درست دو روز و دو شب میشد که در آن بیابان بی آب و علف گم شده بودند. غبار خستگی در وجودشان موج میزد و ترس و وحشت در نگاهشان. در روبرو تا چشم کار میکرد بیابان بود و آفتاب و بوته های خشک. بر فراز سرشان لاشخورها و در دور و اطرافشان جانوران درنده در کمین. غروب لنگ لنگان از راه رسیده بود و بادهای عاصی و ولگرد شروع به وزیدن.
مرد که اسمش سید جعفر بود و بنظر میرسید از دست زنش کفری شده است با چهره ای عبوس سرش را چرخاند و از بالای تپه با دهان خشک نعره زد:
- یالا بجنب، وگرنه خوراک گرگا میشی.
- پاهام دیگه قوت نداره، نمیتونم
- زر نزن، حرکت کن
- بیا پایین اقلا دستمو بگیر تا بتونم از تپه بکشم بالا.














