطف زنا رو جدی میگرفتن ،  ولی افسوس .
با خودم گفتم همه مردا منظورش چیه ، مگه با چند تا نره غول سبیل گنده ، این سیده حشر و نشر داشته ،  تازه تو حوزه زیر دست اون آیت الله های سوپر حشری که حتی به پسرا هم رحم نمیکنند درس میخونه  ، اما از بس تن و بدن زیبایش مسحورم کرده بود این خیالات در نظرم مثل خطوطی محو بیرنگ شدند .
روسری اش را بوییدم و همانجا روی کمد گذاشتم و دوباره به حرکات و سکناتش چشم دوختم .
کارش که تمام شد همانجا ایستاد و منم بی مقدمه ازش پرسیدم که چند بار در کاروانهای زیارتی و گردشگری صیغه شده است .
مکثی کرد و روسری اش را از روی کمد بر داشت و در حالی که ساعت طلایی رنگ و النگوهایش را با یک دست  دور مچش میگرداند ،  سرش را پایین انداخت و گفت :
- این اولین بارمه ، کسی هنوز بهم دست نزده ، منظورم باکره ام
- یعنی میگی پول و پله بیشتری میخوای
جوابی نداد و با سری افتاده  همانجا ایستاد . دو قدم جلوتر رفتم و سرانگشتم را گذاشتم زیر چانه نازکش و بهش گفتم
- عزیز دلم حالا بخودت نگیر ، بابایی هر چی که وسعش میرسه بهت میده ، اما اول باید صیغه من شی ، تا با ازدواج با یه سیده گناهام پاک شه . خودت میدونی صیغه با مومنه بخصوص اگه سیده هم باشه از هفتاد بار زیارت کعبه هم بیشتر ثواب داره . 
.
توفان شهوت در رگانم بیداد میکرد  کمرش را در حلقه دستانم گرفتم و کمی بخودم فشردم ، گرمای پستانها و تپش قلب و نفسهایش را روی سینه ام احساس میکردم ، و نرمای نوازشگر موهای سیاهش را که پاشیده بود روی گردنم و عطر تن شفافش . او زل زده بود به چشمانم و لپ هایش گل انداخت . انگشتم را روی لبش گذاشتم و بنرمی نوازش کردم و بناگوشش را بوییدم . تا رفتم ببوسمش زنگ در بصدا آمد .
فکر کردم منشی ام هست ، با خودم گفتم که بهتر است که دکش کنم و بفرستمش یک روز مرخصی  تا موی دماغم نگردد . در را که باز کردم ناگاه رنگ و رخسارم پرید . امام جمعه شهر بود که بی عبا و عمامه و لباسی مبدل که هیچ کس او را نمی شناخت  و کلاهی پشمی روی سر ، مثل اجل معلق در روبرویم ایستاده بود . خشم و غضب از چهره اش میبارید و اگر نشترش میزدند خونش در نمی آمد. تعظیم کردم و بریده بریده و با لکنت بهش گفتم :
- سلام و علیک ، چرا شما اینجا تشریف آوردید ، من خودم به پابوسی می اومدم .
-  سلام و علیک و زهر مار ،دو هفته س سرمو شیره میمالی و امروز و فردا میکنی ، خب دختره کجاس
- کدوم دختره ، بخدای احد و واحد به ابوالفضل العباس دختری اینجا نیس خودت میدونی اگه تحفه خوبی گیرم بیاد تو اولین کسی هسی که پیشکشش می کنم ، جون زن و بچه هام راس میگم
- بخیه به آبدوغ نزن ،  محافظم دو روزه این ساختمونو تحت نظر داره ، خودش با چشمای خودش دید که یه دختر کم سن و سال اومده اینجا
میدانستم که اگر چشمش به او بیفتد در همان یکی دو دقیقه اول زَوَّجْتُكَ نَفْسِى الى الاجل المعلوم عَلَى المَهْرِ المَعْلُومِ را میخواند و کارش را میسازد و بعدش هم با خودش توی یکی از ویلاهای مخفی اش میبرد و وقتی که  ازش سیر شد و رس او را کشید به از ما بهتران تقدیمش میکند و دیگر دستم بهش نخواهد رسید همین دو هفته پیش بود که یک دختر ترگل و ورگل بهش هدیه دادم ، یک قران پول هم کف دستم نگذاشت .


با آنکه دختران زیادی برای صیغه چند ساعته در این تور گردشگری به زیارت ائمه اطهار میرفتنند و 99 درصدشان با شرط دخول و بی اذن پدر اما ، سیده مال و منال دیگری بود آنها اگر نقره بودند سیده طلا بود ، اگر طلا بودند سیده الماس بود . از الماس و هر نوع جواهری خوشرنگ تر و گرانبهاتر .  نه نباید او را از دست میدادم  
و به هر نحوی که شده باید سرش را شیره میمالیدم .
.
امام جمعه که از سکوت و خاموشی ام کفری شده بود  با دستهای کلفت و زمختش مرا انداخت بر زمین و رفت یک راست بطرف  دفترم . نیم نگاهی تند و تیز به گوشه و اطراف انداخت اما کسی را ندید . به دستشویی به ، آشپزخانه  داخل کمدها و پشت پرده ها و زیر انباری بزرگی که گهگاه دختران کم سن و سال را با چشم بسته می آوردیم و بعد از آنکه چند روزی با آنها میخوابیدیم و پرده بکارتشان را سوراخ سوراخ .  میفرستادیم  به کشورهای عربی برای روسپی گری  .
 همه جا را زیر و رو کرد اما پیدایش نکرد خودم هم تعجب کرده بودم که سیده کجا خودش را پنهان کرده است . امام جمعه ریشش را از خشم در میان دندانهای زرد و کرم خورده اش گذاشته میجوید و به قصد کشت نگاهم میکرد . به در و دیوار فحش ناموسی میداد . ناگاه با یک دست به گوشه دیوار هلم داد و گلویم را با دستهای زمختش گرفت و در همان حال کلت کمری اش را از بغلش بیرون آورد و گذاشت در دهانم و بسختی فشار داد .
- حالا به من نارو میزنی ، کس کش ، من خودم ختم مادر قحبه هام .
کلت را از دهانم بیرون کشید و با خشابش محکم زد به صورتم . طوری که چند تا از دنداهایم شکست و خون از دهانم فواره زد . دوباره کلت را در دهانم گذاشت و گفت میگی یا یه خشاب فشنگ خالی کنم مغزت رو دیوار بپاشه .
دروغ نمیگفت ، داستانها از بیرحمی ها و قساوت هایش شنیده بودم و زنده بگور کردن افرادی که سد راهش میشدند .
- باشه باشه ، بهت میگم ، بخدا تو آبدارخونه بود ، گمونم تو گنجه کنار سماور برقی مخفی شده .
 بسرعت به سوی آبدار خانه رفت و همه خرت و پرت ها را بهم ریخت و ظرف و ظروف را شکست اما از سیده خبری نبود .  ناگاه چشمش افتاد به پنجره نیمه باز که به کوچه راه داشت . فهمید که مرغ از قفس  پریده .
سیگارش را روی صورتم خاموش کرد و لگدی محکم خواباند به بیضه هایم و از در رفت بیرون . گیج و ویج بودم و بیحال .  آبی به سر و صورتم زدم و به دندانهای شکسته ام در آیینه چشم دوختم ، تن و بدنم بشدت درد میکرد . . فکر میکردم که آن قاتل بالفطره مرا میکشد و مثل بقیه جسدم را در نقطه پرت افتاده ای گم و گور میکند . اما اینطور نشد . درد داشت دیوانه ام میکرد ، تریاکی هم نداشتم  . کشان کشان خودم را رساندم به زیر انباری ، دو بطری از شرابهای کهنه بر داشتم و تا ته سر کشیدم . بعد که مست و پاتیل شدم افتادم همانجا کف اتاق .
نمی دانم که چند ساعتی بخواب رفته بودم که ناگاه کسی یک لیوان آب سرد بر سر و رویم ریخت و بعد از آنکه حواسم کمی جا آمد بلندم کرد و گذاشت روی مبل راحتی .
سر و صورتم هنوز خونی بود و پیراهنم پاره پاره . منشی ام بود . بهش گفتم که به جایی زنگ نزند من حالم خوب است .  چند ساعتی گذشت و وقتی او اتاقها را رفت و روب کرد و خون را از کف اتاق تمیز به سویم آمد و گفت :
- راستی این برگه هویت ، زیر پنجره آبدارخونه ، که رو به کوچه باز میشه افتاده بود.
 عینکم را زدم و نگاهی بهش انداختم ، برگه هویت سیده بود . همان دختر رویایی که مرا مسحور زیبایی و حرکات و سکناتش کرده بود . عکسش مو نمی زد . بهم اسم عوضی داده بود . چند روز بی آنکه به کسی اطلاع دهم به  دنبال اسم و آدرسش رفتم  و بالاخره به کمک یکی از دوستان قابل اعتمادم موفق شدم . چشمایم داشت از فرط تعجب از کاسه بیرون میزد و نزدیک بود که  از شدت تحیر و اضطرابی که بهم دست داده بود سکته کنم . دختر 16 ساله ای که خودش را سیده جا زده بود دختر همان امام جمعه ای بود که هفت تیرش را در دهانم گذاشته بود و در آخرین لحظات از کشتنم منصرف شد .
 میدانستم که قسر در رفتم اگر بو میبرد که آن حوری بهشتی که در به در دنبالش میگشت دخترش بود که میخواست خود را به من و زائران سبیل کلفت عتبات عالیات عرضه کند  پوستم را قلفتی میکند و به آنجایی پرتابم میکرد که عرب نی انداخت .


مهدی یعقوبی