هنوز اولین لقمه برنج را در دهان نگذاشته بودم که ناگاه دایی محمود با صدای بلند رو به فک و فامیلهایم کرد و گفت:
- راسی میدونید امروز روز تولد آقا میلاده
قوم و خویشانم که در دور و بر بشقاب های چرب و نرم نشسته بودند و شکم هایشان قار و قور ، نگاهشان را پر دادند به سمت و سویم . من هم که آدم خجالتی بودم تبسمی کردم و سرم را انداختم پایین . خواستم دوباره لقمه ای در دهانم بگذارم که باز دایی محمود گفت:
- راسی آق میلاد چن ساله می شی
- شدم 15 سال
- خب ، آرزوت چیه ، دوست داری آینده چه کاره شی
نگاهی به دور و اطراف و چهره قوم و خویشان که در خانه دایی ام مهمان بودند انداختم و دیدم که آنها بی صبرانه منتظر پاسخم هستند . همین که خواستم حرفی بزنم باز دایی ام تیکه انداخت و گفت:
- طفلک مث پدر خدا بیامرزش خجالتیه ، آق میلاد تو دیگه واسه خودت یه مردی شدی ، تا چن روز دیگه ریش و سبیلاتم در می آد . خب نگفتی چه کاره میخوای بشی.













