۱۳۹۲ آبان ۲۴, جمعه

روزهای بهتری در راه است



آن روز عباس آقا مرد همسایه مان در حالی که زیر لب غرغر میکرد چنان سیلی محکمی به مادرم زد که تمام صورتش خونمالی شده بود منم از ترس خودم را در گوشه آشپزخانه پنهان کردم و در حالی که دانه های اشکهایم روی صورتم سر میخوردند عروسکم را با دو تا دستم سخت در بغل گرفته بودم و میلرزیدم . مادرم چندبار صدایم کرد من هم بی آنکه جوابش را بدهم پا شدم و بطرفش دویدم . دستم را گرفت و با هم از خانه مرد همسایه که آدم بدجنسی بنظر میرسید زدیم بیرون . هنوز چند قدم از در بیرون نرفته بودیم که یادم آمد عروسکم در گوشه آشپزخانه جا مانده است . مادرم گفت عیبی ندارد و نگران نباشم ،  اما من عروسکم را میخواستم و جرات نداشتم که بگویم ، میترسیدم اگر بر گردد دوباره کتکش بزند .
به خانه که رسیدیم دویدم بطرف بابا جون که مثل همیشه مریض در رختخواب افتاده بود . دستهایش را بطرفم دراز کرد و من هم در بغلش گرفتم و بوسیدمش . بابا جون خوشبختانه نگفت که عروسکت چرا باهات نیست آخه همیشه وقتی بر میگشتم همراهم بود و دوتایی با هم او را میبوسیدیم . دکترها جوابش کرده بودند و منم معنی جوابش کردند را آنطور باید و شاید نمیدانستم از مادر که پرسیدم گفت که دوا و درمانش دست خداست از ما دیگر کاری ساخته نیست . تمام روز در فکر عروسکم بودم و میترسیدم که مرد همسایه کتکش بزند . در دلم برایش دعا میکردم و از خدا میخواستم که کاری کند تا خودش را پنهان کند تا به دستش نیفتد . شب در خواب همش کابوس های وحشتناک میدیدم . یک بارم جیغ کشیدم و مادر دوان دوان به سراغم آمد و نوازشم کرد و بعد از دادن یک لیوان آب کمی آرام گرفتم و دوباره در آغوشش خوابیدم .


صبح که پاشدم یک راست رفتم کنار سفره . مادر چایی شیرین جلویم گذاشت و من از بس که دمق بودم  نق زدم و گفتم که قندش کم است و خودم رفتم از کمد آشپزخانه از داخل قندان یک مشت قند اضافه بر داشتم و در چای انداختم . نمی دانم که چرا بر خلاف همیشه نانی را که در چای میزدم مزه شیرینش را از دست داده بود و در دهنم بدل به یک مشت گچ و خاک میشد . نتوانستم بخورم و همانجا در گوشه دیوار چمباتمه زدم و در خود فرو رفتم . پدر خوابیده بود و دارویش در کنارش روی یک چهارپایه با یک لیوان آب به چشم میخورد  .
.
 ما در طبقه دوم یک ساختمان قدیمی زندگی میکردیم . طبقه همکف اش مغازه خوار و بار فروشی که صاحب آپارتمان بود قرار داشت و در بالا نمی دانم که چه کسانی زندگی میکردند . مادر از دست سر و صدایشان عاصی شدم بود و هر چه بهشان میگفت که مریض داریم اما رعایت نمی کردند . دل و جگرش را هم نداشت که ازشان شکایت کند ، آخر اجاره عقب مانده را ماهها نپرداخته بود و اگر گله و شکایتی میکرد صاحبخانه که مردی جوشی و بدعنقی بود باهاش دعوا میکرد .
 .
 دلم برای عروسکم یک ذره شده بود . با اینکه تلویزیون کارتون دیزنی نشان میداد و من عاشقش بودم اصلن حال و حوصله نگاه کردن نداشتم . مادرم فهمیده بود که چرا پکر و بد مزاجم اما سکوت میکرد و هیچ نمی گفت میدانست که اگر حرفی بزند بغضم میترکد و باباجون را که بر اثر خوردن قرصها در خواب عمیقی فرو رفته بود بیدار میکنم . همه چیز رنگ و بوی غم میداد ، در و پنجره و آیینه و قاب عکس مامان بزرگ . با خودم میپرسیدم اگر مرد همسایه مادر را بیرون کند ، مادر دیگر جایی ندارد که کلفتی کند و خرج مان را بدهد . انگار خدا حرفهایم را شنیده بود که ناگاه صدای زنگ در شنیده شد . عباس آقا بود با همان ریش و پشم و قیافه ترسناکش که زهره آدم را آب میکرد . گفت که فردا مهمان دارد و از مادر خواست که سر و دستی به خانه اش بکشد و سفره را برای شب بچیند . از قرار معلوم مهمانان کت و کلفتی داشت که اینجور عجله داشت یا بقول بابا باید کاسه ای زیر نیم کاسه اش بوده باشد .


من که شش دانگ حواسم به  آنها بود و دزدکی حرفهایشان را گوش میدادم . از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم . میخواستم با مادرم به خانه اش بروم و عروسکم را در آغوش بگیرم و ببوسم و باهاش درد دل کنم و بگویم که چقدر دلم برایش تنگ شده است . کلید خانه را به مادر داد و خودش به نزد زن اولش که در انتهای شهر زندگی میکرد رفت . وقتی به خانه اش رسیدیم مادر  یک راست مشغول رفت و روب و جمع جور کردن خرت و پرت ها شد . منم به آشپزخانه به جستجوی عروسکم رفتم اما هر چه که گشتم هیچ اثر و ردی ازش پیدا نکردم . با خودم میگفتم که باید همین دور و بر ها باشد اما کجا ! آیا ممکن بود که عباس آقا مثل مادر آزار و اذیتش کرده باشد و یا زبانم لال کشته باشدش . نه ممکن نبود . در همین هنگام مادر صدایم زد و گفت که بروم و به پرنده های عباس آقا آب و دانه بدهم . منم که عاشق پرنده های در قفس بودم همه چیز یکهو از یادم رفت و رفتم دو کاسه نقره ای را یکی پر از آب و دیگری را پر از دانه کردم و بطرف اتاق کوچکی که پرنده های در قفس بودند حرکت کردم . عباس آقا این پرنده ها را بیشتر از جانش دوست داشت ، بخصوص بچه عقاب سفیدی که تازگیها نمی دانم از کجا آورده و در قفسی طلایی رنگ گذاشته بود . شنیده بودم که قیمت این پرنده ها بخصوص بچه عقاب سفید از یک کیلو طلا هم بیشتر است . کاسه ها را یک به یک در کنار قفس گذاشتم . خودم دل و جگرش را نداشتم که غذاهایشان را در داخل قفس بگذارم . از نوکهایشان میترسیدم مخصوصا از بچه عقاب که پرهایش مثل برف سفید و منقارش مثل شب یلدا سیاه و تاریک بود . مادر را صدا زدم و او آمد و دستی به سر و رویم کشید و کاسه ها را یک به یک در داخل قفس گذاشت و یک عدد شکلات هم بهم داد . بعدش رفت .
   شروع کردم به تماشای پرنده ها که با شادی مشغول نوک زدن دانه ها بودند و گاه اینسو و آنسو در اطراف و اکناف قفس می پریدند و دوباره بر میگشتند و غذاهایشان را میخوردند . از کار و بارشان خنده ام میگرفت . هیچ کس نمیدانست که زبان پرنده ها را می فهمم من اما همه حرفهایشان را می فهمیدم نه اینکه با آنها حرف بزنم از چشمهایشان می فهمیدم که چه میگویند . مثل آدمها با من درد دل میکردند ، از آسمان باز و بی در و پیکر از جنگلهای سبز از چشمه ساران زلال و دشتهای شقایق و شکوفه های درختهایی بکر و تازه که تا بحال اسم شان را هم نشنیده بودم بهم میگفتند . بچه عقاب هم که تا بحال اسم این مناطق قشنگ را نشنیده بود چشمهایش از تعجب گشاد و دهانش آب می افتاد و بربر نگاهمان میکرد . پرنده ها دلتنگ بودند و دل پر خونی از عباس آقا داشتند که آنها را در قفس انداخته بود .  وقتی به دیدنشان در کنج قفس می آمد از اینکه این پرنده های گرانقیمت و کمیاب مال اوست و میتواند از این طریق کلی پول پارو کند صفا میکرد و خوشحال بود . پرنده ها اما از دک و پوز و شکل و شمایل طماعش میترسیدند و جرائتش را نداشتند که به چشمهایش نگاه کنند . من اما چه میتوانستم برایشان بکنم هیچ ، دست و پایم بسته بود و در یک خانواده ای زندگی میکردم که هشت شان گرو نه شان بود . در همین حیص و بیص بود که ناگهان شنیدم مادرم جیغ میزند . بطرفش دویدم . دیدم که در مقابل کیسه زباله ایستاده است و عروسک زیبایم را که سر و دست و پا و دل و رودهایش را کنده بودند در دست دارد . منم زدم زیر گریه و مادرم دلداری ام داد که یکی دیگر برایت میخرم از این هم زیباتر من اما عروسک دیگری نمیخواستم . خودش را میخواستم . هر چه در کیسه زباله جستجو کردم بجز دست و پای کنده شده چیزی پیدا نکردم ، پس سر عروسکم کجا بود . از آن روز به بعد دیگر با هیچکس حرف نمیزدم نه با پرنده ها و نه در و دیوار اتاق و حتی قاب عکس مامان بزرگ که همیشه قبل از خواب بهش شب بخیر میگفتم . توی دنیای خودم مثل یک آدم دیوانه و روانی فرو رفته بودم و درد و غمهایم نیمه شبها در خوابهایم تبدیل به کابوس میشد .


عباس آقا به مادر گفته بود که عروسک بی حجاب و نیمه برهنه ذهن بچه را از کودکی خراب میکند و خدای نکرده به راههای انحرافی سوقش میدهد . برای همین تکه پاره اش کرده است . قول داد که خودش به جای آن عروسک فرنگی که از خنزر پنزر فروشی ها خریده بودیم یک عروسک دیگر با حجاب فاطمه زهرا که خیلی خیلی باآبروتر و گرانتر است بخرد . دروغ میگفت از چشمهایش میخواندم . خیلی چیزهای دیگر هم از چشمهایش میخواندم که دلم نمی آید بگویم اما میدانستم که آدم بدجنسی است .
 خودم دیده بودم که روسری مادر را چند بار از سرش کشیده بود و بغلش میکرد و مادرم هر چه میکرد نمیتوانست خودش را ازش جدا کند  و من هم مثل آدم بزرگها خودم را به کوچه علی چپ میزدم . میترسیدم که اگر حرفی بزنم این یک مثقال پولی را که به ما میداد هم قطع کند ، آنوقت یک لقمه نانی هم که روی سفره مان بود میان دندانهایمان آجر میشد . دلم میخواست که مثل آدمهای ثروتمند که در شمال شهر زندگی میکردند و کاخ های مجلل داشتند و هر روز یک رنگ ماشین زیر پایشان بود  پول داشتم و بابایم را برای معالجه به خارج میبردم . مادر میگفت که دکترها گفتند اگر به بیمارستانهای فرنگ او را بفرستید بعد از مدت کوتاهی خوب میشود و من گاه که به چشمهای پدر زل میزدم او می فهمید و  با زبان بسته میگفت که ناراحت نباشم . زنددگی فراز و نشیب و پستی و بلندی دارد .


تابستان بود و در وسط  تعطیلی مدارس بسر میبردم . آنروز صبح زودتر از همیشه با صدای خروسان از خواب برخاستم . مادر داشت نماز میخواند و در همانحال تا مرا دید لبخندی زد نمی دانم چه ام بود که آنهمه بشاش و شاد بودم . شاید هم برای آنهمه دعاهای جور وا جوری بود که مادر قبل از خواب با زمزمه برایم خوانده بود و قرآن کنار بالشتم قرآن . به دلم برات شده بود که روزهای خوبی در راه هست و من آنروزهای نیامده را که عطر خوشبوترین گلها را میداد انتظار میکشیدم .
پدر هنوز با رویاهایش در خواب بود . بعد از مدتها نان و چایی به دهانم چسبید و آن را با ملچ ملوچ تا لقمه آخرش خوردم . دلم میخواست که ما هم مثل بقیه بچه های محل تلویزیون ماهواره ای داشتیم و کارتونهای خنده دار میدیدم از این کارتون های تکراری خسته شده بودم . اما مادر هر چه که به دست می آورد تا ریال آخرش را خرج دارو و درمان پدر میکرد تا مدتی بیشتر زنده بماند و من حتی از فکر و خیال اینکه پدر روزی می میرد در خود میلرزیدم . آیا میشد که روزی پایش به فرنگ میرسید و دوا و درمان میشد . میدانستم که هیچ چیز نشد ندارد اما چطور .


با آنکه اجازه نداشتم که نزد پرنده های عباس آقا بروم اما میرفتم و مادر هم برای اینکه مشغول باشم و حوصله ام سر نرود بهم چیزی نمی گفت . با بچه عقاب سفید و دو تا پرنده دیگر که یکی زرد و دیگری سبز بودند خیلی خیلی اخت و مثل خواهر و برادر شده بودم و من به هر کدامشان یک اسم داده بودم و به نام صدایشان میزدم آنها هم از اینکه اسم و رسمی دارند خوشحال بودند ، از اسم منم خوششان می آمد اما تلفظش برایشان سخت بود بهشان گفتم بودم که اگر مدتی بگذرد شما هم مثل من یاد میگیرید . دستم را پر از دانه میکردم و در کنار قفس طلایی میگذاشتم و آنها می پریدند و می آمدند و از لای میله های تنگ دانه ها را نوک میزدند و دوباره بال میزنند و میرفتند  روی چوبی صلیبی شکل که در وسط قفس قرار داشت می نشستند . منم می خندیدم . بچه عقاب سفید که  اصلن عاشقم شده بود . من حتی چند بار یواشکی در قفسش را باز کردم و روی دستم گذاشتمش  و باهاش بازی کردم . میخواستم عروسکم کنارم بود و میدید که من دیگر از دانه دادن به پرنده ها در کف دستم نمی ترسیدم . اما حیف .


یک روز که مشغول بازی با همین پرنده ها بودم یکهو عباس آقا که انگار کشتی اش غرق شده باشد مثل اجل معلق ظاهر شد و با دیدن من در کنار پرنده ها از کوره در رفت و نعره کشید که :
- تا یه سال دیگه میشی 9 سال اونوقت مث مامانت میندازمت تو رختخواب و بچه دارت میکنم تا بفهمی یک من ماست چقد کره داره .
و سپس سیلی محکمی به بناگوشم خواباند که با سر به زمین افتادم و صورتم خونین مالی شد . مادرم که داد و فغان را شنیده بود در جا خودش را رساند و وقتی مرا مانند یک نعش بر کف زمین بیهوش دید شوکه شد و با دستانش به سرش زد و به صورتش چنگ کشید  و چند قطره آب به صورتم ریخت  . من نمیدانم که چه مدت طول کشید که بهوش آمدم . اما وقتی خودم را در آغوش مادرم دیدم  شروع به لرزیدن کردم و دور و برم را تیره و تاریک . شاید که مرده بودم و نزد عروسکم بودم . مادرم اصلن با عباس آقا جر و بحث نکرد میدانست که اگر یک کلمه بگوید بیرونش میکند و آنوقت با این اوضاع قمر در عقرب و بی پولی ، صاحبخانه جور و پلاسمان را به خیابان پرتاب میکرد .عباس آقا که اگر کارد بهش میزدند خونش در نمی آمد  کمی آنطرفتر قدم میزد و در همانحال که با قیافه ای مالیخولیایی سبیل های درشتش را می جوید با چشمهای شیطانی اش رو به مادرم کرد و گفت که دیگر حق ندارد این ورپریده را به خانه اش بیاورد .


بناگوشم بدجوری درد میکرد و از شدت سیلی کبود شده بود . مادر در خانه حوله ای گرم کرده بود و کمی با دستهای خسته اش  نرم و آرام صورتم را ماساژ میداد . اصلن ازم عصبانی نبود . از چشمهایش مهربانی میدرخشید . میدانستم که اگر میتوانست و قدرتش را داشت جواب سیلی ای که بمن زده بود را میداد و حسابش را در کف دستش میگذاشت ، و من که مثل همیشه همه مهربانی های دنیا را از چشم هایش میخواندم  از این بابت خوشحال بودم و همه چیز را فراموش کردم .


بعد از خوردن شام که مثل همیشه نان و پنیر و تخم مرغ بود متوجه شدم که کلید در اتاقی که پرنده ها در آن بودند و من بازش کرده بودم هنوز در جیبم مانده و هیچکس از آن خبر ندارد .  نقشه هایی در ذهنم نقش بست ، نمی دانم آن طرح و نقشه ها از کجا آمدند اما برای خودم عجیب و غریب بود که اینجور فکر و خیالها به سرم بیاید . همانطور که در رختخواب اتاقم دراز کشیده بودم از لای پنجره ای که پرده صورتی رنگش را کمی کشیده بودم با درخت چنار بزرگی که در زیر نور زردفام ماه زیباتر بنظر میرسید درد دل میکردم و نقشه ام را باهاش در میان میگذاشتم . این درخت چنار بعد از کشتن عروسکم که میدانم هم اکنون در بهشت بسر میبرد سنگ صبورم شده بود و ساعتها باهاش حرف میزدم  او که در زیر نور ماه مست و بیقرار از خودش شده بود با بهت به حرفهایم گوش میداد و از نقشه ام تعجب میکرد . من اما تصمیمم را گرفته بودنم . آن پرنده های در قفس بهترین دوستانم بودند و بارها ازم خواستند که کمکشان کنم .


مدتها صبر کردم و منتظر لحظه مناسب میگشتم . میدانستم که اگر مرد بدجنس همسایه از طرح و نقشه هایم سر در بیاورد و یا خدای نکرده مرا ناگهان ببیند پوستم را قلفتی میکند و دمار از روزگارم در می آورد . برای من اما فرقی نداشت . من به دو پرنده قشنگ و بچه عقابی که اکنون بزرگتر شده بود و دلش برای آسمان تازه و آفتابی لک زده بود قول داده بودم قول . و میدانستم که اگر کسی قولش را بشکند به جهنم میرود اگر من به جهنم میرفتم دیگر نمیتوانستم عروسک نازم را ببینم هر چند بابا گفته بود که بهشت و جهنم در همین دنیا و نتیجه اعمال ما و وجدان راحت است . من اما از حرفهای بابا که قلنبه سلمبه بود چیزی سر در نمی آوردم اما میدانستم که راست میگوید . از چشم هایش میخواندم . آخر بابا سالها بود که نمیتوانست حرف بزند .


یک روز حوالی صبح که هوای مطبوعی در دم پنجره نیمه باز دل و جانم را پر کرده بود ، سرزده عباس آقا نزد مادرم آمد و گفت کاری برایش پیش آمده و احتیاجی نیست که به خانه اش بیاید و کار کند . مادرم هم که میدانست هر وقت او این حرف ها را میزند کاسه ای زیر نیم کاسه است و مثل همیشه صیغه ای چند روزه پیدا کرده است قبول کرد . در همین حین که آنها با هم حرف میزدند من از خانه خارج شدم و دیدم که درب خانه عباس آقا کمی باز است یک آن به راست و چپم نگاه کردم و در حالی که دلم به تاپ تاپ افتاده بود وارد خانه شدم و بطرف اتاقی که پرنده ها قرار داشتند رفتم . شنیده بودم او میخواهد این عقاب را که هم اکنون تشنه پرواز بود به یک مرد اماراتی به قیمت میلیونها دلار به صورت قاچاق بفروشد تا دوباره در قفسش بگذارند و از دیدنشان لذت ببرند . من از دیدن پرنده ها در قفس نفرت داشتم . آنها متعلق به آسمان باز و دشت های بی در و پیکر و جنگلهای سبز بودند نه نگاه طماع کسانی که برایشان دام می چیدند و ازسوز دلها و صدایشان در پشت میله ها لذت میبردند .
کلیدی انداختم و هی چرخاندم اما در باز نمی شد آیا قفل را عوض کرده بود ، صورتم از شدت ترس کبود شده بود و میلرزیدم . میدانستم که اگر مرا تک و تنها در حال باز کردن در ببیند قیمه قیمه ام میکند . در همین حال ناگاه صدای بسته شدن در حیاط خانه آمد از شدت ترس پاهایم شل شده بود و نزدیک بود که بیهوش به زمین بیفتم . از لای پنجره دزدکی نگاه کردم . خودش بود عباس آقا . رفت سوی پاشویه و شیرآب را باز کرد و آبی به سر و صورتش زد و خوشبختانه دوباره به بیرون رفت . دستی به پیشانی ام کشیدم و با آستینم عرق را پاک کردم . میدانستم که کلیدهای زاپاس اتاق را در کجا پنهان میکند . رفتم بر داشتم و چند کلید را در قفل انداختم و بالاخره یکیش خورد و در باز شد . پرنده ها تا مرا دیدند شروع به جست و خیز کردند و من هم بهشان گفتم که سکوت کنند وگرنه با خبر میشوند و همه کاسه و کوزه ها بر سرمان خراب خواهد شد .
اول در قفس قناری ها را باز کردم و آنها که مات و مبهوت نمی توانستند باور کنند که در قفس باز شده است همانجا نشسته بودند و نگاهم میکردند و من دست بردم و آنها را در یک قفس کوچکی که در انتهای اتاق روی یک چارپایه آهنی قرار داشت گذاشتم . انگار با چشمهایشان بهم میگفتند که عجله کنم ، چون داستان را فهمیده بودند . بعدش رفتم به طرف قفس عقاب که از آب طلا ساخته بودند خواستم در را باز کنم که ناگاه صدای بسته شدن در حیاط را شنیدم سراسیمه شدم و از پنجره نیم نگاهی به حیاط انداختم ، زن 18 ساله مداح پیر و فکسنی مسجد بود که تند و تند وارد خانه شد و یکراست به طرف اتاق خواب رفت و عباس آقا هم با قهقهه رویش پرید . من که دیدم آنها تا مشغولند فرصت را مناسب دیدم که بر گردم . اما بدون پرنده ها هرگز . در قفس طلایی عقاب را باز کردم و او را هم در کنار قناری ها انداختم و در حالی که چادر مادرم را که برایم خیلی بزرگ بود روی سرم گذاشته و با دندان گرفته بودم ،  قفس را در زیر چادرم استتار کردم . پرنده ها هم دلشان مثل د ل من تند تند می زد و سراسیمه و هراسناک بودند و دم نمی زدند. عباس آقا و زن مداح در رختخواب روی هم می غلتیدند و خنده میکردند . من هم پاورچین پاورچین از کنار اتاقشان مثل سایه ای گذشتم و وارد حیاط شدم و در را باز کردم و بطرف خانه رفتم و وقتی داخل اتاقم شدم قفس را در کنار تختم گذاشتم و خواستم سر و گوشی آب بدهم که مادرم صدایم زد بطرفش رفتم . با خوشحالی گفت که خوشبختانه بعد از سالها سگ دوی و پیش هر کس و ناکس رو انداختن در یک بیمارستان به عنوان نظافت چی کار پیدا کرده است ، از شادی چهره ام را بوسید و گفت مواظب پدرت باش تا بر گردم . رفتم به طرف اتاقم  و پنچره را باز کردم و پرنده ها را یک به یک با نرمی به دستم گرفتم و بعد از نوازشی گرم  به طرف آسمان رها کردم . عقاب سفید ،  بال و پر زد و بعد از چند ثانیه  بر گشت و آمد کنار پنجره نشست و نگاهی عمیق که سر تا پایم را می سوزاند به چشمهایم کرد و گفت که فراموشت هرگز نمی کنم و بعد به سرعت برق و باد به اوج آسمانی که در آفتاب صبحگاهی میدرخشید پرواز کرد . به پرهای دو قناری زیبا هم بوسه دادم و آنها هم به آرامی  پر کشیدند و روی شاخه های سبز درخت کهنسال کنار پنجره ام نشستند و بال و پرهایشان را بهم زدند و در حالی که چشمهایشان از شادی میدرخشید آوازی خواندند و سپس  به دور ها پر کشیدند و گویی که مرا هم با خود با پرهایشان که در زیر چتری از نور میدرخشید به آبی های پرنور میبردند . من دستهایم را از شادی بسوی آسمان باز کردم و نفسی عمیق که بوی تمامی گلهای خوشبوی دنیا را میداد کشیدم . آن روز زیباترین روز زندگی ام بود .


« مهدی یعقوبی »