در گوشه سلول قاسم سرش را گذاشته بود در کاسه دستانش و مات و مبهوت نگاهش را پرداده بود به میله های آهنی که بر سقف سیمانی تعبیه شده بود . هراسی محو و مبهم در چشمهایش موج می زد . کم حرف بود و روز و شب در رویاهایش پرسه .
هم سلولی اش داریوش که آنسوتر نشسته بود کتابی را که مشغول خواندش بود بست و پتوی سربازی را از روی زانویش کنار. آمد دستش را گذاشت روی شانه اش. قاسم نرمخندی زد و دوباره نگاهش را انداخت به میله های آهنی بر سقف سلول که آسمان آبی از لابلایش پیدا بود.
داریوش گفت:
- زیباس نه
قاسم سرش به علامت تایید تکان داد.
- نگفتی برا چی افتادی هلفدونی، اتهامت چیه
- اگه بگم خنده ات میگیره
- خب بگو بخندم ،
- تو خودت جرمت چیه
- به من اتهام زدند عکس نایب امام زمانو پاره کردم و بعدش آتیش .منم گفتم این وصله ها بهم نمی چسبه . بعد از اینکه رو تخت های شکنجه خوب حالمو جا آوردند ازم خواستن هسته ام رو لو بدم
- هسته دیگه چیه
- منظورشون رفقام بود ، منم منکر شدم . 2 ساله که تو این سلولم
- دو سال ، من ، من یه ماهشو نمیتونم تحمل کنم اصلا سیاسی نیستم گور پدر سیاست
- اگه نیستی چرا تو بند زندونیای سیاسیت انداختن.
- داستانش مفصله.
- زن و بچه داری
لبخندی زد و گفت:
- من هشتم گرو نهمه ، آس و پاسم ،
هم سلولی اش داریوش که آنسوتر نشسته بود کتابی را که مشغول خواندش بود بست و پتوی سربازی را از روی زانویش کنار. آمد دستش را گذاشت روی شانه اش. قاسم نرمخندی زد و دوباره نگاهش را انداخت به میله های آهنی بر سقف سلول که آسمان آبی از لابلایش پیدا بود.
داریوش گفت:
- زیباس نه
قاسم سرش به علامت تایید تکان داد.
- نگفتی برا چی افتادی هلفدونی، اتهامت چیه
- اگه بگم خنده ات میگیره
- خب بگو بخندم ،
- تو خودت جرمت چیه
- به من اتهام زدند عکس نایب امام زمانو پاره کردم و بعدش آتیش .منم گفتم این وصله ها بهم نمی چسبه . بعد از اینکه رو تخت های شکنجه خوب حالمو جا آوردند ازم خواستن هسته ام رو لو بدم
- هسته دیگه چیه
- منظورشون رفقام بود ، منم منکر شدم . 2 ساله که تو این سلولم
- دو سال ، من ، من یه ماهشو نمیتونم تحمل کنم اصلا سیاسی نیستم گور پدر سیاست
- اگه نیستی چرا تو بند زندونیای سیاسیت انداختن.
- داستانش مفصله.
- زن و بچه داری
لبخندی زد و گفت:
- من هشتم گرو نهمه ، آس و پاسم ،













