در کنار حوض، ستاره از لابلای شاخه های پیچ در پیچ و تو در تو به دو پرنده رنگینی که یک هفته ای میشد آشیانه ساخته بودند نگاه میکرد. آن دو پرنده زیبا را هرگز در عمرش ندیده بود. همانجا روی نیمکت نشست. گردنش را کج کرد به سمت ایوان و گلهای شعمدانی. یکی از گلدانهای سفالی بر اثر وزش باد کج شده بود. ترسید از بلندای ایوان بر زمین بیقتد و تکه تکه شود. پا شد و آهسته آهسته رفت به سمت ایوان. گلدان را جابجا کرد و با پارچه ای نمدار تمیز. دوباره رفت کنار نیمکت. سرش را بلند کرد و نگاهی به دو پرنده رنگین. نمی دانست چه نوع پرنده ای هستند. رفت توی فکر. خواست اسم بانمک و زیبایی برای آنها بگذارد. کمی فکر کرد و همانطور که نشسته بود آرنجش














