۱۳۹۶ اسفند ۱۴, دوشنبه

کومونس




هر چه اصرار کردیم و خواهش و تمنا، مگر به خرجش می رفت. انگار یاسین به گوش خر می خواندیم . سید شعبان دو پایش را توی یک کفش کرده بود و انگشت سبابه اش را به ما نشان  :
- امام زاده تو روستامون از نون شبم واجب تره ، اول امامزاده بعدش اگه عمری موند و پولی باقی فکر آب و برقشو  می کنیم . 
من که او را خوب می شناختم و میدانستم که اگر با کسی در بیفتد روز و روزگارش را سیاه می کند چفت دهانم را بستم و فقط چشم دوخته بودم به شال سبزش که بسته بود به کمر.


۱۳۹۶ اسفند ۱۰, پنجشنبه

ناپدید




رئیس جمهور در نشست خبری در حالی که با دستمال عرق پیشانی اش را پاک می کرد و با دست دیگرش عمامه اش را جابجا . با سرانگشتانش به خبرنگار زنی که دستانش را بالا برده بود اشاره کرد که سئوالش را مطرح کند.  او هم از جایش بلند شد و  نگاهی انداخت به کاغذی که در دستش بود و سپس پرسید:
- آقای رئیس جمهور در ظرف یه هفته جسد 3 دختری که به حجاب اجباری در خیابانها اعتراض کرده بودند در حوالی شهر پیدا شده ، و... 

۱۳۹۶ بهمن ۱۶, دوشنبه

نجس العین



نرم نرمک باران شروع کرده بود به باریدن . هوا پر بود از عطر و بوی تند گیاهان وحشی و بادهایی ملایم که سرانگشتان نوازشگر خود را به شاخه و برگها می کشیدند . طبیعتی ناب و دلپذیر همه سو را احاطه کرده بود و طنین ارامش.
در افقها دسته ای از پرندگان در عبور بودند و صدای امواج دریا در فراسوی جنگلها آرام و دلپذیر به گوش می رسید .

کلثوم پای چشمه خم شد و دستهای سفید و شفافش را فرو برد در آب . احساس خوشی دوید در رگ و پی اش و لبخندی روشن و شفاف بر لبش . شوهرش حسن آنسوتر مشغول آماده کردن بند و بساط کباب بود . دو فرزندش هم در کنارش مشغول جنب و جوش .

۱۳۹۶ بهمن ۵, پنجشنبه

راز اشک



مادر که در کنار در خانه با زن همسایه در حال گفتگو بود یکهو متوجه شد که دخترش دوید به سمت بچه گربه ای که هاج و واج ایستاده بود وسط خیابان . آنهم درست زمانی که یک خودرو با سرعت زیاد در حال عبور بود . بی اختیار جیغ کشید : 
- مریم
دخترش بچه گربه را بغل کرده بود اما دیگر دیر شده بود و راننده خودرو  با آنکه ترمز زد اما او در حالی که گربه را هنوز که زنده بود در بغل گرفته بود ، برای ابد پر کشید و رفت ... 
آن گربه هنوز در خانه ماست . جزیی از وجود ماست.

* * * * *

اما برویم سر اصل داستان .

۱۳۹۶ بهمن ۲, دوشنبه

مملکت امام زمان




دکتر متخصص  در حالی که عینکش را از روی چشمش بر می داشت و روی میز می گذاشت رو کرد به ملا نقی و گفت :
- شما رو می فرستم برای ام آر آی (MRI)  تا مطمئن شم تشخیص درسته
فقط از شما میخوام که تو این امر مهم که به سلامتیون بستگی داره تعلل نکنین . حتما همین امروز یا فردا تشریف ببرین به بیمارستان.
ملا گفت : یعنی منو میفرستین پیش دکتر خارجی تا دستاشو رو بدنم بکشه و معاینه کنه . استغفرالله اصلا معلوم نیس که اون دکتر یه زن غیر مسلمون باشه .  دستتون درد نکنه ، همینو کم داشتیم اونم تو مملکت اسلامی . 
- منظورم اینه ..
ملا نطقش را کور کرد و بی آنکه اجازه دهد حرفش را بزند گفت :
- بمن الهام شده بود که نباید می اومدم امروز...  ، راستی امروز چندمه 
- منظورتونو نمی فهمم

ملا نگاهی عاقل اندر سفیه بهش انداخت و با لبخندی مکارانه گفت : هیچی شما نسخه تونو بنویسین

دکتر که از نق و نوقش حوصله اش سر رفته بود زیر لب با خودش گفت :
- گیر عجب گاوی افتادیم معنی ام آر آی رو  نمیدونه .

۱۳۹۶ آبان ۲۷, شنبه

پس از مرگ




هاله ای از اندوه  بر فراز سرم نشسته بود و آسمان کبود و مه آلود . بادی سرد شروع کرده بود به وزیدن . ناگهانی و سهمناک .
 از هر سو صدای شیون و ناله می آمد و هیاهوی آدمها .  حیاط خانه قدیمی پر بود از برگهای زرد پاییزی . از بوی تند علف های باران خورده . از هراسی گیج و گمشده و پچپجه های بغض آلود و یاس آور . 
  مرا انداخته بودند داخل تابوت تنگ و تیره و تاریک .
آنطرفتر روی پله های چوبی سرش را گذاشته بود میان کاسه دستانش و دائما ضجه میزد:
- آه دخترم ، دختر نازنینم

۱۳۹۶ آبان ۳, چهارشنبه

اشغالگران




در کمتر از یکماه بیش از 10 امامزاده را به آتش کشیده بودند . با آنکه خبر بشدت سانسور شده بود اما به سرعت برق و باد در سراسر مملکت منتشر .  همهمه های عجیبی در هر کوچه و پسکوچه در گرفته بود ، ولوله هایی که خواب تمام سران مملکت را از ریز و درشت بر آشفته بود
« آقا » که بشدت از این حوادث خشمگین شده بود بر خلاف همیشه شخصا وارد میدان شد و دستور داد که ریش و ریشه این غائله را هر چه زودتر بکنند و عاملان را به اشد مجازات، تا دیگر کسی جرئت هتک حرمت به ساحت مقدس ائمه اطهار را در مهد شیعیان جهان پیدا نکند .
چند تیم زبده اطلاعاتی - امنیتی را به سرعت گسیل کردند به آذربایجان و کردستان . با آنکه شایعه راه انداخته بودند که سرنخ این عملیاتها در دست سلفی ها و ضدانقلاب خارج از کشور است اما واقعیت امر این بود که عده ای از ایرانیان خودجوش دست به این عملیات زده بودند و حتی بر سر در بعضی از امامزاده ها پس از آتش کشیدن نوشته بودند:
- زنده باد بابک خرمدین 

۱۳۹۶ مهر ۱۸, سه‌شنبه

غارت شدگان



 مگه خل شدی بابک، خودتو واسه هیچ و پوچ میندازی تو هچل
- چطور بگم دیگه نمی تونم ، کارد رسیده به استخونم 
- یه خورده عقلتو بکار بنداز و بی گدار به آب نزن
- تو اخته ای جواد ، فک میکنی مردونگی تنها اون چیزیه که زیر شکمته ، یعنی اخته ات کردن ، قد یه نخودم جربزه نداری
- میگی چیکار کنم ، اونا با از ما بهترون سر و سر دارن ، اگه بخوای موی دماغشون شی ، یه جوری کلکتو می کنن که آب از آب تکون نخوره . یهو دیدی تو خیابون یه ماشین با سرعت زد بهتو و کله معلق شدی . اونم که میاد کمکت کنه یه چاقو فرو می کنه تو شیکمت . 

۱۳۹۶ مهر ۷, جمعه

شیر


داستان کودکان


هوا گرگ و میش بود و کمی سرد . بادی خنک شروع کرده بود به وزیدن .
  آفتاب خانوم تا صدای قوقولی قوقوها رو  شنید از پشت کوهها سرشو به آرامی بلن  کرد و نگاهی از اون بالا بالاها انداخت به دشت و صحراها . گل لبخندی نشست رو گونه های طلایی اش .
مرغ و خروسها تو لونه هاشون پشت حیاط خونه تو خواب بودند .  گاو و گوسفندا هم همینطور . 
همه چیز خوب و خوش بود و بر وفق مراد که یهو . غرش وحشتناکی شنیده شد . چن پرنده از رو شاخه ها ترسیدند و پریدند و رفتن به دوردورا . سگ گله شروع کرد به واق واق . مرغ و خروسای پشت حصار هم همینطور .  آقا روباهه هم که تازه نمازشو تموم کرده بود و مشغول تسبیح زدن ، عبادتشو نصفه و نیمه رها کرد و گفت :
- پناه بر خدا ، نکنه آخر زمون شده و دجال ظهور کرده .

۱۳۹۶ شهریور ۲۷, دوشنبه

تله - مهدی یعقوبی (هیچ)




- مطمئنی که جواهرات تو قبره .
- به جون بچه هام راس میگم 
- از کجا شنیدی .
- راستش اولش باور نمی کردم یعنی شک داشتم . بعد که بسمت گور دخمه ها تعقیبشون کردم  مطمئن شدم .
- یعنی خودت با چشای خودت دیدی
-  کسی که خبرو داده از بچه های خودی و مورد اعتماده  . خبررو که شنیدم ، قوه کنجکاوی ام گل کرد . رفتم تعقیبشون . دیدم نیمه های شب سوار وانت میشن  و میرن طرفای آتشکده خاموش . پشت تپه ها . اونجا یه قبرستون عجیبی وجود داره با سنگ قبرای عجیب تر . یه نقشه ام ، تو دسشون بود  . 
- یه نقشه 

۱۳۹۶ شهریور ۲۳, پنجشنبه

مرتد




 خبر مثل بمب در روستا پیچیده بود و مردم متدین اگر آب در دست داشتند زمین گذاشته و دسته دسته به سمت و سوی مغازه جمشیده خان دوان . جلوی مغازه چنان ازدحام کرده بودند که سگ صاحبش را نمی شناخت . هر کس در مذمت جمشید خان حرفی میزد و نفرین و لعنتش .
ساعت درست دوازده ظهر بود و شیخ عباس روحانی شهیر و بلند آوازه که جدش به ائمه اطهار می رسید در مسجد در حال اقامه نماز . هنوز دو رکعت را نخوانده بود که ناگاه اسمال پلنگ لوطی روستا صف جماعت را شکافت و نفس نفس زنان خودش را رساند به او .

۱۳۹۶ شهریور ۱۵, چهارشنبه

۶۷





پس از مدتی کوتاه شوکت و مهین با هم خیلی چفت و جور شده بودند مثل دو خواهر مهربان در کنار هم . سهراب هم  مثل همیشه با گوسفندان میزد به کوه وکمر .  در دامن طبیعت ، جویباری از آرامش در دلش روان میشد و شور زندگی . خسته که میشد کنج درختی می نشست و کتاب میخواند و میرفت در عوالم رویاها . حس میکرد سبکتر شده است ، چشمانش را که در آسمان به قوافل پرنده ها می انداخت از خود بیخود میشد و خودش را پر زنان در بیکران نور می یافت . گاهی هم نی لبکش را در می آورد و چنان زیبا می نواخت که گویی گیاهان وحشی ای که محصورش کرده بودند در صدای جادویی اش می رقصیدند و عطر می پراکندند و خود را در ابدیتی بی مرز می یافتند .

۱۳۹۶ مرداد ۲, دوشنبه

پرستو - مهدی یعقوبی (هیچ)



مگر من علم غیب داشتم تا بدانم آن زن زیبا و عشوه گر از طرف ساواک آمده تا مرا بیندازد توی دام و روحانیت را بدنام .
 سازمان اطلاعات و امنیت شاه خوب میدانست که بزرگترین نقطه ضعف علمای بزرگوار در پایین تنه است و آنها در برابر یک زن حشری بخصوص اگر زیبا باشد حاضرند جان خودشان را به آسانی فدا کنند و تن به هر کار. بنا بر این طرح و نقشه های شیطانی ریختند تا بعضی از علمای بزرگوار را به وسیله دختران زیبا در تله بیندازند و عکس ها و ویدیوهای سکسی ازشان بگیرند و در روز مبادا از آنها استفاده.
اسمش نازنین بود. یک پلیس مخفی کار کشته و حرفه ای  که از سوی عباس تهامی کارمند بلند پایه ساواک ماموریت یافته بود. میگفتند با دهها روحانی  و حتی مجتهد خوابیده بود. چهره جذاب و چشمان سحرآمیزی داشت، کافی بود چند لحظه با کسی گرم

۱۳۹۶ خرداد ۱۸, پنجشنبه

اولین بار که عاشق شدم





اولین بار که عاشق شدم 13 سال داشتم . اواسط تابستان بود و آسمان آبی و آفتابی . توپ فوتبالم افتاده بود توی حیاط خانه همسایه . شنیده بودم که آنها برای تعطیلات تابستان رفته اند زیارت  . برای همین از دیوار به مثل گربه ای چست و چالاک کشیدم بالا و تا نگاهم افتاد به حیاط خانه شان . از دیدن منظره ای که  روبروی چشمهایم بود نزدیک بود سکته کنم و یا هم سکته کرده بودم . 
زن آسید نقی  لخت و عور ، یعنی نه  پیراهن داشت ، نه دامن داشت ، نه پستان بند داشت و نه استغفرالله زبانم لال شورتی حتی در پایش بود و داشت در حوض بزرگ حیاط خانه تن و پیکر مرمرینش را می شست و زیر لب زمزمه های عاشقانه می کرد .

۱۳۹۶ خرداد ۹, سه‌شنبه

۶۷




آفتاب نشسته بود درست وسط آسمان و بادی گرم شروع به وزیدن .  دو پرنده آنسوتر بر شانه های دیوار بتونی  روی سیم خاردار نشسته بودند و بی تفاوت به اطراف نگاه .
آنطرفتر در ضلع جنوبی حیاط حصار کشیده بیمارستان روانی . سلمان در حالی که پیژامه اش را تا سینه بالا کشیده بود و دکمه های پیراهنش باز ،  با قیافه عصبانی و پیشانی پر چین و چروکش  تند و تند قدم میزد و در حالی که با خودش حرف  دستهایش را به اینسو و آنسو پرتاب .