۱۴۰۵ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

راه بی پایان مهدی یعقوبی(هیچ)

 


در دو راهه انتخاب

در برزخ یک تصمیم، سردرگم ایستادیم

یک راه به بهشت ختم می شد 

و دیگری به جهنم با دروازه هایی از آتش.

و من جهنم را برگزیدم و بی آن که به قفا در نگرم به راه افتادم 

*****

 سایه لرزانم بر گرده بادهای سرگردان معلق بود و من با بود و نبود از پس روزهای دراز در راه بودم با لبهایی بر آماسیده و پاهایی خسته. 

راه توی در توی بود و  پر آشوب و خنجرکوب. 

همسفرانم تن آزرده اما پر تپش و چنانچون من سرگشته در بیابانهای تفته عطش. چوبدست خیزران را فشردم در دست و بر فراز تپه ای پست به آسمان در نگریستم به آفتاب سوزان و به پهنه بی پایانی که از هر کران به بی انتهایی تاریک در می رسید به هیچ.

پنداری عقربه های زمان شکسته بود و ما در فراسو در گستره ای بی زمان. شب را در زیر درخت تکیده ای بیتوته کردیم. کوله بارم را در زیر صخره ای هشتم و زانو در بغل چشم بستم به باغهای زرین آسمان. سکوت بکر محسورم کرد و خاطره ای گریزان. ماه و ستارگان نزدیک بودند و  بی اندازه درخشان. شعری در دلم شکفت و بر لبم تبسمی

از دورها و از پس و پشت تپه ها زوزه هایی به گوش در می رسید و بادها از همه سوی در هیاهو. هیمه های خشک را بر هم نهادیم. آتشی بر افروختیم و نان و خرمایی. خسته و نانوان از پس روزی دراز زانوان را در بغل فشردم تنگ. خاطره ای خوشرنگ در ژرفایم درخشید و مرا بر بال تخیلات پر داد به دورهای دور و سرزمین هایی از طراوت و انگور.

سالخورده مردی که تکیده بود و آفتاب عمرش بر لب بام. دستی زد به شانه ام من هم به سپاس دوستی دیرینه مان لبخندی بخشیدمش و نگاهی مهربان. از پس درنگی کوتاه چنین گفت:

-    از باغ اسمان کدام ستاره را برایت بر چینم

- ماه من ماه را میخواهم

مبهوت نگاهم کرد:

- ماه، ماه مرا ...

 خندیدیم. نشست در کنارم . اندکی سکوت کرد و آنگاه چشم از ستارگان فرو گرفت و با خویش زمزمه ای. غمالود و محزون. 

آن دیگر که سروش اش می خواندیم و مسلمانی بود دو آتشه. چشم از ما بر گرفت و سجاده ای پهن کرد و بیدرنگ در زیر نقره ستارگان ایستاد به نماز. و آنگاه با خدایش به راز و نیاز.

سالخورده مرد ترانه ای خواند و  از قمقمه اش که پر از شراب کهنه بود جرعه ای بمن داد. به سروش خیره  شدم که سر بر مهر نهاده بود و فارغ از گفت و شنود. لاجرعه سر کشیدم لذتی اتشگین در رگ و روحم روانه شد. و سرمستی ای زلال. پرسیدمش:

- این شراب، چه شرابی است

- غذای روح آدمی

- نگفتی چه شرابی است

- که مپرس

دم فرو بستم

زان سپس چشم در چشمم دوخت و به نرمی گفت:

-  شراب بهشت، بهشت زمینی نه در هپروت و  وعده های دود و دروغ

سروش با دیدن شراب شتابناک سجاده اش ببست و بر آشفت. خشماگین نگاهی به ما درانداخت. برق انتقام از چشمانش شراره میکشید و کینه ای مقدس در اعماق تاریکش. من از خستگی و شاید هم سادگی در نیافته بودم که سالخورده مرد فریبی در سر داشت و کینه ای دیرمان در انبان سینه اش.

سروش هیچ سخن در نگفت لام تا کام لب فرو بست و دندان بهم فشرد و در خاکستر خشم مقدسش یکدم فرو بمرد.

 . سالخورده مرد سر بر قبای ژنده اش هشت و خوابی سنگینش در ربود. من پلکهای خسته ام را ببستم از اینسوی به آنسوی شدم. خواب به چشمانم در نیامد. به ستارگان چشم دوختم به بیکرانه بی مرز.

بادهای ولگرد از آمد و شد باز ایستادند اما زوزه ها از گوشه و کنار به گوش در می رسید و از راههایی بی نشان حادثه ای سرگردان بسان اسبی وحشی و لجام گسیخته پای بر زمین می کوبید.

در کوچه باغ تخیلاتم پرسه می زدم که ناگاه صدایی از پشت درخت تکیده بر آمد.پلکهایم را در گشودم. گمان بردم که گرگ های گرسنه از راه در رسیده اند. اتشی را که بر افروخته بودیم هنوز تنوره میکشید و اطراف و اکناف آرام و رام. اما از سروش اثری نبود. اندکی در خود فرو شدم. همین که صدای پایش را آنسوتر از پس صخره ها شنیدم و کلماتی از کتاب مقدسش  بر لبش.  دوباره سر هشتم بر جامه کهنه ام. سروش پاورچین پاورچین در آمد. نگاهی به اطراف در انداخت. من می پاییدمش. کوله بار خاک خورده سالخورده مرد را به آرامی گشود و در قمقمه پر از شراب را.  وزان سپس معجونی در آن بریخت . نیشخندی بر گونه اش نشست. اندکی آنسویتر سر هشت بر زمین. و من با خویش چنین گفتم:

- آن معجون چه میتواند باشد

 پلکهایم سنگین شد و نرم نرمک فرو رفتم در خوابی عمیق. 

در طلیعه سحر . سالخورده مرد را مرده یافتم. نیلگون و تیره. توگویی سالها مرده بود. درب قمقمه شراب باز بود و افتاده بر روی سینه اش. وحشتم در گرفت. چشم بستم  بر سروش. بیدار بود اما خودش را زده بود به خواب. انتقام مقدسش را گرفته بود و زهرش را ریخته و با خیالی خوش در آویخته. 

و بعدها دریافتم پسران سالخورده مرد را به اتهام زندیق بر دار آویخته بودند و خون دخترانش را ریخته بودند.

بادی تند به ناگهان بر آمد. و ما دوباره کوله بار سفر بر بستیم. من، سروش و  زنی که در میان راه با ما همسفر گشته بود. 

*****

نمی دانم جاده ها سرگردان بودند و یا من میان زمین و آسمان معلق. اضطرابی گنگ در غبار بیابان و افکاری پر هذیان در دلم تپیدن آغاز کرد دوداندود و ناپیدا کرانه. در تمامی راه بادها زوزه میکشیدند و شیونی شوم از بیشه زاران ابر سترون در فراز بگوش در می رسید. بر آن شدم ترانه رنگینی زمزمه کنم تا زنگار اندوهانم را بشویم و روحم را صیقل. اما در نتوانستم. عطش در جانم شعله میکشید و لبان تفته ام بر آماسیده و تبدار.


بر بلندای تپه ای ایستادم و به قفا در نگریستم. زنی که با ما همسفر گشته بود خستگی از پای اش در انداخته بود و تنوره های تاریک یاسی دامنگیر از چشمان محزونش نمایان. موهای پریشان و آفتابگونش بر شانه هایش چنانچون یال اسبی وحشی در باد تاب میخورد و چهره گندمگونش در کویر سوخته بر افروخته. افتان و خیزان بود و هراسان و چشم هایش پر از باران.

گامی به پس در نهادم و نگاهش. بی آنکه چشم به من دوزد به نرمی چینن گفت:

مرا نایی در تن نمانده است. چند روزی است که لب به طعام بر نزدم. و تشنگی اه تشنگی جگرم را سوخته است

 عطش قطره ای آب ذرات وجودش را به اتش در کشیده بود و خستگی. در قمقمه ام را باز کردم و گرفتم بر روی لبانش. جرعه ای نوشید و چشمانش در غروب شنگرف به ناگهان درخشید. 

پرسیدمش:

- نام، نام، نام تو چیست

- یوتاب

- در این بیابان بی آب و علف چه میکنی آیا راه گم کرده ای

- قصه اش طولانی است

- من اما سراپا گوشم

پنداری اسیری گریخته از دست تازیان خونخوار بود که خویشانش را سپاه اسلام به بردگی در گرفته باشند و در بازارهای مدینه به فروش. 

اندوهی بی پایان در نگاهش موج میزد و بغضی توفانی اش در گلو. سر روی شانه ام بر نهاد. های های گریستن آغاز کرد. گفتمش:

- باشد سکوت کن سکوت

زیر بالش را گرفتم و از نشیب تپه ها و خاربوته های زهرآگین به فراز رفتیم. چند قدمی آنسوتر،سروش که در خفا به سخنان ما گوش در سپرده بود به ناگهان بر آشفت و نگاهی خشماگین که برق انتقام در آن شعله میکشید و جهلی مقدس. تو گویی با چشمان شرزه اش فهماند که نباید زیر بال زن نامحرم را. حتی در کشاکش جانکاه مرگ و زندگی.من اما زیر بالش را رها نکردم 

سروش سر بر گرداند و تفی پرتاب بر شنزار تفتیده. آنگاه با تمسخر پرسید:

- یوتاب

یوتاب سری تکان داد و خاموش

- چه کسی این نام را بر تو نهاد 

یوتاب لب گزید و باز سکوت

 پس از تبار مزدکیانی، همانان که به تیغ لشکریان اسلام به صراط مستقیم در آمدند یا از کشته هایشان پشته ها در هر کران و بیکران. من اما تو را .... می نامم نام مجوسی یا مزدکی برازنده ات نیست 

و نامی تازی بر وی نهاد و یوتاب روی ترش کرد و در آستانه شبی بلند و وحشتناک بر خود بلرزید.

دیگرهیچ بر نگفت. لب فرو بست و چشم دوخت به فراسو، به پهندشت بی برگ و بار ارزوهایش شاید. به کوچه باغ خاطراتی که به آتش در کشیده و به تاراجش برده بودند. من نیم نگاهی به سروش در انداختم و افسرده سری تکان. یوتاب در سراشیبی غروب به محبت دستهایم را به نوازشی سوزان فشرد بی آنکه چشم بر من دوزد. قطره ای اشک از چشمهایش فرو غلطید و آهی سوزناک. سروش که در تمامت راه هوش و حواسش به  ما بود تا دستان یوتاب را در دستانم بدید بی نهایت بر اشفت و با لبخند موذیانه ای نقشه ای شوم در سر بپروراند. دعایی بر خواند و کلماتی تاریک را که از ژرفنای چرکینش بر می آمد به زبان براند.

دستان یوتاب در دستانم. عشقی گدازان در اعماقم شعله بر افروخته بود و من هرگز گمان نداشتم که بعد از آن توفانهای دهشتناک که بر من گذشته بود در غبار جاده هایی بی سوار اینگونه قلبم تپیدن آغاز کند شعله وار.

از پس روزی گدازان و بی فرجام، سرگشته و ناآرام و تشنه کام به چاهی در حوالی درختی کهنسال اما خشک و عریان رسیدیم. سنگی در چاه در انداختم خشکیده بود و بی ثمر. شب را همانجا اتراق کردیم. ماه درخشان تر از همیشه بر بالای سرم می تابید و اقاق نقره گون.  یوتاب نیم نگاهی به اطراف در انداخت. به دشت بی انتهای ستارگان. با تبسمی کنارم همی بنشست. چشمانش میدرخشید و  اتشی سوزان را در قلب ملتهبم شعله بر می افروخت. گرمای لذت بخشی مانند شرابی کهنه در رگانم احساس می کردم. سبکبال و بی زوال بر زورق رنگینی از خیال.

سروش آنسوی تر بر روی سنگی به جای مهر، سر بر زمین بنهاد و پس از نماز، تسبیح در دستهای لرزانش بچرخاند و اورادی به زبان انیرانی که آتش بویناک کینه را در سینه اش بر می افروخت و تاریکی. آنگاه نگاهی اهریمنی به من که سیاوش بودم و یوتاب که بیتاب سر بر شانه ام هشته بود در انداخت. دستی کشید به ریش غبارآلودش. لبخند موذیانه ای بزد  و با خویش به همان زبان انیرانی چنین گفت:

این صحرای خشک و بی علف را به گورتان بدل خواهم ساخت و نگاهی به برهوت در انداخت

و برهوت را گفته اند چاهی است عمیق در حضرموت که کسی فرود آمدن به تک آن نتواند و گویند ارواح کفار و مرتدان بدانجا جای دارند، یعنی همین چاه، همین درخت تکیده و درست همین نقطه که دست سرنوشت ما را همی به هم بر آورد و شاید که که سرپنجه های ابلیس.

و من خنجر زهرآلود کینه را در چشمان تاریک سروش خواندم و برق انتقام اما از لام تا کام با یوتاب کلامی در نگفتم. و میدانستم که عشق در مذهب اینان جنایت است و جرمی نابخشودنی. و باغ بهشت شان که خدایشان وعده داده است لذت بهیمی تن است و از مهرورزی هیچ اثری نیست.

یوتاب سرش را بر شانه ام هشته بود. و در همان حال با صدایی دل انگیز ترانه ای قدیمی را زمزمه. بناگاه جهان در طنین صدای اهورایی اش بر من دیگرگون شد و چهره ام گلگون. پنداری رودهایی زلال از شراب در رگانم جاری شدند و من غایب از حضور خویش در بیکرانی از نور در پرواز. به ستارگان خیره شدم و آنگاه به چشم های بی تاب یوتاب در زیر چتر مهتاب. گرمایی اثیری ذرات وچودم را فرا  گرفت و قوه ای جادویی. نسیمی ناگهانی و نمی دانم از کدام سوی بر چهره ام وزید و غایب از خویش بر آن شدم تا ببوسمش اما ناگاه در کنار شعله های آتش که منش برافروخته بودم برق خنجری و سایه هیولایی 

*****

در دو راهه انتخاب سردرگم ایستادیم

یک راه به بهشت ختم می شد با شراب و حوری و غلمانش

به ابتذال و آرامش

و دیگری به جهنم با شکنجه های وحشتناک و بی پایانش

و من جهنم را بر گزیدم در کوره هایی پر از آتش

ادامه دارد