آقا مسعود که در حیاط خانه مشغول اختلاط با آخوند محل زینعلی بود متوجه شد که او هی آب زیر کاه به پاهای لخت دختر هفت ساله اش سحر و موهای برهنه اش که در پاشویه حوض آب بازی میکرد نگاه می کند . برای همین سرفه ای کرد و به دخترش گفت:
- دخترم پاشو برو کنار مادر بزرگ ، رو ایوون ،
او هم لبخندی بر گونه اش شکفت و دوان دوان از پله ها رفت بالا و نشست کنار مادر بزرگ. نگاهی به چادر سیاه و سپس به عینک ته استکانی اش انداخت و پرسید:
- مادر بزرگ داری چی میخونی
- دارم قرآن میخونم
- چرا میخونی
- خدا گفته
- خدا به کی گفته
- خدا به پیامبرش گفته
- به تو کی گفته مادر بزرگ
- به من کتاب خدا گفته
- به کتاب خدا کی گفته
- خود خدا
- به خود خدا کی گفته
- دخترم پاشو برو کنار مادر بزرگ ، رو ایوون ،
او هم لبخندی بر گونه اش شکفت و دوان دوان از پله ها رفت بالا و نشست کنار مادر بزرگ. نگاهی به چادر سیاه و سپس به عینک ته استکانی اش انداخت و پرسید:
- مادر بزرگ داری چی میخونی
- دارم قرآن میخونم
- چرا میخونی
- خدا گفته
- خدا به کی گفته
- خدا به پیامبرش گفته
- به تو کی گفته مادر بزرگ
- به من کتاب خدا گفته
- به کتاب خدا کی گفته
- خود خدا
- به خود خدا کی گفته














