فتانه در گوشه اتاق سرش را از روی زانو بلند کرد و اشکهایش را با دستهای لاغرش پاک . نگاهش را از پشت پنجره دوخت به آسمان تاریک و بی ستاره . در چشمهایش اندوهی بی پایان موج می زد و بیهودگی . شمعی در کنارش پت پت کنان آخرین نفس هایش را می کشید و سایه های لرزانش در پرتو کمرنگش کوتاه و بلند . استکان چای سرد شده در دستش بود و یک حبه قند . آهی کشید و بغض آلود ادامه داد:
- پرسیدی پدرمو برا چی کشتن ، اونو واسه یه عکس که رو پیرهنم بود کشتن .
- یه عکس ، کدوم عکس ، آخه چرا
- داستانش مفصله . نمی دونم از کجا شروع کنم ،
اونروز از مدرسه با دو تا از دوستام راه افتاده بودم به سمت خونه ، هوا گرم بود و آفتابی . ما هم مث همه دخترای هم سن و سال شوق زندگی در رگامون موج می زد . کنار خیابون می گفتیم و می خندیدیم . رو پیرهنم عکس بی حجاب مریم میرزا خانی بود . عکسش رو پیرهنم بهم اعتماد بنفس میداد و حس غرور . یکهو دو تا لباس شخصی نامتعادل که با موتور از کنارمون رد می شدند جلو پامون ترمز زدند و با چهره ای عبوس به من نگاه. یکی از اونا که اسمش هاشم بود نگاهی هرزه انداخت به سر و پام و وراندازم کرد و در حالی که به پشم و ریشش دست می کشید گفت:
- این جنده کیه عکسشو زدی رو پیرهنت . اینجا مملکت آقا امام زمانه














