پس از مدتی کوتاه شوکت و مهین با هم خیلی چفت و جور شده بودند مثل دو خواهر مهربان در کنار هم . سهراب هم مثل همیشه با گوسفندان میزد به کوه وکمر . در دامن طبیعت ، جویباری از آرامش در دلش روان میشد و شور زندگی . خسته که میشد کنج درختی می نشست و کتاب میخواند و میرفت در عوالم رویاها . حس میکرد سبکتر شده است ، چشمانش را که در آسمان به قوافل پرنده ها می انداخت از خود بیخود میشد و خودش را پر زنان در بیکران نور می یافت . گاهی هم نی لبکش را در می آورد و چنان زیبا می نواخت که گویی گیاهان وحشی ای که محصورش کرده بودند در صدای جادویی اش می رقصیدند و عطر می پراکندند و خود را در ابدیتی بی مرز می یافتند .
تا فکر شما که در غل و زنجیر است - آزادی دست و پایتان تزویر است - برخیز و غبار روح خود را بتکان - اندیشه نو شدن همان تغییر است - مهدی یعقوبی
۱۳۹۶ شهریور ۱۵, چهارشنبه
۱۳۹۶ مرداد ۲, دوشنبه
پرستو - مهدی یعقوبی (هیچ)
مگر من علم غیب داشتم تا بدانم آن زن زیبا و عشوه گر از طرف ساواک آمده تا مرا بیندازد توی دام و روحانیت را بدنام .
سازمان اطلاعات و امنیت شاه خوب میدانست که بزرگترین نقطه ضعف علمای بزرگوار در پایین تنه است و آنها در برابر یک زن حشری بخصوص اگر زیبا باشد حاضرند جان خودشان را به آسانی فدا کنند و تن به هر کار. بنا بر این طرح و نقشه های شیطانی ریختند تا بعضی از علمای بزرگوار را به وسیله دختران زیبا در تله بیندازند و عکس ها و ویدیوهای سکسی ازشان بگیرند و در روز مبادا از آنها استفاده.
اسمش نازنین بود. یک پلیس مخفی کار کشته و حرفه ای که از سوی عباس تهامی کارمند بلند پایه ساواک ماموریت یافته بود. میگفتند با دهها روحانی و حتی مجتهد خوابیده بود. چهره جذاب و چشمان سحرآمیزی داشت، کافی بود چند لحظه با کسی گرم
۱۳۹۶ خرداد ۱۸, پنجشنبه
اولین بار که عاشق شدم
اولین بار که عاشق شدم 13 سال داشتم . اواسط تابستان بود و آسمان آبی و آفتابی . توپ فوتبالم افتاده بود توی حیاط خانه همسایه . شنیده بودم که آنها برای تعطیلات تابستان رفته اند زیارت . برای همین از دیوار به مثل گربه ای چست و چالاک کشیدم بالا و تا نگاهم افتاد به حیاط خانه شان . از دیدن منظره ای که روبروی چشمهایم بود نزدیک بود سکته کنم و یا هم سکته کرده بودم .
زن آسید نقی لخت و عور ، یعنی نه پیراهن داشت ، نه دامن داشت ، نه پستان بند داشت و نه استغفرالله زبانم لال شورتی حتی در پایش بود و داشت در حوض بزرگ حیاط خانه تن و پیکر مرمرینش را می شست و زیر لب زمزمه های عاشقانه می کرد .
۱۳۹۶ خرداد ۹, سهشنبه
۶۷
آنطرفتر در ضلع جنوبی حیاط حصار کشیده بیمارستان روانی . سلمان در حالی که پیژامه اش را تا سینه بالا کشیده بود و دکمه های پیراهنش باز ، با قیافه عصبانی و پیشانی پر چین و چروکش تند و تند قدم میزد و در حالی که با خودش حرف دستهایش را به اینسو و آنسو پرتاب .
۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۲, جمعه
وحشت
به محض اینکه زنگ ساعت شماطه دار به صدا در آمد . شیخ باقر پیشنماز مسجد صاحب زمان ، دستش را از روی پستانهای زن نوجوانش بر داشت و از رختخواب بلند شد .
خمیازه کشداری کشید و چند لحظه همانجا نشست و پیشانی اش را گذاشت روی کاسه دستانش . همین که سرش را بلند کرد دید که نیم ساعت گذشته است . با عجله پا شد و رفت توی روشویی حمام . همانطور که صورت و ریش های بلند خاکستری اش را می شست دعاهای عجیب و غریب می خواند و به اطرافش فوت .
چند بار زنش رقیه را صدا زد اما او سرش را گذاشته بود زیر پتو و جوابش را نمی داد . لعنتی به شیطان فرستاد و با عصبانیت رفت به سوی اتاق خواب . خواست بهش تشر بزند اما تا پتو را به نرمی از سرش بر داشت . چشمانش سر خورد و رفت بسمت و سوی تن و بدن لخت و عورش که مانند مرواریدهایی گرانبها و نایاب در آن سیاهی به زیر نور لرزان شمع میدرخشیدند .
۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۹, سهشنبه
خانه امن نوشته مهدی یعقوبی (هیچ)
داش ابرام در حالی که سیگارش را از جیب در می آورد و روی لبش می گذاشت از پشت پنجره قهوه خانه نگاهش را سراند به خیابان. ساکت بود و غمگین. از ته دل آه سوزناکی کشید و نشست روی صندلی. از قندان حلبی روی میز قندی گذاشت روی لبش . چایی سرد شده بود و از طعم و مزه افتاده.
تا رفت چایی دیگری سفارش دهد از پشت پنجره چشمش افتاد به دختراوس ممد خدا بیامرز . دهانش از تعجب وا ماند و آب از لب و لوچه هایش سرازیر. در هر چند قدمی که بر می داشت چادر مشکی اش را از سرش بر می داشت و پستانهای درشتش را که در زیر بلوز چسبان قرمز رنگش بطرز وحشتناکی بالا و پایین می رفت به نمایش محرم و نامحرم.
۱۳۹۵ اسفند ۲۸, شنبه
ماجراهای شب عید
همه را برق می گیرد ما را چراغ نفتی .
حاج غلام تاجر فرش و رئیس بنده ، شکم دختر خدمتکار 16 ساله را که در شرکتش کار میکرد بالا آورد و برای حفظ آبرو و شرافتش تصمیم گرفت آن را بیندازد گردن من . یعنی با وعده و وعید خواست من حقیر گناهش را به عهده بگیرم تا زنش که او مثل سگ ازش می ترسید خبردار نشود .
اما برویم سر اصل ماجرا :
همین که چند روز قبل از عید بار و بندیل سفر را بستم و خواستم بعد از چند سال جان کندن یک سفر بروم به آنتالیا . یکهو حاج غلام رئیس بنده که آدم پشمالو و تاجار فرش بود زنگ زد . با خودم گفتم ای بخشکی شانس . میدانستم که باز می خواهد بهم پیله کند و دست و بالم را بند . آدم بد عنق و کینه ای بود اگر جوابش را نمی دادم بدجور پاچه ام را می گرفت و مثل بقیه کارمندانش اخراج .
خوشبختانه چم و خمش را می دانستم و باهاش خیلی اخت . همیشه سعی میکردم طوری باهاش تا کنم که بخندانمش و اعتمادش را نسبت به خود جلب . در عرض این چند سال همه رتق و فتق امور را سپرده بود به دست من و خلاصه توی این مملکتی که فقر و بدبختی از در و دیوارش می بارد و مردمش به هزاران مصیبت لاعلاج گرفتار . نانم افتاده بود توی روغن و برای خودم بند و بساطی بر پا کرده بودم و کیا و بیایی . گوشی تلفن را بر داشتم
۱۳۹۵ اسفند ۵, پنجشنبه
زنگ
در حالی که بند کوله پشتی مدرسه ام پاره شده بود و آن را به زحمت در دو دستم گرفته بودم از حیاط بزرگ مدرسه دوان دوان رفتم به سمت پله ها . باز هم دیر کرده بودم و زنگ مدرسه خورده بود . ترسی گنگ در چهره ام نمایان بود و دانه های ریز عرق روی پیشانی ام . نمی دانستم که این بار باید چه کلکی سوار کنم . همین دیروز بود که دیر کرده بودم و معلمم چنان سیلی محکمی به صورتم زد که برق از کله ام پرید و ساعتها گوششم وز وز .
۱۳۹۵ بهمن ۲, شنبه
تعارفی ها
از زمان خلقت حضرت آدم ابوالبشر تا به امروز که میلیونها سال از آن می گذرد . هیچ بنی بشری مثل ما ایرانیان که گل سرسبد آفرینشیم تعارفی نبود و نیست و نخواهد بود . میگویید نه ، پس گوشتان را بیاورید تا برایتان نقل کنم .
همین چند روز پیش ، بعد از هفته ها کسالت و ناخوشی رفتم به مرکز شهر که تا حال و هوایی عوض کنم و نفسی تازه . از شانس خوب من هوا آفتابی بود و شسته و رفته و جان میداد برای قدم زدن . هنوز از تاکسی پیاده نشده بودم که در آنسوی خیابان چشمم افتاد به غضنفرآقا دوست قدیمی ام . از آنجا که می شناختمش ، حال و حوصله چاق سلامتی را نداشتم . با خودم گفتم که تا مرا ندیده است راهم را کج کنم و میانبر بزنم . همین کار را هم کردم .
اما هنوز چند قدم دور نشده بودم . که ناگهان یکی از پشت محکم زد به شانه ام . سرم را بر گرداندم دیدم همان غضنفر است با خودم گفتم تف بر این شانس همه را برق می گیرد و ما را چراغ نفتی . رو کرد به من و گفت :
۱۳۹۵ دی ۲۳, پنجشنبه
قتلگاه
با آنکه امرای قزلباش به شاه اسماعیل یادآور شدند که بیش از دو سوم مردم تبریز سنی مذهب هستند و شیعه کردن آنها با زور سرنیزه به صلاح مملکت نیست او اما با چهره ای مصمم و درهم کشیده پای بر زمین می کوبید و می گفت :
- همین هست که هست و من در این امر مقدس از هیچ کس بیم وهراسی ندارم .
یکی از رجال شیعه که در جمع حضور داشت سری خم کرد و به زانو نشست و پس از سجده و پای بوسی با صدای لرزان گفت :
- شاها نزدیک به 3 قرن است که خطبه اثنی عشری خوانده نشده است . اگر خوانده شود آتش جنگ و برادر کشی را بر خواهد افروخت . این سنی هایی که من می شناسم و می بینم حاضرند هزار بار بمیرند اما دین و آیین خود را رها نخواهند کرد .
- سنی ها سنی ها ، دیگر در نزد من این کلمه قبیحه را بکار نبرید . به من الهام شده است و در این امر مقدس خداوند و همه ائمه معصومین همراه من اند و اگر رعیت ندای مخالفت سر دهد یک تن از آنان را زنده نخواهم گذاشت .
- قبله عالم ، گیرم همه امورات به خوبی و خوشی پیش رفت اما اضافه کردن « اشهد ان علی ولی الله در اذان و اقامه را چگونه توجیه خواهید کرد .
- این شمشیر و این لشکر تبردار همه غائله ها را خواهد خواباند . مگر استغفرالله رسول خدا دینش را بر پایه شمشیر بنا ننهاد . اگر میخواست با کافران به گفتگو بنشیند دیگر از اسلام چیزی باقی نمی ماند . ما هم از او پیروی می کنیم و چنان حمام هایی از خون بر پا سازیم که کافران تا ابدالدهر جرئت نداشته باشند ندای مخالفت سر دهند .
- قبله عالم ، گیرم همه امورات به خوبی و خوشی پیش رفت اما اضافه کردن « اشهد ان علی ولی الله در اذان و اقامه را چگونه توجیه خواهید کرد .
- این شمشیر و این لشکر تبردار همه غائله ها را خواهد خواباند . مگر استغفرالله رسول خدا دینش را بر پایه شمشیر بنا ننهاد . اگر میخواست با کافران به گفتگو بنشیند دیگر از اسلام چیزی باقی نمی ماند . ما هم از او پیروی می کنیم و چنان حمام هایی از خون بر پا سازیم که کافران تا ابدالدهر جرئت نداشته باشند ندای مخالفت سر دهند .
۱۳۹۵ دی ۳, جمعه
در مه
کلت کمری اش را که در کتاب جاسازی کرده بود در آورد و آهسته با سرانگشتانش چرخاند . سپس دستش را گذاشت روی ماشه و به عکس آخوندی که در صفحه اول روزنامه بود نشانه رفت درست وسط پیشانی اش . لبخندی زد .
20 سال از روزی که مادرش را در درگیری خیابانی کشته بودند گذشته بود . زنی که تا آخرین گلوله جنگید و وقتی که زخمی شد با سیانور خودکشی .
قوم و خویشانش هر چه به این در و آن در زدند جسدش را تحویل ندادند و معلوم نشد در کجا به خاکش سپردند . پدرش را هم همینطور .
ماموران اطلاعاتی او را پنهانی زیر نظر داشتند و گهگاه تعقیبش . سعی می کردند از روابطش سر در بیاورند و یا از طریق دوستانش در زندگی اش کند و کاو . دوبار هم مخفیانه در خانه اش را باز کردند و بازرسی ، سلاحی را که در لای کتاب مخفی بود پیدا کردند اما بر نداشتند تا ته و توی ماجرا را در بیاورند . حدس زده بودند که تنها نیست و باید دوستانی داشته باشد . از آن زمان او را بشدت تحت نظر داشتند . سهراب که از تفتیش خانه اش بو برده بود اما از تله ای که ماموران برایش پهن کرده بودند خبر نداشت . خوشحال بود که کلتش را پیدا نکردند . در اولین فرصت آن را در نقطه ای پرت و دورافتاده پنهان کرد .
۱۳۹۵ مهر ۲۸, چهارشنبه
رکب
قرار بود آقا شب جمعه بیاید برای غبار روبی ضریح امام رضا . یعنی بهترین فرصت برای ترور . این خبر محرمانه را یکی از ماموران اطلاعاتی و دوست صمیمی اش بهش داد . سالها منتظر این فرصت طلایی بود تا زهرش را بریزد و انتقامش را از این سید عمامه بر سر بگیرد .
دوبار وقتی که آقا به زیارت آمده بود در دور و اطراف حضور داشت اما نمی توانست به داخل حرم برود و جریان را از نزدیک ببیند . فقط چند خادم دستچین شده و اطلاعاتی که بصورت موروثی این وظیفه را داشتند به همراه امام جمعه و بادنجان دور قاب چین هایش در صحنه بودند و احدی را راه نمی دادند .
اما این بار وضعیت فرق کرده بود و با پا در میانی از ما بهتران شده بود خادم آنجا . نظر همه را با زبر و زرنگی که داشت بخود جلب کرده بود و بعد از مدت کوتاهی با دادن اطلاعات امنیتی یعنی بمبی در پارکینگ حرم امام رضا که خودش کار گذاشته بود جا پایش را سخت و سفت تر کرد و شد معاون حراست آنجا . اعتماد مسئولین به او به حدی بود که در بعضی از موارد که مقامات دانه درشت حکومتی و ائمه جمعه برای زیارت می آمدند ، او افراد را دستچین میکرد و سر پست های حفاظتی می گذاشت .
اما این بار وضعیت فرق کرده بود و با پا در میانی از ما بهتران شده بود خادم آنجا . نظر همه را با زبر و زرنگی که داشت بخود جلب کرده بود و بعد از مدت کوتاهی با دادن اطلاعات امنیتی یعنی بمبی در پارکینگ حرم امام رضا که خودش کار گذاشته بود جا پایش را سخت و سفت تر کرد و شد معاون حراست آنجا . اعتماد مسئولین به او به حدی بود که در بعضی از موارد که مقامات دانه درشت حکومتی و ائمه جمعه برای زیارت می آمدند ، او افراد را دستچین میکرد و سر پست های حفاظتی می گذاشت .
مواد انفجاری را از قبل تهیه کرده بود و در نقطه ای امن پنهان . در ظرف این چند سالی که انتظار می کشید کتابها و روزنامه هایی را که در مورد ترور مطلب نوشته بودند خوانده بود و نقاط ضعف و قوتش را بالا و پایین .
۱۳۹۵ مهر ۳, شنبه
شهر نو
حسن لاشخور در حالی که سبیل های کلفتش را با سرانگشتانش می چرخاند از پله های چوبی بالا رفت و نگاهی انداخت به دور و بر . حیاط خانه پر از آت و آشغال بود و بوی لجن میداد . سیگارش را زیر پاهایش له کرد و سپس کت خاک آلود سیاه رنگش را در آورد و در بادهای نرمی که می وزید چند بار تکان داد .
با سرفه در را باز کرد و با کفش رفت داخل اتاق . نگاهی به پر و پاچه نیمه لخت دختر کبری خانم که کنار تخت لم داده بود انداخت و شهوتش گل کرد .
یک راست رفت کنارش نشست :
- چطوری بابا
دختر کبری خانم لبخندی زد و ساکت ماند . حسن با دو دست زمختش بلندش کرد و گذاشت روی زانویش و بنرمی دستی کشید روی ران لختش ، پستونات چقد بزرگ شده ، دیگه وقتشه
با سرفه در را باز کرد و با کفش رفت داخل اتاق . نگاهی به پر و پاچه نیمه لخت دختر کبری خانم که کنار تخت لم داده بود انداخت و شهوتش گل کرد .
یک راست رفت کنارش نشست :
- چطوری بابا
دختر کبری خانم لبخندی زد و ساکت ماند . حسن با دو دست زمختش بلندش کرد و گذاشت روی زانویش و بنرمی دستی کشید روی ران لختش ، پستونات چقد بزرگ شده ، دیگه وقتشه
۱۳۹۵ تیر ۲۵, جمعه
خفاش - نوشته مهدی یعقوبی
نمی دانم چه شد که یکهو فکر ربودن دختران زد به سرم . آنهم با خودرو لکنده و قراضه ام . این فکر و خیالها مثل خوره افتاده بودند به روح و روانم و هر چه هم تلاش و تقلا کردم که از شرشان خلاص بشوم نشد که نشد . شبها که در اتاق تار و تاریک تک و تنها میشدم این افکار جان می گرفتند و مثل اشباحی مخوف ، چنگ می انداختند به رگ و روحم و وادارم میکردند که از جایم بلند شوم و در نیمه های شب در کوچه و خیابانها به دنبال طعمه بگردم .
میخواستم دختران هرزه بدحجاب را به دام بیندازم و آنها را به با ضرب و زور و بستن دست و پایشان . کشان کشان در نقاط متروکه ببرم و پنجه های چست و چابکم را بر پستانهای برهنه و لای پاهایشان فرو ببرم و مثل گرگهای گرسنه بیفتم به جانشان .
۱۳۹۵ تیر ۱۷, پنجشنبه
غلمان
نگهبان زندان در حالی که با توپ و تشر گوش مهرداد را با انگشتانش پیچانده بود و از سلول انفرادی به سوی بند عمومی می برد گفت :
- امشب عروست می کنن تا تو باشی زبون درازی نکنی
- عروس ، منظورت چیه
- فردا صب که بیدار شی دوزاریت می افته ، غسل جنابت یادت نره .
بعد کلید انداخت و در سلول را باز کرد و با اردنگی هلش داد داخل سلول . بقچه از دستش افتاد بر زمین . نگاهی به دور و برش انداخت و تا چشمش به زندانیان افتاد موهای بدنش سیخ شد . انگار بوی کباب شنیده بودند ، چهار چشمی نگاهش می کردند و لب و لوچه هایشان آب افتاده بود .
جسته و گریخته از این و آن خبرهایی از زندان شنیده بود اما باور نمی کرد که حقیقت داشته باشد . تن و بدنشان خالکوبی شده بود و قد و قواره شان یغور و ترسناک . با خودش گفت که نباید نفوس بد بزند :
- آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته .
اشتراک در:
پستها (Atom)














