۱۳۹۷ مرداد ۱۷, چهارشنبه

پهپاد - داستان کوتاه




اطلاعات سری که ماموران نفوذی وزارت اطلاعات در میان اپوزیسیون خارج از کشور فرستاده بودند حاکی از این بود که یکی از سازمانهای برانداز ، تیمی زبده  را در بحبوحه تظاهرات سراسری به داخل اعزام کرده بود .  این افراد ماهها در مناطق مرزی مستقر شده بودند و شورشها  را رصد .
معلوم نبود که هدفشان چیست . آیا میخواستند دست به ترور بزنند آنهم در زمانی که مشی مسلحانه و برخورد قهرآمیز با نظام از سوی بسیاری از مخالفان کنار گذاشته شده بود . با اینچنین همه چیز امکان داشت بخصوص در زمانی که تظاهرکنندگان حوزه های علمیه و دفاتر امام جمعه ها را در چند شهر به آتش کشیده بودند و در حمله نیروهای ضد شورش شروع کرده بودند به ساختن کوکتل مولوتف .

یک تیم ویژه 3 نفره از سربازان گمنام امام زمان به فرماندهی سلمان که از اعضای ارشد حزب الله محسوب میشد  ماموریت شناسایی و در صورت لزوم ترور آنها را به عهده گرفت . سرنخهای رسیده محو و مبهم بود و نمی شد عملیات را روی آنها سوار کرد  . این تیم که  چند بار برای ترور مخالفان به خارج از مرزها فرستاده شده بود و افرادش حرفه ای و کار کشته . تقریبا هر روز با هم نشست می گذاشتند و طرح و نقشه هایی را که در ذهن داشتند بالا و پایین . 
آنها در تظاهرات علیه حکومت شرکت می کردند و افراد را از نزدیک ارزیابی تا از طریق زیر شبکه ها برسند به راس هرم  اما هر بار دست از پا درازتر بی نتیجه باز می گشتند .

چند هفته ای گذشت تا که یک شب در خانه فردی که بصورت مشکوک مشغول تماشای آتش زدن دفتر امام جمعه از فواصل دور بود  کروکی منزل چند مقام بلند پایه دولتی که نقش اول را در سرکوب تظاهرات داشتند پیدا شد و ساعات رفت و آمد و  تعداد محافظان و سلاحهایشان . فرد مزبور را  بردند به زیر شکنجه های وحشتناک و سین جین کردن . او اما قفل دهانش را بسته بود و اتهامات را تکذیب .
چند نفر مسلح برای دستگیری اعضای احتمالی که با او همکاری میکردند در خانه اش کمین کرده بودند و اطراف و اکناف را تحت نظر .


 گرگ و میش بود که خودرویی در حوالی خانه ای که ماموران امنیتی تله گذاشته بودند ترمز زد و یکی از سرنشینان پس از مکثی کوتاه پیاده شد و دستش را گذاشت روی دکمه زنگ .
پرده پنجره کناری رفت و یکی از افراد مسلح پس ا زسرکشی پچپچی کرد و سپس از پله ها رفت پایین . دستی کشید به سر و صورتش و در حالی که دو نفر حاضر یراق در داخل حیاط از دو طرف کلاشینکف هایشان را از ضامن خارج کرده بودند در را باز کرد:
- ببخشید من اسمم جمشیده ، آقا کیوان تشریف دارن
- آره ، شما
- من پسر صاحب خونه ام ، 3 ماهه که اجاره شو نپرداخته .
- خوابیده ، میشه فردا بیاین
- نه نمیشه ، چن ماهه مارو علاف خودش کرده ، دو تا مامور باهامه ، نیگا اونجا ایستادن . تازه شما کی باشین.
-  من ، یکی از اقوام دورشونم ، راستی اسمم حیدره

سپس در را کمی بازتر کرد و نگاهی انداخت به خیابان . درست می گفت دو مامور انتظامی چند متر آنطرفتر  ایستاده بودند . وقتی که مطمئن شد دستی کشید به ریش های بلند و خرمایی رنگش و به دو نفری که آماده باش در طرفین ایستاده بودند علامت داد که اوضاع امن و امان است . آنها هم برگشتند به داخل اتاقها . سپس گفت:
- بهتون که گفتم خوابیده لطفا فردا بیان
جمشید اما  دو پایش را در یک کفش کرده بود و صدایش را بلند:
- خوابیده که خوابیده ، بیدارش کن ، من میخوام رو در رو باهاش اختلاط کنم .
- گفتم که نمی شه ، اصلا خونه نیس

جمشید رو کرد به ماموران :
- آهای سروان دروغ میگن ، بازم میخوان سرمونو شیره بمالن من که تا نبینمش و ازش امضا نگیرم ازینجا نمیرم .

دو نفر مامور که در واقع ماموران جعلی بودند و لباس نظامی بر تن، آمدند جلو و با احترام با حیدر خوش و بش . جمشید در همین حین اطراف و اکناف را چک کرد  . وقتی که دید  خلوت است و خاموش .  یکهو کلتش را در آورد گذاشت روی شقیقه حیدر  . در را بستند و هلش دادند بسمت پله ها .
. روی ایوان حیدر یک آن تکانی به خود داد و خواست که فریاد بزند که جمشید با قبضه سلاح کوبید به پس گردنش و او همانجا نقش بر زمین شد.
وقتی وارد اتاق شدند . دو نفری که روی صندلی نشسته بودند یکه خوردند و گفتند:
- حیدر کجاس
- تو حیاط داره قدم میزنه
- بهمون گفت کیوان خوابیده میشه ببینیم
- کدوم کیوان ، بهت دروغ گفته
- پس خونه نیس

جمشید به ماموران اشاره کرد که دستبندشان بزنند.  رفتند جلو و گفتند رو به دیوار بایستند . یکی از آنها که چارشانه و قیافه کت و کلفتی داشت گفت:
- دارین چیکار می کنین ، ما خودمون ماموران ویژه وزارت اطلاعاتیم
- برا چی اومدین اینجا
- یه مورد امنیتی پیش اومده شمام بهتره هر چه زودتر اینجارو ترک کنین آهای حیدر اینجا چه خبره

جمشید که متوجه تله امنیتی شد چشمکی به یکی از مامورین زد و او هم رو کرد به آنها و گفت:
- با اینچنین خواهش میکنم رو به دیوار وایسین تا مطمئن شم کلک نمیزنین
- براتون گرون تموم میشه

سپس بر گشتند و رو به دیوار ایستادند . جمشید هم در جا اسپری بیهوش کننده را در آورد و زد به صورتشان .  سپس حیدر را کشان کشان از پله ها کشیدند بالا و  دست و دهان هر سه نفر را محکم بستند .
بسرعت شروع کردند به تفتیش اتاق . همه چیز را زیر و رو کردند اما چیزی که دنبالشان بودند پیدا نکردند . جمشید رو کرد به دو مامور:
- نکنه ضبطش کردن ، امکان نداره .

 رفت به سمت ایوان و اطراف را کند و کاو . هیچ خبری نبود ، ناامید شده بود مایوس . داشت بر می گشت که یک آن نگاهش را پر داد به سمت گلهای رز سفید در گوشه حیاط . انگار چیزی را که دنبالش می گشت پیدا کرده بود . لبخندی بر لبانش نقش بست . از بالای ایوان مثل گربه چابکی پرید به پایین و دوید به سمت گلها . شاخه های پر گل را کنار زد و خم شد و عروسک عقاب را که در واقع یک پهپاد نظامی و پر از مواد منفجره بود بر داشت .
بیدرنگ راه افتادند اما همین که در را باز کردند چشمشان خورد به یک خودرو ماموران وزارت اطلاعات که درست روبرویشان ترمز زد .
یک لحظه چشم در چشم هم خیره شدند و با سلام و علیک از هم فاصله . ماموران وزارت اطلاعات با نگاهی معنی دار تعقیب شان کردند اما چیزی نگفتند .  در زدند و پشت در منتظر . کسی جواب نمی داد .  دوباره باز دکمه را فشارد دادند و چند بار با مشت کوبیدند به در آهنی . یکی از آنها با بی سیم مشغول تماس گرفتن بود . جمشید و دو مامور قلابی همراهش که از محل دور شده بودند پریدند داخل خودرو و به سرعت از محل دور.

***

سلمان به همراه اعضای تیمش فیلم های دوربین مدار بسته ای را که در خانه نصب کرده بودند بارها مورد دقت قرار دادند و حرکات ریز و درشتشان را مورد ارزیابی . همه آنها معتقد بودند که جمشید و ماموران قلابی اش برای یافتن همان عروسکی که شکل عقاب بود آمده بودند اما دلیلش را نمی دانستند . کوچکترین اطلاعی از  هویت افراد با آنکه عکسهایشان را به دستگاه های اطلاعاتی امنیتی ارسال کرده بودند نداشتند .
 تصمیم گرفتند بروند به سراغ کیوان در سلول انفرادی اش .
به آنها اجازه داده شد تا با زندانی ملاقات کنند . به کیوان چشم بند زده بودند و او را بردند به اتاق بازجویی. سلمان نگاهی به قد و قامتش انداخت . سیگاری آتش زد و پس از پکی عمیق در اتاق مشغول شد به قدم زدن و فکر کردن . چند لحظه بعد پرسید:
- آق کیوان ، من نه بازجوم ، نه زندانبان ، فقط یه سئوال ازت دارم ، میخوام گوشاتو خوب وا کنی و رک و پوست کنده بهم جواب بدی ، اگه همکاری کنی ، بهت قول میدم که اوضاع و احوالت بهتره میشه و میفرستیمت دنبال خونه و زندگیت اما اگه بخوای کلک بزنی و یا سکوت آخرین فرصتته . چارپایه اعدامو  خودم از زیر پات می کشم. خب فقط میخوام بدونم ، اون عروسک منظورم اون عقابه . چی بود که اونهمه رفقات  دنبالش میگشتن .

کیوان شروع کرد به سرفه کردن . کیوان از روی میز لیوان آب را بر داشت و داد به دستش:
- یه جرعه آب بخور حالت بهتر میشه
- منظورتون از عقاب چیه
- د نشد ، دنشد

سلمان که از خشم و غضب چهره اش شده بود مثل زغال گذاخته با پوتینش چنان ضربه محکمی زد به صورتش که پرتاب شد به سمت دیوار و خون از دهانش فواره . سلمان پوتینش را گذاشت روی گلویش و فشار داد و کیوان در حال خفگی دست و پایش شروع کرد به لرزیدن . سپس پایش را بر داشت.
- نگفتی
- میگم میگم
- اون اون عقاب قلابی بود ، اصلی اش رو مخفی کردم تو خونه
- کجای خونه
- شما نمیتونین پیداش کنین ، منو ببرین خونه ام بهتون نشون میدم ،
- چرا اون عروسک اینقد برا اونا مهمه
- نمیدونم نمیدونم منو ببرین خونه ام نشونتون میدم ،

پس از ساعتی که کیوان سر و صورت خون آلودش را شست دستبند و چشم بندش زدند و انداختند داخل خودرو مشکی . به خانه اش که رسیدند چشم بندش را باز کردند و سلمان هلش داد به داخل :
- خب بگو کجاست
- اون بالا داخل دیوار جاساری شده پشت اون قاب عکس .

سلمان دستور داد از صندوق عقب خودرو کلنگ بر دارند و دیوار اتاق را بشکافند.  با همان اولین ضربات گرد و غبار فضا را پر کرد و کیوان شروع کرد به سرفه کردن و در همان حال گفت که احتیاج به دستشویی دارد . سلمان به یکی از ماموران اشاره کرد که او را راهنمایی کند . آن مامور دستبدش را باز کرد و در حالی که ماشه سلاح را بسمتش گرفته بود هدایتش کرد به دستشویی.
کیوان با بدن آش و لاشش در حالی که پشت سر هم سرفه میکرد . فرصت را غنیمت شمرد و تند و تیز چراغ بالای آیینه دستشویی را باز کرد و از پشتش چند قرص سیانور که مخفی کرده بود بر داشت و گذاشت در دهانش . چند دقیقه بعد نعره سلمان در گرد و غباری که در فضا موج میزد شنیده شد:
- دیوث بما کلک زده ، اینجا هیچی نیس . خودم پوستشو با همین دستام میکنم، بیارینش

هر چه سعی کردند در دستشویی را باز کنند نمی شد . با کلنگ در را شکستند و در حالی که کیوان سرش روی زانویش بود و چهره اش کبود . بلندش کردند و محکم انداختنش به زمین .
سلمان یقه اش را گرفته اما همین که چشمش به چهره کبودش افتاد شوکه شد و فریاد زد:
- این که یه جسده ، مرده  ، چیکارش کردین.



* * * * *

سه روز قبل از عملیات در تونلی که در سراشیبی یال کوه کنده بودند خود را استتار کردند و قبل از آن پهبادها را در نقاط امنی تست . اعضای واحد مجهز به کلاشینکف با خشاب های اضافی و نارنجک به همراه  قرص سیانور بودند . به آنها ابلاغ شده بود که هرگز زنده به دست دشمن نیفتند . نیمه های شب بود که با جمشید تماس گرفته شد. زمان و محل سوژه داده شد و آنها حاضر یراق و آماده .
حوالی گرگ و میش جمشید در ورودی تونل را که در که با گرد و خاک و خاربوته های خشک پوشانده بودند باز کرد و نگاهی انداخت به اطراف . کلاشینکف را انداخت روی شانه اش و آمد بیرون . چشمانش را دوخت به آسمان . بادی خنک پوست های گندمگونشون را نوازش داد . رفت جلوتر و با دست به داریوش و سیاوش اشاره کرد . آنها هم تند و تیز خودشان را از تونل بیرون کشاندند و در پشت صخره کمین .
سوژه معمولا هر ماه دو بار می آمد کوهپیمایی و هر بار هم مکان و و روزهای آمدنش را تغییر . جاسوس زبده ای که در بیت حضور داشت اطلاعات را فرستاده بود و زمان و مکان کوهپیمایی و تعداد نفرات .
جمشید مثل همیشه در مواقع سخت و دشوار در حالی که به پرواز فوج فوج پرنده وحشی در افقها چشم دوخته بود ، شعری را که یکی از دوستانش در لحظات مرگ در بغلش پس از تیر خوردن در یکی از درگیری های کوهستانی خوانده بود روی لبش زمزمه میکرد و اراده اش را صیقل.
در همین هنگام سیاوش ناگاه چشمش افتاد به 2 مامور مسلح  گشتی که اطراف را مثل سگ شکاری بو می کشیدند . دستگاهی هم شبیه گنج یاب در دستشان بود.  از دامنه کوه درست در زیر پایشان می آمدند بالا .  سیاوش یک آن به ذهنش زد که لو رفته اند و افتاده اند در تله . با پچپچه مورد را به جمشید نشان داد و آنها در جا سینه خیز شدند و خود را کشیدند چند متر آنطرفتر در پشت خاربوته ها و با سلاح های از ضامن خارج شده آماده عکس العلمل .
ماموران همین که نزدیکشان رسیدند یکی از آنها رفت بالای تخته سنگی که آنها چند لحظه قبل کمین کرده بودند . قمقمه را از فانوسقه اش در آورد و همین خواست لب بزند به آب . چشمش افتاد به یک خشاب پر که چند متر آنطرفتر افتاده بود . پرید پایین و خشاب را بالا و پایین کرد و در جا مظنون . خواست با بی سیم تمام بگیرد که ناگاه خش خشی شنید . خم شد و با ایما و اشاره به همقطارش گفت سنگر بگیرد . چند قدم رفت جلوتر . جمشید و نفراتش پشت همان خاربوته ها لوله سلاح را بسمتشان نشانه گرفته بودند و نفس ها را در سینه حبس . سپس آرام و بیصدا آنها را دور زدند و از پشت با قنداق سلاح ضربه ای محکم  به گردنشان . لختشان کردند و  دست و پا و دهانشان را بستند و انداختند داخل چاله . جمشید و سیاوش لباسهایشان را به تن کردند. داریوش از تونل پهباد را آورد بیرون .
از بی سیم های ماموران که در چاله پرتابشان کرده بودند مرتب تماس گرفته میشد . جمشید میدانست که اگر جواب داده نشود شک خواهند کرد و کوهپیمایی سوژه کنسل . یکی از ماموران را از چاله بیرون آورد و در حالی که داریوش سلاحش را گذاشته بود روی شقیقه اش گفت که بدون کلک جواب بدهد . او هم که از ترس خودش را باخته بود . به بی سیم جواب داد  . لبخندی بر چهره جمشید شکفت و دوباره او را انداخت داخل چاله .
نیم ساعتی منتظر ماندند و ناگاه چشمشان افتاد به سوژه اصلی و همراهانش که از دور به سمت قله در حرکت بودند . جمشید دوباره رفت تا نگاهی بیاندازد به دو نفر مامور . همین که به چاله رسید دید که ماموری که جواب بی سیم را داده بود دمرو افتاده است . پرید داخل برش گرداند . چهره اش کبود بود و چشمانش باز .
 چسب ضد آب را از دهان همراهش را باز کرد و او در جا گفت:
- سزای خیانت مرگه

جمشید  با خشم سلاحش را بسویش نشانه رفت اما بعد پشیمان شد . آن دو را به هم محکم بست و از چاله رفت بالا .  از دور گردنش شالش را در آورد و در بادهای خنکی که میوزید تکان . عرق صورتش را پاک کرد و بند پوتینش را محکم . پهباد آماده پرواز شده بود . داریوش از دوربین نگاهی انداخت به سوژه سپس آن را داد به دست جمشید . او هم نگاهی کرد  به سوژه و چند نفر که در سمت چپ و راستش به سمت قله می رفتند . پس از چک کردن دوباره  وضعیت جوی و یادآوری موقعیت های اضطراری . همانطور که از قبل برنامه ریزی کرده بودند سیاوش هدایت پهباد و داریوش مسئولیت آتش را به عهده داشت. منتظر بودند که هدف نزدیکتر شود و عملیات دقیقتر.
پهباد را به پرواز در آوردند . جمشید با چهره ای ملتهب  به تصاویر دوربین نگاه میکرد و موقعیت و مختصاتت را تحت نظر  .  همه چیز خوب پیش میرفت و طبق نقشه .  ناگاه صدای شلیک گلوله ای به گوش رسید و سوژه و نفراتش زمین گیر . یک ضد پهباد به سرعت برای شکار به پرواز در آمده بود اما دیگر دیر شده و پهباد انفجاری آتش کرده بود و درست خورده بود به هدف .
باید به سرعت از محل دور میشدند . وسایل و تجهیزات الکترونیکی را بسرعت نابود کردند و در چاله ای که از قبل کنده بودند پنهان . سیاوش شد جلودار ،  شروع کردند به دویدن. از گردنه کوه بالا کشیدند و به سمت دیگر سرازیر .  در حالی که نفس نفس می زدند یک لحظه داریوش چشمش افتاد به چند نفر مامور که سراسیمه و شتاب زده به سمت شان می دویدند . اگر درگیر میشدند شانس عبور از منطقه تقریبا ناممکن به نظر میرسید . از همه  سو ماموران مثل مور و ملخ ریخته بودند و هلیکوپترهای شناسایی هم در راه .
 جمشید فکری زد به ذهنش . به  داریوش که لباس شخصی بتن داشت گفت که  در همان حول و حوش پشت خاربوته ها پنهان شود . ماموران که نزدیک شدند . رفت جلو و قبل از آنکه آنها حرفی بزنند پیشدستی کرد و از موضعی یک فرمانده ازشان سین جین . یکی از آنها که بنظر میرسید که سردسته شان باشد گفت:
- قربان ما عجله داریم .
- عجله ، می فهمم ، باشه ، درک می کنم ، فقط اوراق هویتو نشونم بده .
کارت هویت را داد به دستش . جمشید نگاهی کرد و سپس گفت:
- آزادین

وقتی از محل رد شدند جمشید نفس راحتی کشید و با خنده دستی زد به شانه سیاوش .

ماموران ویژه که به محل رسیدند ، دست و پای یکی از ماموران را که با جسد یکی از همکارانش بسته شده بود باز کردند و او هم بی فوت وقت تماس گرفت با مرکز فرماندهی و جزئیات را شرح .

جمشید و تیمش در منگه قرار گرفته بودند و راهای گریز هر لحظه تنگ و تنگ تر . با آنکه گفته بودند بعد از عملیات ارتباط نگیرید اما مجبور شد دوباره تماس بگیرید . در مکالمه ای کوتاه یادآور شدند که هر چه زودتر محل را ترک کنند ، در راه یک تیم پشتیبانی به کمکشان خواهد آمد.
 از دامنه های کوه که گذشتند راهشان را کج کردند و سرازیر شدند بسمت خودروایی که در کنار تخته سنگ ها زیر چادر و روکشی همرنگ خاک استتار شده بود. صد متر مانده به چادر سیاوش و جمشید سنگر گرفتند و داریوش اسلحه کمری اش را از ضامن خارج کرد و نیم خیز شد و دولا دولا رفت تا خودرو را چک کند.  احتمال کمین می رفت . وقتی رسید به محل ، روکش خودرو را کمی کنار زد و نگاهی انداخت به داخل خودرو .همه چیز آرام و رام به نظر میرسید خواست دستی تکان دهد که ناگاه صدای فرو افتادن سنگی از بلندی ها به گوش اش خورد . ناخودآگاه ترسید . سینه خیز رفت جلوتر و نگاهش را سر داد به اطراف و اکناف . انگار که خبری نبود . پا شد و به سمت جمشید دست تکان داد . آنها  هم دویدند و به سرعت روکش خودرو را بر داشتند که ناگاه چند نفر که لباس تکاوران سپاه را بتن داشتند مسلسلها را بسویشان نشانه گرفتند و ازشان خواستند که دستهایشان را ببرند بالا. سیاوش درجا عکس العمل نشان داد و به سمتشان شلیک .  داریوش در اولین رگبارها در خون غلتید . جمشید فریادی کشید و در حالی که خشابش خالی شده بود دست برد در جیب و قرص سیانور را در آورد و همین که خواست در دهانش بگذارد تیر به دستش خورد و قرص از دستان بی رمقش افتاد . سیاوش را هم از پشت دستگیر کردند . در کشویی خودرو را باز کردند و پرتابشان کردند داخل .
سوار همان خودرو شدند و تخت گاز به راه . پس از عبور از جاده خاکی رسیدند به جاده ای که به سمت یکی از امامزاده ها منتهی می شد . بهشان گفته بودند پس از دستگیری یک راست آنها را به یکی از خانه های امن وزارت اطلاعات تحویل بدهند و مورد را به هیچ مقام دیگری گزارش ندهند.
جمشید که خون زیادی از دستش رفته بود ، سرش گیج میرفت و چشمانش سیاهی. داریوش هم بر اثر ضربه ای مشت و لگد بیحس و ناتوان . در میان هاله ای از گرد و غبارهای جاده خاکی راننده ناگهان چشمش خورد به یک پست بازرسی . رو کرد به فرمانده اش . او هم گفت ترمز بزند. وقتی که به پست رسید با علامت دست ایستاد . یکی از افراد چارشانه و قد بلند که بنظر می آمد بسیجی باشد و چهره اش را پوشانده بود رفت به سمت راننده و گفت:
- گواهینامه
- خودی هستیم ،
- خودی و غیر خودی نداریم ،
- خودرو مال ما نیست. مورد داریم
- روده درازی نکن
- پشیمون میشی

در حالی که دو نفر از همقطاران بسیجی سلاح های خود را به سمت خودرو گرفته بودند ، راننده پیاده شد و با بی میلی در عقب خودرو را باز کرد . مامور همین که چشمش به زخمی ها که در کف خودرو افتاده بودند خورد به دو نفری که مسلح آنان را تحت نظر داشتند اشاره کرد که پیاده شوند.
همه را خلع سلاح کردند و دستنبد زدند . یکی از آنها شروع کرد به تهدید و داد و بیداد که ضربه محکمی با قنداق مسلسل خورد و خون از دهانش فواره . دیگران سکوت کردند . آنها را با دستها و چشمهای بسته در همان خودرو انداختند و هشدار دادند که ساکت بمانند تا تماس بگیرند.
جمشید و داریوش را با عجله بلند کردند و کشان کشان گذاشتند داخل خودرو دیگری که در کنار پست بازرسی بود. سپس همگی سوار شدند و بسرعت از محل دور .
در راه دستبندهای داریوش را در حالی که با تعجب نگاهشان میکرد باز کردند و جمشید که لبخند میزد رو کرد به او و گفت:
- اینطور به بچه های پشتیانی با تعجب نیگا نکن . اینا از خودمونن
مهدی یعقوبی