۱۳۹۹ اسفند ۲۲, جمعه

راز خوشبختی - مهدی یعقوبی

 


قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

باد ملایم بهاری نرم نرمک برگهای درخت چنار کنار مغازه حاج عبدالله را نوازش میکرد و عطر و بوی ناب دشت و کوه و صحراهای دور را که بر بال و پرهایش سوقات آورده بود به اطراف و اکناف می پراکند. آفتاب از سقف آسمان گرمتر از روزهای گذشته به چشم میزد. حاج عبدالله دو دستش را گذاشته بود بالای سرش و در حالی که آفتاب بر چهره پر پشم و ریشش می تابید پلکهایش را با آرامش و دعایی زیر لب بست و نفسی عمیق کشید. سپس از در مغازه آمد بیرون. یک دستش را گذاشت روی کمرش و با دست دیگر چهارپایه چوبی را از  زیر درخت چنار  بر داشت. با تبختر و تکبر نگاهی انداخت به اطراف و اکناف. سکوت دلپذیری آفاق را در بر گرفته بود.

۱۳۹۹ اسفند ۶, چهارشنبه

راز خوشبختی - مهدی یعقوبی

 


قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

رضا در کنار بوتیک برادر بزرگش ایستاده بود و تسبیح زنان ذکر و دعا میخواند. اوقاتش مثل همیشه تلخ و قمر در عقرب بود و با فیس و افاده به اطراف و اکناف نگاه میکرد. روی در ورودی مغازه روی تابلو با خط درشت نوشته شده بود:

بوتیک زنانه و دخترانه لاکچری

از پذیرفتن بانوان بدحجاب معذوریم

در همین حیص و بیص دو جوان بیکار که در همان حوالی پرسه میزدند از راه رسیدند. یکی از آنها دستش را گذاشت روی شانه مانکنی که در جلوی ویترین بود و در همان حال نگاهی به لباس های شیک و پیک. دوستش گفت:

- بیا بریم ناصر، این لباسا برا انگل زاده هاس، ما که هشتمون گرو نه مونه

- دیدن که مالیات نداره

- تو این مملکت حتی نفس کشیدنم مالیات داره

از کنارشان دو دختر چادری پچ پچ کنان رد شدند و سپس بر گشتند و در پشت سرشان ایستادند . نگاهی انداختند به لباسها و سپس وارد بوتیک شدند.  در جا چادرشان را از سر بر داشتند. لباس های مدل بالا و گرانقیمتی بتن داشتند و چهره ای بزک کرده. ناصر زل زد به لمبر باسن هایشان. آب دهانش را قورت داد و گفت:

- عجب کونی، چه پستونایی، نظرت چیه قاسم

- وصف العیش نصف العیش از هیچی که بهتره

- میگم اینا رو کیا میگان

- از ما بهترون 

۱۳۹۹ بهمن ۱۲, یکشنبه

یک دقیقه قبل از مرگ - مهدی یعقوبی

 


درست یک دقیقه مانده به مرگ بود که تمام عقربه ها از حرکت باز ایستاده بودند و من خوب یادم هست یعنی با همین چشمهای خودم پیش از آن که برای همیشه بسته شوند دیدم که در تونلی طولانی و تاریک محبوس شدم. نوری درخشان در انتهایش میدرخشید. بی آنکه خود بخواهم با سرعتی بینهایت سریع و شگفت انگیز کشیده شدم به سمت و سوی آن نور. قوه ای مرموز ذرات وجودم را در بر گرفت. نیرویی سوزان و غبرقابل تصور که با سرعت نور در من حلول کرد و پرتابم کرد به ابدیتی گوارا.

۱۳۹۹ دی ۲۹, دوشنبه

گرگ درون - مهدی یعقوبی

 


درست دو روز و دو شب میشد که در آن بیابان بی آب و علف گم شده بودند. غبار خستگی در وجودشان موج میزد و ترس و  وحشت در نگاهشان. در روبرو تا چشم کار میکرد بیابان بود و آفتاب و بوته های خشک. بر فراز سرشان لاشخورها و در دور و اطرافشان جانوران درنده در کمین. غروب لنگ لنگان از راه رسیده بود و بادهای عاصی و ولگرد شروع به وزیدن.

مرد که اسمش سید جعفر بود و بنظر میرسید از دست زنش کفری شده است با چهره ای عبوس سرش را چرخاند و از بالای تپه با دهان خشک نعره زد:

- یالا بجنب، وگرنه خوراک گرگا میشی.

- پاهام دیگه قوت نداره، نمیتونم 

- زر نزن، حرکت کن

- بیا پایین اقلا دستمو بگیر تا بتونم از تپه بکشم بالا.

۱۳۹۹ دی ۹, سه‌شنبه

راز خوشبختی - مهدی یعقوبی


قسمت اول داستان راز خوشبختی

قسمت دوم - داستان راز خوشبختی


یک هفته بعد از اینکه حاج عبدالله با پسر بهایی در افتاد و او را تهدید به مرگ کرد. داستان را با سید غلام آخوند محله در میان گذاشت. او هم بهش گفت که پاسخش را بزودی خواهد داد. اما بعد از گذشت چند هفته جوابی دریافت نکرد.
 حاجی یک روز آنهم بطور اتفاقی از یکی از مشتریانش شنید یک یهودی که  پس از سالها به ایران برگشت مغازه آنسوی خیابان را که صاحبش مرده بود خریده است و مشغول سر و سامان دادن و نو و نوار کردنش میباشد. تا اسم یهودی به گوشش خورد، چشمانش کلاپیسه شد و از خشم آتش گرفت. کلاهش را با عصبانیت از سر بر داشت و زد محکم بر زمین و گفت:
- حروم زاده ام که بذارم اون یهودی قرمساق روبروی بقالی ام مغازه بزنه. 

کرکره مغازه اش را کشید پایین. از جیبش دستمالی چرکین در آورد و فینی کرد سپس یکراست رفت به سمت و سوی خانه سید غلام. چند بار در زد و منتظر شد اما کسی در را باز نمی کرد. باز هم دستش را روی دکمه فشار داد. بالاخره دختری که روی خود را با چادر سیاه و مقنعه پوشانده بود در را باز کرد. حاج عبدالله در حالی که تسبیح میزد و آیة الكرسی تلاوت میکرد پرسید:
- سید تشریف دارن.

۱۳۹۹ آذر ۲۸, جمعه

راز خوشبختی - مهدی یعقوبی


نیمه های شب بود که باز آن دو نفر موتور سواری که ماسک به چهره داشتند و تخم مرغ گندیده به صورت شهاب پرتاب کردند از راه رسیدند. موتورشان را نزدیکی خانه پارک کردند. یکی از آنها که اسمش حیدر بود با پچ پچ گفت:

- مطمئنی خوابیدند

- آره ساعت سه نصف شبه، 

- اگه سگه تو حیاط نبود چی

- میریم از تو اتاق ورش میداریم.

- اگه بفهمن

- هیچ گوهی نمیتونن بخورن، چرا هی اصول دین ازم میپرسی، نکنه ترسیدی مومن

- فقط خواستم ازت سوال بکنم تا اگه با مانع برخوردیم از پسش بر بیایم

حیدر کلتش را از غلاف کمربندش در آورد و نشانش داد و گفت:

۱۳۹۹ آذر ۱۴, جمعه

راز خوشبختی - مهدی یعقوبی

 


آن روز انگار شراب از ابرها میبارید. درختان مست بودند، پرندگان مست، دشت و صحراها مست، کوه و دره ها مست، ایوان و در و پنجره های خانه مست، ماه و ستاره ها مست، همه و همه هر آنچه در زمین و آسمان بودند مست بودند.

بر روی ایوان مادر بزرگ با عینک ته استکانی اش بی خبر از عالم و آدم بلند بلند قرآن میخواند و هر از گاهی به اطرافش فوت. پدر بزرگ با عصای چوبی اش لنگان لنگان رفته بود به قهوه خانه محل در حوالی مسجد. مادر در حالی که پیچ رادیو را چرخانده بود مشغول پخت و پز  و ستاره دختر کوچولویش زیر درخت پرشکوفه سیب در حیاط خانه  ایستاده بود و  مثل پر کاهی معلق و رها در هرم باد ملایمی که میوزید با چشمهای بسته دستهایش را رو به آسمان روشن صبحگاهی گشوده بود.  

۱۳۹۹ آذر ۵, چهارشنبه

انتقام مقدس - نوشته مهدی یعقوبی



- دیوث تو کتابش نوشته خدا مرده، یه بلایی سرش بیارم که مرغای آسمون به حالش گریه کنن. این انتقام یه انتقام مقدسه، دست من دست خداست،

- خونتو کثیف نکن

- مگه میشه عصبانی نشد مومن، بهش زنگ زدم گفتم این مزخرفاتو چرا نوشتی، گفت اگه خدا با حرفام مخالفه بذار خودش بیاد باهام صحبت کنه. نه تو آتش به اختیار. توهین ازین بالاتر.

غلام این جمله را گفت و با رحمان از موتوری که پلاکش را پوشانده بود پیاده شد.

۱۳۹۹ آبان ۲۵, یکشنبه

خدا مرده است - مهدی یعقوبی



 خانم معلم  همین که وارد کلاس شد بر خلاف عادت همیشگی اش یک راست رفت پای تخته و با خط درشت نوشت:

- چرا خدا مهربونه

بعد کیف و چادرش را گذاشت روی میز و عینکش را که روی آن گرد و غبار نشسته بود از روی صورتش در آورد و نگاهی انداخت به دانش آموزان، لبخندی زد و پرسید؟

- کی میتونه پاسخ این سئوالی رو که روی تخته نوشتم بده

۱۳۹۹ آبان ۱۳, سه‌شنبه

خروسی که قدقد میکرد - مهدی یعقوبی

 


هوا گرگ و میش بود و سرد. بادهای عاصی و خشمگین زوزه میکشیدند و بیرحمانه چنگ می انداختند به شاخ و برگهای درختان کهنسال. حیاط خانه پر بود از برگهای رنگارنگ پاییزی که بر شانه بادها به اوج می رفتند و فرود می آمدند و در دور حوض قدیمی چرخ زنان خود را می کوبیدند به در و پنجره ها. چند پرنده با گردنی کج زیر ناودان کز کرده بودند و هر از گاهی  پلکهای بسته شان را باز و بی تفاوت به اطراف می نگریستند . یکی از گلدانهای سفالی از روی ایوان افتاده بود روی زمین و خاکش پخش و پلا.

۱۳۹۹ آبان ۴, یکشنبه

یک داستان وحشتناک - مهدی یعقوبی

 


- مطمئنی میخوای باهام بیای داخل اون خونه متروکه

- مطمئنم

- میگن که اگه کسی  پاشو گذاشت تو اون خونه دیگه راه برگشتی براش متصور نیس، فقط دو نفر از اونجا زنده برگشتن که اونم بعد از دو روز دست به خودکشی زدن. یه خودکشی وحشتناک

- خودکشی برا چی

 - میگفتن اونا وقتی از اونجا بر گشتن دیگه آدمای عادی نبودن. گیج و گنگ شدن و مرموز. یه صداهایی از خودشون در می آوردن. شبا تا دمدمای صبح زوزه میکشیدن مث گرگا. 

- داری منو میترسونی

۱۳۹۹ مهر ۹, چهارشنبه

موش - مهدی یعقوبی


 

 از پشت در  سلول سر و صدای زندانبانان بگوش میرسید.انگار اتفاقی افتاده بود.  یکی از بازجوها در سایه روشن راهرو میدوید به سمت سلول های انفرادی. وقتی به محل رسید پرسنل بهداری و زندانبانی را که دم سلول ایستاده بودند کنار زد . در آهنی را با صدای کشدار باز کرد و رفت داخل. بر روی زیلوی پاره و کثیف چشمش افتاد به جسد دختری که دو روز پیش به این زندان آورده بودند.

۱۳۹۹ مهر ۳, پنجشنبه

مقدسات - مهدی یعقوبی

 


نزدیکی های غروب بود و باران نرم نرمک شروع کرده بود به باریدن. دود و دم فضای قهوه خانه قدیمی را که جای سوزن انداختن نبود پر کرده بود. از هر سو صدای همهمه می آمد و سر و صدا.

صاحب قهوه خانه مشتی عباس که 60 سالی از عمرش میگذشت با حوله ای قهوه ای روی شانه و سیگاری روی لب، فرصت سر خاراندن نداشت و همزمان چند کار را یکجا انجام میداد. یکی از شاگردانش هم در کنارش مشغول شستن استکان و نعلکبی و آماده کرده قلیانها بود. آنسوتر دختری چادری اما تن فروش در کنار در پرسه میزد و گاه گاهی از پشت شیشه نگاهی می انداخت داخل قهوه خانه.

در کنار دیوار نم گرفته و پنجره بخارآلود عبدالحسن که انگار میخواست رازی را با دوستانش در میان بگذارد سرش را کمی آورد جلو و رو کرد به عباسقلی و غلامرضا:

- یه چیزی میگم ، یه چیزی میشنوی ، میگن اون بچه مزلف پسر میرزا قاسم ... ، نه نمیتونم بگم

۱۳۹۹ شهریور ۲۷, پنجشنبه

اخته - مهدی یعقوبی




از روزی که نعمت نظافتچی و نگهبان ویلایش فرار کرده بود سید هاشم از این رو به آن رو شده بود. شب ها خوابش نمی برد. اگر هم  لحظه ای پلکهایش را روی هم می گذاشت کابوس های دهشتناک می آمدند به سراغش و چنگالهای تیزشان را بیرحمانه فرو میکردند در روح و روانش . تن و بدنش غرق در عرق میشد و دچار تشنج.  برای رهایی از این هجوم و حملات پابرهنه میرفت در حیاط خانه و در حالی که اسلحه کمری اش را در دست می فشرد تا گرگ و میش صبح قدم میزد و زمین و زمان را لعن و نفرین.

۱۳۹۹ شهریور ۱۶, یکشنبه

ماورای سکوت - مهدی یعقوبی (هیچ)





در سایه روشن اتاق شاهین کف دستش را گذاشته بود زیر چانه اش و مات و مبهوت چشمانش را دوخته بود به عکس پدر بزرگش. به موهای سیاه و بلند، چهره پر محبت و مهربانش، به لبخند روشن بر روی گونه اش، به درخت سیبی که در پشت سرش چتر شاخه های سبزش را  بیدریغ گشوده بود. در حالی که چند قطره اشک لغزیده بود به روی گونه اش زل زد  به چشمانش، چنان عمیق و ژرف که ناگاه از خودش تهی شد و پر گرفت به ابدیتی بی مرز. انگار عقربه های ساعت زمان از حرکت باز ایستاده بودند و او در بیکرانی زلال تنها کالبدش در آنجا مانده بود و روحش در گستره ای بی انتها در سیر و سفر.