۱۳۹۹ آبان ۲۵, یکشنبه

خدا مرده است - مهدی یعقوبی



 خانم معلم  همین که وارد کلاس شد بر خلاف عادت همیشگی اش یک راست رفت پای تخته و با خط درشت نوشت:

- چرا خدا مهربونه

بعد کیف و چادرش را گذاشت روی میز و عینکش را که روی آن گرد و غبار نشسته بود از روی صورتش در آورد و نگاهی انداخت به دانش آموزان، لبخندی زد و پرسید؟

- کی میتونه پاسخ این سئوالی رو که روی تخته نوشتم بده

۱۳۹۹ آبان ۱۳, سه‌شنبه

خروسی که قدقد میکرد - مهدی یعقوبی

 


هوا گرگ و میش بود و سرد. بادهای عاصی و خشمگین زوزه میکشیدند و بیرحمانه چنگ می انداختند به شاخ و برگهای درختان کهنسال. حیاط خانه پر بود از برگهای رنگارنگ پاییزی که بر شانه بادها به اوج می رفتند و فرود می آمدند و در دور حوض قدیمی چرخ زنان خود را می کوبیدند به در و پنجره ها. چند پرنده با گردنی کج زیر ناودان کز کرده بودند و هر از گاهی  پلکهای بسته شان را باز و بی تفاوت به اطراف می نگریستند . یکی از گلدانهای سفالی از روی ایوان افتاده بود روی زمین و خاکش پخش و پلا.

۱۳۹۹ آبان ۴, یکشنبه

یک داستان وحشتناک - مهدی یعقوبی

 


- مطمئنی میخوای باهام بیای داخل اون خونه متروکه

- مطمئنم

- میگن که اگه کسی  پاشو گذاشت تو اون خونه دیگه راه برگشتی براش متصور نیس، فقط دو نفر از اونجا زنده برگشتن که اونم بعد از دو روز دست به خودکشی زدن. یه خودکشی وحشتناک

- خودکشی برا چی

 - میگفتن اونا وقتی از اونجا بر گشتن دیگه آدمای عادی نبودن. گیج و گنگ شدن و مرموز. یه صداهایی از خودشون در می آوردن. شبا تا دمدمای صبح زوزه میکشیدن مث گرگا. 

- داری منو میترسونی

۱۳۹۹ مهر ۹, چهارشنبه

موش - مهدی یعقوبی


 

 از پشت در  سلول سر و صدای زندانبانان بگوش میرسید.انگار اتفاقی افتاده بود.  یکی از بازجوها در سایه روشن راهرو میدوید به سمت سلول های انفرادی. وقتی به محل رسید پرسنل بهداری و زندانبانی را که دم سلول ایستاده بودند کنار زد . در آهنی را با صدای کشدار باز کرد و رفت داخل. بر روی زیلوی پاره و کثیف چشمش افتاد به جسد دختری که دو روز پیش به این زندان آورده بودند.

۱۳۹۹ مهر ۳, پنجشنبه

مقدسات - مهدی یعقوبی

 


نزدیکی های غروب بود و باران نرم نرمک شروع کرده بود به باریدن. دود و دم فضای قهوه خانه قدیمی را که جای سوزن انداختن نبود پر کرده بود. از هر سو صدای همهمه می آمد و سر و صدا.

صاحب قهوه خانه مشتی عباس که 60 سالی از عمرش میگذشت با حوله ای قهوه ای روی شانه و سیگاری روی لب، فرصت سر خاراندن نداشت و همزمان چند کار را یکجا انجام میداد. یکی از شاگردانش هم در کنارش مشغول شستن استکان و نعلکبی و آماده کرده قلیانها بود. آنسوتر دختری چادری اما تن فروش در کنار در پرسه میزد و گاه گاهی از پشت شیشه نگاهی می انداخت داخل قهوه خانه.

در کنار دیوار نم گرفته و پنجره بخارآلود عبدالحسن که انگار میخواست رازی را با دوستانش در میان بگذارد سرش را کمی آورد جلو و رو کرد به عباسقلی و غلامرضا:

- یه چیزی میگم ، یه چیزی میشنوی ، میگن اون بچه مزلف پسر میرزا قاسم ... ، نه نمیتونم بگم

۱۳۹۹ شهریور ۲۷, پنجشنبه

اخته - مهدی یعقوبی




از روزی که نعمت نظافتچی و نگهبان ویلایش فرار کرده بود سید هاشم از این رو به آن رو شده بود. شب ها خوابش نمی برد. اگر هم  لحظه ای پلکهایش را روی هم می گذاشت کابوس های دهشتناک می آمدند به سراغش و چنگالهای تیزشان را بیرحمانه فرو میکردند در روح و روانش . تن و بدنش غرق در عرق میشد و دچار تشنج.  برای رهایی از این هجوم و حملات پابرهنه میرفت در حیاط خانه و در حالی که اسلحه کمری اش را در دست می فشرد تا گرگ و میش صبح قدم میزد و زمین و زمان را لعن و نفرین.

۱۳۹۹ شهریور ۱۶, یکشنبه

ماورای سکوت - مهدی یعقوبی (هیچ)





در سایه روشن اتاق شاهین کف دستش را گذاشته بود زیر چانه اش و مات و مبهوت چشمانش را دوخته بود به عکس پدر بزرگش. به موهای سیاه و بلند، چهره پر محبت و مهربانش، به لبخند روشن بر روی گونه اش، به درخت سیبی که در پشت سرش چتر شاخه های سبزش را  بیدریغ گشوده بود. در حالی که چند قطره اشک لغزیده بود به روی گونه اش زل زد  به چشمانش، چنان عمیق و ژرف که ناگاه از خودش تهی شد و پر گرفت به ابدیتی بی مرز. انگار عقربه های ساعت زمان از حرکت باز ایستاده بودند و او در بیکرانی زلال تنها کالبدش در آنجا مانده بود و روحش در گستره ای بی انتها در سیر و سفر.

۱۳۹۹ شهریور ۱۰, دوشنبه

داستان یک ترور - مهدی یعقوبی





قاضی معروف کلب علی در حالی که وافور را روی لبش گذاشته بود و کام میگرفت رو کرد به حاج حسن و گفت:
- دستت درد نکنه عجب تریاکی، محشره
- قربان همونیه که خودتون یه ماه قبل آوردین ، من که از این موادای دبش گیرم نمیاد
- راست میگی اصلا یادم رفته بود. یه خورده صدای اون موزیکو بیشتر کن. میخوام حال کنم
- ای به روی چشم
کلب علی که کیف اش کوک شده بود شروع کرد به آواز خواندن و سر و دست تکان دادن. سپس غرق در نشئگی رو به حاج حسن که به مثل غلام خانه زاد در گوشه اتاق ایستاده بود کرد و گفت:

۱۳۹۹ مرداد ۱۶, پنجشنبه

عملیات فریب - مهدی یعقوبی




 مادر روحش هم خبر نداشت آن دو نفری که بهمراه برادر زاده اش مسعود به خانه اش آمده بودند ماموران اطلاعات باشند. آمده بودند ازش به عنوان طعمه برای دستگیری یا ترور پسرش بیژن که یکی از مخالفان سرسخت نظام در خارج از کشور بود استفاده کنند.
  لباس های شیک و پیکی بتن داشتند. عینهو بچه پولدارا.  دائما می خندیدند و مزه پرانی میکردند و برای اینکه نظرش را به خود جلب کنند در میان صحبت هایشان به آخوندها و مقامات دولتی بد و بیراه میگفتند.
روی دیوار خانه قاب عکس شوهر مرحومش به همراه تنها پسرش به چشم میخورد. دلش برایش یک ذره شده بود و میخواست به هر نحوی که شده او را ببیند اما بهش اجازه نمیدادند و میگفتند که پسرش معاند نظام است و اله و بله.

۱۳۹۸ اسفند ۳, شنبه

شورشی - مهدی یعقوبی



فصل دوم

 انسانها از لحظه تولد آرزوهای دور و دراز و رنگینی در سر دارند.  این آرزوها به اعماق قلب هایشان در فراز و نشیب زندگی و تاریکی ها نور امید می بخشد و بر لبهایشان لبخند. آدمی در آغاز که چشم به این جهان می گشاید  پیرامون خود را سیاه و سفید می نگرد و رویایی . اکثریت قریب به اتفاق انسانها در سمت باد و در مسیر خودبخودی رود  زندگی  تن می سپارند و رضا به داده میدهند و تشکیل خانواده .عده ای قلیل ثروتمند می شوند و کامیاب و عده ای سرخورده و مایوس و زانوی غم در بغل میگیرند و برای رهایی از مصائب زندگی به افیون پناه میبرند .، عده ای هم سردرگم و سرگردان گناه عدم موفقیت خود را به گردن زمین و زمان می اندازند.
عده ای اما بسیار اندک، خوشبختی را در مسیری دیگر میجویند. آنها در فراز و فرود زندگی همرنگ جماعت نمی شوند و علیه وضع موجود و در راه زندگی بهتر آستین ها را بالا میزنند. آنها بر خلاف جهت باد حرکت می کنند و به جای لعن و نفرین به این و آن آستین ها را بالا میزنند و خطر میکنند و دل را میزنند به دریا. سختی های زندگی و رنج و دردهای بی پایان مسیر راهشان را به جان میخرند اما نه برای آن که شغل و مقامی بدست آورند و یا ثروتی به چنگ بزنند و باد به غبغب بیندازند. بلکه در راه آرمانهای والای انسانی. این آدمها شرف و آبروی زمین هستند که با هیچ گنجی در جهان قابل قیاس نیستند.

۱۳۹۸ آذر ۲۰, چهارشنبه

شورشی - مهدی یعقوبی



از روزی که خواهرش در کنارش تیر خورد و مرد ، بابک دیگر بابک سابق نبود . رفته بود توی خودش و در دنیاهای دیگری سیر و سفر میکرد. نه لب به آب میزد و نه یک لقمه نان. شوکه شده بود و دمادم چهره خونین خواهرش تهمینه در روبرویش ظاهر میشد که در نفسهای آخر به چشمانش نگاه میکرد و لبخند میزد.
 ماموران حکومتی که چهره هایشان را با ماسک پوشانده بودند و تا دندان مسلح . با قنداق مسلسل محکم کوبیدند به گردنش و او در دم از هوش و حواس رفت. خواهرش را کشان کشان انداختند پشت خودرو و با شلیک های هوایی بسرعت از محل دور. بهوش که آمد نگاهی به لباسش که غرق از خون خواهرش بود انداخت. سرش شروع کرد به گیج رفتن. از سر و صدای جمعیتی که در اطراف بودند و با ماموران حکومتی در حال جنگ و گریز تنها وز وز گنگی می شنید و اطراف و اکناف را که در دود و آتش شعله ور بودند تیره و تار. معترضان می گفتند ماموران ایرانی نیستند و وابسته به حشد الشعبی و حزب الله لبنانند . از هر جا که آمده بودند کارشان را خوب بلد بودند و مردم را مثل گوسفند سلاخی.
بابک در میان جمعیتی که خشمگین شعار مرگ بر دیکتاتور میدادند از جایش بسختی پاشد و همین که خواست حرکت کند دید که دستی بازویش را گرفته است . بیژن بود نامزد تهمینه خواهرش . دستمالی از جیبش در آورد و چشم های غبارآلودش را تمیز . بابک با صدای لرزان و اشک آلود گفت:

۱۳۹۸ آذر ۱۷, یکشنبه

همه از مرگ میترسند من از زندگی - مهدی یعقوبی



  مبهم و سردرگم کنار جاده ایستاده بود. لاغر اندام بود و استخوانی. انگار در کاسه چشمش به جای مردمک دو جغد سیاه نشسته بودند با نگاهی تند و وق زده.   کلاهی تاریک و لبه بلند بر سرش آویزان بود و کراواتی سرمه ای. . در چهره اش غمی جانکاه موج میزد و بیحوصلگی . چند بار به ساعتش نگاه کرد و یاس آلود با خودش نجوا ، بنظر میرسید منتظر کسی است .
ابرهای تیره و سرگردان آسمان را پوشانده بودند و باران نرم نرمک شروع کرده بود به باریدن. آن سوی جاده دو نفر افتاده بودند به جان هم . داد و فریاد می کشیدند و به هم بد و بیراه . عابر که دید کار به جاهای باریک میکشد سیگارش را انداخت و زیر کفش های براقش له و لورده . رفت آنسوی خیابان تا آن دو نفری را که با هم گلاویز شده بودند از هم جدا کند. همین که خواست آنها را از هم سوا کند مشتی محکم خورد به صورتش . پرتاب شد به زمین. از دماغش خون شتک زد و سرش گیج رفت و بیحال افتاد. تا به خودش آمد دید که از آن دو نفر خبری نیست. رفت دستمالی از جیبش در بیاورد تا خونهای صورتش را پاک کند که دید کیف پولش غیب شده است.
فهمید رکب خورده است. نشست روی زانویش تفی پرتاب کرد و مشتش را کوبید بر زمین. با خودش گفت:

۱۳۹۸ آذر ۱, جمعه

نمایشنامه طنز - مهدی یعقوبی


آغا از قندان حکاکی شده نقره ای که از دوره طاغوت به یادگار مانده بود قندی بر داشت و گذاشت روی لبش . سپس چایی اش را ریخت در نعلبکی و چند بار با دهان مبارکش به چپ و راستش فوت کرد . سپس به سرلشکر گفت که حرفش را بزند. او هم که میدانست آغا به علت کهولت سن و اوضاع قاراشمیش مملکت اصلاً و ابداً حوصله حواشی و مقدمه چینی را ندارد مستقیم رفت سر اصل موضوع و گفت:
- بعد از فرار کردن گاردهای ویژه از دست معترضین منطورم از دست دشمن حشد الشعبی ها رو با یه عده یمنی فرستادیم تو خیابونا تا اوضاع و احوالو جمع و جور کنن
- احسن کار خوبی کردین، بی خود که چهل سال جیره و مواجب اونا رو ندادیم، آمادشون کردیم برا این روزا ، روز مبادا.
 اونا بهتر میدونن کجارو نشونه بگیرن . درست میزنن تو خال. دیگه درد سر زندون و خورد و خوراکشونو نداریم. راسی بهشون تذکر دادین که تو خیابونا عربی حرف نزنن تا دشمن خدای ناکرده سوءاستفاده نکنه.
- صد البته،خیالتون از این بابت تخت تخت باشه.
- در ضمن به فریدون منظورم رئیس جمهوره گفتین که هواشونو داشته باشه
- اینکارو کردیم ، تازه حقوقنشونم به دلار پرداخت می کنیم
- دو برابرش کنین ، حفظ نظام از جان امام زمانم واجب تره

۱۳۹۸ آبان ۲, پنجشنبه

آرزو - مهدی یعقوبی (هیچ)



آرزو مهدی یعقوبی

- بابا بزرگ 
- چیه پسرم
- حقیقت داره آدم اگه چهل تا کار خوب بکنه هر آرزویی تو دلشه داشته باشه برآورده میشه
- اینو از کی شنیدی
- مادر قبل از اینکه بره اون دنیا بهم گفته بود
- مادرت
- آره قبل از خواب همیشه برام قصه میگفت
- خودت میگی قصه ،قصه ها آمیخته با افسانند،
- افسانه یعنی چی
- همون چیزایی که تو کتابای آسمونی اومده
- کتاب آسمونی
- منظورم قصه های بچه گونه اس مث زندگی حضرت یونس تو شکم نهنگ و یا با عصا دریارو شکافتن و ... ازین چیزا

۱۳۹۸ مهر ۲۰, شنبه

گنج در تابوت - مهدی یعقوبی




بالاخره پس از هفته ها بی خبری به شیخ احمد اطلاع دادند دخترش فاطمه را که از خانه فرار کرده بود در یکی از پارک های شهر با پسری موفرفری دیده اند، دست در دست هم . کسی که این خبر را بهش داده بود حاج غلامحسن یارغارش بود که از قدیم و ندیم نان و نمک هم را خورده بودند.
شیخ احمد که از شنیدن خبر کفری شده بود و دود از کله اش بلند. در حالی که در ایوان خانه پشت سر هم به قلیانش پک میزد و بصورتی عصبی تند و تند تسبیح. یکهو از این رو به آن رو شد و لگد محکمی زد به قلیان و پرتابش کرد به حیاط خانه. نعره کشید و گفت:
- میکشمت دختر هر جایی، نون و نمک منو میخوری و اونوقت اینطوری ازم تشکر میکنی، جرواجرت میدم، خودم با همین دستای خودم خفه ات می کنم