از پشت شیشه های گرد و غبار گرفته مغازه تا چشمش افتاد به حاج جعفر ، پول های دخلش را بر داشت و تند تند گذاشت در گاو صندوق کوچکی که زیر میزش بود و درش را قفل. سپس با عجله پا شد و سجاده اش را پهن. شروع کرد به نماز خواندن، آنهم با صدای بلند . همانطور که حروف را غلیظ تلفظ میکرد زیر چشمی اطراف و اکناف را می پایید. حاج جعفر با سلام و صلوات و دعاهایی به زبان عربی آمد داخل مغازه و نیم نگاهی انداخت به اطراف. وقتی دید صاحب مغازه یعنی حسن آقا مشغول عبادت است. همانجا ایستاد و در حالی که تسبیح میزد منتظر. مدتی که گذشت کلافه شد و در حالی که ریشش را تند و تند میخاراند از پشت شیشه به خیابان چشم دوخت و در همانحال با خودش گفت:
- این قرمساقم داره فیلم بازی میکنه و تا ما رو دیده داره نماز جعفر طیار میخونه، خودم هزار تا مث تو رو میبرم لب چشمه و تشنه بر میگردونم .













