1
غزاله در حالی که با آبپاش گلهای روی ایوان را آب میداد دختر ده ساله اش را صدا زد:
- نیکا عجله کن، دیرت میشه
- نمیشه با حدیث برم مدرسه
- اون مریضه باهات نمیاد
- منم مریضم
- عزیزم با من یکی بدو نکن
- باشه مادر
نیکا در حالی که کوله پشتی مدرسه اش را انداخته بود به پشتش زمزمه کنان از راهرو بر گشت به ایوان و چشمهایش را دوخت به مادرش و گفت:
- مادر این شمعدونیا سردشون نمیشه.










