آن روز انگار شراب از ابرها میبارید. درختان مست بودند، پرندگان مست، دشت و صحراها مست، کوه و دره ها مست، ایوان و در و پنجره های خانه مست، ماه و ستاره ها مست، همه و همه هر آنچه در زمین و آسمان بودند مست بودند.
بر روی ایوان مادر بزرگ با عینک ته استکانی اش بی خبر از عالم و آدم بلند بلند قرآن میخواند و هر از گاهی به اطرافش فوت. پدر بزرگ با عصای چوبی اش لنگان لنگان رفته بود به قهوه خانه محل در حوالی مسجد. مادر در حالی که پیچ رادیو را چرخانده بود مشغول پخت و پز و ستاره دختر کوچولویش زیر درخت پرشکوفه سیب در حیاط خانه ایستاده بود و مثل پر کاهی معلق و رها در هرم باد ملایمی که میوزید با چشمهای بسته دستهایش را رو به آسمان روشن صبحگاهی گشوده بود.














