نسترن هر چه با خود کلنجار رفت و خشت های عقلش را روی هم گذاشت نتوانست راز و رمز جعبه کوچک نقره ای را در بیاورد. سالهای سال خواب و بیداری در باره اش فکر می کرد و رویا می بافت تا اسرارش را در بیاورد اما باز هم عقلش قد نمی داد و سرگردان و گیج و ویج می ماند.
بارها دیده بود که پدر بزرگش کلب حسن در خلوت تنهایی در اتاقش را قفل می کرد و در کنار همان جعبه که با پارچه سبز و متبرکی پیچیده شده بود آرام و بی صدا می نشست و دعاهای عجیب و غریب می خواند. او حتی صدای آه و ناله ها و اشک ریختن هایش را می شنید. هر بار هم که در سفر به عتبات عالیات می رفت آن را با خودش می برد و دور حرم مطهر ائمه می گرداند و مانند تخم چشم ازش محافظت.













