۱۳۹۶ مرداد ۲, دوشنبه

پورنو




مگر من علم غیب داشتم تا بدانم آن زن زیبا و عشوه گر از طرف ساواک آمده تا مرا بیندازد توی دام و روحانیت را بدنام .
 سازمان اطلاعات و امنیت شاه خوب میدانست که بزرگترین نقطه ضعف علمای بزرگوار در پایین تنه است و آنها در برابر یک زن حشری بخصوص اگر زیبا باشد حاضرند جان خودشان را به آسانی فدا کنند و تن به هر کار . بنا بر این طرح و نقشه های شیطانی ریختند تا بعضی از علمای بزرگوار را به وسیله دختران زیبا در تله بیندازند و عکس ها و ویدیوهای سکسی ازشان بگیرند و در روز مبادا از آنها استفاده .


اسمش نازنین بود . یک پلیس مخفی کار کشته و حرفه ای  که از سوی عباس تهامی کارمند بلند پایه ساواک ماموریت یافته بود . میگفتند با دهها روحانی و حتی مجتهد خوابیده بود . چشمان سحرآمیزی داشت ، کافی بود چند لحظه با کسی گرم بگیرد . با اشعه خاصی که از نگاهش  متصاعد میشد او را حتی اگر کوه بود از پای می افکند .
البته بنده حقیر از آنجا که دعاهای موثر و مجرب برای باطل کردن طلسم و جادو همیشه بر روی لبانم بود و از سوی دیگر از خانواده سادات و مومن و در جهاد اکبر آبدیده ، زود گیر آن زن نیافتادم . بخصوص که در آن ایام با امام مراوده داشتم و یکی دو بار هم حضوری به منزلشان در جنوب شهر قدیم نجف در بخش غربی شارع الرسول به دست بوسی رفتم . 

اولین بار که آن ماهپاره را دیدم پس از نماز مغرب و عشا بود . 
بر خلاف همیشه تک و تنها داشتم تسبیح زنان و بسم الله گویان بسمت و سوی خانه می رفتم که ناگاه مثل اجل معلق  آن زن روبرویم سبز شد . 
هوا هنوز روشن بود و خنک . وقتی به چند متری ام رسید چادرش را باز کرد و من ناگاه چشمانم افتاد به تن و بدن زلال و مرمرش . انگار برق مرا گرفت . زبانم لال ، نصف و نیم از پستانهای درشت و برهنه اش از کرستش زده بود بیرون . کمرش باریک بود و نافش معلوم . عینهو حوری العین بهشتی . نه از حوری های بهشتی هم خوشگل تر . بنده زبانم از وصف زیبایی اش الکن است و کلمات قدرت توصیف جمالش را ندارند . چیزی ماورای زیبایی های زمینی بود . یک موجود اثیری .

داشتم چه می گفتم آهان یادم آمد . وقتی که دید تیرش درست به قلبم نشست و من پاهایم سست و بی رمق . لبخندی زد و چشمانش را دوخت به چشمانم . مثل مجسمه ابوالهول همانجا ایستادم . همین که به دو قدمی ام رسید کیف پولش از دستش افتاد . حتم دارم که خودش انداخته بود .
خم شد که کیف پولش را بر دارد که چشمم افتاد به باسن قلنبده اش . ناگهان آتش گرفتم و دود از سر و کله ام زد بیرون . با اینچنین پیش دستی کردم و زودتر کیفش را از زمین بر داشتم و با احترام تقدیم . دستان نرم و لطیفش را مالید به پشت دستم و با لب های ماتیک زده ، هوس آلود گفت :
-  تشکر ، چه جتلمن و چه با اتیکت .

من که از اینکه دست یک زن نامحرم به دستانم خورده بود  ذکرم در تنبانم شروع کرد به جنبیدن . عبای قهوه ای رنگم را روی شانه هایم کمی جابجا کردم و در حالی که شهوت افسار گسیخته  داشت کار دستم میداد سرم را خم کردم و گفتم :
- وظیفه ام بود خواهر 
- شما خیلی با محبتین ، ای کاش همه مردا مث شما مهربون بودن
خواستم مزاح کنم و چیزی بگویم که ناگاه به یاد آن حدیث افتادم :
هر کس با نامحرمی شوخی کند در مقابل هر کلمه ای که در دنیا با او سخن گفته است خداوند هزار سال او را در جهنم زندانی خواهد کرد . بنا بر این لب از سخن گفتن فرو بستم .

از من تشکر کرد و به راهش ادامه داد . اما مگر این شهوت لعنتی که مثل سیلی سهمگین در تن و جانم به جولان آمده بود دست بر دار بود .  بی اختیار با فاصله چند متری افتادم به دنبالش ، هر چه کردم که از راهم بر گردم مگر میشد اراده ام دست خودم نبود . 

مستقیم نگاه می کردم با بالا و پایین رفتن لمبرهای باسنش و اصلا فراموش کردم که از پیاده رو راهم را کج کرده ام و رفته ام وسط جاده . در همین هنگام یک موتوری که با حداکثر سرعت در حال عبور بود محکم زد بمن . در جا کله معلق شدم و خون از سر و صورتم فواره زد . سه هفته در خانه بستری بودم و ضغیفه ازم پذیرایی . 

حتم دارم که اگر سید نبودم بعد از آن تصادف ریق رحمت را سر کشیده و هفت بار کفن پوسانده بودم  . خلاصه خوب شدم و مثل سابق سر و مر و گنده دوباره رفتم به مسجد و سخنرانی .

دومین بار که او یعنی نازنین را دیدم . جنب امامزاده بود . داشتم با ضعیفه از زیارت بر می گشتم که ناگاه در میان راه نگاه تندی بمن کرد و لبخندی زد و از کنارم گذشت . همان نگاه گذرا کارش را کرد و مرا از خود بیخود . سر ضعیفه را در دم شیره مالیدم و فرستادمش دنبال نخود سیاه . او هم نگاه معنی داری که از صد تا فحش هم بدتر بود به من کرد و راهش را کشید و رفت . میدانست که اگر از اوامرم سرپیچی کند چه آخر و عاقبت شومی انتظارش را خواهد کشید .
خودم رفتم در پی نازنین . اما او غیب شده بود .  از بس این سوی و آن سو گشتم خسته شده بودم . داشتم دست از پا دراز تر بر می گشتم که ناگاه چشمم افتاد به چند روحانی بزرگوار که در حوزه آنها را می شناختم . گفتم لعنت بر شانس . بعد فکر کردم و با خودم گفتم بهتر شد مرا با آن ماهپاره ندیدند اگر میدیدند پشت سرم هزار صفحه می گذاشتند 
اگر چه میدانستم از میان آنها تازه من بهترینشان هستم و هریکی از یکی هیزتر و مکارتر .
سلام و علیکی کردم و به زبان عربی که زبان بهشتیان است باهاشان درد دل . صحبحت ها که ادامه یافت رفتیم همان گوشه کنارها زیر درخت نشستیم و بحث و فحص را ادامه . کلبعلی که در حوزه علمیه تدریس می کرد گفت :
- آقایان به داد اسلام برسید ، همه این فتنه ها سر شاهه ، اگه آستینا رو بالا نزنیم و با این طاغوت نجنگیم ، فاتحه دین مبین خوندس . به جون شما که مث تخم چشام دوستتون دارم ،  آدم نمی تونه دیگه اینجا و اونجا  حتی به بیت الخلا بره . همه مستراح ها شده فرنگی با دستمال کاغذی . دیگه از آفتابه که نماد طهارت و پاکیه استفاده نمی کنن
 دیگری می گفت :
- حلال ها حروم شده و حروم ها حلال اینا همه علائم ظهوره ، تو خیابون سگ صاحبشو نمیشناسه ، مردا خودشونو مث زنا آرایش می کنن و زنا خودشونو به شکل و شمایل مردا در می آرن کافیه یه نیگایی به جلد مجلات بندازین ، دیگه دین و ایمونی براتون نمی مونه 
آن یکی که از همه مسن تر  و پشم و ریشش هم بلند تر بود ادامه داد :
همه این بلایا زیر سر رضا خان نمک به حرومه ، اون اگه کشف حجاب نکرده بود و زنارو از تو بیغوله ها بیرون نمی آورد تو این باتلاق نکبت و فساد نمی افتادیم . آدم نمی تونه یه توک پا با این لباس مقدس بره مهمونی ، همه جا شرابه و بزن بکوب و رقاصی ، سر سفره هاشونم که میشنی گوشتا معلوم نیس که ذبح شرعی شدن یا نه . 
منم که دیدم تنور گرم است نانم را چسباندم  و گفتم :
- برادرای مومن بدعت و زنا آشکارا تبلیغ میشه . این جعبه جادو تلویزیون دین مقدسو از جوونا گرفته ، کسی دیگه به مسجد نمی آد تا به حرف ما روحانیون گوش بده ، میرن آواز هایده و حمیرا گوش میدن و تو کاباره ها رقص جمیله رو می بینن .

خلاصه ساعتها نشستیم و در آنجا قرار گذشتیم که برای مبارزه با طاغوت گروهی را تشکیل بدهیم و جهاد را شروع . اما نگو همان که در حوزه مباحث عالی فقه و اصول و فلسفه و عرفان تدریس میکرد با ساواک همکاری میکرد و جیره و مواجب می گرفت و همه حرفها را از سیر تا پیاز گزارش میداد به سازمان امنیت . 


دو هفته گذشت . درست یادم هست روز سوم خرداد بود یک روز آفتابی و دلنشین  که زنگ خانه به صدا در آمد . ضعیفه رفت در را باز کرد . دید یک زن جوان با حجاب است که پشت در ایستاده و تنها چشمهایش از زیر چادر مشکی معلوم . گفت که با حاج آقا یعنی بنده حقیر کار دارد . ضعیفه که مرا خوب میشناخت و میدانست که اگر چشمم با زنان حتی در زیر زره های فولادین بیفتد از خود بیخود و حشری میشوم گفت که حاج اقا تشریف ندارند . بنده اما از آنجا که دارای کراماتم و بوی نامحرم را احساس ، قضیه را فهمیدم . رفتم به ایوان و با صدای بلند پرسیدم :
- ضعیفه کی پشت دره 
- هیچکی یه گدا

در را محکم بست و از پله ها آمد بالا . منم که قضیه را فهمیدم دو تا از دخترانم را فرستادم بیرون و سپس با غیض و خشم کمربند را گرفتم در کف دستم و آن سلیطه را لخت و مادر زاد . افتادم به جانش . ضربه ها را به قصد کشت بر تنش فرود می آوردم و او جیغ و فریاد می کشید . از داد و فریادهایش من اما عصبی تر می شدم و بیشتر و بیشتر می زدمش . تمام پیکرش کبود شد و تاریک . از زدن که خسته شدم انداختمش در بیت الخلا و درش را قفل .

چند روز گذشت تا یک روز در حوالی مسجد دوباره آن ماهپاره  پیدایش شد . بخودم گفتم این تو بمیری دیگر آن تو بمیری ها نیست . این دفعه به چنگش می آورم .  تا چادرش را باز کرد دیدم که پیراهن چسبان صورتی به تن کرده است و شلوار لی استرج . من آه از نهادم بر خاست . خودش پیشقدم شد و گفت  :
- حاج آقا 
- بمن بگو جعفر 
- باشه جعفر ، میشه ازتون سئوالی بکنم 
- شما رو چشای من جا دارین 
- آخه اینجا نمی شه ، خوبیت نداره ، میتونین تشریف بیارین منزلمون
- اسم و آدرستونو بدین بهتون تلفن میزنم 
- آخه عجله دارم و میخوام امشب یه چیز مهمی رو باهاتون در میون بذارم .

دیدم که در حوالی مسجد صلاح نیست باهاش صحبت کنم ، آدرس را گرفتم و همان شب رفتم به سراغش . منزل آبرومند و بالنسبه مجللی داشت و حیاطی باز و دلگشا . پرسیدم :
- خواهر تنها زندگی می کنین
- تنهای تنها هم که نه 
- پس شوهر دارین ، اگه اینطوره من زحمتو کم می کنم

چادرش را از سرش بر داشت و من همین که چشمم به موهای برهنه بر روی شانه های لختش افتاد همه چیز را فراموش کردم . او که انگار یک روانشناس حرفه ای و مردها را خوب می شناخت گفت :
- جفی جون ، من فقط چن سئوال شرعی ازتون دارم 
- اگه شوهرتون یه دفعه بیاد و منو تک و تنها با شما ببینه ، چی میگه ، آبرو ریزی می شه و من شهره خاص و عام .
- فکر اونجاشو نکنین ، همسرم یه تاجره رفته برا چن هفته به فرنگ 
- راس میگی ، اگه اینطوره بلحاظ شرعی اشکالی نداره 

یک انگشتش را گذاشت روی لبان سرخش و با قر و غمزه گفت :
- آخه جفی جون روم نمی شه ، بهت بگم 
- خواهرم با بنده رودرواسی را بذارین کنار و سئوال شرعی تونو بپرسین . منم تا اونجا که معلومات فقی ام اجازه میده شمارو راهنمایی

در این وقت زنگ در به صدا در آمد . من از ترس ناگهان رنگ و رویم سرخ و زرد شد . با خودم گفتم که حتما شوهرش هست و او بمن دروغ گفته است . رو کرد بمن و گفت :
- جفی برو پشت حوض خودتو مخفی کن . گمونم گمونم

منم عمامه و عبا را ا زتنم بر داشتم و رفتم روی زانوها پشت حوض مخفی شدم . دلم شور میزد و میترسیدم رسوایی ببار بیاورم . اما خوشبختانه زن همسایه بود و بعد از چند لحظه همه کارها به خوبی و خوشی گذشت .
وقتی بر گشت و ریخت و قیافه ام را دید زد زیر خنده . حالا نخند کی بخند :
- جفی ( جعفر ) شدی عینهو موش آب کشیده 

منم شروع کردم به خندیدن او گفت :
- پیش خودم گفتم که تو شیری اما یه روباه

منم خودم را جمع و جور کردم و شانه هایم را تکاندم و دستی زدم به پشم و ریش صورتم . انگار شتر دیدی ندیدی گفتم :
- خواهر سئوال شرعی تون چیه 
با چشمان جادویی و مسحور کننده اش نگاهی بمن کرد و دو قدم آمد جلوتر . عطر تنش و نفس هایش را می شنیدم . او هم حتما تپش های بیقرار دلم را . باز هم آمد جلوتر . دیگر طاقت نداشتم میخواستم دستانم را حلقه کنم دور کمر باریکش و همانجا فتیله پیچش . لبش را غنچه کرد و با حالاتی وسوسه آور گفت :
- جفی جون من یه زن آتشی مزاجم ، چطوری بگم بقول علما حشری . شوهرم چن ماه چن ماه در سفره و  نمیتونه منو ارضا کنه . من محتاج سکسم ، نمی دونم ا ز نظر شرعی تکلیفم چیه .
 -  همشیره مکرمه آیا شما مسلمانین ، اگه هستین بنده در خدمت گذاری آماده ام
- البته که مسلمونم ، اما یه زن مسلمون آتشی مزاج ، میترسم خدای ناکرده این میل شدید به شهوت باعث بشه که تو راههای انحرافی و غیر شرعی بیوفتم ، باور کنین دس خودم نیس من مادرزاد ببخشیدا شهوتی ام
- میتونید به من ثابت کنین ، منظورم اینه که چطور میتونم باور کنم که شما حقیقتو میگین 
- من حاضرم به شما ثابت کنم ، من قسم می خورم 

بنده با عقل ناقصم شروع کردم به فکر کردن و در همان حال قدم زدن . با خودم گفتم که بنده حقیر یک  روحانی هستم و در خدمت شارع دین مبین اسلام . باید به این دوشیره محترمه کمک کنم تا به راههای پر خطر و انحرافی نیفتد . تسبیح دانه درشت کهربا را که عطرش زده بودم و بوی خوشی از آن بر میخواست از زیر عبایم در آوردم و در دو دستم گرفتم . آنگاه نگاهی گذرا به قد و قامتش که شق و رق در مقابلم ایستاده بود انداختم و پس از خواندن دعا شروع کردم به استخاره . سپس تسبیح را گذاشتم در جیبم و دو دستانم را رو به آسمان کردم و روی زانوهایم نشستم و سر بندگی بر آستان حق . چند لحظه در حالی که قطرات اشک از چشمان مات و بیرنگم بر روی ریش و سبیلم می ریخت به نیایش مشغول شدم سپس بر خاستم و رو کردم به او و گفتم :
- الحق که شما حلال زاده هستین
- خدا رو صد هزار مرتبه شکر 
- استخاره خوب اومده و حق تعالی راضی
- چرا اینجا تو حیاط ، تشریف بیارین بالا ، بفرمایین ، خونه خودتونه 
- باشه ، خواهر 
- بمن اینقد نگین خواهر ، الهی قربونت برم جفی جون ، بیا بالا چای آماده س
چادرش را انداخت روی ایوان .  دامنی یک واجب بالای زانو داشت . از پله ها که داشت میرفت بالا چشمانم تا افتاد به نقاظ ممنوعه اش یک دفعه از هول سرم سیاهی رفت و از پشت افتادم و مثل یک توپ فوتبال  قل خوردم بر زمین . سرم چنان به نرده های آهنی اصابت کرد که آه از نهادم در آمد . کمرم تیر می کشید . گوشم وز وز .
نازنین که علت را میدانست ابتدا خندید و با خندیدنش من که از شدت درد مانند مار زخمی بخود می پیچیدم ،  آن روی سگم بالا آمد و در دلم گفتم :
- چنان بندازمت رو تختخواب و چنان پوستی از تنت بکنم که مرغون آسمون بحالت گریه کنن ،  تخم و ترکه ما آخوندارو هنوز نشناختی . ما از تبار خروسیم اونم چه خروسایی

عمامه را از سرم بر داشت و سرم را گذاشت روی رانهای سفید و لختش و دست نوازشی کشید به ریش و سبیلم . عطر ملایمش دیوانه ام میکرد و موهای بلندش که ریخته بود روی صورتم  . با وسوسه حرف میزد و با هر کلامش مرا دیوانه تر  . دوباره گفت برویم بالا تو اتاق . کمکم کرد بلند شوم . دستم را گذاشتم دور گردن برهنه اش و لنگ لنگان رفتیم بالا . 
در جا رفت برایم تنگی از شربت با دو گیلاس نقره ای آورد و گفت :
- جفی نوش ، شربت بهار نارنج و عسل . معجزه می کنه
- آخ کمرم ، کمرم تیر می کشه
- بیا اول یه لیوان ازین شربتا رو بخور بعد دراز بکش کمرتو ماساژ بدم 

شربت را از دستش بر داشتم و تا آخر نوشیدم . راست میگفت خیلی خوش طعم و خوش عطر و بو بود . نمی دانم در شربت چه ریخته بود که پس از نوشیدنش ، میل شهوتم چند برابر شد . شاید هم از عطر تن نیمه لختش بود . دیگر طاقت نیاوردم . به سرحد جنون رسیده بودم و هر طور شده باید آب کمرم را خالی میکردم .
او هم که فهمید که طرح و نقشه اش گرفته است . یک دفعه طاقچه بالا گذاشت و شروع کرد به اما و اگر و یکهو گفت :
- نه جفی ، من از اون زنایی که فکر می کنی نیسم ، بهم دس نزن 

من مگر کف دستم را بو کرده بودم . من چه میدانستم که همه عشوه و نازها و قر و غمزه ها فیلم است  و ماموران فنی در همه سوراخ سمبه های اتاق میکروفون های ضبط صوت و دوربین های تلویزیونی و عکس برداری گذاشتند تا مرا شکار کنند . از بس میل شدید جنسی مرا از خود بیخود کرده بود اصلا به دور و اطراف توجه نداشتم و تنها به یک چیز فکر می کردم .
شده بودم مثل گرگ گرسنه و او طعمه ای چرب و نرم که میخواستم بدرمش و پاره پاره اش کنم . 
همه دردهای تن و بدنم را فراموش کرده بودم . کشیدمش بسوی خودم و دستانم را حلقه کردم به دور کمرش و سرم را گذاشتم میان پستانهای نیمه برهنه اش و با دندان زرد و کرمخورده ام  نوکش را به آرامی گاز . با ریش های حنا بسته ام قلقلش دادم . شروع کرد به قهقهه . یک لحظه احساس کردم که در بهشت موعود پرواز میکنم و وعده و وعیدهایی که خداوند به ما روحانیون داده است جامه عمل پوشیده است . از خود بیخود شده بودم ، خواستم همانجا بیندازمش زمین که او با ضربه ای خودش را از من جدا کرد و گفت :
- بهت گفتم که من از اون زنا نیسم ، شرط و شروط داره 
- شرط و شروطش چیه ، من جونمو واست میدم
- بگو منو دوس داری
- البته که دوستت دارم ، ملکه رویاهامی تو .  دار و ندارمو میریزم زیر پات ، من حاضرم هر چی که بخوای انجام بدم . 
- اگه اینجوره امتحان می کنیم 
- باشه دلبرکم ، من قسم میخورم
- من یه زن شوهر دارم ، 
- عیبی نداره عزیزم ، ما برا هر مشکلی یه دارویی داریم 
- آخه مخالف شرعه
- من برا بوسیدن اون لبای قرمزت حاضرم دین و ایمون و مقدساتو کنار بذارم
- راس میگی 
- قسم میخورم .

یقین دارم جادو شده بودم . آن زن قوه مرموزی داشت که دین و ایمان را با آن چشمهای اسرارآمیزش از آدم می گرفت و می کشاند به وادی کفر و بی دینی . رفت به طرف آشپزخانه . من در این میان شلوارم را چست و چالاک در آوردم و حاضر یراق مانند مومنی که به جنگ کافر می رود منتظر . 
چند لحظه بعد با یک بطری از شراب و ظرفی از غذا بر گشت . وقتی که دید من شلوارم را از پایم در آوردم . نیم نگاهی کرد و گفت :
- گربه همه‌شب به خواب بیند دنبه . می بینم آتیشت خیلی تنده
- اینهمه شکنجه م نکن نازنین
- میخوام امتحانت کنم ، با سه شرط ، اگه موفق شدی من حلالتم و هر کاری باهام میخوای بکن اگه نه راه بازه و جاده دراز .
- سه شرط چیه ، بگو هزار شرط
-  شرط اول  این گوشت خوکه ، اگه منو میخوای باید اینو بخوری در ضمن ذبح شرعی نشده .
در همین هنگام نوری مثل فلاش دوربین خورد به چشمم . من اما از بس در دریای پر توفان غرایز غرق بودم اصلا فکرش را نکردم که دوربین مخفی کار گذاشته اند . سلول سلول تنم داشت آتش می گرفت . رفتم جلو و گوشت خوک سرخ شده را از دستش بر داشتم و با آنکه میدانستم خوردنش از گناهان کبیره محسوب می شود با ولع خوردم .
- دلبرکم زهر هلاهلم که بدی شیرین و خوشمزه س ، بازم امتحانم کن .

سینی را گذاشت روی میز . لبهایش را غنچه کرد و آمد جلو و جلوتر دماغش را گذاشت روی دماغم و به چشمانم با روشنایی عجیبی خیره شد . عمامه را از سرم بر داشت و بست به دور کمر باریک و لختش . منم فرصت را غنیمت شمردم و با دو دستانم کپلش را به سمتم فشردم . رفتم تا لبم را بر روی لبانش بگذارم . خودش را از من رها کرد و بطری شراب قرمز را باز کرد و ریخت توی لیوان و داد به دستم :
- حالا شرط دوم 
- تو جون بخواه ، من هلاکتم 

لیوان شراب را از دستش بر داشتم و بردم به روی لبم و مانند کسی که در بیابان های بی آب و علف زیر خورشید سوزان به دنبال قطره ای آب له له می زند ، تا قطره آخر نوشیدم :
- پس راست میگن که شراب آب حیاته ، چه خوشمزه س . میگن شراب تو بهشت الکل نداره ، شرابم که الکل نداشته باشه آدمو حالی به حالی نمی کنه ودیگه شراب نیس .

جام دوم را که خوردم کم کم مستی آمد به سراغم سرم گیج و ویج رفت و گرمای خوشی دوید در رگانم . ناگاه بی اختیار لیوان را زدم به زمین و تکه تکه اش کردم و خواندم :
ابریق می مرا شکستی، ربی
 بر من در عیش را ببستی، ربی 
من مِی خورم و تو می‌کنی بدمستی
 خاکم به دهن مگر که مستی، ربی

نازنین چشمکی زد و بعد با نگاهی آتشین بطری شراب را که هنوز در دستانش بود برد روی لبش و درش را شروع کرد به لیس زدن و در همانحال شهوتناک به من نگاه .
 من که سومین جام را زدم دوباره شروع کردم به سخنان کفر آمیز . در همین هنگام از لای در اتاقی که در گوشه هال بود چشمم افتاد به سایه ای ، انگار کسی ما را می پایید اما از بس مست و پاتیل بودم پی اش را نگرفتم . نازنین که انگار متوجه شده بود  برای اینکه حواسم را منحرف کند دستش را کرد دور کمرم و لبهایش را روی لبم . منم همانجا انداختشم کف راهرو . نفس های گوارا و تپش قلبش را می شنیدم .

دستهایم به نقاط سرخ و ممنوعه تنش بالا و پایین میرفت و حرارتی لذت بخش در وجودم احساس . نفس نفس میزدم و  داشتم به نقطه های اوج نزدیک میشدم که او بازهم با زور و ضرب پرتابم کرد آنطرفتر . طوری که ستون فقراتم بشدت درد گرفت . خدا به سر شاهد است بنده که در تمام عمرم با یک دوجین از طفل دوازده ساله گرفته تا 50 ساله نزدیکی داشتم هرگز چنین زور بازویی ندیده بودم . بسیار ورزیده بود و تند و چابک . برای همین در مقابل مقاومت هایش حرص و طمع ام بیشتر شد و ناگاه نقشه ای زد به ذهنم و یک نیمه روحم با من گفت  :
حاج جعفر حالا که تنور گرم است و طعمه دم دست ،  چرا با یه تیر دو نشون نمی زنی . این حوری که مادرزاد شهوتی  و تشنه جماع
 آن نیمه تاریک روحم رو کرد به من و گفت :
- تیغش بزن ، تیغ ، شوهرش یه میلیونره و روز و شب پول پارو می کنه ، خودشم حتما تو خونه صندوقی از جواهرات داره . یه بویی بکش و محلشو در بیار . اونوقت خدا کریمه . هر دو تاشو صاحب شو
آن نیمه ام که تاریکتر از آن نیمه تاریکم بود گفت :
- بهش محل نذار و عبا و عمامه ات رو سرت کن و بگو میخوام برم ، بخدا مث کنیز خانه زاد  می آد دنبالت 

طرح و نقشه را بالا و پایین کردم دیدم به امتحانش می ارزد . با آنکه کمرم بشدت درد میکرد . شروع کردم به تئاتر بازی کردن . عبایم را که از دور کمرش باز کرده بود و انداخته بود کنار پنجره ، بر داشتم و عمامه را پیچیدم دور سرم :
- خواهر من دیگه زحمتمو کم می کنم .
- ما که هنوز شروع نکردیم .
- نه دیگه اینطوری نمیشه ، زحمت داره ، انرژی میبره ، بهت گفتم من آدم معمولی نیستم یه سیدم ، خرج داره . 
- خرج داره چیه منظورتو نمی فهمم .
- خوبم می فهمی ، من که احتیاج به جماع ندارم ، تو تشنه ای و  رگ و ریشه ات احتیاج به آب داره . آب دادنم بخصوص از طرف یه روحانی که مفت و مجانی نیس . منم زندگی دارم و قرض و قوله از سر و کولم بالا میره .

نازنین فکری کرد و دید که عملیاتش ناتمام مانده است . از سویی تازه استخدام شده بود و میخواست به هر نحوی شده  در این کار نفس گیر و ماجرا جویانه استعدادش را نشان .
با قر و غمزه آمد جلو و شروع کرد به قربان صدقه ام رفتن . فهمیدم که کلکی که زده ام گرفته است  و تیر درست به هدف  . از او خواهش و التماس و ناز و نیاز از من اکراه و نه گفتن . نعلین را به پایم کردم و دعایی خواندم و اطراف و اکنافم را فوت . همین که از پله سرازیر شدم دوان دوان آمد و از پشت دستم را کشید . 
من روی پول پایم را سفت و سخت کردم . مقدارش هم بسیار بالا بود . بهش همچنین گفتم که نقد میخواهم . انگشتش را گذاشت روی لای دندانهایش و زیر چشمی و اخم آلود نگاهی انداخت به من . بر خلاف انتظار ، یک راست رفت به طرف در حیاط و آن را باز کرد و گفت :
- بفرما ، تشریفتونو ببرین ، دیگه م اینطرفا بر نگردین . 

دیدم تمام کاسه و کوزه هایم به هم خورده است . نه دلم میخواست که بر گردم و نه پاهایم قدمی به جلو می رفت . وقتی لحن صدایش بلندتر شد . افتادم به پایش .
- غلط کردم 
 آمرانه گفت :
- دو شرط دیگم اضافه شد
- بگو جونم ، هر کاری که بخوای می کنم .
بیا بالا بهت بگم .

دلواپس در پی اش راه افتادم . و در دلم به خود و طرح و نقشه ای که کشیده بودم لعنت . از راهرو باریک گذشتم و در کنارش روی کاناپه نشستم . با تروشرویی گفت :
- پاشو وایسا
- اطاعت
ایستادم و او رفت ضبط سوت را روشن کرد و آهنگ لب کارون را گذاشت و گفت :
- لخت شو 
تمام اوامرش را انجام دادم ، گفت :
-شورتتم در آر و شروع کن به رقصیدن ، نه عمامه بذار رو سرت باشه

اگر چه جسارت به مقدسات بود ولی لخت و مادر زاد شروع کردم به رقصیدن و خواندن . میدانستم که اگر بخواهم اما و اگر کنم شرط و شروط دیگری میگذارد و قوز بالای قوز می شود و باید خر آورد و باقالی بار کرد . نیم ساعت تن و بدنم را تکان دادم و مثل جمیله رقص . 
وقتی که خسته شدم و از پا افتادم یک بطری آبجوی شمس داد بدستم و من از تشنگی یکریز سر کشیدم . آبجوی تگری دومی را هم داد و من دوباره سر کشیدم  و وقتی مزه اش  چسبید و حالات مستی بهم دست داد  بی اختیار و با حالتی مسخره و قر و قاطی شروع کردم به انگلیسی و عربی روضه خوانی و ادای ملاها را بر سر منبر در آوردن . آنگاه با قهقهه گفتم : 
- مکارتر از آخوند جماعت در عالم وجود نداره . جماعتو قرنها با گریز به کربلا گریه میندازن و اونوخت تو دلشون به اونا می خندن .
سپس عمامه را در دو دستم  گرفتم  رفتم تو مایه بابا کرم ، لبهایم را گرد می کردم و بسویش بوسه می فرستادم . وقتی که از تک و تا افتادم . بهش گفتم:
- عزیزم شرط دوم چیه 
- اونو فردا بهت می گم ، یادت باشه اما و اگر ممنوع .
- نمی شه همینجا بخوابم ، تو همین سالن 
- گفتم که حرف زیادی نزن
منم دمم را گذاشتم روی کولم و دست از پا درازتر بر گشتم .

فردای همان روز بدون آنکه تلفن بزنم خودم را صاف و صوف کردم و عطرهای گرانقیمتی که برایم به سوقات آورده بودند زدم و رفتم به خانه اش . قبل از اینکه در بزنم آب زیر کاه نگاهی انداختم به دور و برم . حتی در خواب و خیالم هم نمی دیدم که او جاسوس باشد . بعدها شنیدم که ساواک یک کامیون عکس های پورنو از آیت الله فلسفی تا مصطفی خمینی و حجازی و لواسان و محمود قمی و دیگر بزرگان جهان اسلام گرفته است و آنها را وادار به سکوت ... خوشبختانه آن علمای بزرگوار در بازجویی ها گفتند که اگر سرشان برود دست از مبارزه با کمونیست و کشف حجاب و مخالفت با رای دادن ضعیفه ها و مشروبات الکلی و جنگ و جدال با آیین ضاله بهایی و خوردن گوشت خوک و ... بر  نمیدارند . 
با من اما از لام تا کام در مورد عکس های لخت و عور و توهین به دین در حال مستی حرفی نزدند. گویی استراتژی و تاکتیک دیگری در سر داشتند . 
کجا بودم آهان ، وقتی نازنین در را باز کرد خودم را انداختم به آغوشش و شروع کردم به ماچ و بوسه . او هم گاردش را باز گذاشته بود و لباس تنگ و چسبان و صورتی رنگ پوشیده بود تا مرا بیشتر وسوسه . مثل همیشه وقتی که داغ شدم و آتش شهوتم گل کرد دبه در آورد و با قر و قمیش گفت :
- جفی جون
- بگو تاج سرم 
- جفی جون
- جون دلم ، بگو تو که منو کشتی
- تو دیروز بهم گفتی منو میخوای ببری نجف زیارت
- من گفتم؟
- یعنی من دروغ میگم
- نه عزیزم ، نه عمرم ، نه ملکه آرزوهام ، حتما مست بودم و یه حرفایی زدم .
- یعنی میخوای زیر قولت بزنی
- نه ، اما ... اما من چی گفتم
-  بهم گفتی تو رو صیغه می کنم و چن هفته میبرم با خودم به زیارت ، تازه چیزای دیگه ام گفتی 

 چه میدانستم که دارد رو دست میزند و حرف دهانم میگذارد و میخواهد از زیر زبانم اطلاعات بیرون بکشد . بنده حقیر که در گرداب اقیانوس شهوت دست و پا میزدم و عقل از سرم پریده . بی آنکه به تبعاتش فکر کنم گفتم :
-  شاید مست بودم  و یه حرفایی از دهنم پرید

که ناگاه او سخنم را برید و الکی زد زیر گریه ، زنها را که میشناسید چه اعجوبه ای هستند . منم چند قدم رفتم جلو و بنرمی در آغوشش گرفتم و گفتم :
- آخه تو شوهر داری نمیشه صیغه ات کرد .
- بهت دروغ گفتم ، من یه سال پیش طلاق گرفتم ، مردی و تکیه گاهی تو زندگیم ندارم اینم شناسنامه ام 

از کیفش شناسنامه جعلی را  بیرون آورد و منم کلک خوردم . البته آن زمان که خبر را شنیدم بسیار خوشحال شدم و شروع کردم با دمم گردو شکستن . آب از لب و لوچه ام سرازیر شد و دستش را گرفتم و بردم بالا . هم ریش دستم بود و هم قیچی . همانجا در راهرو دست بردم سینه بندش را باز کنم که نشد . جرش دادم زیب شلوارش را هم همینطور. مثل سگ هار افتادم به جانش . داشتم خفه اش میکردم ، تمام تن و بدنش از لب و پستان و ناف و لای دو پایش را کبود .
اما نگو که مثل همیشه دوربین های مخفی مشغول به کار بودند و تمام اعمال بد و 18 سال به بالایم را فیلم برداری . 

یک هفته بعد بردمش زیارت در عراق . آنقدر حرفه ای بازی کرد و مرا فیلم . که شده بود محرم اسرارم . چادر سیاه را دمی از سرش بر نمی داشت . رویش را هم سخت و سفت می پوشاند . نیمه های شب میدیدم که نماز نافله شب میخواند . از بس نمازش طول میکشید و مرا در انتظار که مجبور میشدم در وسط نماز از پشت کمرش را قلاب کنم و بیندازمش توی رخت خواب و عطش سیری ناپذیرم را جواب .

ایکاش پشت دستم را داغ می کردم و او را به پیش آقا در نجف نمی بردم . ساعتها از حجاب و عفافش داد سخن سر دادم و نماز و روزه اش . او هم در خلوت گاه گاه چادر از سرش بر میگرفت و جواهرات گرانبها و نایابش را به دید آن علما در کنار امام میگذاشت و آنها را از خود بیخود .
خلاصه کنم . یک هفته هر روز او را به خانه آقا بردم و در این مدت دین و ایمان همه آن علمای مبارز را گرفت و آنها را انداخت به وادی کفر . روز آخر هر چه کردم با من به ایران بیاید دو پایش را توی یک کفش کرده بود و جواب رد میداد . آن برزگواران هم سنگ تمام گذاشته بودند و با چنگ و دندان ازش حمایت . 
دست از پا درازتر بر گشتم پیش زن و بچه هایم . از آن زمان ساواک از کوچکترین اسرار آن خانه و مبارزات علمایی که آنجا رفت و آمد میکردند و حتی کسانی که در ایران با آنها ارتباط داشتند با خبر بود . 


مهدی یعقوبی