۱۳۹۶ شهریور ۲۷, دوشنبه

تله



- مطمئنی که جواهرات تو قبره .
- به جون بچه هام راس میگم 
- از کجا شنیدی .
- راستش اولش باور نمی کردم یعنی شک داشتم . بعد که بسمت گور دخمه ها تعقیبشون کردم  مطمئن شدم .
- یعنی خودت با چشای خودت دیدی
-  کسی که خبرو داده از بچه های خودی و مورد اعتماده  . خبررو که شنیدم ، قوه کنجکاوی ام گل کرد . رفتم تعقیبشون . دیدم نیمه های شب سوار وانت میشن  و میرن طرفای آتشکده خاموش . پشت تپه ها . اونجا یه قبرستون عجیبی وجود داره با سنگ قبرای عجیب تر . یه نقشه ام ، تو دسشون بود  . 
- یه نقشه 
- آره اونشب رفته بودم چند متری شون تا حرفاشونو بشنوم . یهو هوا بارونی شد و اونم چه بارون تندی .  باتری چراغ قوه شونم تموم شده بود و نمی تونسن به نقشه نیگا کنن . برا همین قرار گذاشتن برا هفته بعد . یعنی روز جمعه 
- پس دو روز وقت داریم ، مسلح بودن 
- نه ، تنها بیل و کلنگ و شایدم چاقو
- میگم چطوره نقشه رو ازشون بدزدیم و بعدش خودمون دس بکار شیم .
- نه بذار خودشون کارارو پیش ببرن وقتی جواهراتو پیدا کردن ، یه جوری کلکشونو می کنیم .
- پس شب جمعه با هم قرار میذاریم و میریم تعقیبشون . هر چیم گیرمون اومد نصف نصف .

شب جمعه که شد خلیل جلوی نانوایی نبش خیابان منتظر شد تا سردار که باز نشسته سپاه بود با خودرواش رسید . قبل از حرکت رفتند به یکی از رستورانها و چلوکبابی زدند توی رگ . بعدش سوار خودرو شدند . سردار مثل همیشه مسلح بود . سیگاری را از داشبرد در آورد و گذاشت روی لبش . نگاهی کرد به خلیل او هم فندکش را در آورد و سیگارش را روشن . سپس از جیبش قرصی در آورد و با یک لیوان آب قورتش داد ، خلیل گفت :
- خدای نکرده ناخوشی
- نه ، این از اون قرصاس که اگه بخوری نشئه ات می کنه ، میری تو حال . دنیای هپروت .
- پس بهتره من بشینم پشت فرمون ، 
- نه داش ، بذار صفا کنم ، یه خورده طول میکشه تا اثر کنه . حالات وحی به آدم دس میده . میگم پس از مدتها یاد دوران جوونی افتادم ، مث برق و باد گذشت . جبهه های جنگ ، کردستان .  خودمونیم چند بار منو با پاسپورت جعلی فرستادن فرنگ . یکی دو تا از مخالفای نظامو خودم ترور کردم ، یکیشونم تو ترکیه  مثل سیب زمینی گذاشتمش تو گونی و انداختمش تو صندوق عقب خودرو . چشاشو که واز کرد دید تو هتل اوینه . 

در این لحظه شروع کرد به قهقهمه و ناگاه از جاده منحرف . همین که ترمز زد . خودرو دور خودش پیچید و خلیل چهره اش مثل گچ سفید شد . به خودش لعنت کرد که چرا قضیه را با او در میان گذاشته است و خودش را به خطر . خواست دوباره بگوید که اجازه دهد او رانندگی کند اما جرئت نکرد . راه که افتادند دوباره پرسید :
- از چه وقت این قرصا را میخوری 
سردار نگاهی به قد و قامتش کرد و گفت :
- میخوای بدونی 
- مجبور نیسی که بگی
- من یه زمانی با خلخالی به سیر و سفر می رفتم ، یعنی محافظتش به عهده من بود . 
- عجب سعادتی 

قرص روانگردان کم کم اثر کرده بود و سردار در عالم هپروت در گشت و گذار . ناگاه شروع کرد با صدای بلند آواز خواندن .  سرعتش را بیشتر و بیشتر کرد . خلیل جرئت نداشت حرفی بزند اما گونه هایش از ترس سرخ شده بود و مرگ را جلوی چشمانش . سردار  یکهو با همان سرعت زد زیر ترمز و نگاهی بهش کرد و گفت :
کدوم سعادت دادش کابوس کابوس ، هر شب کابوس ، حتی تو بیداری . اشباح همه جا هستن ، کوچه ، خیابون ، خونه ، مسجد ، بیابون . مث سایه تعقیبم می کنن . اگه این قرصای روانگردونو نخورم پاک دیوونه میشم .
- نزدیک شدیم ، بپیچ دست چپ تو جاده خاکی . 

به نزدیکی محل که رسیدند در پشت تخته سنگی پنهان شدند . سردار کلتش را در دستش گرفته بود و آن را در سرانگشتانش میچرخاند . یکبار هم از ضامن خارجش کرد و گذاشت روی شقیقه اش . رفت سیگاری آتش بزند که خلیل گفت:
- اگه بخوای سیگار بکشی محلمون لو میره و تموم کاسه و کوزه مون بهم میریزه
- مث اینکه قرصا هوش و حواسو ازم گرفتن . چاره ای نداشتم ، اگه نمی خوردم دوباره اون کابوسای جهنمی می اومدن سراغم و تکه پاره ام می کردن . 
- عیبی نداره ، پیش می آد دیگه
- میگم اگه از اون فلز یابا داشتیم خودمون میتونسیم گنجارو پیدا کنیم 
- فکر بدی نیس ، محشره ، چرا زودتر به ذهنم نزد . 

انتظارشان زیاد طول نکشید . از دور خودروای به چشمشان خورد که می آمد به سمتشان . به نزدیکی های محل که رسیدند چراغ شان را خاموش کردند . دو نفر بودند . بیلها و کلنگشان را بر داشتند و کورمال کورمال افتادند به راه . آسمان درخشان و پر از پولک های ستاره بود . از دور صدای زوزه گرگ ها می آمد . بادی ملایم شروع کرده بود به وزیدن . با هم به آرامی سخن می گفتند و با دست نقطه ای را نشان . از گرده تپه به سراشیبی دره سرازیر شدند . یکی از آنها که اسمش خسرو بود گفت :
- چه هوای پاک و روشنی 
 جلال که برادرش بود گفت :
- شانس ماس ، انگار به چراغ احتیاج نداریم اطراف مث روز روشنه .

خسرو کف دستانش را به هم مالید و بیل را گرفت در دستش  . سپس پنجه پایش را گذاشت روی تیغه اش . چند بیل که زد نگاهی انداخته به برادرش :
- چه زمین نرمی
- یه هفته هوا بارونی بود ، احتیاج به کلنگم نداریم . 

جلال هم مشغول شد و شروع کرد به بیل زدن . ساعتی که گذشت جلال با پیشانی غرق عرق رفت کنار خسرو و گفت :
- اسلحه کمری کجاس
- تو جیب کتمه ، اونجا رو زمین
- بهتر بود میذاشتی زیر پیرهنت
- میخواسم همین کارو بکنم اما بعدش پشیمون شدم ، میترسیدم لو بره و ببینن
- خب ، بهتره یه چایی بزنیم
- فلاسک چای پشت وانته ، بازم فراموش کردم

جلال بیلش را انداخت کنار پایش و چراغ قوه را گرفت در دستش ، از تپه کشید بالا . نگاهی به ماه و ستاره ها بر فراز سرش انداخت . آرامشی بکر در ژرفایش احساس کرد . نفسی عمیق کشید و به راه افتاد . وقتی رسید پرید پشت وانت . فلاسک چای را به همراه ساک مسافرتی بر داشت . خواست سیگاری روشن کند اما پشیمان شد . خم شد بند پوتین هایش را سفت و محکم بهم گره زد و بر گشت .
چایی را داد دست خسرو . او هم سری تکاند و بیلش را پرتاب کرد آنطرفتر . همانطور که استکان چای را سر می کشید جشمکی زد . جلال منظورش را فهمید . ساک مسافرتی را انداخت در چاله قبر مانندی که کنده بودند . 

آنطرفتر سردار که ششدانگ حواسش پیش آنها بود گفت :
- نیگا نیگا خلیل انگار گنجارو پیدا کردن . 

دوربین را داد به دستش و او وقتی چشمهایش به جواهرات افتاد لبخندی نشست روی لبهاش :
- نصف نصف  قبوله 

سردار که از ذوق و شادی در پوستش نمی گنجید . چاقوی مرگبار نظامی اش را از جورابش در آورد و در حالی که خلیل هنوز با دوربین چار چشمی به جواهرات چشم دوخته بود ، با یک دست جلوی دهانش را گرفت و با دست دیگر چاقو را فرو کرد در قلبش :
- باشه نصف نصف 

سپس پرتابش کرد روی زمین . و سینه خیز حول و حوشش را پایید . دیدن آن همه جواهرات عقل از کله اش پرانده بود . یک لحظه با خودش تصور کرد که با آن همه طلاها دنیا برایش تبدیل به بهشت میشود . مسافرت های پی در پی ، خرید ویلای گرانقیمت . به چنگ آوردن زیباترین دخترها و .. 
  کلتش را از ضامن خارج کرد و از پشت صخره ها دولا دولا آمد جلو . یک بار چند سنگ از زیر پایش رها شدند و از بلندی به دره ها پرتاب . جلال که سر و صداها را شنیده بود . سرش را بر گرداند اما موردی نیافت . خسرو هم همینطور .
سپس دستش را برد داخل ساک و در زیر نور لرزان چراغ یک مشت جواهر پرتاب کرد به بغل جلال او هم با خنده آنها را بوسید و مالید به صورتش . سردار که از دیدن آنهمه گنج دل توی دلش نبود ، خودش را کشید جلو و جلوتر . وقتی نزدیک شد با دو دست کلتش را بسمتشان نشانه گرفت و گفت :
- تکون نخورین ، وگرنه شلیک می کنم ، اون ساکو بدینش به من .

خسرو که ساک مسافرتی در دستش بود تکان نخورد و سفت و محکم آن را در دستانش فشرد .
سردار شلیکی کرد درست میان دو پایش .خسرو ساک را انداخت به داخل قبر و به چشم هایش نگاهی خشمگینانه انداخت . جلال هم مات و مبهوت چند متر آنطرفتر ایستاده بود . سردار با تشویش به آنها گفت که دمرو روی زمین بخوابند و دستهایشان را به روی پشت :
- دیگه بهتون اخطار نمی کنم ، اگه دست از پا خطا کنین ، کارتون تمومه 
آنها دمرو خوابیدند .  آمد جلو و تفتیششان کرد . سلاح کمری را از کت خسرو بر داشت . خشابش را در آورد و وقتی دید که پر از گلوله است نیشخندی زد .  در حالی که کلتش را بسوی آنها نشانه رفته بود پرید داخل قبر و ساک را از قبر در آورد . دستی زد به جواهرات . دوباره لمس شان کرد .  یکهو شوکه شد . 
- اینا که همه پلاستیکیه . 

رفت به سمت خسرو و بهش گفت بر گردد . او هم همین کار را کرد . دهانه کلت را با فشار فرو کرد در دهانش :
- اینا که همه قلابیه ، بهم کلک زدنین

خواست شلیک کند که جلال با کلنگ محکم زد به چانه اش و پرتابش کرد آنطرفتر . کلت از دستش رها شد . خواست برش دارد که دوباره جلال ، سر نوک تیز کلنگ را با یک ضربه مهلک فرو کرد به پنجه اش . سردار نعره ای از سر درد کشید . خسرو کلت را بر داشت و بهش اشاره کرد برود داخل قبر . سردار ترسید و فهمید که  چه نقشه ای در سر دارند .
- بذارین برم ، بخدا من زن و بچه دارم 
- سردار شما زن و بچه دارین .
- اسم منو از کجا میدونین .
- رو دست خوردی سردار . رودست . اون خبررو خودمون به خلیل آقا رسوندیم . یه تله بود تله  . خب حالا اون  کجاس .
- من تنهام . تک و تنهام . 
- نکنه کلکشو کندی یا فرستادیش دنبال نخود سیاه
- شما کی هستین از جونم چی میخواین
- من بابای همان دو طفل دوازده و سیزده ساله ام که اونروز با خلخالی کنار خیابون واسه یه نشریه به گلوله شون بستین میشنوی،  واسه یه نشریه . راستی که دنیا چه کوچیکه ، میگن کوه به کوه نمی رسه آدم به آدم میرسه 
- دروغه ، تهمته ، 
- پس ما دروغ میگیم 

رفت جلو و بسمتش نشانه گرفت و شلیک . درست از کنار صورتش رد شد .:
- ما دروغ میگیم
- 35 سال از اون ماجرا گذشته . 
- پس قبول میکنی که به همراه اون ملعون اونا رو کشتی
عرق از سر و روی سردار سرازیر شد . دید که در بد مخمصه ای افتاده است  .
- دیه شو میدم ، هر چی باشه 
- دیه ، بعضی از چیزا خریدنی نیس . اونا اونا بچه هام بودن

در همین هنگام جلال که چهره اش از آتش انتقام شعله میکشید هلش داد و انداخت در قبر . سردار افتاد به التماس و تضرع .
- اگه پاتو ازینجا بذاری بیرون ، روز و روزگارمونو سیاه می کنی ، همونطور که صدها خانواده رو به روز سیاه نشوندی .
سپس ماشه را فشرد و شلیک کرد . 

مهدی یعقوبی