مبهم و سردرگم کنار جاده ایستاده بود. لاغر اندام بود و استخوانی. انگار در کاسه چشمش به جای مردمک دو جغد سیاه نشسته بودند با نگاهی تند و وق زده. کلاهی تاریک و لبه بلند بر سرش آویزان بود و کراواتی سرمه ای. . در چهره اش غمی جانکاه موج میزد و بیحوصلگی . چند بار به ساعتش نگاه کرد و یاس آلود با خودش نجوا ، بنظر میرسید منتظر کسی است .
ابرهای تیره و سرگردان آسمان را پوشانده بودند و باران نرم نرمک شروع کرده بود به باریدن. آن سوی جاده دو نفر افتاده بودند به جان هم . داد و فریاد می کشیدند و به هم بد و بیراه . عابر که دید کار به جاهای باریک میکشد سیگارش را انداخت و زیر کفش های براقش له و لورده . رفت آنسوی خیابان تا آن دو نفری را که با هم گلاویز شده بودند از هم جدا کند. همین که خواست آنها را از هم سوا کند مشتی محکم خورد به صورتش . پرتاب شد به زمین. از دماغش خون شتک زد و سرش گیج رفت و بیحال افتاد. تا به خودش آمد دید که از آن دو نفر خبری نیست. رفت دستمالی از جیبش در بیاورد تا خونهای صورتش را پاک کند که دید کیف پولش غیب شده است.
فهمید رکب خورده است. نشست روی زانویش تفی پرتاب کرد و مشتش را کوبید بر زمین. با خودش گفت:














