در دو راهه انتخاب
در برزخ یک تصمیم، سردرگم ایستادیم
یک راه به بهشت ختم می شد با دروازه های طلایی
و دیگری به جهنم با دروازه هایی از آتش.
و من جهنم را برگزیدم و بی آن که به قفا در نگرم به راه افتادم
*****
سایه لرزانم بر گرده بادهای سرگردان معلق بود و من با بود و نبود از پس روزهای دراز در راه بودم با لبهایی بر آماسیده و پاهایی خسته.
راه توی در توی بود و پر آشوب و خنجرکوب.
همسفرانم تن آزرده اما پر تپش و چنانچون من سرگشته در بیابانهای تفته عطش. چوبدست خیزران را فشردم در دست و بر فراز تپه ای پست به آسمان در نگریستم به آفتاب سوزان و په پهنه بی پایانی که از هر کران به بی انتهایی تاریک در می رسید به هیچ.
پنداری عقربه های زمان شکسته بود و ما در فراسو در گستره ای بی زمان. شب را در زیر درخت تکیده ای بیتوته کردیم. کوله بارم را در زیر صخره ای هشتم و زانو در بغل چشم بستم به باغهای زرین آسمان. سکوت بکر محسورم کرد و خاطره ای گریزان. ماه و ستارگان نزدیک بودند و بی اندازه درخشان. شعری در دلم شکفت و بر لبم تبسمی
از دورها و از پس و پشت تپه ها زوزه هایی به گوش در می رسید و بادها از همه سوی در هیاهو. هیمه های خشک را بر هم نهادیم. آتشی بر افروختیم و نان و خرمایی. خسته و نانوان از پس روزی دراز زانوان را در بغل فشردم تنگ. خاطره ای خوشرنگ در ژرفایم درخشید و مرا بر بال تخیلات پر داد به دورهای دور و سرزمین هایی از طراوت و انگور.
سالخورده مردی که تکیده بود و آفتاب عمرش بر لب بام. دستی زد به شانه ام من هم به سپاس دوستی دیرینه مان لبخندی بخشیدمش و نگاهی مهربان. از پس درنگی کوتاه چنین گفت:
- از باغ اسمان کدام ستاره را برایت بر چینم
- ماه من ماه را میخواهم
مبهوت نگاهم کرد:
- ماه، ماه مرا ...
خندیدیم. نشست در کنارم . اندکی سکوت کرد و آنگاه چشم از ستارگان فرو گرفت و با خویش زمزمه ای. غمالود و محزون.
آن دیگر که سروش اش می خواندیم و مسلمانی بود دو آتشه. چشم از ما بر گرفت و سجاده ای پهن کرد و بیدرنگ در زیر نقره ستارگان ایستاد به نماز. و آنگاه با خدایش به راز و نیاز.
سالخورده مرد ترانه ای خواند و از قمقمه اش که پر از شراب کهنه بود جرعه ای بمن داد. به سروش خیره شدم که سر بر مهر نهاده بود و فارغ از گفت و شنود. لاجرعه سر کشیدم لذتی اتشگین در رگ و روحم روانه شد. و سرمستی ای زلال. پرسیدمش:
- این شراب، چه شرابی است
- غذای روح آدمی
- نگفتی چه شرابی است
- که مپرس
دم فرو بستم
زان سپس چشم در چشمم دوخت و به نرمی گفت:
- شراب بهشت، بهشت زمینی نه در هپروت و وعده های دود و دروغ
سروش با دیدن شراب شتابناک سجاده اش ببست و بر آشفت. خشماگین نگاهی به ما درانداخت. برق انتقام از چشمانش شراره میکشید و کینه ای مقدس در اعماق تاریکش. من از خستگی و شاید هم سادگی در نیافته بودم که سالخورده مرد فریبی در سر داشت و کینه ای دیرمان در انبان سینه اش.
سروش هیچ سخن در نگفت لام تا کام لب فرو بست و دندان بهم فشرد و در خاکستر خشم مقدسش یکدم فرو بمرد.
. سالخورده مرد سر بر قبای ژنده اش هشت و خوابی سنگینش در ربود. من پلکهای خسته ام را ببستم از اینسوی به آنسوی شدم. خواب به چشمانم در نیامد. به ستارگان چشم دوختم به بیکرانه بی مرز.
بادهای ولگرد از آمد و شد باز ایستادند اما زوزه ها از گوشه و کنار به گوش در می رسید و از راههایی بی نشان حادثه ای سرگردان بسان اسبی وحشی و لجام گسیخته پای بر زمین می کوبید.
در کوچه باغ تخیلاتم پرسه می زدم که ناگاه صدایی از پشت درخت تکیده بر آمد.پلکهایم را در گشودم. گمان بردم که گرگ های گرسنه از راه در رسیده اند. اتشی را که بر افروخته بودیم هنوز تنوره میکشید و اطراف و اکناف آرام و رام. اما از سروش اثری نبود. اندکی در خود فرو شدم. همین که صدای پایش را آنسوتر از پس صخره ها شنیدم و کلماتی از کتاب مقدسش بر لبش. دوباره سر هشتم بر جامه کهنه ام. سروش پاورچین پاورچین در آمد. نگاهی به اطراف در انداخت. من می پاییدمش. کوله بار خاک خورده سالخورده مرد را به آرامی گشود و در قمقمه پر از شراب را. وزان سپس معجونی در آن بریخت . نیشخندی بر گونه اش نشست. اندکی آنسویتر سر هشت بر زمین. و من با خویش چنین گفتم:
- آن معجون چه میتواند باشد
پلکهایم سنگین شد و نرم نرمک فرو رفتم در خوابی عمیق.
در طلیعه سحر . سالخورده مرد را مرده یافتم. نیلگون و تیره. توگویی سالها مرده بود. درب قمقمه شراب باز بود و افتاده بر روی سینه اش. وحشتم در گرفت. چشم بستم بر سروش. بیدار بود اما خودش را زده بود به خواب. انتقام مقدسش را گرفته بود و زهرش را ریخته و با خیالی خوش در آویخته.
و بعدها دریافتم پسران سالخورده مرد را به اتهام زندیق بر دار آویخته بودند و خون دخترانش را ریخته بودند.
بادی تند به ناگهان بر آمد. و ما دوباره کوله بار سفر بر بستیم. من، سروش و زنی که در میان راه با ما همسفر گشته بود.
*****
در دو راهه انتخاب سردرگم ایستادیم
یک راه به بهشت ختم می شد با شراب و حوری و غلمانش
به ابتذال و آرامش
و دیگری به جهنم با شکنجه های وحشتناک و بی پایانش
و من جهنم را بر گزیدم در کوره هایی پر از آتش
ادامه دارد
