۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۲, شنبه

دریای بی ساحل مهدی یعقوبی (هیچ)

 



دریای بی ساحل

ما 5 تن بودیم در برزخ مرگ و زندگی.

روزها تاریک بود و عبوس و شبها پر از کابوس .امواج لجام گسیخته در هیاهوی بادها به قایق می کوبیدند سهمگین و هراسناک. و ما خسته و بی رمق در غرقابه هایی از اضطراب.

سکون مرادف مرگ بود و خاکستر.

بادها زوزه میکشیدند

رعد و برق ها می غریدند

بارانهای تند بر گرده هایمان شلاق می کوبیدند

امواج در هر فراز گرده تهی میکردند و ما باید که پارو میزدیم یکریز و ناگزیر


یوتاب گهگاه در جدال با دریای متلاطم با گیسوان پریشانش چشم به من می دوخت با تبسمی شگرف .

در تبسم اش قواه ای مرموز نهفته بود و اثیری. و من به ناگهان در پرتو سحرآمیزش تن و بدنم گر می گرفت و لهیب آتشی را در ژرفای ملتهبم احساس میکردم. سوزان و دلپذیر.  و دیگر به هیچ نمی اندیشیدم جز تلاشی بی وقفه در جدال با امواج. هراس من هرگز از دریای توفانی و آسمان  و ابرهای عبوسش نبود و حتی از فرو رفتن در قعر گرداب های مهیب و بلعیده شدن در دهان نهنگان. وحشتم از زندگی بدون یوتاب بود. حتی به یک دم و پلکی بهم بر زدن. یوتاب نوری ابدی بود که از شکوهی بیکران در تاریکی  بی پایان زندگی ام به ناگهان درخشید و بال و پرم  داد به گستره  بی مرز خورشیدی. یوتاب دلیل بودنم بود معنی زندگی و  تارو پودم


سکون مرادف مرگ بود و ما پارو میزدیم بی وقفه و شتابناک پارو پارو

ما 5 تن بودیم در کشاکش نور و تاریکی. و از میهنی که در اشغال شریران در آمده بود گریخته. در ابتدای سفر  شاد و شاداب بر آبی دریایی بیکران ترانه و سرود میخواندیم. در پس دریاها سرزمین هایی بودند که ساز و سنتور و گیتار را نمی شکستند. صدای دلنشین زنان ممنوع نبود و شراب و شادی و عشق.  در پس و پشت دریاها سرزمین هایی بودند که رها شدن از زنجیرهای زنگ خورده دین و مذهب موروثی آزاد بود و مرتدان به دار آویخته نمی شدند. سرزمینی از رویاهای دیرمان و پر شکوه.

یوتاب اما در کف قایق بادبانی سرش بر شانه ام بود و از فراق یار و دیار برآشفته و اندوهگین. اشک حلقه زده بود در گودی چشمانش. سرانگشتانش در دستانم بود و نگاهم به آبی های دور و اندیشه شورشی ام شکستن دیوارهای تقدیر کور. 

شبانگاه به ناهنگام دریا برآشفت. توفانی هولناک از راه در رسید.

امواج عاصی بر قایق می کوبیدند و از خشم کف به لب می آوردند. و ما که اندیشناک سواحل آزادی در سرزمین های دور بودیم در سیاهی بی انتهایی که محصورمان کرده بود، وحشت زده در برزخ مرگ و زندگی به تکاپو بر شدیم. عرقریزان و پرشتاب. 

در سایه روشن گرگ و میش یکی از ما که سالخورده بود و در احتضار از خویشتن خویش بی خویش. بناگاه از قفا دستانم را گرفت. التماسی سوزناک در نگاهش بود و تیره گی.مات و مبهوت خیره شد به من. ناامیدی بر چهره اش خنج میکشید و یاسی زهرآگین در دهلیزهای تو در توی درونش موریانه وار راه باز کرده بود. با چشمان بی فروغ و  صدایی لرزان چنین گفت:

- از من سن و سالی در گذشته است تلخ و شیرین زندگی را چشیده ام و آفتاب عمرم  بر لب بام. بسپاریدم  به بادهای فراموشی به آغوش نسیان و هیولای توفان. بی من قایق سبکتر خواهد شد و شمایان همگنان خوب من آسوده تر.

دستان بی رمقش را رها کردم و در فراز و فرود امواج به چهره اش در نگریستم. سرگشته بود و در سیاهچاله های یاس لهیده. به همگنانم که یکریز پارو میزدند چشم بر بستم. و در واپس رفت امواج سرکش  به زانو در نشستم و  رو به یاران بانگ بر آرودم:

دوستان رفیقان

آنان اما در غریو باد و باران صدایم را نمی شنیدند. 

دوباره باز بانگ بر آوردم بیهوده بود و عبث. اگر دمی از پارو زدن باز می ماندند طعمه گرداب های هول و حائل میشدند. 

روی بر گردانم و به چشم های بی فروغش خیره شدم:

همسفر خوب من، طاقت بیاور، ساحل نجات نزدیک است. سپیده دم که آفتاب بر دمد خواهی دید. با هم پای در این راه پر فراز و نشیب نهادیم و با هم به مقصد در خواهیم رسید به آزادی.

- ساحلی در کار نیست، این دریای هول بی ساحل است و بی مقصد. ما به نفرین ابدی دچار گشته ایم. 

- دریای بی ساحل

- مگر کتب مقدس را نخوانده ای

- من به هیچ مقدسی، به هیچ دین و مذهبی، به هیچ خدایی

- دهانت را بشوی ای خیره سر، کفر میگویی،آه خدایا اگر میدانستم با کفرگویی همسفر گشته ام هرگز به این سفر پر خوف و خطر تن در نمی داده ام. مرا آن به طعمه نهنگان شوم تا دمی را با شمایان. روح تلاشنده من اما از زندان تنم پیش از آن که طعمه نهنگان گردم به پرواز در خواهد آمد. نجات من رها شدن از زندان تن است نه دریای بی ساحل.

قهقهه ای دیوانه وار سر داد و من روی به دریای آشفته و عاصی بر گرداندم. و تا بر آن شدم که پارو را به دستش بنهم. اثری از او در نیافتم. به امواج شرزه در نگریستم. شولای کهنه اش در امواج فراز و فرود میرفت اما هیچ رد و نشانی از او دیده نمی شد. فریاد بر آوردم. غریوی از سر یاس و استیصال، آنگاه پریشان سر بر زانو نهادم و از جهل مقدس بر خود لرزیدم. 

پارو باید میزدم پارو، هیچ دریایی بی ساخل نیست. 

ادامه دارد