داستان واقعی از زندگی من(2) - مهدی یعقوبی(هیچ)
در آخرین قرار مسئولم گفت دفعه بعد برایت اسلحه می آورم و خودت را آماده کن برای زندگی مخفی. تبسمی نقش بست گوشه لبم. باید بار و بندیل را می بستم و برای همیشه از یار و دیار دل می کندم. ماندن در شهر برای یک زندانی سیاسی سابق که از چنگ گشتاپوهای ریشدار قسر در رفته بود و اطلاعاتش هنوز نسوخته،مرادف بود با مرگ. آن روزها زندگی در خانه های تیمی خیلی کوتاه بود بخصوص در مناطق سرح. اگر کوچکترین سرنخی از ارتباط دوباره ام به دست می آوردند تکه بزرگم گوشم بود. نمیخواستم زنده دستشان بیفتم و دوباره چشم در چشم هیولاهای مخوفی شوم که تشنه خونم بودند.
برای اولین بار به تحلیل های سازمانی که تا آن زمان سخنانشان را چون آیه هایی مقدس و آسمانی چشم بسته می پذیرفتم شک کردم. رژیم نه تنها در چند ماه با سقوط شتابان سرنگون نشد بلکه کم کم داشت پایه هایش را سخت و سفت تر میکرد و چوبه های دارش را برافراشته تر.
به چند نفری که در فاز سیاسی در گوشه و کنار میشناختم سری زدم تا به تشکیلات وصلشان کنم. اما از شدت کشتار و وحشتی که در نگاهشان موج میزد بریده بودند و آب سردی می ریختند روی سرم . با نرمخندی ازشان خداحافظی میکردم و دستهایم را برای ادامه مسیر مشت.
چند روز بعد رفتم سر قرار، رابطم دیر آمد و وقتی رسید علامت سلامتی را هم نداد. در آنسوی خیابان کمی این پا و آن پا کردم و در حالی که زیر چشمی اطراف و اکنافم را تحت نظر داشتم .خم شدم و بندهای کفشم را باز و بسته. تا پاشدم خودرو گشتی سپاه از دور به چشمم خورد. دو قدم رفتم عقب هنوز چند متری ازم رد نشده بودند که زدند روی ترمز. زنی شروع کرده بود به دویدن. سپس راهش را کج کرد و زد به میان کوچه ها. رفتم جلو و سرکی کشیدم. اما چیزی دستگیرم نشد. صدای شلیک آمد چشم دوختم به آنسوی خیابان. رابطم انگار آب شد و رفته بود توی زمین. هیچ رد و اثری ازش نبود. با گامهای بلند در راسته خیابان افتادم به راه. رفتم به داخل مغازه ای. همین که پایم را گذاشتم تو، یکهو شصتم خبردار شد.
رابطم قرار بود بسته ای را تحویلم بدهد گفته بود میگذارد داخل کیوسک فلزی زرد رنگ. با عجله و در حالی که به حواس پرتی ام لعنت می فرستادم بر گشتم. به محل . مردی در تلفن همگانی مشغول صحبت بود. چشمم افتاد به کیف ورزشی در گوشه کیوسک. گفتم نکند اسلحه کمری باشد که قرار بود تحویلم دهد.
ریسک کردم . با دست زدم به شیشه های شکسته. مرد ریشو با ایما و اشاره گفت که مشغول است.
همین که رفتم خم بشوم و کیف را از داخل بادجه تلفن بر دارم. یکی از پشت سر زد به شانه ام. چرتم پرید. حس کردم مامور است. تا برگشتم در آغوشم گرفت و شروع به ماچ و بوسه. یک آن آچمز شدم. هم بندی سابقم بود و همانطور که در آغوشم گرفته بود با پچ پچ گفت .یوسف پیام داد بهت بگم. هدیه رو قرار بعدی تحویلت میده. بهتره راه بیفتیم اینجا مشکوکه و منطقه سرخ.
با بگو و بخند نرم نرمک افتادیم به راه. کتاب تاریخ مشروطه کسروی را از داخل کیف ورزشی اش در آورد و گذاشت کف دستم و گفت:
- خودت میدونی من زیاد اهل مطالعه نیستم
- اهل مطالعه نیستی یا ...
حرفم را برید:
- وقتشو ندارم
- من اما همیشه برا کتاب خوندن وقت دارم بخصوص این کتاب
با تاکسی رفتم به جاده کمربندی. سوار مینی بوس شدم نشستم کنار شیشه روی صندلی آخری. نگاهی انداختم به مسافران و سپس از پشت شیشه ها نگاهم را پر دادم به دورهای دور. دو چشمم به سوی مزارع سبز بود اما فکر و خیالم در گستره ای بی در و پیکر در سیر و سفر. چند دقیقه ای در همان حال و هوا بودم که یکهو راننده زد روی ترمز.
دو نفر که اورکت داشتند و شبیه به بسیجی ها آمدند بالا. زیرچشمی نگاهشان کردم. مشکوک میزدند. یک راست آمدند به سمت و سوی من. یکی از آنها که قد کوتاه تر بود اشاره کرد که میخواهد کنار شیشه بنشیند. نیم نگاهی انداختم به قد و قامتش. با اما و اگر پا شدم همین که خواست از پشتم رد بشود دو دستش را گذاشت دور کمرم و به طرزی حرفه ای تن و بدنم را چک کرد. انگار دنبال اسلحه می گشت. حس بدی بهم دست داد. خوشبختانه چیزی دستگیرشان نشد کتاب را باز کردم و در حالی که ششدانگ حواسم به آنها بود شروع کردم به خواندن. بعدها فهمیدم که افتاده بودیم در تور شبکه اطلاعاتی و امنیتی «عبدالله پیام». وقتی مرا به تخت شکنجه بستند. مسئولم(1) را آودند رویاروی من. چشم بندش را باز کردند و او بی مقدمه گفت همه را گرفتند بهشون بگو با صدای بلند گفتم:خوش رقصی برایشان نکند. در جا بردندش و مرا با خشم و غضب گرفتند به زیر شلاق.
سقف رنگ و رو باخته و خون آلود اتاق شکنجه در نگاهم تیره و تار شد و دنیا بر سرم آوار
ادامه دارد
1 - مسئول و هم بند سابقم در سال 67 اعدام شد
