۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۲, شنبه

دریای بی ساحل مهدی یعقوبی (هیچ)



دریای بی ساحل

ما 5 تن بودیم در برزخ مرگ و زندگی.

روزها تاریک بود و عبوس و شبها پر از کابوس .امواج لجام گسیخته در هیاهوی بادها به قایق می کوبیدند سهمگین و هراسناک. و ما خسته و بی رمق در غرقابه هایی از اضطراب.

سکون مرادف مرگ بود و خاکستر.

۱۴۰۵ فروردین ۲۴, دوشنبه

داستان واقعی از زندگی من(2) - مهدی یعقوبی(هیچ)

 


داستان واقعی از زندگی من(2) - مهدی یعقوبی(هیچ)

در آخرین قرار مسئولم گفت دفعه بعد برایت اسلحه می آورم و خودت را آماده کن برای زندگی مخفی. تبسمی نقش بست گوشه لبم. باید بار و بندیل را می بستم و برای همیشه از یار و دیار دل می کندم. ماندن در شهر برای یک زندانی سیاسی سابق که از چنگ گشتاپوهای ریشدار قسر در رفته بود و اطلاعاتش هنوز نسوخته،مرادف بود با مرگ. آن روزها زندگی در خانه های تیمی خیلی کوتاه بود بخصوص در مناطق سرح. اگر کوچکترین سرنخی از ارتباط دوباره ام به دست می آوردند تکه بزرگم گوشم بود. نمیخواستم زنده دستشان بیفتم و دوباره چشم در چشم هیولاهای مخوفی شوم که تشنه خونم بودند.

۱۴۰۴ بهمن ۲۱, سه‌شنبه

چشم در برابر چشم مهدی یعقوبی(هیچ)

 


چشم در برابر چشم  مهدی یعقوبی(هیچ)

نرم نرمک باران می بارید و هوا عبوس و سرد . بادی ولگرد شروع کرده بود به وزیدن. روشنایی مرده ای گهگاه از پس ابرهای تیره و تار بر چهره های رنگ پریده و درهم رهگذران نمایان میشد و شتابزده محو. سکوتی سنگین سایه انداخته بود در کوچه و خیابانها، این سکوت؛ سکوت نبود آرامش قبل از توفان بود و آتش زیر خاکستر، اندکی مانده به بازار خلازیر،رامین یقه آورکت اش را بالا داد و نگاهش را سر داد به آسمان، سیگارش را انداخت زیر پاهایش. سپس رو کرد به بیژن که یار غارش بود و از قدیم و ندیم باهم:

- بهتره همینجا منتظر بمونیم

-نه بریم داخل جمعیت، اینجا بایستیم سیبل می شیم، آنتنا همه جا پلاسن.