۱۳۹۷ شهریور ۲۳, جمعه

تاریک - مهدی یعقوبی



فتانه در گوشه اتاق سرش را از روی زانو بلند کرد و اشکهایش را با دستهای لاغرش پاک . نگاهش را از پشت پنجره دوخت به آسمان تاریک و بی ستاره . در چشمهایش اندوهی بی پایان موج می زد و بیهودگی . شمعی در کنارش پت پت کنان آخرین نفس هایش را می کشید و سایه های لرزانش در پرتو کمرنگش کوتاه و بلند . استکان چای سرد شده در دستش بود و یک حبه قند .  آهی کشید و  بغض آلود ادامه داد:
- پرسیدی پدرمو برا چی کشتن ، اونو واسه یه عکس که رو پیرهنم بود کشتن .
- یه عکس ، کدوم عکس ، آخه چرا
 - داستانش مفصله . نمی دونم از کجا شروع کنم ،
اونروز از مدرسه با دو تا از دوستام راه افتاده بودم به سمت خونه ، هوا گرم بود و آفتابی . ما هم مث همه دخترای هم سن و سال شوق زندگی در رگامون موج می زد . کنار خیابون می گفتیم و می خندیدیم . رو  پیرهنم عکس بی حجاب مریم میرزا خانی بود . عکسش رو پیرهنم  بهم اعتماد بنفس میداد و حس غرور . یکهو دو تا لباس شخصی  نامتعادل که با موتور از کنارمون رد می شدند جلو پامون ترمز زدند و با چهره ای عبوس به من نگاه. یکی از اونا که اسمش هاشم بود نگاهی هرزه  انداخت به سر و پام و وراندازم  کرد و  در حالی که به پشم و ریشش دست می کشید گفت:
- این جنده کیه عکسشو زدی رو پیرهنت . اینجا مملکت آقا امام زمانه

- یعنی نمیشناسیش
- بی حجاب فاحشه س ، هر کی هم که میخواد باشه
من که عاشق مریم بودم و مث بت می پرستیدمش . از کلمه زشتی که بزبونش آورده بود خونم به جوش اومد و  یکهو از کوره در رفتم و  یه سیلی زدم  به صورتش .
- فاحشه خودتی
هاشم که از خشم چهره اش آتش گرفته بود با موتور ویراژی داد و  سپس روبروم ایستاد . نگاهشو به سمت جماعتی که در دور بر حلقه زده بودند انداخت  و آهسته گفت:
- حسابتو میرسم به فاطمه زهرا جرت میدم 
- هیچ غلطی نمیتونی بکنی.
- چن روز بعد می فهمی ، آشی برات بپزم که یک وجب روغن روش باشه

تو چهره اش خشم و غیضی عجیبی بود ، مث یه آدم عقده ای و مالیخولیایی .  راستش کمی ترسیدم بودم و دست و پام بی اختیار شروع کرد به لرزیدن.
 ماجرا رو به کسی نگفتم ، خیال میکردم که تموم شده  و اون روانی ها دیگه سر و کله شون پیدا نمی شه . اما اونطوری که فکر و خیال می کردم نبود.
درست یه هفته بعد که مث همه جمعه ها  دمدمای صبح می رفتم خونه مادر بزرگ . یکهو خودروایی سیاهرنگ جلو پام ترمز زد و دو نفر تند و تیز منو انداختند داخل خودرو و  چشم و دست و پامو بستن . بعدش از شهر خارج شدند و رفتند اطراف کوهپایه های دور و  سوت و کور. انداختنم توی یه خونه درب و داغون . لختم کردن و چن نفری مث گرگهای گرسنه افتادن به جونم . آش و لاشم کردن و تموم تن و بدنمو کبود .
چند روزی با دست و پای بسته انداختنم تو یه اتاق و درشو قفل . روزها می رفتن سر کار و زندگیشون و شبها بر می گشتن و دستعجمعی دوباره می افتادند به جونم . تا اینکه یه روز چند رهگذر که بصورت اتفاقی از اون حوالی میگذشتن چشمشون افتاد به من و از چنگ اون درنده ها نجاتم دادن .
بعد از اون اتفاق دیگه من اون فتانه سابق نبودم . شدم عینهو آدمای جن زده . مدتی که گذشت با دست و پاهای بسته  آوردنم اینجا ، تو این بیمارستان روانی . روز و شب توهم . حرف زدن با آدمای نامرئی که نمی دونم روبروم نشستن یا تو روح و جونم نفوذ کردن . تو خواب و بیداری بهم میگن خودتو بکش ، ازین زندگی تاریک و جهنمی رها شو . چن بارم دست به خودکشی زدم اما  نجاتم دادن.
- پرسیدم باباتو چرا کشتن
- بابامو چطور کشتن . وقتی خبر  ربودنمو شنید پاک دیوونه شد و عاصی . . یکی یکدونش بودم و منو از همه چیز تو عالم بیشتر دوست داشت . روز و شب قدم می زد و فکر انتقام راحتش نمیذاشت. بالاخره تصمیم گرفت زهرشو بریزه .  رفت دنبالشون ، به هر دری زد  و از خرد و بزرگ پرس و جو . مردم اما میترسیدن تا سرنخی بهش بدن ، آخه اونایی که این بلا رو بسرم آوردن  آدمای خطرناکی بودن و با از ما بهترون سر و  سری داشتن . کار داشت به جاهای باریکی می کشید و اون نامردا بو برده بودن که پدرم سرنخی اومده دستش . برا همین یکی دوبار نامه ای انداختند تو خونه مون و هشدار دادند که از پیگیری قضیه دست بر داره  وگرنه اگه بیشتر ازین بخواد موی دماغشون بشه خونش پای خودشه .
اون موتوری که تهدیدم کرده بود از  لباس شخصی های اطلاعات سپاه بود . یکی از همکلاسی هام که اون روز باهام بود شناختش و اسم و آدرسشو داد به بابام . اونم که طرح و نقشه هاشو از پیش کشیده بود آماده شد که انتقامشو ازشون بگیره . مادرم روزو روزگارش بهتر از اون نبود . با اینکه حرفی ازین بابت باهاش نمی زد اما با نگاهش همه چیزو بهش می گفت و میخواس هر چه زودتر کلکشونو بکنه به هر قیمتی .

هاشم  بو برده بود و میدونس که پدرم زهرشو می ریزه و نمیذاره قسر در بره . برا همین با خودشون نقشه کشیدن. میدونستن که بابام آخر هفته هر ماه میره شمال پیش پدر و مادرش .  برا همین  سیستم ترمز ماشینشو  دستکاری کردن تا حادثه طبیعی به نظر برسه . آنروز  صبح جمعه پدرم وقتی دید ترمز بریده س درست در لبه پرتگاه موفق به کنترل خودرواش شد و ایستاد اما اونا که تعقیبش می کردن وقتی دیدند که طرحشون شکست خورده و سوژه به اعماق دره ها سقوط نکرده  .  دو نفری از ماشینی که تعقیبش میکردن پیاده شدن و  خودرو را هل دادن و انداختنش اعماق دره ها . مادرم که خبرو شنید سکته کرد و رفت به بابام پیوست .

- غصه نخور گذشته ها گذشت ، شنیدم چن روز دیگه مرخص می شی
- آره ، میرم خونه دختر عموم، یعنی خودش ازم خواسته
- ما رو که فراموش نمی کنی
فتانه تبسمی کرد و در آغوشش کشید و گفت:
- چطور میشه فراموشت کنم بهترین دوستمی


فتانه بعد از ماهها که از بیمارستان روانی رها شد رفت خانه دختر عمویش اما در آنجا بیش از دو هفته ای نماند و بر گشت به خانه پدری . احساس بیهودگی میکرد و پوچی . آرام و قرار نداشت و اشک امانش نمی داد . سعی میکرد گذشته هایش را فراموش کند اما نمی شد . تصاویر تلخ گذشته و اتفاقات تلخ در جلوی چشمانش ظاهر می شدند و تیغ میکشیدند به روحش . گاه جیغ می کشید و سرش را می کوبید به دیوار و گاه چنگ می کشید به صورتش .  قرص های جور واجور هم اثری نداشت و تن و بدنش را کرخت می کرد و بی رمق . مثل مرده ها در گوشه ای می نشست و ساعت ها به عکس پدر و مادرش بر روی دیوار خیره می شد . آرزو میکرد که می مرد و پر می کشید به سویشان .
هفته ای یکی دوبار دختر عمویش می آمد به سراغش و با هم می رفتند خرید . نه نماز می خواند و نه به خدا و پیامبرش باور .
تا اینکه در یکی از همین گشت و گذارها با دختر عمویش در شهر ناگاه هاشم با خودرو مشکی جلویش ترمز زد مرد چهار شانه ای هم نشسته بود در کنارش . عینکش را پایین آورد و با تمسخر او را  ورانداز کرد و گفت:
- کوه به کوه نمی رسه اما آدم به آدم میرسه ، شنیدم که از دیوونه خونه مرخص شدی ، بزنم به تخته خوشگل تر شدی .

فتانه جوابش را نداد و نگاهی انداخت به دختر عمویش لیلا . او هم دستش را گرفت و به راه افتادند .  هاشم اما دست بردار نبود . دوباره ویراژی داد و برگشت و با سرعت زیاد درست در مقابلشان ترمز زد . لیلا از وحشت افتاد به زمین دستش را گذاشت روی قلبش . لیلا اما بی آنکی خمی به ابرو بیاورد شق و رق ایستاده بود  نگاهی خشماگین به آنها کرد و تفی انداخت به سمتشان . هاشم گفت:
- دفعه بعد که گرفتمت دیگه نمیذارم قسر در بری میفرستمت پیش پدر و مادر گور بگور شدت

به خانه که بر گشت میدانست که هاشم ول کن معامله نیست و دوباره سر راهش سبز خواهد شد . با خودش گفت:
- اگه قراره بمیرم توام باید نفله شی

این داستان ادامه دارد