۱۳۹۴ مرداد ۵, دوشنبه

بچه پولدار




غروب پنجشنبه بود ، آفتاب پریده رنگ و بی رمق پاییزی در آسمان غبارآلوده تهران هنوز میدرخشید . خیابان انقلاب مثل همیشه شلوغ و پلوغ بود و پر رفت و آمد . حاج کرمعلی صاحب کتابفروشی بزرگ امام خمینی ، با آن هیکل چاق و چله و دماغ گنده اش حساب و کتابهایش را راست و ریس کرده بود و دو شاگردش را که هر دو تازه زن گرفته بودند برای شب جمعه زودتر راهی خانه اش کرد تا خوش بگذرانند . اهمیت جماع در این شب مقدس را میدانست و در این باب احادیث زیادی از علمای بزرگوار شنیده یا در کتابها خوانده بود .

۱۳۹۴ تیر ۲۰, شنبه

سفر به بهشت




-  فاطی نیگا نیگا ، بازم مشتی فتح الله بار و بندیلشو بسته داره میره مشهد 
- حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسه س ،  بر نگشته داره دوباره میره زیارت . 
- این مش فتح الله به پدر خدا بیامرزش رفته ، مومن و با تقواس 
- کجای کاری ، میره اونجا برا کارای دیگه ، میخواد آب کمرشو تو اون شهر مقدس خالی کنه ،  دور و بر حرم پر شده از دخترای صیغه ای 
- زبونتو گاز بگیر زن ، اینقد نفوس بد نزن
- وا ، دروغم چیه ، عصمت جون
- میگن جای سوزن انداختن دور و بر حرم نیس ، زوار از کشورهای دور و نزدیک میان برا زیارت ، البته زیارت دخترای خوشگل و موشگل ، که مث مور و ملخ در اطراف حرم ریختن ، از صدتایش گرفته تا چند میلیونیش .
- تو این جور چیزا رو از کجا خبر داری
- کجای کاری زن ، تو صف نونوایی شنیدم . ،همه خبرا اونجا پیدا میشه از شیر مرغ بگیر تا جون آدمیزاد . 
- راس میگی !
- من تا بحال بهت دروغ گفتم !؟
- خدا به دادمون برسه ، واسه همینه که سال و ماه شوهرامون با ما نزدیکی نمیکنن 
- هی دس رو دلم نذار ، شوهرای این دوره و زمونه دیگه مرد نیستن ، فقط پشم و ریشن ، سال و ماه یه بار میخوان باهات جماع کنن اما هر چی زور میزنن ، سیخ نمیتونن بکنن ، تازه آلتشونم از دو بند انگشت بزرگتر نیس ، یه بچه قنداقی مالش ازونا بزرگتره . هزار معجونم هم که به خوردشون میدی بازم پنجرن ، کاش مردای فرنگی میگرفتیم ، اونا هم خوش تیپ ترن هم چم و خم کارا رو بهتر میدونن .

۱۳۹۴ تیر ۹, سه‌شنبه

خیانت




من اسمم گوهره ،  کلفت حاج قاسم آقام  . حاجی گفته که اگر در و همساده ها سئوالی ازم کردند بگویم که خواهر کوچکترش هستم تا خدای ناکرده فکر و خیالهای بد بد نکنند .
 حاج آقا با دختر یکی یکدانه اش یک سالی میشود که در این خانه مجلل  زندگی میکند . زنش چند ماه پیش دیوانه شده بود و بردندش به تیمارستان . بعد از مدتی خبر آوردند که در آنجا خودش را با طناب آویزان کرده است و مرده . 
حاجی بد جور تنها بود و از تنهایی اش به ستوه . خودم از سوراخ قفل در اتاقش دیده بودم که از بس حشری بود چنان با بالشش ور میرفت که پاره پاره اش میکرد . به من هم به چشم خواهری نگاه نمی کرد و با آنکه شوهر داشتم ازش خیلی میترسیدم 

آنروز داشتم خانه را رفت و روب میکردم که زنگ در به صدا در آمد ، حاجی سلانه سلانه رفت  در را باز کرد . پسر مش رجب خدا بیامرز بود . بعد از خوش و بش آمدند داخل . برایشان قلیان چاق کردم  و چند چایی در ایوان روی میز . 
هوا دم کرده بود و شرجی  بادی گرم هم شروع کرده بود به وزیدن . رادیو را خاموش کردم و مشغول شستن ظرف و ظروف شدم . نیم ساعتی که گذشت ، صدای جر و بحث حاجی را شنیدم .  قوه کنجکاوی ام گل کرد و رفتم یواشکی پشت در گوش خواباندم :
حاجی می گفت :
- فقط به یه شرط دخترمو بهت میدم 
- شما جون بخواه حاجی ، من دار و ندارمو میدم
حاجی به آرامی دستی به ریشش کشید و نیم نگاهی به پسر مش رجب که عباس اسمش بود انداخت  و  بنرمی گفت :
- به شرطی دخترمو به عقدت در می آرم که تو خواهر کوچیکتو بدی بمن .

۱۳۹۴ خرداد ۱۳, چهارشنبه

در انتهای شب مهدی یعقوبی (هیچ)




ابرهای کبود و سرگردان به ناگهان از افقهای دور هجوم کرده بودند و بادهای موذی و سمج شروع به وزیدن. سرتاسر آسمان سیاه به چشم میزد و وهمناک. در و پنجره های چوبی و زهوار در رفته  باز و بسته میشدند و بهم میخوردند و پرده های قدیمی در بادهای لجام گسیخته به این سو و آنسو. با غرش سهمگین اولین رعد قلب فرخنده  ترکید و ترسی ناخودآگاه پاشیده شد در رگ و جانش.
با عجله ازحیاط گل آلود و پله های چوبی دوید به سمت اتاقها.در و پنجره ها را با دستان نحیف و پینه بسته اش بست. آذرخشی تیغ کشید و سینه شب را شکافت و بیدرنگ باران سنگینی شروع کرد به باریدن. چادری را که به کمرش بسته شده بود باز کرد و انداخت بالای صندوق قدیمی. یک کاسه پلاستیکی گذاشت در وسط اتاقی که از سقفش آب چکه میکرد. دیوارهای گچ کاری شده رنگ و روی خود را از دست داده بودند و اتاقها بوی پشم گوسفندان را میدادند. فانوس قدیمی در کنج اتاق آویزان و پت پت میکرد و روشنی بی رمقش را به دور و اطراف می پراکند.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

ناموس




هرگز کسی حاج غلام را اینگونه عصبانی ندیده بود . از خشم و کینه ای که در درونش تنوره می کشید دود از کله اش بر می خاست و اگر کاردش میزدند خونش در نمی آمد . در کنار استخر آپارتمان گرانقیمتش تند و تند قدم میزد و همانطور که با خودش مثل آدمهای روانی حرف میزد  سبیلهای پرپشتش را می جوید و دستهایش را به اینسو و آنسو تکان میداد و برای این و آن  خط و نشان می کشید .
 کسی جرئتش را نداشت که قدمی جلو بگذارد و داستان را ازش بپرسد . زنش صغرا از لای کرکره با هول و ولا  او را تحت نظر داشت . صلاح نمیدانست که قضیه را ازش بپرسد .  شک نداشت که اگر جریان را پرس و جو کند  حاج غلام بی معطلی با آن دست های زمخت و پرزورش یک سیلی آبدار خواهد خواباند بیخ گوشش و دک  و پوزش را بی ریخت خواهد کرد .

درست همان کاری که دو سال پیش سر یک قضیه ساده ناموسی باهاش کرد .  قضیه از این قرار بود که او سربسته و با اما و اگر بهش گفته بود که از همساده ها شنیده است که او ... و هنوز حرفش را تمام نکرده بود که حاج غلام جوشی شد و با توپ و تشر گفت :
- زن خفه خون بگیر و اون روی سگمو بالا نیار

۱۳۹۳ اسفند ۲۷, چهارشنبه

مهمان ناخوانده





اهل و عیال عباس آقا بار و بندیل سفر را از چند روز قبل بسته و آماده بودند که ناهار را بزنند توی رگ و سپس بسلامتی برای ایام نوروز بروند به ویلای مجللشان در شمال ایران .
کباب برگ ممتاز که از گوشت های لخم گوسفند و مغز ران گوساله توسط کلفت خانه تهیه شده بود با چلو آماده سرو شدن در آشپز خانه بود . شکم ها از استشمام غذاهای رنگارنگ که بویشان تا هفت فرسنگ می پیچید قار و قور میکرد ، در یکی از اتاق ها منوچهر که برو بچه ها او را منوچ صدا میزدند سرش را گذاشته بود روی ران و زانوی لخت و عور نامزدش و روی تخت دراز کشیده بود و به برنامه های شاد کانالهای ماهواره ای نگاه میکرد و گاه مثل لیلی و مجنون حبه های انگور را در دهان هم میگذاشتند و با چهره هایی شاد و شاداب گل می گفتند و گل می شنفتند . 
خواهرش هم در حمام خانه توی وان جکوزی دراز کشیده بود و به تن و بدن لطیف و مثل مرواریدش لیف و کیسه میکشید و با خودش حال . او که اسمش سهیلا بود به برادر و نامزدش که روزی هزار بار قربان صدقه هم میرفتند حسودی اش میشد بخصوص در زمانی که لب روی لبهای یکدیگر می گذاشتند و هم را می بوسیدند . برای همین حمامش را بیشتر لفت میداد تا چشمش به آنها نیفتد و بعد از صرف نهار بند و بساط مسافرت را که جمع و جور کرده بود در دستش بگیرد و حرکت کند . کشته و مرده آب و هوای شمال بود ، و چه خاطرات خوشی از سالهای گذشته در آن خطه سبز و عطر آلود داشت ، مخصوصا که پسر دایی اش هم که گاهگاه دور از چشم بزرگترها با هم پچپچه و کارهای یواشکی میکردند به اتفاق خانواده می آمد و در همان مکان به آنها محلق میشد .

۱۳۹۳ بهمن ۹, پنجشنبه

وحوش - مهدی یعقوبی





- شما رو  به فاطمه زهرا به زنم کاری نداشته باشین، هر کاری که میخواین با من بکنین، فقط بهش دس نزنین .
 حسن که برو بچه ها او را حسن کثافت صدا میزدند تا آه و ناله های یاس آلودش را شنید، مکثی کرد و با دستهایش نقاب سیاهی را که روی صورتش را پوشانده بود پایین تر کشید و چند قدم آمد جلو . چفیه اش را از دور گردنش بر داشت و انداختش روی تاقچه. نیم نگاهی به سرو صورت مسعود که در زیر مشت و لگدها خونمالی شده بود انداخت. سپس با قهقهه گفت : 

۱۳۹۳ دی ۲۴, چهارشنبه

سفر




بعد از سی سال آزگار زندگی در فرنگ ، یک روز نامه ای بدستم رسید که  تنها فک و فامیل بجای مانده ام در ایران  یعنی عمویم دلش میخواهد در آخر عمری مرا برای یک بار هم شده از نزدیک ببیند . کس و کاری هم نداشت ، یعنی اجاقش کور بود و صاحب بچه نمی شد و زنش هم چند سال پیش جان به جان آفرین تسلیم کرده بود . بنظر میرسید که ارث و میراث اش به من میرسد اگر چه به پول و پله اش احتیاجی نداشتم اما نمی شد که خواهش اش را رد کرد و بر روی رسم و رسومات پا گذاشت . موضوع را با زن فرنگی ام که دکتر متخصص قلب بود در میان گذاشتم و او بعد از بحث و فحص قبول کرد که دو هفته ای برای دیدن عمویم به ایران بروم آنهم تک و تنها . 
نمیخواست که موضوع را با دو دختر دانشجویم که در شهر مجاور زندگی میکردند در میان بگذارم . میترسید که یکهو آنها هم هوس سفر به سرشان بزند و در آن مملکت غریب بلایی بر سرشان بیاید . هر چه هم قسم آیه بهش دادم که نه بابا اینطورها هم که در رسانه ها « ایران هراسی »  به راه انداخته اند نیست و مردم ایران آدمهای مهمان نواز و خوش مشربی هستند و اله و بله ، تازه من هم که آدم سیاسی نیستم تا خدای ناکرده گیرم بدهند .  

۱۳۹۳ دی ۴, پنجشنبه

سپیده دور




آنشب تا دمدمای صبح  به حالت خواب و بیداری در گوشه دیوار سیمانی سلول انفرادی چمپاتمه زده بودم . نور لامپی که 24 ساعت بر فراز سرم  روشن بود  آزارم میداد . مثل زخمهای کف پاهایم از ضربه های شلاق .

نعره های بازجویی که صورتش را پوشانده بود در مغزم سوت میکشید و پیاپی تکرار میشد و از همه بدتر پژواک تیرهای خلاص در نیمه های شب . مثل کسی که زنده بگورش کرده باشند احساس خفگی میکردم و در خودم می پیچیدم  . شده بودم پوستی بر استخوان . تکیده و زرد و مردنی . 

۱۳۹۳ مهر ۲۹, سه‌شنبه

ازدواج سفید




اصلن هوش و حواسم نبود که آن پسر خوش تیپ مو فرفری ازم خوشش آمده  و  گاه و بیگاه  تعقیبم میکند . سرم توی لاک خودم بود و از خانه که خارج میشدم یک راست میرفتم مدرسه و هرگز پشتم را نگاه نمی کردم .  توی دلم میگفتم که اشتباه میکنم و فکر و خیال برم داشته است و نباید به هر کس و ناکسی سوظن داشته باشم  . حتمن هم همینطور است .
اما فکرهای آزار دهنده  وقت و بیوقت از سر و کولم بالا میرفتند و نیشم میزدند . هر کاری هم که کردم که از شرشان  خلاص شوم نمیشد و مثل خوره روح و جانم را می مکیدند .

 گهگاهی هم فکرهای شیرین و عاشقانه به مغزم خطور میکردند و جسم و روحم را در بر میگرفتند و مرا در خلوت راز آلودم به رویاهای دور و دراز میبردند .  بخودم میگفتم نکند که عاشقم گشته و دوستم دارد . اما شکل و شمایلم را در کجا دیده بود ، در چه زمان .  چرا در مقابلم آفتابی نمیشد . راستی اگر روزی سر صحبت را باز میکرد  باید چه عکس العملی در برابرش نشان میدادم . هر چه فکر میکردم بیشتر گیج و ویج میشدم
بعدش به یاد حرفهای مادرم و نحوه آشنایی اش با پدر خدا بیامرزم می افتادم . با چه شور و شوقی از آن دوران پرهیجان و آمیخته با بیم و هراس سخن میگفت . وقتی تعریف میکرد بعد از آنهمه سال چشمهایش میدرخشید و گاه قطره های زلال اشک به گونه اش  می نشست .

۱۳۹۳ مهر ۷, دوشنبه

نامحرم




هیچ کس حتی به خواب و خیال هم نمی دید که من با بهترین دوست شوهرم رابطه داشته باشم آنهم رابطه جنسی. اگر خدای ناکرده لو می رفت خون بپا میشد و شوهر و فک و فامیل هایش تکه پاره ام میکردند. ماجرا از آنجا شروع شد که صادق خان بهترین دوست شوهرم که هست و نیستش را برایش میداد چند بار به خانه ما آمده بود و با هم شام و ناهار خورده بودیم. من هم که دیده بودم اوضاع و احوال جمع و جور و بر وفق مراد است و آن دو در کنار چای و قلیان و گهگاه تریاک ساعتها چانه هایشان گرم است و آسمان و ریسمان را به هم می بافند باهاشان اخت شدم و کم کم  روسری را از سرم بر داشتم و آزاد تر در خانه رفت و آمد میکردم و او  را برادر حساب.

۱۳۹۳ شهریور ۲۰, پنجشنبه

اشک شادی



 دمدمای صبح قبل از اینکه مادرش از خواب بر خیزد . چشمهای خواب آلودش را باز میکرد و چند خمیازه عمیق میکشید و سپس از آلونک تنگ و تارش که در حاشیه یکی از شهرهای بزرگ بود دوان دوان میرفت روی تخته سنگ بزرگی می نشست  . آنگاه چشمهای سبز روشنش را به افقهای دور می دوخت و بیصبرانه منتظر می ماند . سگ کوچولویش هم که اسمش را ناناز گذاشته بود با آن بدن پشمالو و پاهای کوتاهش بدنبالش میدوید و درست روبرویش می نشست و زل میزد به چشمهایش  . غنچه که دیوانه سگ پشمالویش بود منظورش را میفهمید و خم میشد بنرمی بلندش میکرد و میگذاشت روی پاهایش و با سرانگشتان نازکش موهای پرپشتش را شانه میزد و در همانحال باهاش درد دل .

۱۳۹۳ مرداد ۳۰, پنجشنبه

سراب



این داستان به افراد کمتر از 16 سال توصیه نمی شود

 از بس وقت و بی وقت در باره ایران و مردم مهربانش به دو دختر هلندی خالی بسته بود  آنها هوس کردند که به ایران سفر کنند و زیبایی هایش را از نزدیک  ببینند .

 شهاب ،  ابتدا خیال میکرد که بلوف میزنند و میخواهند دستش بیندازند . اما وقتی فهمید که نه بابا آنها شوخی نمیکنند و واقعا دو پایشان را توی یک کفش کرده اند و هوس مسافرت به ایران سرشان زده است ،  موهای تنش سیخ شد .

چند بار سعی کرد کشکی را که ساییده بود جمع و جور کند و آنها را با ترفندهای مختلف دست به سر تا از مسافرت به مملکت اسلامی  منصرف شوند ، اما هر دوز و کلکی که سوار میکرد موفق نمی شد . یکبار هم به ذهنش زد که ویدئویی را که جوانان ایرانی در تهران به دنبال یک دختر اروپایی افتاده بودند و پستانها و باسنش را در ملاءعام دستمالی میکردند بهشان نشان دهد . این دختر که از انگولک های آنها جانش به لب رسیده بود و خسته ،  ناگاه یکی از ماموران به کمکش می شتابد و آنها را دک میکند او هم ازش تشکر کرد اما این آرامش چند لحظه ای هم نپایید و فهمید که از ترس عقرب جراره به مار غاشیه پناه برده است . آن مامور وقتی دید که جوانان را رانده است و خودش تک و تنها مانده با یک دختر مو بور اروپایی   شروع کرد به ماچ و بوسه کردن سر و صورتش و سپس دستمالی کردن تن و بدنش .  دختر هم که داشت از تعجب شاخ در می آورد به مامور گفت  : فاک یو اینها فکر میکنند  من فاحشه ام .


۱۳۹۳ تیر ۳۰, دوشنبه

دختر فراری




از خانه که فرار کرد سراسیمه و آشفته بنظر میرسید .  نمیدانست در کدام سوراخ سمبه ای باید خودش را پنهان کند . خوانده بود که به دختران فراری در همان ساعات اولیه تجاوز میشود و بعدش باید در فاحشه خانه ها و یا در کشورهای همسایه رد پایشان را پیدا کرد .

۱۳۹۳ تیر ۲۰, جمعه

بالاتر از سیاهی - مهدی یعقوبی(هیچ)



از دهانه تونل که خارج شد گوشی عایق صدا و کلاه ایمنی اش را از سرش بر داشت و شروع کرد به سرفه کردن. سرش کمی گیج میرفت و روی پیشانی اش دانه های درشت عرق نشسته بود.  چشمانش را با پشت دستهایش بنرمی مالاند و  نگاهش را سراند به سوی آسمان . هوا بسیار گرم بود و شرجی.
رفت بطرف شیر آب و دستان زمخت و سیاهش را شروع کرد به شستن. آبی هم زد به سر و صورتش و نفسی تازه. 
همین که رفت لباسش را بتکاند یکی از دوستان قدیمی اش که آنطرفتر روی واگن از کار افتاده ای در کنار چند نفر از کارگران معدن نشسته بود صدایش زد. سرش را چرخاند و لبخندی به گونه اش نقش بست. در باد گرمی که میوزید  نفس نفس زنان رفت بطرفش و قبل از آنکه چیزی بگوید استکان چای را از دستش گرفت و لاجرعه هورت کشید