نیمه های شب بود که باز آن دو نفر موتور سواری که ماسک به چهره داشتند و تخم مرغ گندیده به صورت شهاب پرتاب کردند از راه رسیدند. موتورشان را نزدیکی خانه پارک کردند. یکی از آنها که اسمش حیدر بود با پچ پچ گفت:
- مطمئنی خوابیدند
- آره ساعت سه نصف شبه،
- اگه سگه تو حیاط نبود چی
- میریم از تو اتاق ورش میداریم.
- اگه بفهمن
- هیچ گوهی نمیتونن بخورن، چرا هی اصول دین ازم میپرسی، نکنه ترسیدی مومن
- فقط خواستم ازت سوال بکنم تا اگه با مانع برخوردیم از پسش بر بیایم
حیدر کلتش را از غلاف کمربندش در آورد و نشانش داد و گفت:














