۱۴۰۴ بهمن ۲۱, سه‌شنبه

چشم در برابر چشم مهدی یعقوبی(هیچ)

 


چشم در برابر چشم  مهدی یعقوبی(هیچ)

نرم نرمک باران می بارید و هوا عبوس و سرد . بادی ولگرد شروع کرده بود به وزیدن. روشنایی مرده ایی گهگاه از پس ابرهای تیره و تار بر چهره های رنگ پریده و درهم رهگذران نمایان میشد و شتابزده محو. سکوتی سنگین سایه انداخته بود در کوچه و خیابانها، این سکوت؛ سکوت نبود آرامش قبل از توفان بود و آتش زیر خاکستر، اندکی مانده به بازار خلازیر،رامین یقه آورکت اش را بالا داد و نگاهش را سر داد به آسمان، سیگارش را انداخت زیر پاهایش. سپس رو کرد به بیژن که یار غارش بود و از قدیم و ندیم باهم:

- بهتره همینجا منتظر بمونیم

-نه بریم داخل جمعیت، اینجا بایستیم سیبل می شیم، آنتنا همه جا پلاسن.

منظورش از آنتن همان خبرچین ها و عوامل مخفی نظام بودند که همه جا پخش و پلا بودند و اوضاع را بشدت تحت نظر. بخصوص در این بازار  که فروش سلاح البته مخفیانه رونق گرفته بود و پیر و جوان شیفته اش.

کمی که قدم زدند و گپ و گفتگو، بیژن چشمش افتاد به اجناس یکی از دستفروش ها که مهره مار و ناموس کفتار و ...می فروخت، رفت جلو و از فروشنده که تسبیح های رنگارنگ به گردنش آویزان بود و موهای بلند جو گندمی روی شانه اش، پرسید:

- ناموس کفتار تا بحال نشنیده بودم

- آخه کمیابه و گرون

- یعنی شانس میاره

- البته که شانس میاره، قوه ماورالطبیعی دارن

- مثلا چیکار میکنه

- بزن رو بازوت خودت اثراتشو میبینی و بهش ایمان میاری، البته هر کدوم ازین مهره ها کرامات خاص خودشونو دارن، مثلن همین مهره مار، انرژیای منفی رو ازت دور میکنه، رزق و روزی میاره،اثر مغناطیسی و جادویی داره، محبوب عالم و آدمت میکنه، اصل اصلن، من جنس ناخالص و پلاستیکی به کسی قالب نمی کنم، نمونه های تقلبی ش همین دور و بر فت و فراونه، جنس من اما به ه ،ه، همین امامزده درب آهنی که قربونش برم، از استخوون پشت سر ماره اوریجینال

در همین حیص و بیص رامین که هوش و حواسش به اطراف و اکناف بود متوجه میشود که جوانکی آنها را می پاید، با خودش گفت شاید اشتباه می کند و توهم زده، با اینچنین در حالی که خودش را به بیخیالی زده بود تحت نظرش گرفت. با آرنجش زد پهلوی بیژن. بیژن اما که مات و مبهوت خرت و پرت ها شده بود متوجه نشد،

آنطرفتر درست پس و پشت فروشنده بنری آویزان شده بود که زیرش نوشته بودند:

- شهید والامقام بسیحی حیدر سبحانی. نرمخندی زد و حرفش را برید

- جناب این شهید والامقام کیه

- منم مث تو، همین امروز نصبش کردن

همکارش که در کنارش ایستاده بود چایی ای را که در دستش بود هورت کشید و چند قدم آمد جلو و زیر گوش اش با لحن تمسخرآمیزی گفت:

- شهید والامقام بسیحی، یه خبرچین بود مزدشو گذاشتن کف دستش،

- پس که اینطور

- برادرزادمو این جونورا کشتن، مث یه دست گل بود، درست روز تولدش

- متاسفم

- بی شرفا مث مور و ملخ ریختن تو خلازیر

- برا چی

- آخه اینجا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشه، مگه ندیدی همین یه دیقه پیش دو نفرو با خودشون بردن. اون خودرو مشکی رنگو میبینی، خودرو مرگه، لجه عربی دارن،به هر کی که مشکوک شن، میندازنش تو اون و با خودشون میبرن، کجا ، الله و اعلم.اگه هم زبون درازی کنه سر به نیستش میکنن.

رامین دوباره با آرنج زد به پهلویش و دستش را گرفت و گفت:

- انگار یکی مارو میپاد 

- کی، کجا

- بهتره نگاش نکنی، اونجا کنار دکه

- من که کسی رو نمی بینم

- اوناش، اون اورکت قهوه ای

- میگی چیکار کنیم

- قرارمون لو رفت، شایدم گرفتنش، بهتره برگردیم

- نه بذار یه چن دیقه بمونیم، از ما که چیزی ندارن، بیا یه ساندویجی بزنیم و سر و گوشی آب

- از خر شیطون بیا پایین، یه ساعته اینجا پلاسیم، خودت که شنیدی چی گفت، مث مور و ملخ ریختن تو بازار.

باران تندتر شده بود و هوا سردتر، رامین چترش را باز کرد و راه افتادند به سمت و سوی اتوبوس.

نرسیده به ایستگاه، ناگهان همان کسی که در میان جمعیت تعقیبشان میکرد سر راهشان سبز شد رامین یکه ای خورد، طرف لبخندی زد و گفت:

- ممد، یه مشکلی براش پیش اومده، نتونست بیاد، من دوستشم، بهم گفت بهتون بگم، اما باهاتون تماس میگیره،

- یعنی باور کنیم دوستشی

- میخوای بهش زنگ بزنم

- نه لازم نیس، حالا کجاس میزونه

 نمیتونم بگم، اما از حالا با من طرفین، شمارتونو دارم، یعنی خودش بهم داده، اسمم شاهینه، 

- از کجا بهت اعتماد کنیم

- میتونی اعتماد نکنی، معامله بی معامله،

- میدونی ما دنبال چی می گردیم

- اسلحه

- چه نوع اسلحه ای

- کلت

- باشه بهت اعتماد کردیم، یه شماره ای بده تا باهات تماس بگیریم

- نشد، ما شماره به کسی نمی دیم، اونم تو این اوضاع و احوال، خودت که ملتفتی، اما تو اولین فرصت باهاتون تماس میگرم، گوش به زنگ باشین.


کمی که از هم که دور شدند، رامین شروع کرد به خندیدن؟

- منو بگو که خیال کردم جاسوسه

هنوز حرفش را تمام نکرده بود که یکهو خودرو مشکی رنگ اطلاعاتی ها در حوالی بازار با صدای مهیبی منفجر شد و پرتاب شد به هوا. رامین که مات و مبهوت شده بود با خوشحالی گفت:

- کار کار اسرائیلی هاس

- تو هم شوخیت گرفته، اسرائیل کدومه

- کار کار شورشی هاس

هر کی اینکارو کرده دمش گرم. عجله کن از منطقه دور شیم، 

نشستند داخل اتوبوس، همه همهمه می کردند و درباره انفجار بحث و فحص.

، مرد میانسالی که رادیویی قدیمی از خلازیر که بهش بازار شیطون هم می گفتند خریده بود رو کرد به رامین و گفت:

- دیدی

- آره دیدم

- خدا لعنتشون کنه

- کی رو 

- میگم اوضاع قاراشمیشه

- آتیش زیر خاکستر

- همینطوره

- خدا کنه بخیر بگذره، اگه آمریکا حمله کنه، معلوم نیس چی بیش میاد

- هر چی پیش بیاد از اینی که هست بدتر نمیشه

- امیدوارم

- حتما بهتر میشه

- ما تو انقلاب پنجاهفتم همینو می گفتیم، خوشباور بودیم و اونا سرمونو به راحتی شیره مالیدند

- نفوس بد نزن

- اگه آمریکا و اسراییل حمله کنن رو سرمون نقل و نبات نمی ریزن جوون،هرچی باشه چن پیرهن از تو بیشتر پاره کردم

- بمبارو که نمیخوان رو سر ما بریزن، می ریزن رو سر اونایی که مسبب این بدبختی هان

- آش به همین خیال باش

- خواب و خیال نیس،40 هزار نفرو تو دو روز قتل عام کردن

- خدا خودش رحم کنه

بیژن که ساکت مانده بود و از لام تا کام چیزی نگفته بود پرید روی حرفش و با پچ پچ اما آمیخته با خشم گفت:

- اگه خدام رحم کنه، ملت رحم نمی کنه، خون جلو چش همه رو گرفته

- خوب که چی فرزندم

- با دست خالی به خیابونا ریختن خیانته

- این حرفو مجاهدین45 ساله میزنن از سال شصت که جنگ مسلحانه رو شروع کردن

- این جنگ با جنگ اونا فرق داره

- این بار میلیونا مردم اومدن تو خیابون

- اون وقتام اومدن بیرون نیم میلیون، بعدش دست بردن به اسلحه، آب کوبیدن تو هاون 

- اون موقع خمینی هنوز مشروعیت داشت و تونس صداها رو خفه کنه، این تو بمیری دیگه ازون تو بمیری ها نیس.خودت با چشای خودت می بینی اینبار همه میان تو میدونو کارو تموم میکنن

- شماها جوونین و هنوز آخوندا رو نشناختین

- اتفاقا بر عکس خوبم شناختیم

- گاندی میگه چشم در برابر چشم، تمام دنیارو کور میکنه 

 - گاندی ام اگه 18 و 19 دی ماه تو خیابونای ایران بود حرفشو پس می گرفت

****

نیمه های شب بود و کوچه و خیابان سوت و کور، سگی ولگرد پرسه میزد در اطراف.. 

بیژن در حالی که چادری انداخته بود روی سرش نگاهی انداخت به آسمان پرستاره. رامین کمی آنطرفتر ذر پس نور کمرنگ چراغ برق اطراف و اکناف را می پایید. نرم و آهسته رفت به سمت سوی در خانه یکی از فرماندهان بسیج که تک تیرانداز بود و از پشت بامها به معترضان شلیک.عکس اش را هنگام شلیک چسباند پشت در خانه اش. و با اسپری نوشت:

به سراغت می آییم

همین روزها

نگاهی به چپ و راست خیابان انداخت و نرم و آهسته بر گشت به طرف بیژن، چادرش را انداخت در کوله پشتی اش. بیژن گفت:

- چرا وایسادی

- بذار یه خورده صبر کنیم، معمولا همین وقتا بر میگرده خونه ش

- به ریسکش می ارزه، 

- مگه خل شدی

- میخوام قیافه شو وقتی چشاش می افته به شعار ببینم. یه عکسی هم ازش میگیریم، این براش از صد تا مرگم بدتره

*****

ادامه دارد