۱۳۹۵ بهمن ۲, شنبه

تعارفی ها



از زمان خلقت حضرت آدم ابوالبشر تا به امروز که میلیونها سال از آن می گذرد . هیچ بنی بشری مثل ما ایرانیان که  گل سرسبد آفرینشیم تعارفی نبود و نیست و نخواهد بود . میگویید نه ، پس گوشتان را بیاورید تا برایتان نقل کنم .
همین چند روز پیش ،  بعد از هفته ها کسالت و ناخوشی رفتم به مرکز شهر که تا حال و هوایی عوض کنم و نفسی تازه . از شانس خوب من هوا آفتابی بود و شسته و رفته و جان میداد برای قدم زدن  . هنوز از تاکسی  پیاده نشده بودم که در آنسوی خیابان چشمم افتاد به غضنفرآقا دوست قدیمی ام . از آنجا که می شناختمش ، حال و حوصله چاق سلامتی را نداشتم . با خودم گفتم که تا مرا ندیده است راهم را کج کنم و میانبر بزنم .  همین کار را هم کردم .
اما هنوز چند قدم دور نشده بودم . که ناگهان یکی از پشت محکم زد به شانه ام . سرم را بر گرداندم دیدم همان غضنفر است با خودم گفتم تف بر این شانس همه را برق می گیرد و ما را چراغ نفتی . رو کرد به من و گفت :

۱۳۹۵ دی ۲۳, پنجشنبه

قتلگاه



با آنکه امرای قزلباش به شاه اسماعیل یادآور شدند که بیش از دو سوم مردم تبریز سنی مذهب هستند و شیعه کردن آنها با زور سرنیزه به صلاح مملکت نیست او اما با چهره ای مصمم و درهم کشیده پای بر زمین می کوبید و می گفت :
- همین هست که هست و من در این امر مقدس از هیچ کس بیم وهراسی ندارم .
یکی از رجال شیعه که در جمع حضور داشت سری خم کرد و به زانو نشست و پس از سجده و پای بوسی با صدای لرزان  گفت :
- شاها نزدیک به 3 قرن است که خطبه اثنی عشری خوانده نشده است . اگر خوانده شود آتش جنگ و برادر کشی را  بر خواهد افروخت . این سنی هایی که من می شناسم و می بینم  حاضرند هزار بار بمیرند اما دین و آیین خود را رها نخواهند کرد .
- سنی ها سنی ها ، دیگر در نزد من این کلمه قبیحه را بکار نبرید  . به من الهام شده است و در این امر مقدس خداوند و همه ائمه معصومین همراه من اند و اگر رعیت ندای مخالفت سر دهد  یک تن از آنان را زنده نخواهم  گذاشت .
- قبله عالم ، گیرم همه امورات به خوبی و خوشی پیش رفت اما اضافه کردن « اشهد ان علی ولی الله در اذان و اقامه را چگونه توجیه خواهید کرد .
- این شمشیر و این لشکر تبردار همه غائله ها را خواهد خواباند . مگر استغفرالله رسول خدا دینش را بر پایه شمشیر بنا ننهاد . اگر میخواست با کافران به گفتگو بنشیند دیگر از اسلام چیزی باقی نمی ماند .  ما هم از او پیروی می کنیم و چنان حمام هایی از خون بر پا سازیم که کافران تا ابدالدهر جرئت نداشته باشند ندای مخالفت سر دهند .

۱۳۹۵ دی ۳, جمعه

در مه




کلت کمری اش را که در کتاب جاسازی کرده بود در آورد و آهسته با سرانگشتانش چرخاند . سپس دستش را گذاشت روی ماشه و به عکس آخوندی که در صفحه اول روزنامه بود نشانه رفت درست وسط پیشانی اش . لبخندی زد . 

20 سال از روزی که مادرش را در درگیری خیابانی کشته بودند گذشته بود . زنی که تا آخرین گلوله جنگید و وقتی که زخمی شد با سیانور خودکشی .
قوم و خویشانش هر چه به این در و آن در زدند جسدش را تحویل ندادند و معلوم نشد در کجا به خاکش سپردند . پدرش را هم همینطور . 
ماموران اطلاعاتی او را پنهانی زیر نظر داشتند و گهگاه تعقیبش . سعی می کردند از روابطش سر در بیاورند و یا از طریق دوستانش در زندگی اش کند و کاو . دوبار هم مخفیانه در خانه اش را باز کردند و بازرسی ، سلاحی را که در لای کتاب مخفی بود پیدا کردند اما بر نداشتند تا ته و توی ماجرا را در بیاورند . حدس زده بودند که تنها نیست و باید دوستانی داشته باشد . از آن زمان او را بشدت تحت نظر داشتند . سهراب که از تفتیش خانه اش بو برده بود اما از تله ای که ماموران برایش پهن کرده بودند خبر نداشت . خوشحال بود که کلتش را پیدا نکردند . در اولین فرصت آن را در نقطه ای پرت و دورافتاده پنهان کرد . 

۱۳۹۵ مهر ۲۸, چهارشنبه

رکب




قرار بود آقا شب جمعه بیاید برای غبار روبی ضریح امام رضا . یعنی بهترین فرصت برای ترور .  این خبر محرمانه را یکی از ماموران اطلاعاتی و دوست صمیمی اش بهش داد . سالها منتظر این فرصت طلایی بود تا زهرش را بریزد و انتقامش را از این سید عمامه بر سر بگیرد .
دوبار وقتی که آقا به زیارت آمده بود در دور و اطراف حضور داشت اما نمی توانست به داخل حرم برود و جریان را از نزدیک ببیند . فقط چند خادم دستچین شده و اطلاعاتی که بصورت موروثی این وظیفه را داشتند به همراه امام جمعه و بادنجان دور قاب چین هایش در صحنه بودند و احدی را راه نمی دادند . 

اما این بار وضعیت فرق کرده بود و با پا در میانی از ما بهتران  شده بود خادم آنجا . نظر همه را با زبر و زرنگی  که داشت بخود جلب کرده بود و بعد از مدت کوتاهی با دادن اطلاعات امنیتی یعنی بمبی در پارکینگ حرم امام رضا که خودش کار گذاشته بود جا پایش را سخت و سفت تر کرد و شد معاون حراست آنجا . اعتماد مسئولین به او به حدی بود که  در بعضی از موارد  که مقامات دانه درشت حکومتی و ائمه جمعه برای زیارت می آمدند ،  او افراد را دستچین میکرد و سر پست های حفاظتی می گذاشت . 
مواد انفجاری را از قبل تهیه کرده بود و در نقطه ای امن پنهان . در ظرف این چند سالی که انتظار می کشید کتابها و روزنامه هایی را که در مورد ترور مطلب نوشته بودند خوانده بود و نقاط ضعف و قوتش را بالا و پایین .

۱۳۹۵ مهر ۳, شنبه

شهر نو




 حسن لاشخور در حالی که سبیل های کلفتش را با سرانگشتانش می چرخاند از پله های چوبی  بالا رفت و نگاهی انداخت به دور و بر . حیاط خانه پر از آت و آشغال بود و بوی لجن میداد  . سیگارش را  زیر پاهایش له کرد و سپس  کت خاک آلود سیاه رنگش  را در آورد و در بادهای نرمی که می وزید چند بار تکان داد . 
با سرفه در را باز کرد و  با کفش رفت  داخل اتاق  .  نگاهی به پر و پاچه نیمه لخت دختر کبری خانم که کنار تخت لم داده بود انداخت و شهوتش گل کرد .
یک راست رفت کنارش نشست :
- چطوری بابا  
  دختر کبری خانم لبخندی زد و ساکت ماند . حسن با دو دست زمختش بلندش کرد و گذاشت روی زانویش و بنرمی دستی کشید روی ران لختش ، پستونات چقد بزرگ شده ، دیگه وقتشه


۱۳۹۵ تیر ۲۵, جمعه

خفاش - نوشته مهدی یعقوبی




نمی دانم چه شد که یکهو فکر ربودن دختران زد به سرم . آنهم با خودرو لکنده و قراضه ام . این فکر و خیالها مثل خوره افتاده بودند به روح و روانم و هر چه هم تلاش و تقلا کردم که از شرشان خلاص بشوم نشد که نشد .  شبها که در اتاق تار و تاریک تک و تنها میشدم این افکار جان می گرفتند و مثل اشباحی مخوف ،  چنگ می انداختند به رگ و روحم و وادارم میکردند که از جایم بلند شوم و در نیمه های شب در کوچه و خیابانها به دنبال طعمه بگردم .
میخواستم دختران هرزه بدحجاب را به دام بیندازم و آنها را به با ضرب و زور و بستن دست و پایشان  . کشان کشان در نقاط متروکه ببرم و  پنجه های چست و چابکم را بر پستانهای برهنه و لای پاهایشان فرو ببرم و مثل گرگهای گرسنه بیفتم به جانشان . 

۱۳۹۵ تیر ۱۷, پنجشنبه

غلمان





نگهبان زندان در حالی که با توپ و تشر گوش مهرداد را با انگشتانش پیچانده بود و از سلول انفرادی به سوی بند عمومی می برد گفت :
- امشب عروست می کنن تا تو باشی زبون درازی نکنی 
- عروس ، منظورت چیه 
- فردا صب که بیدار شی دوزاریت می افته ، غسل جنابت یادت نره .

بعد کلید انداخت و در سلول را باز کرد و با اردنگی هلش داد داخل سلول . بقچه از دستش افتاد بر زمین . نگاهی به دور و برش انداخت و تا چشمش به زندانیان افتاد  موهای بدنش سیخ شد . انگار بوی کباب شنیده بودند ، چهار چشمی نگاهش می کردند و لب و لوچه هایشان آب افتاده بود . 
جسته و گریخته از این و آن خبرهایی از زندان شنیده بود اما باور نمی کرد که حقیقت داشته باشد . تن و بدنشان  خالکوبی شده بود و قد و قواره شان یغور و ترسناک  .  با خودش گفت که نباید نفوس بد بزند  :
- آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته .

۱۳۹۵ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

مهمان




اصلا فراموش کرده بود حاج حسن ، مایه دار معروف که اصل و نسبش به سادات میرسید و شهره خاص وعام . قرار است قبل از عزیمت به اماکن مقدسه چند روز در خانه اش اطراق کند و دماغی چاق .  هوش و حواسش را زنها و بچه های قد و نیم قدش برده بودند و بدهکارهایش .
چند سالی همه هم و غمش این شده بود که خدا پسری بهش بدهد تا سر پیری عصای دستش شود و امورات زندگی اش را سر و سامان . اما خداوند حق تعالی انگار باهاش لج کرده بود و آنچه در دنیا ازش بدش می آمد نصیبش . یعنی 5 تا دختر  بهش داده بود آنهم چه دخترانی  مثل پنجه های آفتاب و یکی از یکی خوشگل تر .

۱۳۹۵ فروردین ۱۹, پنجشنبه

ترور



مشکوکیتش بی دلیل نبود ، در طول یک هفته دو نویسنده را در سوئد و  آلمان کشته بودند آنهم به طرزی فجیع . در روزنامه ها نوشته بودند که جسد یکی از آنها را در زیر پلی متروک در یک کیسه زباله در حالی که مثله شده بود پیدا کردند و دیگری را با پیکری بی سر در راهکوره ای جنگلی. برای همین دست به عصا راه می رفت و در خیابان هر چند دقیقه دور و اطرافش را چک . وقتی رسید به نانوایی ایستاد و سیگاری آتش زد و سپس به هوای بستن بند کفش به دور و برش نگاهی انداخت . همان مرد ریشوی بدون سبیل تعقیبش میکرد . شکل و شمایل ایرانی ها را نداشت و بنظر می آمد عرب باشد . 

۱۳۹۵ فروردین ۱۰, سه‌شنبه

برف



صبحدم که از خواب بیدار شدم مثل همیشه رفتم بطرف پنجره . نگاهم را سراندم به دور و اطراف .  دو تا « زیک » بازیگوشانه روی غذایی که روی بالکن با کنف آویزان کرده بودم مشغول نوک زدن بودند . بی حرکت و مات و مبهوت ایستادم و لحظه ای نگاهشان کردم . شادی گنگی دوید در رگ و روحم .
 آسمان  مه آلود و کبود میزد . بعد از سرکشیدن چایی تلخ . آماده شدم برای دویدن در پارک بزرگی که در نزدیکی خانه ام قرار داشت . داشتم از پله ها پایین می آمدم که ناگاه چشمم افتاد به مرد همسایه مغربی . شکل و شمایل عجیب و غریبی داشت . صورتش در زیر یک من پشم و ریش پنهان شده بود و کلاهی پشمی بر سر .
 کیسه ای هم که رویش خانه خدا نقش بسته بود در دستش . خواستم بهش « هلو Hello » بگویم که دیدم از این کلمه غیر اسلامی که خارجی ها در این کافرستان به هم با لبخند میگویند ، بدش می آید و رو ترش می کند و از آن نگاههایی که از صد تا فحش آبدار بدتر است به من حواله .
- سلام علیکم همسایه 

۱۳۹۴ دی ۱۶, چهارشنبه

من مادرت نیستم - مهدی یعقوبی



- پ پ پسرم
- بله مادر 
در حالی که دانه های درشت عرق روی پیشانی اش نشسته بود و دندانهایش از تب و لرز بهم میخورد ، سعی میکرد چیزی بمن بگوید اما بیماری او را از پا در آورده بود و هر چه تلاش و تقلا میکرد نمیتوانست تکلم کند .  با سرانگشتان نحیفش به سمت و سوی تاقچه اشاره میکرد . من سرم را چرخاندم اما منظورش را نمی فهمیدم . به چشمهایش زل زدم و دستش را بنرمی در دستم گرفتم . 

شمعی روی میز کوچک چوبی در کنار عکس پدر خدا بیامرزم  آرام آرام می سوخت و سایه هایش بر روی دیوار به مثل اشباحی در حال رقص .
دستمال نمدار را به نرمی روی پیشانی اش کشیدم . تلاش میکرد چشمان پژمرده و کبودش را باز نگهدارد . انگار میترسید که اگر پلکهایش را روی هم بگذارد برای همیشه بسته شود . چهره اش پریده رنگ و کبودی میزد  .  وحشت گنگ و پنهانی دوید در دل و جانم . 

۱۳۹۴ آذر ۱, یکشنبه

قرار





خداوند حق تعالی این بلا را سر هیچ مسلمانی و حتی دشمنانشان هم نازل نکند . شاید باورش برای ما که در مملکت اسلامی زندگی کرده ایم  سخت و دشوار باشد و حتی باورش غیرممکن .

حوالی غروب بود .  دختر فرنگی که چند هفته ای میشد باهاش آشنا شده بودم ،  زنگ زد بهم  . گوشی تلفن را بر داشتم .  بعد از سلام و احوالپرسی  ، بدون مقدمه و با خوشحالی  ازم خواست که بروم پیشش و پرده بکارتش را بر دارم  . یک آن گیج و ویج شدم و گنگ و منگ . فکر کردم که اشتباه شنیدم :
-  گفتم چی 
دوباره همان جمله « ترسناک » را تکرار کرد . 

۱۳۹۴ آبان ۲۵, دوشنبه

24 ساعت




اگر 24 ساعت مقاومت میکرد و قفل دهانش را می بست  قرار و مدارها می سوخت و  دوستانش خانه تیمی را تخلیه میکردند و جانشان را نجات  . 
بازجوها  این را بخوبی میدانستند  برای همین برایشان خیلی مهم بود که  اطلاعات را از زیر زبانشان در همان وهله اول بیرون بکشند . 
بخصوص که یکی از نفوذی هایشان بهشان خبر رسانده بود که فرد « شماره یک » که روز و شب دربدر در پی اش می گشتند به شهر بر گشته است و  قرار است امام جمعه شهر را هم ترور کنند .  اطلاعات و شناسایی ها ی اولیه تمام شده بود و  بزودی تیمها وارد عمل میشدند . از دفتر آقا ، بهشان خبر رسانده بودند که باید تمام حقه ها را بکار بگیرند تا طرح و نقشه هایشان را خنثی کنند و رهبرشان را دستگیر . اطلاعات سوخته بعد از 24 ساعت  برایشان به ثمن بخس هم نمی ارزید .
زندانی ، چارشانه ، قدی متوسط و چهره ای گندمگون داشت . چراحت چاقویی در سمت راست چهره  و یکی از چشمانش کبود بود برای همین عینک دودی به چشم میزد . در یکی از خیابانها در حالی که لباس سربازی بتن و موهای سرش را از بیخ تراشیده بود بازداشتش کرده بودند  .
بازجو که در انتهای اتاق مشغول سین جین از فرد دیگری بود که درست چند دقیقه قبل از او در همان خیابان بازداشتش کرده بودند  . خسته و کوفته بنظر میرسید . و دستهایش خون آلود .

۱۳۹۴ آبان ۶, چهارشنبه

راز




پدر بزرگ قبل از عزیمت به فرودگاه و سفر به مکه از میان جمعیتی که دور و برش حلقه زده بودند راه را باز کرد و در حالی که برای بدرقه کنندگان دست تکان میداد با لباسی شیک و پیک و عطر آلود آهسته آهسته آمد به طرف من . با لبخند همیشگی دستم را گرفت و برد به گوشه ای دنج :
- اینم کلید خونه ، تا وقتی از زیارت خانه خدا بر نگشتیم ازش مواظبت کن . اگه خدای ناکرده اتفاقی افتاد وصیت نامه رو گذاشتم توی کمد اتاق خواب . 
سپس سرش را به دور و اطراف چرخاند و وقتی که دید کسی ملتفت نیست ، بسته ای اسکناس از بغلش در آورد و در جیبم گذاشت . آنهمه اسکناس درشت در عمرم ندیده بودم .  خندیدم و روی گلش را بوسیدیم و دسته کلید را از دستش گرفتم .  وقتی که ازم دور شد و مشغول خوش و بش با قوم و خویشان در جا زنگ زدم به دختر خاله و جریان را بهش گفتم . 
- راس میگی کلید خونه رو داد بهت 
- آره ،  حالا تا وقتی از سفر بر گردن صاحب خونه م ، حسابشو بکن من و تو تنهای تنها 
- چه خوب ،  کی میرن 
- دارن از بقیه خداحافظی می کنن ، دیگه لازم نیس دزدکی همدیگه رو ببینیم 
- یادت نره وقتی بار و بندیلو بستن و رفتن بهم زنگ بزنی  ، نه نه خودم یه نوک پا میام اونجا دلم برات یه ذره شده . 
- عزیزم میترسم یه وقت بابا بو ببره و کاسه و کوزه ها بهم بریزه ، اونوقت خر بیار و باقلی پر کن ، خودم در اولین فرصت باهات تماس می گیرم
- باشه پس من منتظرم 

۱۳۹۴ مهر ۹, پنجشنبه

سایه - مهدی یعقوبی




یک هفته ای می شد که وقتی پسرم از ملاخانه به خانه بر می گشت گشاد گشاد راه می رفت. سر سفره هم نمی توانست باسنش را روی زمین بگذارد.  می نشست روی زانویش. با من هم که حرف میزد معذب بود و بر خلاف معمول به چشمهایم نگاه نمی کرد و رنجور سرش را می انداخت پایین و در گوشه ای مچاله میشد در خود.
  بیخیال ازش گذشتم و با خودم گفتم لابد با برو بچه های هم سن و سالش در خیابان دعوا و مشاجره کرده و بعد از چند روزی روبراه میشود و سر و مر و گنده .