۱۳۹۷ مهر ۲۷, جمعه

شک - مهدی یعقوبی



نسترن هر چه با خود کلنجار رفت و خشت های عقلش را روی هم گذاشت نتوانست راز و رمز جعبه کوچک نقره ای را در بیاورد . سالها خواب و بیداری در باره اش فکر می کرد و رویا می بافت تا اسرارش را در بیاورد اما باز هم عقلش قد نمی داد و سرگردان و گیج می ماند .
بارها دیده بود که پدر بزرگش کلب حسن در خلوت تنهایی در اتاقش را قفل می کرد و در کنار همان جعبه که با پارچه سبز و متبرکی پیچیده شده بود آرام و بی صدا می نشست و دعاهای عجیب و غریب می خواند و آه و ناله سر می داد و  اشک می ریخت .
هر بار که در سفر به عتبات عالیات می رفت آن را با خودش می برد و دور حرم مطهر ائمه می گرداند و مانند تخم چشم ازش محافظت.

قوه مرموزی در این جعبه اسرار آمیز نهفته بود و کرامات و معجزاتش سالهای سال در اطراف و اکناف پیچیده . اهالی از دور و نزدیک از زنی که بچه اش نمی شد یا مردی که آلتش پنجر گشته و شق نمی شد تا جن زدگان و نفرین شدگان و ... برای شفا می آمدند و در مقابلش سر تعظیم بر زمین می نهادند و مثل ابر بهاری ضجه و ناله . تا مگر دری به تخته بخورد و آن جعبه کوچک نگاهی از سر لطف و محبت به آنها بیندازد و  دردهای مزمن و لاعلاج شان را شفا دهد .  پدر بزرگ هم تا جایی که کاردش می برید آنها را می چلاند و تا دینار آخر جیبشان را خالی می کرد و با ضجه و زاری می گفت که این طلا و جواهرات یا پولهای امت فلک زده را خرج امامزاده ها یا ساختن مساجد می کند و توشه راه آخرتشان . خلاصه کارش سکه بود و از این بابت چند ویلا در اطراف و اکناف خریده بود بی آنکه کسی سر در بیاورد .

تا که یک روز که پدر و مادر نسترن به کربلا رفته بودند و او در کنار پدر بزرگ در خانه تنها ، فرصتی پیش آمد تا در باره رمز و راز این جعبه کوچک نقره ای سئوال کند .
او هم که در وسط حیاط در کنار حوض کاشی مشغول کشیدن تریاک بود و شاد و شنگول . نگاهی با تعجب انداخت به او و مکثی کرد . شال سبزی را که دور کمرش پیچیده بود باز کرد و انداخت دور گردنش و با چند سرفه پشت سر هم گلویش را صاف کرد و وافورش را کنار منقل گذاشت و گفت:
- دخترم هنوز زوده ، اگه بزرگتر شدی بهت می گم
- اما من 13 سالمه

 پکی عمیق زد به چپقش و در حالی که نشئگی از سر و صورتش می بارید دستی به آرامی زد به پشت نسترن و گفت:
- باشه حالا که اصرار می کنی بهت می گم

بعد از داخل کاسه در کنار دستش سیب سرخی را بر داشت و با کارد پوست کند و قاچ قاچ و داد به دستش:
- پدر بزرگم از قول پدر بزرگش و اونم از پدرش که نور به قبرش بباره نقل میکرد که یه روز در خواب امام غائب با هاله نوری به سر و شالی سبز دور کمرش و چشمایی مث خورشید اومد به خوابش و گفت:
ای سید قنبر این امانتی رو از طرف من که از تولد آدم صفی الله به من ارث رسیده پیش خودت داشته باش اما به یه شرط . سید قنبر گفت: فدایت گردم به چه شرط . او فرمود: به شرط اینکه هرگز درشو واز نکنی که اگه بازش کنی زمین و زمون کن فیکون می شه اما اگه امانتو رعایت کنی درای بهشت برا ابد به روی تو و تخم ترکه هات باز .  سید قنبر که سر تا پاش غرق در عرق شده بود و داغ .  یکهو از خواب پرید و با ناباوری دید اون جعبه ای که سید سبزپوش در خواب بهش داده بود کنارشه و برق می زنه . اونشب تا صبح نماز خواند و تسبیح زد و ضجه و ناله سر داد و خدا خدا کرد. فهمید که بیخود اون هاله نور انتخابش نکرده و حتما حکمتی در کار بوده.
- پس قضیه اینه
- آره دخترم
- از داستانای علمی و تخیلی هم پیچیده تره ، تو خواب ، هاله نور ، جعبه جادویی ، بعدشم بیدار می شه اونو کنار خودش می بینه . عقل آدم سوت می کشه
- کار خداونده دخترم ، کار اولیا،  اونا کرامات و معجزات دارن . برا همین از تخم چشمم بیشتر ازش مراقبت می کنم تا مبادا خناسا درشو واز نکنن و دنیا تبدیل نشه به جهنم . بابا بزرگم از قول بابابزرگش نقل می کرد یه بار یکی از کنیزای زیباش که در دوره قاجار از آفریقا آورده بودن شیطون وسوسه اش میکنه و نیمه شب که همه در خواب بودن ، پامیشه و قفلو از قباش ور میداره و نیگاهی میکنه به اطراف وقتی می بینه همه چیز آرومه میره در صندوق آهنی رو که این جعبه جادو داخلش قرار داشت واز میکنه و همون دم تبدیل میشه به میمون و شروع  به ورجه ورجه کردن. بعدشم نیست و ناپدید.
- عجب ، داستانی ، از غول و چراغ جادو هم مهیج تره
- آره دخترم حکمت خدائه ،این جعبه امانته
- یعنی تو خواب هاله نوری اومد و اون حرفا رو زد و بعدشم یکهو این جعبه ... با عقل جور در نمی آد بابا بزرگ
- عقل چیه ، فکر کردن یا استغفرالله شک کردن تو امور دین از زهر هلاهلم بدتره .قوای شیطانی رو تو آدم بیدار می کنه ، اونوقت از کافرای حربی هم کافرتر میشی
- یعنی عقلمو بکار نندازم
- تو مسائل دینی هرگز . چشماتو فقط ببند و فکر نکن ، فرق ما با مشرکا و کافرا همینه ما ایمون داریم اونا عقل . ما امامزاده کشف می کنیم و اونا سیاره ، ما با احادیث و روایات دوا و درمون می کنیم اونا با دارو و ازین مزخرفات . ما علامه مجلسی داریم اونا انیشتین خدانشناس .  صدسال نوری اونا از ما عقب ان ، همه رموز عالمو از قرآن دزدیدن . برا همین زناشون حلاله و خونشون مباح  ، خدا به اونا وعده جهنم داده . آهن گداخته از کونشون فرو می کنن و از دهنشون خارج
- منو میترسونی
- بایدم بترسیم ، اصلا مذاهب اومدن که آدمو بترسونن . به گریه بندازن ، آدمی که نترسه قوای عقل و خردشو به کار میندازه و اونوقت خر بیار و باقلا بار کن...

نسترن نگاهی با شک و تردید به زغال داغ وافور و چشم های پدربزرگ انداخت و با اما و اگر و حالاتی شبیه به ترس پرسید:
- چرا بعضیا میگن که این چیزا خرافاته

پدربزرگ ناگهان رنگ و رو پس داد و چهره اش سرخ .  خشمی در نگاهش متلاطم بود و دانه هایی از عرق روی پیشانی اش:
- اونایی که این حرفو زدن ، حرومزادن ، اونایی که قبولش ندارن کافرن خب از کی شنیدی
- از کسی نشنیدم فقط تو کتابا خوندم
- کدوم کتاب
- از کتابخونه گرفتم
- کتاب نخون دخترم ، اونا خطرناکن ، دین و ایمانتو از بین میبرن ، اگه میخونی همین کتاب و رساله امامو بخون و احادیث و روایاتو  .

بعد از آن صحبت ها در حالی که پدربزرگ لبخند می زد نسترن  شروع کردم به لرزیدن . پدربزرگ خوشحال بود که  او را با آن سخنان ترسانده است و صوابی رهتوشه آخرتش. نسترن اما قوه کنجکاوی اش بیشتر شکفته شد و با خود طرح و نقشه می کشید تا در خفا و در هنگامی که پدربزرگ در خواب ، برود در آن جعبه نقره ای را باز کند و اسرارش را کشف.




پدر و مادرش که از سفر آمدند بر گشت به خانه . شروع کرد به خواندن کتاب های تاریخ گذشته ایران . تمام وقایع و اتفاقات کاخهای شاهان را از هنگام حمله اعراب به ایران بالا و پایین کرد و جستجو ،  تا  اینکه در یکی از کتابها  در باره سرگذشت پادشاهان صفوی خواند که شاه در اوضاع نا به سامانی که محصورش کرده بود و سقوط اخلاقی نظامیان و حسد و دشمنی در دربار و بخصوص دزدی های بی حد و حصر تصمیم گرفت تا ترفندی بکار ببرد تا دزد جواهرات گرانبهایش را پیدا کند . برای همین به عنوان طعمه آن جعبه نقره ای را که همه فکر میکردند در آن جواهرات گرانبهایی است ،  گذاشت در کنار تختش روی میز و پنهانی تحت نظر. تنها پس از چند روز که با نگهبانان مخصوصش رفته بود به شکار آن جعبه غیب شد و او با آنکه چشمان 40 نفر از خاصان و حتی دو فرزندش را در آورده بود موفق به یافتن دزد نشد .
یکی از سیاحان اروپایی که در آن زمان به ایران سفر کرده بود نقاشی ای از آن جعبه کشیده بود که در همان کتاب گذاشته بودند . نقاشی به قدری زیبا کشیده شده بود که در شباهت با جعبه ای که در خانه پدر بزرگ بود مو نمی زد . نسترن با دیدن عکس لبخندی بر گوشه لبش نشست و چند بار به آن خیره شد و با خودش گفت:
- پس اجداد پدر بزرگ اون جعبه رو دزدیدن و از ترس تو خونه پنهون . بعدش هم برا رد گم کردن اون داستان مسخره رو پس از مرگ پادشاه درست کردن.

روز جمعه که پدر بزرگ پس از نماز جماعت آمد به خانه شان . فرصت را مناسب دید و رفت از جیب کت اش که در راهرو روی جا لباسی پشت دری آویزان بود کلید خانه اش را بر داشت و بی فوت وقت روانه شد . هیجانی آمیخته با کنجکاوی در چهره اش پیدا بود و اضطرابی ناشناخته . هر از چند گاهی می ایستاد و به پشتش نگاه می کرد و دوباره به راهش ادامه . پس از نیم ساعتی رسید به خانه . کلید انداخت و در را باز . از حیاط خانه دوان دوان رفت به سمت اتاقی که جعبه مقدس بود . جعبه در داخل صندقی آهنی قرار داشت . با دلهره ای پنهان صندوق را باز کرد و جعبه را بر داشت . سراسیمه نگاهی انداخت به اطراف . همین که خواست درش را باز کند. صدای پایی شنیده شد . پدر بزرگ بود که مدتها پیش بو برده بود نوه اش نقشه هایی در باره آن جعبه اسرار آمیز در سرش دارد :
- نسترن نسترن در جعبه رو واز نکن ، زلزله میاد ، دنیا کن فیکون میشه .
نسترن که باور نمی کرد پدر بزرگ با آن سرعت خودش را به خانه رسانده باشد . از ترس خشکش زد . جعبه را در دستش گرفت و از اتاق آمد بیرون :
- پدر بزرگ به خدا این جعبه هیچی نیس . یه جعبه دزدیه ، من تو کتابا خوندم
- باشه باشه تو راست میگی ، فقط تا زلزله نیومده بدش بمن .
- نه نمیدم ، دیگه دوره جادو و جنبل بسر اومده ، دنیا عوض شده ، هرگز درشو واز کردی تا داخلشو ببینی.
- اون منبع درآمدمه ، هفت جد با اون نون و نمک خوردیم ، اگه اگه وازش کنی . خدا خشمشو رو سرمون خالی میکنه و دنیا نیست و نابود میشه .
- میخوام جلوی چشم خودت واز کنم تا ببینی ، هیچ معجزه ای نیست ،
- تو بچه ای عقلت قد نمی ده ، اینو اجدادم که سید و سادات بودن نقل کردن ، امانت امام زمانه

پدر بزرگ که ترسیده بود و آثار وحشت از سر و رویش می بارید ناگاه یک دستش را گذاشت روی قلبش و چهره اش زرد و کبود شد و افتاد بر زمین . در همان حال نفس نفس زنان گفت :
- آه قلبم ، قلبم ،
- پدر بزرگ چی شده ، باشه وازش نمی کنم

دیگر دیر شده بود و جان را تسلیم کرده بود به جان آفرین . علما و بزرگان دین برای کفن و دفنش سنگ تمام گذاشتند و او را مثل اولیا الهی به خاک سپردند . از آنجا که در آن حوالی امامزاده ای وجود نداشت زنان و مردان بر ضریح اش دخیل می بستند و برای گرفتن حاجت ضجه و زاری میکردند و میزدند بر سر . در این میان بزرگان دین بیکار ننشستند ، مدتها برای جستجوی آن جعبه مقدس تلاش کردند اما انگار دود شده بود و با مرگش ناپدید .
نسترن که آن جعبه را در انبار خانه مخفی کرده بود ، رازش را به هیچکس در میان نگذاشت تا اینکه درست در روز چهلم فوت پدر بزرگش که خانه خلوت و آرام بود و همه رفته بودند سر قبر . رفت در زیر زمین خانه آن جعبه را در دستانش گرفت و آورد به ایوان . نگاهی با دلهره انداخت به اطراف . یک آن چشمانش را بست و مکثی کرد . بادی نرم و نوازشگر وزید به گیسوان بلندش و عطری ناشناخته . نفسی عمیق کشید و در جعبه را بعد از چند بار تلاش باز کرد. هیچ چیز در داخلش نبود جز یک کاغذ که روی آن نوشته بود:
- ای نمک نشناس اموال شاه رو میدزدی ، فکر کردی داخلش طلا و جواهره ، اگه زیر سنگم رفته باشی پیدات می کنم ،دستور میدم زنده زنده پوستتو بکنن و بندازنت پیش گرگای گرسنه
لبخندی روی لبان نسترن شکوفه زد و با خود گفت :
- حدسم درست بود همون جعبه ای بود که از کاخ پادشاه دزدیدنش .

بعد با خودش گفت:
- در هر چیز که باید جستجو کرد و چشم بسته نپذیرفت

هنوز چند روز نگذشته بود که خبر رسید شیخ حسن که یکی از سادات بزرگوار همان محله بود . شبی که در صحن مطهر امام در نجف اشرف خوابیده بود چهره ای نورانی روبرویش ظاهر شد و با صدایی ملکوتی گفت:
- ای شیخ حسن این جعبه همان جعبه ایست که به سید قنبر امانت داده بودم و چندی پیش مفقود ، به یک شرط می سپارم به دستت . شیخ حسن گفت : جانم به قدایت ، قربان خاک پایت به چه شرطی . جواب داد به شرط اینکه هرگز در آن را باز نکنی
.....
خلایق با شنیدن پیدا شدن جعبه مقدس و اسرارآمیز هفت روز و هفت شب به شادمانی پرداختند و در مساجد و امامزاده ها نماز شکر به جای آوردند و دوباره همان آش شد و همان کاسه.
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود


مهدی یعقوبی