۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه

زنان زنده بگور



بعد از رفت و روب کردن اتاق اجاره ای که در زیر زمین خانه ای بی پنجره در جنوب شهر بود چایی تلخی نوشیدم و نیم نگاهی به خود در آیینه کردم و سپس آرام آرام به سوی جلسه واحد خواهران که در دفتر امام جمعه  در باره « کم کردن درد قاعدگی » بود  به راه افتادم .
هنوز خاطرات دوران 14 سالگی که مرا همین امام جمعه یعنی سخنران جلسه در انبار خانه اش به زنجیر بسته بود مانند کابوسی وحشتناک  آزار و اذیتم می کرد و نعره های وحشیانه اش از پس سالها در دالان وجودم می پیچید

 
 :  « میخوای فرار کنی ها ،  پتیاره ، چوب تو ... فرو میکنم  ، اینجا مملکت  اسلامیه ، حساب و کتاب داره  ، هر جام بخوای در ری مث موش آبکشیده ورت میدارن و میارن اینجا  «


منم که از دستش عاصی شده بودم و مرگ برایم بهتر از زندگی بود ، در جواب به مقدساتش فحش میدادم و بیشتر کفری اش میکردم و بصورتش  تف می انداختم .
او هم چشمانش سرخ و عصبانی تر میشد و مانند گرگی زخمی میگفت

 
: «  تخم سگ ولد زنا ، به آبا و اجداد من توهین میکنی ، با شما ایرانیا باید مث صدر اسلام رفتار کرد ، همه تونو از دم تیغ گذروند و اونایی که باقی موندن  دسته جمعی تجاوز کرد و فرستاد تو بازار برده فروشی تو مدینه ، میفرستمت تو دبی ، تو هتل های ترکیه جندگی کنی ، تا شرق و غرب عالم سوراخ سوراخت کنند و بعدش  زنده زنده تو گُه سگ آتیشت میزنم  »


۱۳۹۱ آذر ۷, سه‌شنبه

مخمصه



برف میبارید و آنهم چه برف سنگینی ،  چتری زهوار در رفته را روی سرم گرفته بودم و ترانه ای قدیمی را روی لبم زمزمه میکردم . همه جا سفید پوش بودند ، در و دیوار و بامها تا افقهای دور و بی در و پیکر ، چند کلاغ پیر با نگاهی غمناک و گرسنه روی درختی کهنسال کز کرده بودند و به عابران خیره میشدند تا شاید خرده نانی بسویشان پرتاب کنند . از  گربه های ولگرد که شب و روز در سینه  کوچه و خیابانها ولو بودند معلوم نبود که در کجا پنهان گشته اند و کودکانی که در گوشه و کنار جست و خیز میکردند .

 سرما تا مغز استخوانم نفوذ میکرد .  پنجه پاهایم تیر میکشیدند و دستانم  قرمز  .   برای آنکه کمی گرمشان کنم  جلوی دهانم میگرفتم و فوت میکردم و گامهایم را بلندتر .  تک و توک عابران که بیشترشان مرد بودند در خیابان بی اعتنا و با عجله میگذشتند با شالهایی  که تمام صورتشان را می پوشاند و کلاه هایی پر از برف  . دمدمه های ظهر بود دو عدد نان بربری و و یک شانه تخم مرغ  و مقداری میوه از مغازه خرید کرده بودم و خسته و کوفته از بیخوابی ها و اضطرابی دائمی که در دل و جانم بیتوته کرده بود بسوی خانه میرفتم . واحد های گشتی کمیته و سپاه  مثل مور و ملخ در همه جا ریخته بودند و هر ترددی برابر با مرگ بود . 


۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

پروانه ها نمی میرند




 پروانه از خواب که بلند شد  دستانش را مثل گربه ها کمی به جلو برد و خمیازه عمیقی کشید  و به ساعتی شماطه دار که به روی دیوار آویزان بود نگاه کرد . یکهو با خودش گفت :
« خدای من دیرم شده ، بابا اگه بفهمه کتکم میزنه »
درست یک هفته قبل به همین علت پدر تریاکی اش چنان سیلی محکمی به صورتش زده بود که اثر انگشتانش هنوز بر  صورتش مانده بود و درد میکرد .

تند و تند به طرف آشپزخانه ای که پر از ظرف و ظروف نشسُته و خرت و پرتهای ولو شده بود رفت و آب سردی به صورتش زد و ترازویی را که در کنار پله قدیمی گذاشته بود بر داشت و بی آنکه حتی یک جرعه آبی بخورد زد از خانه بیرون .
 زمستان از راه رسیده و هوا خیلی سرد شده بود . در کنار گوشه خیابان آت و آشغالهایی که پشته پشته هفته ها مانده بودند ، بوی گند و کثافت را آمیخته با دود ماشینها به اطراف و اکناف می پراکندند .

۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

دلار 5 هزار تومانی




زن : حاجی تو دیگه چرا ، مگه تو نبودی که سال 57  به رب و رسول قسم میخوردی که عکسشو تو ماه دیدی . حالا جا نماز آب میکشی .

حاجی : کاش پاهام شکسته بود و اون لعنتی رو نمی دیدم . من چه میدونستم که دلار 7 تومنی میشه 5000 تومن .

زن : خوبه خوبه ، نفوس بد نزن خوبیت نداره از تخم و ترکه معصومانه ، یهو دیدی که یه بلا سرمون اومد .

حاجی : ما رو باش که خیال میکردیم اون گور به گور شده به ما خونه و نفت و گاز مجانی میده . حالا ما رو تا ناف فرو کرده و خودش تو جهنم دم میجونبونه و رقص بابا کرم میکنه .

زن : خب بگو چی شده که اینقد حرص میخوری و به این و اون لگد میزنی ، پاشو کنار ایوون یک قلیونی چاق کن تا حال و احوالت یه خورده جا بیاد بعدش الله کریمه

حاجی : امروز کلب علی همون میرزا بنویس آیت الله ... منو دید و گفت که ورق رسید و تومان برا پرداخت خمس و زکات  طبق فتوای مراجع تقلید قبول نمی کنم و الا و بالله فقط دلار دلار دلار باید بدیم .
گفتم آخه مرد حسابی ،  این پول مملکت اسلامی بقول اون جون مرگ شده سید محمود برکت داره ، برکت ، آخه مال امام زمانه  . تا اینو گفتم تو حرفم پرید و گفت ، این روزا حتی  زنای جنده  تحت طاووس هم دلار میخوان ، این پولا حتی قد و اندازه پهن و پشکل هم ارزش نداره .

زن : زبونم لال ، چشمم روشن ، این زنای تخت طاووس دیگه کی باشن ، نکنه توهم بله با اونا سر و سری داری ، حالا می فهمم که چرا شبا فلنگ و میبندی و با او ماشین تی تیش مامانی هری میزنی بیرون . زن همسایه گفته بود که باید یه کاسه ای توی نیم کاسه باشه که این حاجی شبای جمعه دیگه با تو نزدیکی نمی کنه .

۱۳۹۱ آبان ۶, شنبه

روباه



کلب حسن بعد از شنیدن تصویب  قانون ازدواج با فرزند خوانده ها در حالی که اشک شوق از چشمهای درشتش به لب و لوچه هایش سرازیر میشد نماز شکری بجا آورد و پس از آن عصای نقره ایش را از کنار در بر داشت و پرده های گلدار  اتاق خوابش را کنار کشید و در حالی که از درد کمر آه و ناله سر میداد خم شد و از زیر تختخواب صندوقچه ای آهنین را بیرون کشید و بعد از خواندن چند دعای عجیب و غریب و پف کردن به چپ و راستش دسته کلید را در قفل انداخت و چند بار چرخاند و بازش کرد  . آنگاه در همانحال که با چشمهای کنجکاوش اطراف اتاق را می پایید دست برد و یک گردنبند طلا و چند بسته اسکناس درشت بر داشت و در جیبهای گشادش در زیر عبای قهوه ای رنگش پنهان کرد و در صندوق را دوباره خوب مهر و موم کرد و در زیر تختخواب  گذاشت . سپس رفت به طرف تاقچه اش و از داخل جانمازش قرآن را بر داشت و چشمهایش را بست و استخاره ای کرد .



۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

پشت میله ها




از روزی که لیلا را هنگام ملاقات در پشت میله های زندان با آن شکم برآمده دیدم ، زمین و زمان در دور سرم  شروع به چرخیدن کرد . دستهایم بی آنکه خودم بخواهم ناخودآگاه میلرزیدند و تب و لرز میکردم . شبها خواب به چشمانم نمی آمد و یا اگر می خوابیدم  کابوسهای وحشتناک میدیدم و سر تا پایم پر از عرق میشد . هنوز چند ماهی نشده بود که به اتهام بدحجابی دستگیرش کردند و به مادرم که سالهاست مریض در خانه افتاده است گفته بودند که فقط چند سئوال ازش میکنیم و برش میگردانیم  . لیلا را به جرم اینکه  هنگام دستگیری به سران نظام فحش داده است به زندان اوین بردند . یک ماهی  توی سلول انفرادی اش گذاشتند و بعد از آن با سر و صورت زخمی بی آنکه کسی خبردار شود به زندانی مخوف تر انتقالش دادند  . 
 

۱۳۹۱ مهر ۱۵, شنبه

این ضعیفه ها





حسن تیپ بسیجی معروف ، دمق و عصبانی دمرو روی تخت دراز کشیده بود و تا دمدمای صبح خواب به چشم هایش نمی آمد .   بیصبرانه منتظر بود که رفیق جون جونی اش از راه برسد و او را سوار موتورش بکند و با هم بسوی مرکز بسیج مالک اشتر راه بیفتند .

از آخرین باری که سکس داشت مدتهای مدیدی گذشته بود . آنهم چه سکسی با الاغ طویله همسایه اش .  شهوت چشمانش را کور کرده بود و مرغ و خروس و گاو و گوسفند به چشمانش زیبا می آمدند . آهی در بساط نداشت که جور دیگری خودش را خالی کند . یهو یاد  الاغ خانه همسایه اش افتاد ، به پر و پاچه های زیبا و لمبرهای باسن کشیده اش ، به چشمان براق و خرمایی رنگش ، به یال بلند و بینی توسری خورده و کوتاهش . دلش را به دریا زد و به آرامی از دیوار بالا رفت و  پرید به حیاط خانه همسایه و یک راست  به طرف طویله رفت . کمی به راست و چپ اش نگاه کرد و سپس دزدکی در طویله را باز کرد .  چشمتان روز بد نبیند . دید خود صاحبخانه و اذان گوی مسجد ابوالفضل که از عبادت پیشانی اش پینه بسته و هیکلی خمیده و قوز کرده و هشل هفتی داشت   بالای یک صندلی شکسته رفته است و با تمام قوا مشغول جماع با آن حیوان زبان بسته است و هی آخ و اوخ سر میدهد .

۱۳۹۱ شهریور ۲۰, دوشنبه

قتل ناموسی




 آخر تو چه مردی هستی که چنین دختر پتیاره ای را نمی کشی  »
زمین و زمان در سر حاج شعبا نعلی می چرخیدند . قرصهای آرامش بخش را  در کف دستش گذاشت و آنها را یکجا  با یک لیوان آب سر کشید  و شیشه خالیش را با  غضب بر دیوار کوبید . شیشه خورده ها در کف اتاق پخش و پلا شده بود و او با پای برهنه مانند دیوانه ای از زنجیر رها شده  قدم میزد و همراه با خواندن دعاهای بیوقتی عربده میکشید  .  کابوسی جهنمی جسم و روحش را تسخیر کرده بود و رهایش نمی کرد .
تصاویر بی ناموسی دخترش در ذهنش رژه میرفتند و ارواحی گنگ  در سایه شمعهایی  که پت پت کنان نفسهای آخر خود را میکشید ند به چهره اش زل میزدند و بر سرش فریاد میکشیدند . :
« شرف مردانگی ات چه شده است شعبانعلی ، ناموس انسان نقل و نبات نیست که از مغازه سر کوچه بخری و اگر خوشت نیامد پس اش بدهی ، شرف مانند آب جوی است   بر باد رفت بر نمی گردد ،  بی غیرت ، بی غیرت ...

۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

دزد



کلب علی  فرمانده سابق سپاه پاسداران ، با آن قیافه  دوزاری و بد قواره اش که بیشتر به یک گاومیش چاق و چله شبیه بود تا آدمیزاد ، پس از کنفرانس بیداری اسلامی در تهران که دو هفته و اندی طول کشیده بود و دوبار کفشش را دزدیده بودند ، با ماشین آخرین مدلش بعد از چند ساعت خسته و کوفته به خانه بر گشت و بی سر و صدا بی آنکه زنش بفهمد ، کلید را در قفل چرخاند و در را باز کرد و نیم نگاهی به دور برش انداخت و لبخندی شیطانی در شیار گونه های پر چین وچروکش نقش بست .
 
بعد از خمیازه ای کشدار در وسط حیاط ، زیر درخت سیب قدیمی بساط تریاکش را پهن کرد و بافور نقره ای را در دهان مبارکش گذاشت  و پس از اینکه خوب نشئه و توپ توپ شد ، لگدی به شکم گربه ای که در آن حوالی میومیو میکرد حواله کرد و در حالی که آیت الکرسی میخواند و دستی به ریش آویزان و حنا بسته اش میکشید به سراغ مرغ و جوجه هایش رفت .
روز گرمی بود ، آفتاب نیمروز تابستانی بر ملاجش که یک تار مو هم  یافت نمی شد  و پیشانی اش که مزین به نعل اسب بود آتش می بارید و آزارش میداد .
 او از آن  تیپ هایی بود که با گرگ دنبه می خورد و با چوپان گریه میکرد و اگر میشد برای یک پیاز سر می برید و کسی جرئتش را نداشت که به مرغش کیش دهد .



۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

عن تر




متولی مسجد « شعبان یک چشم »  بعد از وضو گرفتن با قیافه ای محزون و بی گناه به آسمان نگاه میکرد . بدلش برات شده بود که در دهه فجر امسال عکس آقا را بعد از سی و اندی سال دوباره  در ماه می بیند  و گره مشکلاتش گشوده خواهد شد . 

شعبان  هشتش گرو نه اش بود و همه دار و ندارش را از دست داده بود . گاهگاهی به جن گیری و دعانویسی می پرداخت تا در کنار کار در مسجد اموراتش بگذرد . بعضی وقتها هم برای این و آن مخصوصا بزرگان دین و اهل ادب  صیغه های جوان جفت و جور میکرد و پول و پله ای در می آورد . وگرنه با شندر قازی که به او میدادند ، نمی توانست خرج اجاره منزلش را بپردازد . 

۱۳۹۰ بهمن ۴, سه‌شنبه

ساحل لختی ها



چند سالی میشد که به هلند آمده بودم و  با آنکه مدرک زبان برای کار یا ادامه تحصیل را گرفته بودم اما هنوز نمی توانستم  باید و شاید خوب صحبت کنم . در محاورات روزمره انگلیسی را با هلندی قاتی پاتی میکردم . من تافته جدا بافته ای نبودم ،  برای بیشتر پناهندگان این مشکل وجود داشت و آنها سعی میکردند با مردم دمخور شوند تا در عمل این نقطه ضعف را حل کنند و در این جامعه که از زمین تا آسمان با ایران فرق داشت روی ریل بیفتند .
 آنروز من از مهمانی که دوستم ترتیب داده بود بر گشته بودم و به اتفاقی که در آنجا رخ داده بود در دلم میخندیدم .  موضوع از این قرار بود که دوست ایرانی ام در سفره ای که با سبزی پلو و ماهی رنگین شده بود ، در وسط سفره بجای دستمال کاغذی ، جعبه ای پر از نوار بهداشتی که خانومها برای عادت ماهانه استفاده میکنند گذاشته بود  .