۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۲, جمعه

وحشت





به محض اینکه زنگ ساعت شماطه دار به صدا در آمد . شیخ باقر پیشنماز مسجد صاحب زمان ، دستش را از روی پستانهای زن نوجوانش بر داشت و از رختخواب بلند شد . 
خمیازه کشداری کشید و چند لحظه همانجا نشست و پیشانی اش را گذاشت روی کاسه دستانش . همین که سرش را بلند کرد دید که نیم ساعت گذشته است . با عجله پا شد و رفت توی روشویی حمام . همانطور که  صورت و ریش های بلند خاکستری اش را می  شست   دعاهای عجیب و غریب می خواند و به اطرافش فوت .
چند بار زنش رقیه را صدا زد اما او سرش را گذاشته بود زیر پتو و جوابش را نمی داد . لعنتی به شیطان فرستاد و با عصبانیت رفت به سوی اتاق خواب . خواست بهش تشر بزند اما تا پتو را به نرمی از سرش بر داشت . چشمانش سر خورد و رفت بسمت و سوی تن و بدن لخت و عورش  که مانند مرواریدهایی گرانبها و نایاب در آن سیاهی به زیر نور لرزان شمع میدرخشیدند .

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

خانه امن نوشته مهدی یعقوبی (هیچ)





داش ابرام در حالی که سیگارش را از جیب در می آورد و روی لبش می گذاشت از پشت پنجره قهوه خانه نگاهش را سراند به خیابان. ساکت بود و غمگین. از ته دل آه سوزناکی کشید و نشست روی صندلی. از قندان حلبی روی میز قندی گذاشت روی لبش . چایی سرد شده بود و از طعم و مزه افتاده.
تا رفت چایی دیگری سفارش دهد از پشت پنجره  چشمش افتاد به دختراوس ممد خدا بیامرز . دهانش از تعجب وا ماند و آب از لب و لوچه هایش سرازیر. در هر چند قدمی که بر می داشت چادر مشکی اش را از سرش بر می داشت و پستانهای درشتش را که در زیر بلوز چسبان قرمز رنگش بطرز وحشتناکی بالا و پایین می رفت به نمایش محرم و نامحرم.

۱۳۹۵ اسفند ۲۸, شنبه

ماجراهای شب عید



همه را برق می گیرد ما را چراغ نفتی  .
حاج غلام تاجر فرش و رئیس بنده ،  شکم دختر خدمتکار 16 ساله را که در شرکتش کار میکرد  بالا آورد و برای حفظ آبرو و شرافتش تصمیم گرفت آن را بیندازد گردن من . یعنی با وعده و وعید خواست من حقیر گناهش را به عهده بگیرم تا زنش که او مثل سگ ازش می ترسید خبردار نشود .


اما برویم سر اصل  ماجرا  : 
 همین که چند روز قبل از عید بار و بندیل سفر را بستم و خواستم بعد از چند سال جان کندن  یک سفر بروم به آنتالیا . یکهو حاج غلام رئیس بنده که آدم پشمالو و تاجار فرش بود زنگ زد . با خودم گفتم ای بخشکی شانس . میدانستم که باز می خواهد بهم پیله کند و دست و بالم را بند . آدم بد عنق و کینه ای بود اگر جوابش را نمی دادم بدجور پاچه ام را می گرفت و مثل بقیه کارمندانش اخراج . 
خوشبختانه چم و خمش را می دانستم و باهاش خیلی اخت . همیشه سعی میکردم طوری باهاش تا کنم که بخندانمش و اعتمادش را نسبت به خود جلب . در عرض این چند سال همه رتق و فتق امور را سپرده بود به دست من و خلاصه توی این مملکتی که  فقر و بدبختی از در و دیوارش می بارد و مردمش به هزاران مصیبت لاعلاج گرفتار . نانم افتاده بود توی روغن و برای خودم بند و بساطی بر پا کرده بودم و کیا و بیایی . گوشی تلفن را بر داشتم  

۱۳۹۵ اسفند ۵, پنجشنبه

زنگ


در حالی که بند کوله پشتی مدرسه ام پاره شده بود و آن را به زحمت در دو دستم گرفته بودم از حیاط بزرگ مدرسه دوان دوان رفتم به سمت پله ها  . باز هم دیر کرده بودم و زنگ مدرسه خورده بود . ترسی گنگ در چهره ام نمایان بود و دانه های ریز عرق روی پیشانی ام . نمی دانستم که این بار باید چه کلکی سوار کنم . همین دیروز بود که دیر کرده بودم  و معلمم چنان سیلی محکمی به صورتم زد که برق از کله ام پرید و ساعتها گوششم وز وز .

۱۳۹۵ بهمن ۲, شنبه

تعارفی ها



از زمان خلقت حضرت آدم ابوالبشر تا به امروز که میلیونها سال از آن می گذرد . هیچ بنی بشری مثل ما ایرانیان که  گل سرسبد آفرینشیم تعارفی نبود و نیست و نخواهد بود . میگویید نه ، پس گوشتان را بیاورید تا برایتان نقل کنم .
همین چند روز پیش ،  بعد از هفته ها کسالت و ناخوشی رفتم به مرکز شهر که تا حال و هوایی عوض کنم و نفسی تازه . از شانس خوب من هوا آفتابی بود و شسته و رفته و جان میداد برای قدم زدن  . هنوز از تاکسی  پیاده نشده بودم که در آنسوی خیابان چشمم افتاد به غضنفرآقا دوست قدیمی ام . از آنجا که می شناختمش ، حال و حوصله چاق سلامتی را نداشتم . با خودم گفتم که تا مرا ندیده است راهم را کج کنم و میانبر بزنم .  همین کار را هم کردم .
اما هنوز چند قدم دور نشده بودم . که ناگهان یکی از پشت محکم زد به شانه ام . سرم را بر گرداندم دیدم همان غضنفر است با خودم گفتم تف بر این شانس همه را برق می گیرد و ما را چراغ نفتی . رو کرد به من و گفت :

۱۳۹۵ دی ۲۳, پنجشنبه

قتلگاه



با آنکه امرای قزلباش به شاه اسماعیل یادآور شدند که بیش از دو سوم مردم تبریز سنی مذهب هستند و شیعه کردن آنها با زور سرنیزه به صلاح مملکت نیست او اما با چهره ای مصمم و درهم کشیده پای بر زمین می کوبید و می گفت :
- همین هست که هست و من در این امر مقدس از هیچ کس بیم وهراسی ندارم .
یکی از رجال شیعه که در جمع حضور داشت سری خم کرد و به زانو نشست و پس از سجده و پای بوسی با صدای لرزان  گفت :
- شاها نزدیک به 3 قرن است که خطبه اثنی عشری خوانده نشده است . اگر خوانده شود آتش جنگ و برادر کشی را  بر خواهد افروخت . این سنی هایی که من می شناسم و می بینم  حاضرند هزار بار بمیرند اما دین و آیین خود را رها نخواهند کرد .
- سنی ها سنی ها ، دیگر در نزد من این کلمه قبیحه را بکار نبرید  . به من الهام شده است و در این امر مقدس خداوند و همه ائمه معصومین همراه من اند و اگر رعیت ندای مخالفت سر دهد  یک تن از آنان را زنده نخواهم  گذاشت .
- قبله عالم ، گیرم همه امورات به خوبی و خوشی پیش رفت اما اضافه کردن « اشهد ان علی ولی الله در اذان و اقامه را چگونه توجیه خواهید کرد .
- این شمشیر و این لشکر تبردار همه غائله ها را خواهد خواباند . مگر استغفرالله رسول خدا دینش را بر پایه شمشیر بنا ننهاد . اگر میخواست با کافران به گفتگو بنشیند دیگر از اسلام چیزی باقی نمی ماند .  ما هم از او پیروی می کنیم و چنان حمام هایی از خون بر پا سازیم که کافران تا ابدالدهر جرئت نداشته باشند ندای مخالفت سر دهند .

۱۳۹۵ دی ۳, جمعه

در مه




کلت کمری اش را که در کتاب جاسازی کرده بود در آورد و آهسته با سرانگشتانش چرخاند . سپس دستش را گذاشت روی ماشه و به عکس آخوندی که در صفحه اول روزنامه بود نشانه رفت درست وسط پیشانی اش . لبخندی زد . 

20 سال از روزی که مادرش را در درگیری خیابانی کشته بودند گذشته بود . زنی که تا آخرین گلوله جنگید و وقتی که زخمی شد با سیانور خودکشی .
قوم و خویشانش هر چه به این در و آن در زدند جسدش را تحویل ندادند و معلوم نشد در کجا به خاکش سپردند . پدرش را هم همینطور . 
ماموران اطلاعاتی او را پنهانی زیر نظر داشتند و گهگاه تعقیبش . سعی می کردند از روابطش سر در بیاورند و یا از طریق دوستانش در زندگی اش کند و کاو . دوبار هم مخفیانه در خانه اش را باز کردند و بازرسی ، سلاحی را که در لای کتاب مخفی بود پیدا کردند اما بر نداشتند تا ته و توی ماجرا را در بیاورند . حدس زده بودند که تنها نیست و باید دوستانی داشته باشد . از آن زمان او را بشدت تحت نظر داشتند . سهراب که از تفتیش خانه اش بو برده بود اما از تله ای که ماموران برایش پهن کرده بودند خبر نداشت . خوشحال بود که کلتش را پیدا نکردند . در اولین فرصت آن را در نقطه ای پرت و دورافتاده پنهان کرد . 

۱۳۹۵ مهر ۲۸, چهارشنبه

رکب




قرار بود آقا شب جمعه بیاید برای غبار روبی ضریح امام رضا . یعنی بهترین فرصت برای ترور .  این خبر محرمانه را یکی از ماموران اطلاعاتی و دوست صمیمی اش بهش داد . سالها منتظر این فرصت طلایی بود تا زهرش را بریزد و انتقامش را از این سید عمامه بر سر بگیرد .
دوبار وقتی که آقا به زیارت آمده بود در دور و اطراف حضور داشت اما نمی توانست به داخل حرم برود و جریان را از نزدیک ببیند . فقط چند خادم دستچین شده و اطلاعاتی که بصورت موروثی این وظیفه را داشتند به همراه امام جمعه و بادنجان دور قاب چین هایش در صحنه بودند و احدی را راه نمی دادند . 

اما این بار وضعیت فرق کرده بود و با پا در میانی از ما بهتران  شده بود خادم آنجا . نظر همه را با زبر و زرنگی  که داشت بخود جلب کرده بود و بعد از مدت کوتاهی با دادن اطلاعات امنیتی یعنی بمبی در پارکینگ حرم امام رضا که خودش کار گذاشته بود جا پایش را سخت و سفت تر کرد و شد معاون حراست آنجا . اعتماد مسئولین به او به حدی بود که  در بعضی از موارد  که مقامات دانه درشت حکومتی و ائمه جمعه برای زیارت می آمدند ،  او افراد را دستچین میکرد و سر پست های حفاظتی می گذاشت . 
مواد انفجاری را از قبل تهیه کرده بود و در نقطه ای امن پنهان . در ظرف این چند سالی که انتظار می کشید کتابها و روزنامه هایی را که در مورد ترور مطلب نوشته بودند خوانده بود و نقاط ضعف و قوتش را بالا و پایین .

۱۳۹۵ مهر ۳, شنبه

شهر نو




 حسن لاشخور در حالی که سبیل های کلفتش را با سرانگشتانش می چرخاند از پله های چوبی  بالا رفت و نگاهی انداخت به دور و بر . حیاط خانه پر از آت و آشغال بود و بوی لجن میداد  . سیگارش را  زیر پاهایش له کرد و سپس  کت خاک آلود سیاه رنگش  را در آورد و در بادهای نرمی که می وزید چند بار تکان داد . 
با سرفه در را باز کرد و  با کفش رفت  داخل اتاق  .  نگاهی به پر و پاچه نیمه لخت دختر کبری خانم که کنار تخت لم داده بود انداخت و شهوتش گل کرد .
یک راست رفت کنارش نشست :
- چطوری بابا  
  دختر کبری خانم لبخندی زد و ساکت ماند . حسن با دو دست زمختش بلندش کرد و گذاشت روی زانویش و بنرمی دستی کشید روی ران لختش ، پستونات چقد بزرگ شده ، دیگه وقتشه


۱۳۹۵ تیر ۲۵, جمعه

خفاش - نوشته مهدی یعقوبی




نمی دانم چه شد که یکهو فکر ربودن دختران زد به سرم . آنهم با خودرو لکنده و قراضه ام . این فکر و خیالها مثل خوره افتاده بودند به روح و روانم و هر چه هم تلاش و تقلا کردم که از شرشان خلاص بشوم نشد که نشد .  شبها که در اتاق تار و تاریک تک و تنها میشدم این افکار جان می گرفتند و مثل اشباحی مخوف ،  چنگ می انداختند به رگ و روحم و وادارم میکردند که از جایم بلند شوم و در نیمه های شب در کوچه و خیابانها به دنبال طعمه بگردم .
میخواستم دختران هرزه بدحجاب را به دام بیندازم و آنها را به با ضرب و زور و بستن دست و پایشان  . کشان کشان در نقاط متروکه ببرم و  پنجه های چست و چابکم را بر پستانهای برهنه و لای پاهایشان فرو ببرم و مثل گرگهای گرسنه بیفتم به جانشان . 

۱۳۹۵ تیر ۱۷, پنجشنبه

غلمان





نگهبان زندان در حالی که با توپ و تشر گوش مهرداد را با انگشتانش پیچانده بود و از سلول انفرادی به سوی بند عمومی می برد گفت :
- امشب عروست می کنن تا تو باشی زبون درازی نکنی 
- عروس ، منظورت چیه 
- فردا صب که بیدار شی دوزاریت می افته ، غسل جنابت یادت نره .

بعد کلید انداخت و در سلول را باز کرد و با اردنگی هلش داد داخل سلول . بقچه از دستش افتاد بر زمین . نگاهی به دور و برش انداخت و تا چشمش به زندانیان افتاد  موهای بدنش سیخ شد . انگار بوی کباب شنیده بودند ، چهار چشمی نگاهش می کردند و لب و لوچه هایشان آب افتاده بود . 
جسته و گریخته از این و آن خبرهایی از زندان شنیده بود اما باور نمی کرد که حقیقت داشته باشد . تن و بدنشان  خالکوبی شده بود و قد و قواره شان یغور و ترسناک  .  با خودش گفت که نباید نفوس بد بزند  :
- آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته .

۱۳۹۵ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

مهمان




اصلا فراموش کرده بود حاج حسن ، مایه دار معروف که اصل و نسبش به سادات میرسید و شهره خاص وعام . قرار است قبل از عزیمت به اماکن مقدسه چند روز در خانه اش اطراق کند و دماغی چاق .  هوش و حواسش را زنها و بچه های قد و نیم قدش برده بودند و بدهکارهایش .
چند سالی همه هم و غمش این شده بود که خدا پسری بهش بدهد تا سر پیری عصای دستش شود و امورات زندگی اش را سر و سامان . اما خداوند حق تعالی انگار باهاش لج کرده بود و آنچه در دنیا ازش بدش می آمد نصیبش . یعنی 5 تا دختر  بهش داده بود آنهم چه دخترانی  مثل پنجه های آفتاب و یکی از یکی خوشگل تر .

۱۳۹۵ فروردین ۱۹, پنجشنبه

ترور



مشکوکیتش بی دلیل نبود ، در طول یک هفته دو نویسنده را در سوئد و  آلمان کشته بودند آنهم به طرزی فجیع . در روزنامه ها نوشته بودند که جسد یکی از آنها را در زیر پلی متروک در یک کیسه زباله در حالی که مثله شده بود پیدا کردند و دیگری را با پیکری بی سر در راهکوره ای جنگلی. برای همین دست به عصا راه می رفت و در خیابان هر چند دقیقه دور و اطرافش را چک . وقتی رسید به نانوایی ایستاد و سیگاری آتش زد و سپس به هوای بستن بند کفش به دور و برش نگاهی انداخت . همان مرد ریشوی بدون سبیل تعقیبش میکرد . شکل و شمایل ایرانی ها را نداشت و بنظر می آمد عرب باشد . 

۱۳۹۵ فروردین ۱۰, سه‌شنبه

برف



صبحدم که از خواب بیدار شدم مثل همیشه رفتم بطرف پنجره . نگاهم را سراندم به دور و اطراف .  دو تا « زیک » بازیگوشانه روی غذایی که روی بالکن با کنف آویزان کرده بودم مشغول نوک زدن بودند . بی حرکت و مات و مبهوت ایستادم و لحظه ای نگاهشان کردم . شادی گنگی دوید در رگ و روحم .
 آسمان  مه آلود و کبود میزد . بعد از سرکشیدن چایی تلخ . آماده شدم برای دویدن در پارک بزرگی که در نزدیکی خانه ام قرار داشت . داشتم از پله ها پایین می آمدم که ناگاه چشمم افتاد به مرد همسایه مغربی . شکل و شمایل عجیب و غریبی داشت . صورتش در زیر یک من پشم و ریش پنهان شده بود و کلاهی پشمی بر سر .
 کیسه ای هم که رویش خانه خدا نقش بسته بود در دستش . خواستم بهش « هلو Hello » بگویم که دیدم از این کلمه غیر اسلامی که خارجی ها در این کافرستان به هم با لبخند میگویند ، بدش می آید و رو ترش می کند و از آن نگاههایی که از صد تا فحش آبدار بدتر است به من حواله .
- سلام علیکم همسایه 

۱۳۹۴ دی ۱۶, چهارشنبه

من مادرت نیستم - مهدی یعقوبی



- پ پ پسرم
- بله مادر 
در حالی که دانه های درشت عرق روی پیشانی اش نشسته بود و دندانهایش از تب و لرز بهم میخورد ، سعی میکرد چیزی بمن بگوید اما بیماری او را از پا در آورده بود و هر چه تلاش و تقلا میکرد نمیتوانست تکلم کند .  با سرانگشتان نحیفش به سمت و سوی تاقچه اشاره میکرد . من سرم را چرخاندم اما منظورش را نمی فهمیدم . به چشمهایش زل زدم و دستش را بنرمی در دستم گرفتم . 

شمعی روی میز کوچک چوبی در کنار عکس پدر خدا بیامرزم  آرام آرام می سوخت و سایه هایش بر روی دیوار به مثل اشباحی در حال رقص .
دستمال نمدار را به نرمی روی پیشانی اش کشیدم . تلاش میکرد چشمان پژمرده و کبودش را باز نگهدارد . انگار میترسید که اگر پلکهایش را روی هم بگذارد برای همیشه بسته شود . چهره اش پریده رنگ و کبودی میزد  .  وحشت گنگ و پنهانی دوید در دل و جانم .