۱۳۹۷ آذر ۲۶, دوشنبه

تجارت سکس



در گوشه قهوه خانه داریوش با حالتی آشفته سرش را گذاشته بود میان کاسه دستانش و با خودش حرف میزد. عینهو دیوانه ها. درست سه روز میشد که دختر 13 ساله اش دمدمای صبح نرسیده به نانوایی ناپدید شده بود، بی هیچ رد و اثری.
زمین و زمان را زیر پا گذاشته بود و از هر کس و ناکسی پرس و جو. اما کوچکترین سرنخی پیدا نکرده بود.  زنش نرگس در خانه گیج و منگ عکس دخترش شکوفه را به بغل گرفته بود و با حالت سوزناکی آه و ناله سر میداد و به سر و صورتش چنگ می کشید.
میدانستند که اگر دست روی دست بگذارند دیگر برای همیشه دیر خواهد شد و حسرتش برای ابد در دلشان خواهد ماند.
داریوش در این چند روز پلکهای خسته اش را حتی یک نفس روی هم نگذاشته بود و در تمامی طول شب پشت در خانه اش می نشست و چشمانش را دوخته بود به خیابان. زنش هم روی ایوان مات و مبهوت.
همه راهها به بن بست ختم میشد و همه طرح و نقشه ها با شکست.

ناامیدی مثل خوره افتاده بود به وجودشان و از درون آنها را ذره ذره تهی . مستاصل شده بودند و مایوس و دستشان از همه جا کوتاه . آرزو میکردند که ایکاش مرده بودند و این روز را ندیده بودند . زندگی بدون تنها فرزندشان که هزار بار از جانشان بیشتر دوست داشتند بیهوده بود و عبث و هر لحظه توام با شکنجه و کابوس.
شکوفه مادرش را بیشتر از همه چیز در دنیا دوست داشت ، میخواست مثل او خوشگل و قشنگ شود و قدرتمند. و زیبایی اش همه را مسحور . برای همین زیر و بم کارهایش را از همان کودکی تکرار میکرد و خودش را به شکل و شمایلش در می آورد. مادرش هم که قضیه را می دانست به ادا و اطوارش می خندید و همیشه عزیزم صدایش می زد.

نیمه های شب بود که داریوش فکری زد به سرش و بی آنکه به زنش خبری بدهد با پاهای خسته و تنی بی رمق سوار خودرو اش شد و رفت به سمت خانه فتخ الله که مردی میانسال بود و معتاد. شنیده بود که دو تا از دخترانش که هم سن و سال دختر خودش شکوفه بودند مدتی است مفقود شده اند
هوا سرد بود و بادی سوزناک شروع کرده بود به وزیدن و خیابانها کبود و مرده . اسم و آدرسش را زنش داده بود بهش . از چند خیابان عبور کرد و در حاشیه شهر رسید به خانه اش . قبل از پیاده شدن یک لحظه با خودش فکر کرد که در آن وقت شب او خوابیده است و اگر زنگ در خانه اش را بزند  جوابش را نخواهند داد . در همان حوالی داخل خودرو ماند. نخ سیگاری در آورد آتش زد و نگاهش را دوخت به اطراف. کلافه بود و درهم ریخته . از سر و رویش هزار فکر و خیال بالا می رفتند و به روحش نیش میزدند. چند بار با کف دستش محکم زد به سر و صورتش و فحش های رکیک بخود داد . در حوالی اذان صبح چشمش افتاد به دو معتاد . لباسی ژنده بتن داشتند و خمیده راه می رفتند . وقتی به خانه فتح الله رسیدند ایستادند و کمی این پا و آن پا . بالاخره پس از پچپچی کوتاه زنگ زدند . در که باز شد با فتح الله شروع کردند به بگو مگو . داریوش وقتی دید که آنها با هم گلاویز شدند از خودرو پیاده شد و دوید به سمتشان و آنها را از هم سوا کرد.
فتح الله که او را نمی شناخت دستی به سر و روی خود کشید و دمپایی اش را که در گوشه ای افتاده بود بر داشت و بی آنکه نگاهی بیندازد رفت به خانه . همین که خواست در را از پشت سرش ببند داریوش پایش را گذاشت به لای در و گفت:
- می بخشید فتح الله خان میشه یه سئوالی ازتون بکنم

فتح الله غریبانه نگاهی به قد و قامتش انداخت و سپس به کفش پایش که لای در مانده بود:
- اسم منو از کجا میدونی، مواد فروشی

داریوش پاکت سیگار را داد به دستش و او هم نخی بیرون آورد و گذاشت روی لبش. آتش زد و دو بار پیاپی پک :
- اسمتونو حسن قهوه چی بهم داد، گفت از قوم و خویشاتونه و دخترات مثل دخترم مفقود . گفت که بد نیس بیام  سری بهت بزنم شاید سرنخی ، نشونه ای

فتح الله پرید وسط حرفش و گفت:
- اون قضیه مربوط به یه سال پیشه. روزای اول پیگیری کردم بعدش دیگه ناامید، خود فرمانده انتظامی بهم گفت که فقط یه باند روسپیگری ظرف یه سال 800 دخترو فرستاده فاحشه خانه های دبی و ترکیه و کردستان.  تو این مملکت تجارت سکس بالاترین صادراته.
- منظورتو نمی فهمم
- یعنی دنبال درد سر نگرد
- دنبال دردسر نگرد چیه دخترمه ، وصله تنم
- مگه دخترای من نبودن، باهاش اومدم کنار، من دیگه باید برم بخوابم
- خواهش میکنم ، فقط چن لحظه
- میگم دنبال دردسر نگرد ، سرنخ این باندا تو خود نیروهای اطلاعاتی و امنیتیه، اونا از تجارت سکس میلیاردها تومن میزنن تو جیب. برو خدا خیرت بده.
- میخوای منو بترسونی
- شایدم که جسدشو انداختن لا به لای کوه و دره های چوارتا و بانه . اینروزا شنیدم جسدای دخترای گمشده رو اونجاها پیدا می کنن
داریوش که از چهره اش فهمیده بود معتاد است دست برد به جیبش و چند اسکناس درشت گذاشت کف دستش. او هم پول ها را گرفت و گفت:
- باشه اگه خبری دستم اومد میگم به حسن قهوه چی ، دیگه هم اینطرفا پیدات نشه.
- پولامو برگردون
- میگم گورتو گم کن من اعصاب ندارم، وگرنه این چاقو رو می بینی، من با کسی شوخی ندارم
- میگم پولامو بده
فتح الله بدون اینکه پولش را برگرداند هولش داد و پرتابش کرد وسط خیابان و در را محکم بست.

آن دو نفر محتاط که تا لحظاتی قبل باهاش سرشاخ شده بودند هنوز در همان حول و حوش پرسه میزدند، وقتی ماجرا تمام شد آمدند جلو و از زمین بلندش کردند :
- با این نسناس در نیوفت ، اون به ناموس خودش رحم نکرد
- منظورتون چیه
- ما حرفاتونو شنیدیم ، الله وکیلی ما رو راستیم اگه یه خورده جیباتو بتکونی کمکت میکنیم، یعنی ما خبرای خوبی برات داریم ، اونم خبرای دست اول.
- کلک نمیزنین
- نه جون شما، اصلا ازمون سئوال کن بعد خودت کلاهتو قاضی
- من دخترم یه هفته س مفقود شده ، برا همین اومدم اینجا
- شما دستتونو گذاشتین درست تو لونه مار ، آخه این دیوث فتخ الله خان دخترش مفقود نشده ،
- منظورتونو نمی فهمم
- همین ، گفتین اسم شریفتون چیه
- داریوش
- آقا داریوش ، قضیه اینه که دخترای این بی همه چیز مفقود نشده خودش اونا رو فروخته . آخه شنیدم تو اربیل و سلیمانیه مقامات دخترای کم سن و سالو بیشتر دوست دارن.

داریوش که از تعجب خشکش زده بود به آنها خیره شد و بریده بریده گفت:
- اونارو فروخته
- آره عمو ، فروخته ، بنگیه به مواد احتیاج داشته
- به کی فروخته
- اگه میخوای بدونی ...
- باشه باشه ، اینم پول
- کافی نیس ، یه خورده بیشتر
- باشه اینهم همه پول هامه ، بگیرین

یکی از آنها اسکناسها را در دست گرفت و با لبخند شروع کرد به شمردن . دستش را گذاشت روی شانه داریوش و گفت:
- حالا یه چیزی. فقط میخوایم بهمون قول بدی این حرفا پیش خودمون میمونه ، میدونی که باندهای سکس از مافیای قاچاق مواد مخدرم درنده ترن. اول آلتتو می برن بعد سرتو ، باهات شوخی موخی هم ندارن.
- مطمئن باش ، هیچکی از حرفای ما با خبر نمیشه
- همین فتح الله خان دیوث با اونا یعنی تجار سکس بشین و پاشو داره ، هر ماه سه هفته غیب میشه . معلوم نیس کدوم جهنم دره ای میره .
- اینهمه پولو ازم گرفتین تا این حرفارو تحویلم بدین
- صب کن ، مگه شش ماهه به دنیا اومدی، منظورمون اینه که میره سلیمانیه و اربیل ، یعنی با خودش جنس میبره . اونم دخترای تپل مپل، باکره هارو هم میدن به مقامات تا خوش بگذرونن .
- مقامات دیگه چه جونورایی هستن
- همونا که از پول نفت کرکوک میلیاردر شدن
- میگین چی کار کنم
- تعقیبش کن ، اما همانطور که گفتم مواظب باش. اونا تو کارشون با کسی شوخی ندارن . مث پیاز سر میبرن

 در همانحال که مشغول گفتگو بودند ، فتح الله خان از لای در آنها را می پایید و میدانست که  کاسه ای زیر نیم کاسه است. صبح که شد یک راست رفت به پاتوقشان در پارک. آنها هم که چشمشان بهش افتاد نزدیکش شدند نگاهی به هم کردند و سپس فتح الله بر خلاف معمول با گرمی در آغوششان گرفت و گفت :
- سلام دوستای گلم
- منظورت اینه پولا آماده است
- بالاخره فروختمش
- مجسمه عتیقه یا کاسه طلارو
- هر دو تا شونو فروختم، پول خوبی هم دادن
- دمت گرم ، پولا کجاس
- تو خونه ، میخواین فردا با هم حساب کنیم
- نه همین حالا بهتره بهش احتیاج داریم ، خماریم خمار
- باشه خودم میرسونمتون ، ماشینم بغل مسجده

وقتی به خانه رسیدند ، فتح الله دو نوشابه تگری داد به دستشان . آنها نگاهی به هم کردند و با هم پچ پچ . از رفتارش مشکوک شدند و فهمیدند کاسه ای زیر نیم کاسه. برای همین لب به نوشابه نزدند. روی کاناپه نشستند . فتح الله رو کرد به یکی از آنها که اسمش جعفر بود و گفت تا نوشابه را سر بکشند میرود از اتاق بغلی پول را بیاورد. پا شد تلویزیون را روشن کرد و رفت تا پولشان را بیاورد. از گوشه کمد کلت را بر داشت و صدا خفه کن را در انتهای لوله نصب پیچ کرد و نشانه رفت به قاب عکس . زهر خندی زد.  همین که برگشت کلت را گرفته به سمتشان .   بی آنکه به آنها اجازه حرف و سخن بدهد گفت:
- حالا جاسوسی منو میکنین حرومزاده ها ، پاشین نمیخوام وسط اتاق نفله تون کنم. یه نقشه بهتر براتون کشیدم.

آنها نگاهی به هم کردند، میدانستند که با کسی شوخی ندارد . با بی میلی افتادند جلو و از پله ها سرازیر . فتح الله با دست اشاره کرد که بروند به سمت زیر زمین.  کلید انداخت و در را باز و سپس با توپ و تشر مجبورشان کرد که داخل شوند.
لامپ را روشن کرد و اسلحه را گرفت به سمتشان . چند فحش ناموسی داد و همین که رفت شلیک کند دید که خشابش خالی است.  شوکه شد و تفی بسویشان پرتاب .  آن دو نفر هم  فرصت را مناسب شمردند و بیدرنگ هجوم کردند به سمتش. . فتح الله با قبضه کلت کوبید به چهره یکی از آنها .  خون از دماغش فواره زد . لگدی هم زد به آن یکی و سپس شیرجه رفت به سمتش و با دو دستش  شروع کرد به فشردن گلویش . یک آن دید که دیگر نفس نمی کشد . همین که رفت سرش را بر گرداند میله ای محکم فرود آمد به پس گردنش و در جا نقش شد بر زمین.

جعفر دوستش را صدا زد دید جواب نمی دهد . چند بار تکانش داد اما بیهوده بود و عکس العملی نشان نمی داد . از جلیقه فتح الله خشابی در آورد و خشاب خالی را انداخت دور. نشانه رفت به سینه اش . همین که خواست ماشه را فشار دهد از پشت چند بار بسمتش شلیک شد و دمرو افتاد بر زمین . فتح الله با تن و بدنی زخمی و خون آلود پا شد و نگاهی کرد دید که همکارش موسی است:
- ژن خوب ، آقا زاده کجا غیبت زد، نزدیک بود بفرستنم اون دنیا،
- تو راه خودرو نفسش گرفت ، بنزین تموم کرد ، اما غصه نخور بادمجان بم آفت نداره تو هفت تا جون داری ، خودت باید ترتیب این لاشه ها رو بدی.
- تنهایی که نمیشه،
- باشه کمکت می کنم

داریوش که چند روز خبری از آن دو نفر معتاد نشنیده بود ، سردرگم شد ، با خودش فکر کرد و گفت که بهترین  راه تحت نظر گرفتن فتح الله است . زنش که در تعقیب کمکش میکرد در یکی از رستورانها که در کنار فتح الله و موسی نشسته بود شنید که فردا حرکت می کنند به سمت مرز.
صبح زود وقتی که آن دو نفر سوار خودرو شدند . پشت سر شان حرکت کرد . باران ریزی شروع کرده بود به باریدن . داریوش نگاهی انداخت به آسمان و ابرهای سرگردان . در دلش آتش بود اما چهره اش آرام .
 بعد از نیم ساعت دید آن دو نفر از خودرو پیاده شدند و در کنار جاده منتظر . آقازاده داشت با موبایلش تماس می گرفت و فتح الله تکیه داده بود به خودرو و سیگار می کشید. چند لحظه بعد یک ون با شیشه یکپارچه تیره در کنارشان ترمز زد . راننده زن بود . بعد از پچپچی کوتاه دوباره حرکت کردند .

 فتح الله مدتی بود که رابطه اش با موسی به خاطر بالا کشیدن پول هایش شکرآب شده بود . هر وقت هم که قضیه را باهاش مطرح میکرد جواب سربالا بهش میداد و یا می انداخت پشت گوش اش.  در همین حال و هوا غرق بود که ناگاه چشمش افتاد به خودرو ایی که تعقیبش میکرد ابتدا فکر کرد پلیس مخفی باشد اما وقتی خوب دقت کرد شناخت. موضوع را به موسی اطلاع داد و او از آینه نگاهی انداخت و گفت:
- بذار تعقیبمون کنه ،من تنم میخاره ، یه جوری حالشو بگیرم که تا ابد از یادش نره
-  مگه دیوونه شدی ، جنس تو اون ماشین داریم
- به اون جنده ها توی ون میگی جنس ،
- مرد تو مخت تاب داره،
- گفتم از تو بعیده ، ریش و قیچی دست خود ماست ، کدوم مادر به خطایی میتونه جلو ما وایسه
- پسر اونی که مارو تعقیب میکنه خون جلو چشاشو گرفته ، میگم بزن به جاده فرعی
- گفتم من حالیم نیس ، بیا این قرصارو بزن بالا حالت جا می آد.
- صد دفعه بهت گفت موقع رانندگی قرص نخور
- تو دیگه اعصابمو داری خورد و خمیر میکنی ، اگه بازم بخوای پاتو از گلیمت بیرون بذاری
- چه غلطی میخوای بکنی
- هیچی بابا

در همین لحظه در سر پیچی تند که به سمت دره ها امتداد می یافت موسی فرمان خودرو را چرخاند و رفت لبه پرتگاه . نزدیک بود که به اعماق دره پرتاب شوند . ترمز زد و شروع کرد به قهقهه :
- زرد کردی ها
بعد از جیبش کمی کوکایین بیرون آورد و ریخت روی کاغذ و با سوراخ بینی اش استنشاق . فتح الله که کفری شده بود و از شدت خشم پلکهایش تکان میخورد گفت:
- حرکت کن
- بذار اول حال کنم بعد
- با تو مث اینکه نمی شه با زبون آدم حرف زد

موسی که خشم و کینی را که از چهره اش زبانه میکشید دید . نیشخندی زد و در خودر را کمی باز کرد و نگاهی انداخت به قعر دره .
- ترسیدی ها
- خیلی دیوثی
- ببین کی به کی میگه دیوث ،
- میگم اون روی سگمو بالا نیار
- هیچ غلطی نمی تونی بکنی
- من هیچ غلطی نمیتونم بکنم
- ببخشیدا منظورم این بود که هیچ گوه ای نمیتونی بخوری

فتح الله که از کوره در رفته بود یکهو لگدی محکم زد به پهلویش و او را از در پرتاب . موسی که  لبه پرتگاه با دو دستش آویزان شده بود . ملتمسانه فریاد کشید که کمکش کند.
فتح الله پیاده شد و در حالی که آتش خشم از چهره اش تنوره می کشید رفت به لب پرتگاه و با آرامش سیگاری روشن کرد و دودش را داد به هوا و گفت:
- باشه کمکت می کنم دستتو بده به من

موسی یک دستش را بلند کرد و فتح الله مکثی کرد و سپس با پای راستش محکم کوبید به دست دیگرش . موسی  با نعره های وحشتناکی پرتاب شد به اعماق دره.


فتح الله دستی کشید به سر و صورتش . در حالی که اطراف را می پایید ریش هایش را شانه زد و نگاهی انداخت به اعماق دره مخوف . سپس سوار خودرو شد.  حالتی عصبی داشت و از خشم سبیل هایش را می جوید و یکریز با خود حرف. همه چیز ناگهانی اتفاق افتاده بود و او از شدت عصبانیت از کوره دررفته بود. نمی دانست به عبدالله که رئیسش بود چطور قضایا را ماستمالی کند .
عبدالله آدم کله شق و بسیار یکدنده ای بود و موسی همه کاره اش. جیک و بوکشان یکی بود و روز و شب با هم .
 بعد از نیم ساعتی رسید به ون . به زنی که رانندگی میکرد علامت داد و او هم دست تکان .  به نزدیکی های شهر که رسیدند رفتند به یکی از خانه های امن. خانه ای بزرگ بود با حیاط وسیع و محصور در دیوارهای بلند.
در بزرگ آهنی را که قفل کردند. از داخل ون چند دختری را که در داخل ون بودند هدایت کردند به زیر زمین و یکی از زنان مسن که سرایدار خانه بود به آنها رسیدگی.
داریوش در نزدیکی های همین خانه خودرواش را استتار کرد و آمد تا سر و گوشی آب بدهد .

شب که از راه رسید از دیوار رفت بالا و نگاهی انداخت به دور و بر . مردی قد بلند و قوی هیکل که بنظر میرسید نگهبان خانه باشد در ایوان ایستاده بود و سیگار میکشید. در همین حین فتح الله در حالی که سیخ کبابی در دستش بود و ملچ ملچ در حال خوردن آمد در کنارش ایستاد. دستی زد به شانه اش و بعد مشغول بگو و بخند.
به اتاق که بر گشتند فتح الله از بالای دیوار پرید به داخل حیاط . دولا دولا رفت به پشت درخت . مکثی کرد و چاقو را از جیبش آورد بیرون و در کف دستش فشرد.
دو سگ سیاه شکاری در گوشه حیاط بسته بودند به زنجیر. همین که دوید به سمت پله ها سگها شروع کردند به عوعو . نگهبان با شتاب آمد روی رواق ایستاد و چراغ قوه اش را گرفت به اطراف . نگاهی انداخت به سگها . چشمش افتاد به گربه ای روی دیوار . آمد پایین و در همانحال داریوش خودش را کشید به فضای تهی زیر پله ها و چمپاتمه زد . نگهبان دوری زد به اطراف و دستی به سر و روی سگها کشید و اسلحه اش را غلاف. سپس رفت به طرف زیر زمین . کلید انداخت و در را باز .
داریوش فرصت را مناسب دید و آهسته دوید به سمت زیر زمین هنوز پایش را به داخل نگذاشته بود که دوباره سگها شروع کردن به سر و صدا . نگهبان فهمید که موردی پیش آمده است سرش را بر گرداند و با عجله آمد بیرون . چراغ قوه را گرفت به اطراف . همین که خواست سگها را آزاد کند داریوش شروع کرد به دویدن . تا رفت از دیوار بالا برود نگهبان بسویش شلیک کرد . اما اصابت نکرد . از دیوار پرید پایین . نگهبان هم قلاده سگها را در دستش گرفت و دوان دوان از در رفت به بیرون . فتح الله از بالای ایوان چند بار نعره زد که چه خبر است. اما او نشنید . سگها با بو کشیدن رد پاهای داریوش افتادند به دنبالش. داریوش نفس نفس زنان در حالی که  سر و صدای سگها را که هر لحظه نزدیک تر می شدند می شنید خودش را رساند به خودرو و از مهلکه خود را نجات داد.

نیمه های شب رفت به خانه یکی از دوستان قدیمی کرد در همان شهر. صبح که از خواب بیدار شد . داستان را باهاش در میان گذاشت او هم که اسمش یوسف بود از اتفاقی که برایش افتاده بود ابراز تاسف کرد و گفت:
- حالا چه نقشه ای داری
- خودم کلافه شدم . اول باید محلشو بدونم بعد طرح و نقشه .
- فکر میکنی که پیش دار و دسته فتح الله باشه
- احتمالش زیاده اما مطمئن نیستم ، تا یه قدمی مخفی گاه یعنی زیر زمین رفتم اما موفق نشدم
- به هر صورت اونا آدمای خطرناکی اند بی گدار نباید به آب زد. اما هر ریسک و خطری که داشته باشه رو من حساب کن.
- طرح و نقشه ای به ذهنت نمیرسه
- چرا اما باید دست به عصا راه بریم ، سرنخ این باندها میرسه به دستگاه جاسوسی وزارت اطلاعات و سپاه . همین چند روز قبل معاون رئیس اقلیم کردستان  تو اتاق خوابش،میکرو دوربین وای فای که از یه دکمه لباسم کوچیکتر بود پیدا کرد . اونو یکی ازین روسپی ها که از ایران اومده بود کار گذاشته بود.
یه عده ازین روسپی هام با نماینده های کرد پارلمان که وضع مالی شون از فروش نفت توپ توپه سکس دارن . خلاصه بگم باندهای قاچاق سکس همه شهرهای کردستان شعبه دارن. یه عده ازین تن فروشا جذب احزاب و سازمانای کردی ایرانی که دفتر و دستک تو کردستان عراق دارن شدند و بعد سوزاک و ایدز و هپاتیت بهشون هدیه دادن. اما قضیه دخترت . تا دیر نشده باید بجنبیم . آخه هر هفته یه عده ازین دخترای کم سن و سالو میفرستن برا شیخ های بی شرف میلیاردر بچه باز . اگه دست اونا بیفته ، دیگه رد و اثری از دخترت پیدا نمیشه.
داریوش دو قدم رفت جلو . زل زد به چشمهایش و ناخودآگاه اشک از چشمهایش سرازیر شد. یوسف در آغوشش گرفت و گفت:
- چرا معطلی راه بیفت.
- کجا
- تو راه بهت میگم

در شهر یوسف به چند کانال سر زد و از چند مغازه ابزار و ادواتی که نیاز داشت خرید. نقشه را داخل خودرو مرور و سپس رفتند در اطراف خانه کمین کردند و رفت و آمدها را کنترل. قرار گذاشتند شب طرحی را که کشیده بودند پیاده کنند
اوائل شب  یوسف در حالی که داریوش اطراف را می پایید از دیوار رفت بالا . نگاهی انداخت به حول و حوش و وضعیت را بالا و پایین . از دیوار آهسته پرید داخل حیاط . در ایوان کسی نبود و چراغها خاموش. چند قدم رفت جلوتر . سگها که حضورش را احساس کرده بودند شروع کردند به واق واق. چاقویش را در آورد و به سگهای بسته به زنجیر نزدیکتر شد . آنها جری تر شدند. نگهبان با شنیدن سر و صداها آمد به ایوان و گفت:
- دیگه چه مرگتونه.
یوسف که به عمد میخواست دیده شود حرکتی کرد . نگهبان چراغ قوه را گرفت به سمت و سویش . تا چشمش افتاد به او کلتش را در آورد و بسمتش دوید  یوسف از دیوار بالا رفت و سپس شروع کرد به دویدن.  نگهبان که فکر کرده بود دزد است. سگها را آزاد کرد و به همراه فتح الله در تاریکی دوید به سمت مورد.
داریوش که با ماسک آنسوتر مخفی شده بود فرصت را مناسب دید و از در باز وارد حیاط شد. با انبر مخصوصی که با خودش داشت قفل در زیر زمین را شکست و داخل شد. کلید برق را زد . زیر زمین گل و گشادی بود و پر از خرت و پرت. چشم انداخت به اطراف . کسی نبود . داشت بر می گشت به سمت ایوان که در انتهای زیر زمین چشمش افتاد به یک در مخفی. بازش کرد و با ناباوری چشمش افتاد به چند دختر که روی تختخواب های دو طبقه نشسته بودند و خیره به او. انگشتش را گذاشت جلوی لبش و گفت  سکوت کنند.
اثری از شکوفه نبود. مایوس شد و ناامید. دوباره نگاه کرد. ناگاه چشمش افتاد به بالای تختخواب که یکی پتو انداخته بود روی صورتش. نزدیکتر شد و پتو را از چهره اش بر داشت . شکوفه بود و در خواب. به آرامی بیدارش کرد . شکوفه تا چشمش به او افتاد خیال کرد که خواب می بیند و گفت:
- پدر تویی، خواب نیستم

داریوش در آغوشش گرفت. بقیه دخترها هم نگاهی انداختند به آنها و با عجله از زیر زمین خارج شدند و هر کدام به سمتی از خانه خارج. داریوش و شکوفه همین که خواستند از در خارج شوند دیدند که فتح الله بر گشته است. کشیدند عقب و در گوشه حیاط منتظر. فتح الله در حالی که با اسلحه کمری اطراف را می پایید چشمش افتاد به زیرزمین و قفل شکسته. فهمید که رودست خورده اند. نعره ای از سر خشم کشید و دیوانه وار رفت داخل . دید که دخترها در رفته اند. لگدی محکم زد به در . نگهبان که یوسف را دستگیر کرده بود با دستهای بسته اش پرتاب کرد در کف حیاط خانه. فتح الله که فرار دختران را گفت . کفری شد و با مشت و لگد یوسف را انداخت در زیر زمین . در همین حین داریوش دست شکوفه را گرفت و از در زد بیرون . وقتی او را به نقطه امنی در کنار خودرو رساند کلت را داد به دستش . دوان دوان برگشت. به زیر زمین که رسید دزدکی نگاهی انداخت . تا چشمش به یوسف آویزان با طناب روی سقف افتاد شوکه شد. نفرینی فرستاد و  روی زانو خم . همین که خواست جسدش را پایین بیاورد فتح الله از پشت وارد شد و حتی با ماسک او را شناخت و گفت؟
- به به آق داریوش ، پس تنت میخاره.

داریوش دید که در تله افتاده است . به چشمهایش زل زد و سکوت. فتح الله تار سبیلش را کند و گفت:
- به شرافتم قسم میخورم که دخترتو گیر بیارم و بگیرم به چنگم. میدونی که چیکارش میکنم ،
- مگه تو شرفم داری

فتح الله که از کوره در رفته بود لگدی محکم زد به پهلویش و پرتابش کرد زمین. داریوش چشمش افتاد به میله آهنی ای که قفل را شکانده بود. همین که فتح الله خواست طناب را بیندازد دور گردنش میله را در چنگش گرفت و با حداکثر قدرت زد لای دو پایش . فتح الله نعره ای سر داد و دستهایش را گذاشت روی بیضه هایش. داریوش اسلحه کمری اش را که در کنار پایش افتاده بود بر داشت و نشانه رفت به سمتش.  فتح الله گفت:
- هیچ گورستونی نمیتونی فرار کنی ، مث موش به چنگت می آریم و حسابتو کف دستت میذاریم
در همین حین نگهبان که با تلفن در اتاق با بالا تماس گرفته بود فتح الله را صدا زد. وقتی جوابی نشیند آمد پایین. داریوش ماسکش را در آورد و گذاشت روی صورت فتح الله و خودش رفت گوشه زیر زمین .  نگهبان دوباره صدایش زد . مشکوک شد و کلت را گرفت در دو دستش و وارد زیر زمین شد. تا چشمش افتاد به فتح الله که ماسک بر چهره داشت رکب خورد و گمان کرد همان مورد قبلی است. داریوش تیری شلیک کرد به زیر پایش و او هم بیدرنگ به سمت فتح الله شلیک.  وقتی دید که تیرها درست به سینه اش اصابت کرده اند نیشخندی زد و چند قدم رفت جلو . ماسک را از چهره اش بر داشت و تا چشمش افتاد به فتح الله نعره کر کننده ای کشید . همین که خواست بر گردد داریوش دیوانه وار از پشت با میله آهنی چند بار کوبید به پس گردنش. وقتی که مطمئن شد مرده است. نگاهی انداخت به یوسف. جسدش را کشان کشان آورد به وسط حیاط . از زیر زمین پیت های نفت را بر داشت و پاشید به در و دیوار و پنجره ها . کبریتی انداخت و در حالی که آتش تنوره می کشید از در خانه زد بیرون و دوید به سمت دخترش شکوفه که کمی آنسوتر در کنار خودرو منتظرش بود.

مهدی یعقوبی