چشم در برابر چشم مهدی یعقوبی(هیچ)
نرم نرمک باران می بارید و هوا عبوس و سرد . بادی ولگرد شروع کرده بود به وزیدن. روشنایی مرده ای گهگاه از پس ابرهای تیره و تار بر چهره های رنگ پریده و درهم رهگذران نمایان میشد و شتابزده محو. سکوتی سنگین سایه انداخته بود در کوچه و خیابانها، این سکوت؛ سکوت نبود آرامش قبل از توفان بود و آتش زیر خاکستر، اندکی مانده به بازار خلازیر،رامین یقه آورکت اش را بالا داد و نگاهش را سر داد به آسمان، سیگارش را انداخت زیر پاهایش. سپس رو کرد به بیژن که یار غارش بود و از قدیم و ندیم باهم:
- بهتره همینجا منتظر بمونیم
-نه بریم داخل جمعیت، اینجا بایستیم سیبل می شیم، آنتنا همه جا پلاسن.
کمی که قدم زدند و گپ و گفتگو، بیژن چشمش افتاد به اجناس یکی از دستفروش ها که مهره مار و ناموس کفتار و ...می فروخت، رفت جلو و از فروشنده که تسبیح های رنگارنگ به گردنش آویزان بود و موهای بلند جو گندمی روی شانه اش، پرسید:
- ناموس کفتار تا بحال نشنیده بودم
- آخه کمیابه و گرون
- یعنی شانس میاره
- البته که شانس میاره، قوه ماورالطبیعی دارن
- مثلا چیکار میکنه
- بزن رو بازوت خودت اثراتشو میبینی و بهش ایمان میاری، البته هر کدوم ازین مهره ها کرامات خاص خودشونو دارن، مثلن همین مهره مار، انرژیای منفی رو ازت دور میکنه، رزق و روزی میاره،اثر مغناطیسی و جادویی داره، محبوب عالم و آدمت میکنه، اصل اصلن، من جنس ناخالص و پلاستیکی به کسی قالب نمی کنم، نمونه های تقلبی ش همین دور و بر فت و فراونه، جنس من اما به ه ،ه، همین امامزده درب آهنی که قربونش برم، از استخوون پشت سر ماره اوریجینال
در همین حیص و بیص رامین که هوش و حواسش به اطراف و اکناف بود متوجه میشود که جوانکی آنها را می پاید، با خودش گفت شاید اشتباه می کند و توهم زده، با اینچنین در حالی که خودش را به بیخیالی زده بود تحت نظرش گرفت. با آرنجش زد پهلوی بیژن. بیژن اما که مات و مبهوت خرت و پرت ها شده بود متوجه نشد،
آنطرفتر درست پس و پشت فروشنده بنری آویزان شده بود که زیرش نوشته بودند:
- شهید والامقام بسیحی حیدر سبحانی. نرمخندی زد و حرفش را برید
- جناب این شهید والامقام کیه
- منم مث تو، همین امروز نصبش کردن
همکارش که در کنارش ایستاده بود چایی ای را که در دستش بود هورت کشید و چند قدم آمد جلو و زیر گوش اش با لحن تمسخرآمیزی گفت:
- شهید والامقام بسیحی، یه خبرچین بود مزدشو گذاشتن کف دستش،
- پس که اینطور
- برادرزادمو این جونورا کشتن، مث یه دست گل بود، درست روز تولدش
- متاسفم
- بی شرفا مث مور و ملخ ریختن تو خلازیر
- برا چی
- آخه اینجا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشه، مگه ندیدی همین یه دیقه پیش دو نفرو با خودشون بردن. اون خودرو مشکی رنگو میبینی، خودرو مرگه، لجه عربی دارن،به هر کی که مشکوک شن، میندازنش تو اون و با خودشون میبرن، کجا ، الله اعلم.اگه هم زبون درازی کنه سر به نیستش میکنن.
رامین دوباره با آرنج زد به پهلویش و دستش را گرفت و گفت:
- انگار یکی مارو میپاد
- کی، کجا
- بهتره نگاش نکنی، اونجا کنار دکه
- من که کسی رو نمی بینم
- اوناش، اون اورکت قهوه ای
- میگی چیکار کنیم
- قرارمون لو رفت، شایدم گرفتنش، بهتره برگردیم
- نه بذار یه چن دیقه بمونیم، از ما که چیزی ندارن، بیا یه ساندویجی بزنیم و سر و گوشی آب
- از خر شیطون بیا پایین، یه ساعته اینجا پلاسیم، خودت که شنیدی چی گفت، مث مور و ملخ ریختن تو بازار.
باران تندتر شده بود و هوا سردتر، رامین چترش را باز کرد و راه افتادند به سمت و سوی اتوبوس.
نرسیده به ایستگاه، ناگهان همان کسی که در میان جمعیت تعقیبشان میکرد سر راهشان سبز شد رامین یکه ای خورد، طرف لبخندی زد و گفت:
- ممد، یه مشکلی براش پیش اومده، نتونست بیاد، من دوستشم، بهم گفت بهتون بگم، اما باهاتون تماس میگیره،
- یعنی باور کنیم دوستشی
- میخوای بهش زنگ بزنم
- نه لازم نیس، حالا کجاس میزونه
نمیتونم بگم، اما از حالا با من طرفین، شمارتونو دارم، یعنی خودش بهم داده، اسمم شاهینه،
- از کجا بهت اعتماد کنیم
- میتونی اعتماد نکنی، معامله بی معامله
- میدونی ما دنبال چی می گردیم
- اسلحه
- چه نوع اسلحه ای
- کلت
- باشه بهت اعتماد کردیم، یه شماره ای بده تا باهات تماس بگیریم
- نشد، ما شماره به کسی نمی دیم، اونم تو این اوضاع و احوال، خودت که ملتفتی، اما تو اولین فرصت باهاتون تماس میگرم، گوش به زنگ باشین.
کمی که از هم که دور شدند، رامین شروع کرد به خندیدن؟
- منو بگو که خیال کردم جاسوسه
هنوز حرفش را تمام نکرده بود که یکهو خودرو مشکی رنگ اطلاعاتی ها در حوالی بازار با صدای مهیبی منفجر شد و پرتاب شد به هوا. رامین که مات و مبهوت شده بود با خوشحالی گفت:
- کار کار اسرائیلی هاس
- تو هم شوخیت گرفته، اسرائیل کدومه
- کار کار شورشی هاس
هر کی اینکارو کرده دمش گرم. عجله کن از منطقه دور شیم،
نشستند داخل اتوبوس، همه همهمه می کردند و درباره انفجار بحث و فحص.
، مرد میانسالی که رادیویی قدیمی از خلازیر که بهش بازار شیطون هم می گفتند خریده بود رو کرد به رامین و گفت:
- دیدی
- آره دیدم
- خدا لعنتشون کنه
- کی رو
- میگم اوضاع قاراشمیشه
- آتیش زیر خاکستر
- همینطوره
- خدا کنه بخیر بگذره، اگه آمریکا حمله کنه، معلوم نیس چی بیش میاد
- هر چی پیش بیاد از اینی که هست بدتر نمیشه
- امیدوارم
- حتما بهتر میشه
- ما تو انقلاب پنجاهفتم همینو می گفتیم، خوشباور بودیم و اونا سرمونو به راحتی شیره مالیدند
- نفوس بد نزن
- اگه آمریکا و اسراییل حمله کنن رو سرمون نقل و نبات نمی ریزن جوون،هرچی باشه چن پیرهن از تو بیشتر پاره کردم
- بمبارو که نمیخوان رو سر ما بریزن، می ریزن رو سر اونایی که مسبب این بدبختی هان
- آش به همین خیال باش
- خواب و خیال نیس،40 هزار نفرو تو دو روز قتل عام کردن
- خدا خودش رحم کنه
بیژن که ساکت مانده بود و از لام تا کام چیزی نگفته بود پرید روی حرفش و با پچ پچ اما آمیخته با خشم گفت:
- اگه خدام رحم کنه، ملت رحم نمی کنه، خون جلو چش همه رو گرفته
- خوب که چی فرزندم
- با دست خالی به خیابونا ریختن خیانته
- این حرفو مجاهدین45 ساله میزنن از سال شصت که جنگ مسلحانه رو شروع کردن
- این جنگ با جنگ اونا فرق داره
- این بار میلیونا مردم اومدن تو خیابون
- اون وقتام اومدن بیرون نیم میلیون، بعدش دست بردن به اسلحه، آب کوبیدن تو هاون
- اون موقع خمینی هنوز مشروعیت داشت و تونس صداها رو خفه کنه، این تو بمیری دیگه ازون تو بمیری ها نیس.خودت با چشای خودت می بینی اینبار همه میان تو میدونو کارو تموم میکنن
- شماها جوونین و هنوز آخوندا رو نشناختین
- اتفاقا بر عکس خوبم شناختیم
- گاندی میگه چشم در برابر چشم، تمام دنیارو کور میکنه
- گاندی ام اگه 18 و 19 دی ماه تو خیابونای ایران بود حرفشو پس می گرفت
****
نیمه های شب بود و کوچه و خیابان سوت و کور، سگی ولگرد پرسه میزد در اطراف..
بیژن در حالی که چادری انداخته بود روی سرش نگاهی انداخت به آسمان پرستاره. رامین کمی آنطرفتر ذر پس نور کمرنگ چراغ برق اطراف و اکناف را می پایید. نرم و آهسته رفت به سمت سوی در خانه یکی از فرماندهان بسیج که تک تیرانداز بود و از پشت بامها به معترضان شلیک.عکس اش را هنگام شلیک چسباند پشت در خانه اش. و با اسپری نوشت:
به سراغت می آییم
همین روزها
نگاهی به چپ و راست خیابان انداخت و نرم و آهسته بر گشت به طرف بیژن، چادرش را انداخت در کوله پشتی اش. بیژن گفت:
- چرا وایسادی
- بذار یه خورده صبر کنیم، معمولا همین وقتا بر میگرده خونه ش
- به ریسکش می نمی ارزه،
- مگه خل شدی
- میخوام قیافه شو وقتی چشاش می افته به شعار ببینم. یه عکسی هم ازش میگیریم، این براش از صد تا مرگم بدتره
- تمام نقشه هامون نقش بر آب میشه
- من می مونم
- تو هم مرغت یه پا داره
- خود دانی
اما بهم برخورد
- من که حرفی نزدم
- از صد فحش هم بدتر بود، از تو انتظار نداشتم
- سر به سرم نذار
- سر به سر چیه رفیق، بهم توهین کردی
- تو هم حالا وقت گیر آوردی
- اصلا ازین حرفا نیس،بهم گفتی تو رو تنها بذارم، اونم تو این وضعیت
یعنی به دوستی مون پشت پا بزنم
- بزرگش نکن، نه ،نه تو راست میگی، یه خورده عصبی شدم
آمد جلو ، لبخندی زد و او را بگرمی در حلقه دستانش فشرد، چند بار زد به ارامی به پشتش و با لحنی آمیخته با شرم گفت:
- تکرار نمیشه
- گوشی رو آماده کن، در ضمن فلاش لایتشو خاموش. باید شهره عام و خاص بشه
سپس نگاهش را پر داد به گوشه خیابان، غریبه ای مثل کارتون خوابها،سرش را گذاشته بود روی زانو و پتویی کهنه انداخته بود روی شانه اش.
- اونجارو نکنه داره فیلم بازی میکنه
- بهتره یه سر و گوشی آب بدیم، شاید عرزشی باشه، اگه ما رو دیده باشه حتما راپورتمونو داده
- عجله کن
نگاهی شتابزده انداختند به چپ و راست، همه چیز آرام بود و رام. در زیر نور بی رمق ماه که گهگاه از لابلای گله های ابر دزدانه نمایان میشد و محو، با اضطرابی گنگ افتادند به راه. سگ ولگردی که در حول و حوش پرسه میزد به ناگاه از پشت کیسه های زباله دوید به سمت شان و زل زد به آنها. هر دو یکه خوردند یک آن گمان بردند در تله گشتی ها افتاده اند. بیژن قلبش بی اختیار شروع کرد به تپیدن. یک قدم رفت به عقب. گلویش از وحشتی نابهنگام خشک شده بود و چهره اش درهم. دست برد به جیبش و چاقوی نظامی اش را در کف دست عرق کرده اش فشرد اما تا چشمش افتاد به سگ ولگرد که گرسنگی در چشمانش آه میکشید پقی زد زیر خنده، و اضطرابی را که رگ و پی اش خزیده بود بدل شد به احساسی گوارا: همه اینها در یک پلک بهم زدن اتفاق افتاد:
- عجب رکبی
رامین هم رنگش پریده بود و زهره ترک
بیژن دستش را گرفت روی دهانش و در حالی که سعی میکرد جلوی خنده اش را بگیرد گفت:
- نشون دادیم چند مرده حلاجیم
- اگه گشتی ها بودن حتما آچمز میشدیم
- چاقوتو بذار تو جیبت
غریبه ای را که فکر میکردند جاسوس باشد سرش را گذاشته بود روی زانویش و انگار شتر دیدی ندیدی، چند قدم رفتند جلوتر
رامین پرسید:
- جناب حالت خوبه
پاسخی نداد
بیژن گفت:
- کاریش نداشته باش، کارتون خوابه
بعد دست برد در جیبش و اسکناسی در آورد و در حالی که روی شانه اش میزد به نرمی گفت:
- پاشو هوا سرده، اینو بگیر یه ساندویجی برا خودت بخر
سرش را از روی زانویش بلند کرد و نیم نگاهی به قد و قامتشان. سپس با صدای خفه ای گفت:
- نه به پول احتیاجی ندارم
- کارتون خوابی
در حالی که با یک دست ماسک صورتش را بالاتر می برد، گفت:
- با خودمه
- چرا صورتتو پوشندی
- منم مث شمام،دیدم چی نوشتین
- از ماها هسی
- دیگه باید برم، اگه گشتی ها سر برسن، کلک همه مونو میکنن
رامین کمکش کرد تا بلند شود.پتوی کهنه را تا کرد و گذاشت کنار چراغ برق.
- کارتون درست بود، باید حسابشو گذاشت کف دستش
- چرا دست تنها، خطرناکه،کسی همراته
- تنهای تنهام نیستم
- کجان
- من دیگه باید برم، شمام همینطور
- همین دور و ورا زندگی می کنی
- بهتره سین جینم نکنی،مطمئن باش نمیذاریم قسر در برن، این بار مشت و با مشت جواب میدیم
- اسلحه شونو چی
- اونم حله
- حله، چی چی حله، م،م، منظورم اینه که میتونی بهمون بگی از کجا باید تهیه کنیم
- تا یه ماه پیش میشد مث یه بطری آبجو، سهل و ساده تهیه کنی، بدون هیچ دردسر، اما حالا به قیمت جون تموم میشه،
سپس نگاهی به اطراف انداخت وقتی دید خبری نیست، از جیبش اسلحه کمری اش را بیرون آورد و با حرکتی سریع خشابش را در آورد و گلنگدن کشید و ماشه اش را زد. بیژن و رامین که جا خورده بودند چند قدم پا پس کشیدند و مات و مبهوت.
- اون ممه رو لولو برد، این روزا همه به فکر اسلحه ان، خوب عزت زیاد، دیگه ام دست خالی تو خیابون نیان، آبکشتون میکنن.نزنی میخوری، بدجورم میخوری
بیژن متعجب نگاهش کرد و گفت:
- من اسمم بیژنه
- منم مجیدرضا رهنوردم
سپس با لحنی طنزآلود ادامه داد:
- از آشنایی تون خوشبختم، دیگه باید برم، بچه ها فکر میکنن افتادم تو هچل
در زیر نور پژمرده چراغ برق با تانی و خونسردی دور شد، در انتهای خیابان ایستاد چرخید و نگاهی انداخت به قفا تا مطمئن شود کسی تعقیبش نمی کند. دو نفر در خودرو منتظرش بود، سوار شد و در آرامش ترسناک شب دور.
سگ ولگرد هنوز در کنارشان ایستاده بود، اندوهی در نگاهش موج میزد و گرسنگی. بیژن رفت جلو و دو زانو نشست. کمی نوازشش کرد و او هم دمش را تکان. از کوله پشتی اش مقداری نان و پنیر در آورد و گذاشت در مقابلش. سگ ولگرد شاد و شنگول جست و خیزی کرد و مشغول شد به خوردن.
رامین که هنوز در فکر و خیال غریبه بود سرش را با سرانگشتانش خاراند و با نرمخندی آکنده با تعجب گفت:
- دیدی چطور به اسلحه مسلط بود، مث فیلمای گانگستری
- یه چن روز دیگه ما هم مسلط میشیم
- عمرا
- میریم تو کوه و کمرا تمرین می کنیم
- اونم با این وضع امنیتی که حرومزاده ها همه جا ریختن
- درستش میکنیم، نشد نداره
ابرهای پراکنده و سرگردان محو شده بودند و قرص ماه سایه های دراز درختان لخت و برهنه را روی زمین پهن کرده بود. به ناگاه سایه ای هراسناک در کوچه ای که درست در پس و پشتشان بود به چشمشان زد و صدای خفه ای، ایستادند و نفس را در سینه حبس. لرزشی از ستون فقراتشان فراز رفت و موهای تن و بدنشان از ترسی موهوم سیخ:
- توام دیدی
- من دلم شور میزنه
- نباید معطل میکردیم،
- مرگ یه بار شیون یه بار
- آخه با دست خالی
- چاقو که داریم
- چاقو با اسلحه
- دوباره در تاریکی غلیظی که چترش را در آسمان نمناک شهر پاشیده بود،سایه هایی به چشمشان خورد. این بار شک نکردند که گشت های شبانه تعقیبشان میکنند،
تا رفتند راهشان را کج کنند، خودروی مشکی رنگی درست مقابل درب خانه ای که شعار نوشتند توقف کرد. خودرو چراغ هایش خاموش بود اما موتور نیمه جانش تق تق. دانه هایی از عرق در سرمای گزنده شب نشسته بود روی پیشانی شان. راننده در پشت فرمان پچپچی کرد و در سمت شاگرد با ناله ای کشدار باز. چهره ای پشم آلود داشت و کلاشینکفی در دست..
عقب کشیدند و خودشان رادر پشت درختی تکیده استتار. رامین آب دهانش را قورت داد و در آن سکوت هراسناک که در سیاهی چسبناک خیابان دهان گشوده بود سرش را چرخاند و همزمان دست برد در جیبش و چاقویش را در کف دستش فشرد:
- خودشه، خود سوژه
- مطمئنی خودشه
- آره خودشه، فقط یه خورده ریشاش بلندتر شده
سوژه اسمش میثم بود، خم شد و بندهای پوتین خاکی اش را در نور ضعیف چراغ برق باز و بسته کرد و نگاهی کنجکاو انداخت به اطراف. رامین گفت:
- انگار لو رفتیم
- منم همین فکرو میکنم
سوژه در حالی که ریش بلندش را در دهانش از خشم میجوید، به شعاری که روی در خانه اش با خط قرمز نوشته شده بود چشم دوخت، سیگارش را تف کرد به زمین و زیر پاشنه پوتینش له. در همین حیص و بیص دست برد به بی سیم:
- مرکز مرکز
در میان پارازیت ها موقعیتش را اعلام کرد و جریان را گزارش. آنها گفتند:
- دو نفر مظنون در محل رویت شدند
- دریافت شد، تیم های ضربت تو راهن، بهتره محلو ترک کنی
- ترک کنم
- مظنونین تحت نظرن
دانه های عرق نشسته بود روی پیشانی میثم. ترسی عجیب خزید در رگ و روحش، نگاه تیزش را روانه کرد به کوچه و پسکوچه ها. با خودش گفت:
بهتره منطقه رو ترک کنم، آره همینطوره،
با شتاب پرید داخل خودرو
بیژن و رامین که ششدانگ حواسشان به اطراف و اکناف بود مثل دو شبح دولا دولا و بی صدا رفتند به سمت کوچه تنگ و تاریکی که میان دو ساختمان بلند دهان باز کرده بود اما زود پشیمان شدند. کوچه بن بست بود و مثل دو گنجشک پر بسته می افتادند در دامشان. تا رفتند بر گردند صدای قدم هایی در پشت سرشان از همان مسیری که آمده بودند به گوش آمد نزدیک شدند و نزدیکتر. درست حدس زده بودند گشت های شبانه بسیج بودند همان هایی که الله و اکبر گویان به زخمی ها تیر خلاص میزدند و می انداختندشان داخل خودرو. تا رفتند برگردند از پشت سر شنیدند:
- ایست، تکون نخور
هر دو چرخیدند
- بهتون گفتم تکون نخورین
چاقو از دست رامین افتاد به زمین و تا خم شد مامور گشت گفت:
- دیگه تکرار نمی کنم
نور چراغ قوه گشتی ها زوم شد به چهره های درهم و وحشت زده شان، یکی از آنها با پچ پچ به همراهش گفت:
- بهتره نفله شون کنیم، دو 30 تا 60 تا بهمون میرسه،زنده شون که نفعی واسمون نداره
دست برد به ماشه.
- بذار ببینم چه جونورایی هستن، شاید از خودمون باشن
همراهش که اسمش کاظم بود و بنگی، نگاهی گیج و گنگ به سایه روشن دیوارها انداخت. چرخی زد دور خودش و گفت:
- چه فرقی میکنه، توام ازم اصول دین میپرسی
سپس اسلحه کمری اش را از غلاف کشید بیرون. صدای خشک و فلزی گلنگدن در بادی سرد که سایه های کج و معوج را روی دیوارهای ترک خورده می لغزاند طنین انداخت. چند قدم رفت جلو. اما پیش از آنکه فرصت کند و ماشه را لمس. بیژن که رزمی کار و در دفاع شخصی استاد بود و حرفه ای،در جا چرخش تندی زد و ضربه ای پولادین و برق آسا. صدای خرد شدن بینی اش در فضا پیچید و خون شتک زد به صورتش. اسلحه کمری از دست های بی رمقش رها شد و افتاد بر زمین.
همراهش خیز بر داشت به سمت اسلحه. بیژن اما امانش نداد و با لگد ضربه ای تمام کننده زد به گیجگاهش. رامین در همین گیر و دار تند و تیز دوید و اسلحه را بر داشت و با صدایی محکم گفت. :
- تکون بخورین مغزتونو رو آسفالت می پاشم
سپس رو به بیژن و گفت:
- میگی با این آشغالا چیکار کنیم
- بذار اول دست و پاشونو ببندم
وقتی دست و پا و دهانش را بست، لگدی حواله کرد به پهلویشان و مانند زباله پرتشان کرد کنار دیوار:
- بهتره در ریم، همین اسلحه کافیه
رامین زیر لب غر زد:
- یعنی بذارم قسر در رن، توام انگار خل شدی
- حالا وقتش نیس
- باشه، اما ...
- اما و اگر نکن، یالا عجله کن
بیژن جیب هایشان را زیر و رو کرد کرد و کارت بسج فعالشان را ضبط:
همین که رفتند حرکت کنند، صدای غرش موتور خودرویی زمین را زیر پایشان لرزاند. تویوتایی درست مقابلشان زد روی ترمز. دو نفر از گنده لات های شهر که در مواقع اعتراضات استخدامشان میکردند جلوی پایشان سبز شدند. دو مرد تنومند با چهره هایی تیغ تیغی و نگاه هایی پر از تهدید. یکی از آنها که خالکوبی درشت و زشت روی گردنش داشت، جیمزباندی پرید پایین. کمی گیج میزد و منگ. گمان برد بیژن و رامین از خودشان هستند. با پوزخند پرسید:
- برادرا مشکلی پیش اومده
رامین مثل هنرپیشه ای حرفه ای نگاهی به پوتین های خون آلودش انداخت و کوتاه گفت:
- حله
- فتنه گرن
- به آقا توهین کردن
نگاهی به همراهش کرد و گفت و تفی انداخت روی زمین:
- نشنیدم چی گفتی
- گفتم به آقا توهین کردن
- توهین به آقا، حکمش معلومه
- میخوای چیکارشون کنی
بی آنکه پاسخش را بدهد نعره ای جنون آمیز کشید و گفت:
:حیدر ،حیدر، حیدر
دست برد به ماشه و در حالی که رگهای وسط پیشانی و کنار شقیقه اش از خشم زده بود بیرون الله و اکبری سر داد و بیرحمانه شلیک. در کشویی تویوتا را که باز کردند رامین و بیژن چشمشان افتاد به جسدهایی که روی هم تلنبار شده بودند. شوکه شدند و دست و پایشان بی حس. گنده لات ها که انگار عجله داشتند بی فوت وقت پریدند داخل خودرو. راننده گفت:
- کار و کاسبی امروزمون در اومد، یه دوجین شکار کردیم.
نیم نگاهی به بیژن و رامین انداختند:
- الله یارتون.
گاز دادند و به سرعت در سیاهی های شب محو. کوچه و خیابان دوباره باز در سکوتی وهمناک فرو رفت. بیژن که از دیدن اجساد قلبش به درد آمده بود و مات و مبهوت.سرش را گذاشت روی شانه های بیژن، بریده بریده چیزی گفت. بغضش ترکید و شروع به هق هق:
- ای کاش حسابشونو می رسیدیم
رامین دست برد به جیب و اسلحه ای را که به غنیمت گرفته بود فشرد:
- به حسابشون میرسیم
*****
مهدی یعقوبی(هیچ)
