سراسر شب در تاریکی های بی پایانی که محصورم کرده بودند بیدار مانده بودم، تمام شب در انجماد تنهایی و سایه های هول و وحشتی که گرداگردم پیچیده بودند چمباتمه زده بودم در گوشه سلول، مات و مبهوت زل زده بودم به دیوار. یعنی تنم آنجا بود اما روح سرگردانم در جهان های بی مرز در آنسوی دیوارهای بتنی در سیر و سفر .
سایه لرزانم افتاده بود روی دیوار و کوچک و بزرگ می شد. من که روزهای دراز و ماهها در سلول نمدار و تاریک افتاده بودم. نه کتاب داشتم و نه روزنامه، اینجا داشتن قلم و دفتر جرمی نابخشودنی شمرده میشود و عقوبت دردناک و طاقت فرسایی را در پی دارد. از فرط تنهایی و سکوت کر کننده و هوای دم کرده در آیینه خیالم با همزادم حرف میزدم. آن نیمه دیگرم شده بود سنگ صبور من..














