- یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی حبیب آقا
- گوشم با شماست
- برادر زاده من زمان شاه یه کامانیست بود
- کامانیست
- کاما یعنی خدا، نیستم همون نیسته، یعنی خدا نیست
تا فکر شما که در غل و زنجیر است - آزادی دست و پایتان تزویر است - برخیز و غبار روح خود را بتکان - اندیشه نو شدن همان تغییر است - مهدی یعقوبی
- یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی حبیب آقا
- گوشم با شماست
- برادر زاده من زمان شاه یه کامانیست بود
- کامانیست
- کاما یعنی خدا، نیستم همون نیسته، یعنی خدا نیست
دو روز و دو شب بود که در پهنه بی در و پیکر دریا گم شده بودند. خسته و کوفته و سرگردان. همه چیز با مرگ مشکوک ناخدا عباس شروع شد. ناخدایی که سر و مر و گنده بود و قوی الجثه. سرنشینان این قایق کوچک 6 نفر بودند.
زن و مردی ارمنی که از اروپا برای مسافرت آمده بودند و این سفر به تلخ ترین خاطره زندگی شان مبدل شده بود و کابوسی مجسم. زن که اسمش ثریا و باردار بود وحشت در چشمهایش موج میزد و شوهرش پال که هلندی الاصل بود هم همینطور.
منیژه از زمانی که از زندان آزاد شد حرکات و سکناتش از زمین تا آسمان تغییر کرده بود و رفتارهای عجیب و غریبی ازش سر میزد. در اتاقش را از داخل قفل و ساعتها در گوشه ای کز میکرد و خودخوری. گهگاه هم بی اختیار می خندید یا می گریید و با سایه اش که در نور لرزان شمع به روی دیوار می افتاد بلند بلند حرف میزد. بعد یکهو خاموش میشد و مثل پرنده ای مغموم سر در زیر بال خودش فرو میبرد. 15 سال بیشتر نداشت. دختری زیبا با چشم های سبز و مسحور کننده.
اکبرآقای ما از آن آدمهایی است که اگر دنیا را آب ببرد او را خواب. همیشه هم ورد زبانش این که من سیاسی نیستم. فقط اهل و عیالم ساق و سلامت باشن من راضی ام. با گرگ دنبه می خورد و با چوپان گریه.
گهگاه هم که در مغازه فرش فروشی اش دوستی، آشنایی یا فک و فامیلی بحث های سیاسی راه می اندازند با ترفندهای خاص خودش سر و ته قضیه را زود هم می آورد و آنها را دک تا به کار و کاسبی و امنیت و آسایش اش زیانی نرسد. مثلا بر سر شاگرد مغازه اش با چهره ای عبوس فریاد میزند:
- آهای نقی کدوم گوری قایم شدی
1
غزاله در حالی که با آبپاش گلهای روی ایوان را آب میداد دختر ده ساله اش را صدا زد:
- نیکا عجله کن، دیرت میشه
- نمیشه با حدیث برم مدرسه
- اون مریضه باهات نمیاد
- منم مریضم
- عزیزم با من یکی بدو نکن
- باشه مادر
نیکا در حالی که کوله پشتی مدرسه اش را انداخته بود به پشتش زمزمه کنان از راهرو بر گشت به ایوان و چشمهایش را دوخت به مادرش و گفت:
- مادر این شمعدونیا سردشون نمیشه.
وسطای درس بود که ناگاه سرانگشتی نرم و آرام کوبیده شد به در. خانم معلم تا رفت به سمت در. مدیر مدرسه که یک بسیجی و مسلمان دو آتشه بود در را باز کرد و آمد داخل. دو مامور هم دم در ایستاده بودند. دانش آموزان در سکوت سنگینی که یک آن چتر سیاهش را بر کلاس گسترده بود هاج و اج چشم دوختند به آنها. مدیر مدرسه بعد از پچ پچ کوتاهی با خانم معلم آب دهانش را قورت داد و نگاهی به دانش آموزان. از چشمهایش که خشمی پنهانی در آن شراره میکشید معلوم بود که اتفاقی افتاده است:
- بچه ها یه موضوعی پیش اومده که لازم شد برا چن لحظه درستونو متوقف کنم البته با اجازه خانم معلم. اون دو مامور محترم هم برا همین اومدن اینجا.
سرتیم حفاظت از بزرگترین مسئول مقابله با جاسوسان اسراییلی در حالی که آشفته و سراسیمه به چشم میزد دوان دوان از پله ها بالا رفت و خودش را رساند به دفتر وزارت اطلاعات. ایستاد نفسی عمیق کشید و سپس آهسته با کف دست کوبید به در. جوابی نشنید. کمی منتظر شد و دوباره با سرانگشتانش ضربه زد. باز هم جوابی نشنید گردنش را کج کرد به اطراف. نگاهش را دواند به سمت دو محافظ که چند قدم آنطرفتر ایستاده بودند :
- سردار کجاس
- تو دفترشه
- چرا جواب نمیده
- نمیدونیم، شاید پشت تلفنه
طرفای غروب بود و هوا کمی گرم. درختان و درختچه های سرسبز داخل پارک که چند پرنده غریب و خسته در لابلای شاخه هایشان بیتوته کرده بودند در هرم باد ملایمی که میوزید تاب میخوردند و عطر طراوات و زندگی به اطراف و اکناف می افشاندند. در زیر یکی از این درختان در پاتوق همیشگی اش، سیدغلام کنار یار غارش فریدون روی نیمکت نشسته بود و مشغول گپ و گفتگو. :
- بازم سرنخو گم کردم، داشتم چی میگفتم
- گفتی هر چه قسمش دادم و التماس کردم ...
- آره یادم اومد، پیری و فراموشی. گوشه رستوران هر چه قسمش دادم و التماس کردم مگه به خرجش میرفت الا و بلا می گفت :
- این تن بمیره نمیشه، 40 ساله دارم نون و نمکتو میخورم، یه بار میخوام دعوتت کنم به یه امر خیر. امر خیری که مزه اش تا آخر عمر لای دندونات بمونه
زینب خانم در حالی که نفس نفس می زد و یکی دو بار سکندری خورده بود با غر و لند از پله های ساختمان چند طبقه کشید بالا. با آستینش دانه های درشت عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و نگاهی دزدکی انداخت به اطراف. سراسیمه بود و دستپاچه. چند بار دست برد به جیبش تا دسته کلید را بردارد اما هر چه گشت پیدایش نکرد. یادش آمد در طبقه هم کف کنار صندوق پست جا گذاشته است. دوباره دوان دوان از پله ها سرازیر شد دسته کلیدش را بر داشت و نفسی تازه. حس کنجکاوی اش گل کرد.خواست آب زیر کاه نیم نگاهی بیندازد به خیابان اما زود پشیمان شد و با خود گفت:
- نه خدای نکرده یکهو چشمش می افته بمن و میفهمه که ایرونیم.
قسمت اول قسمت دوم قسمت سوم قسمت چهارم قسمت پنجم قسمت ششم
قسمت هفتم قسمت هشتم قسمت نهم قسمت دهم
سیاوش پیام داده بود به هر نحوی شده چاقویی را که در سلول مخفی کرده بودم در جاسازی داخل توالت زندان بگذارم در ضمن فراموش نکنم که حتما علامت سلامتی را هم بزنم تا بازجوها و زندانبانان رکب نزنند.
چند روزی میشد که مرا دوباره انداخته بودند به همان سلول اشباح. در سلول یک زندانی دیگری هم بود که مشاعرش را از دست داده بود. او که اسمش مهرداد بود در تمام طول روز تا نیمه های شب قدم میزد و در حالی که دستهایش را به اینسو و آنسو تکان میداد و شکلک در می آورد با خودش کلنجار میرفت. گهگاه هم بطرز دلخراشی میخندید. مهرداد موهایش از دم سفید شده بود و چهره اش درهم شکسته. گاه مشت میزد به دیوار گاه هم محکم به سر و صورت خودش و نعره های دلخراش از سر یاس و استیصال میکشید.چندبار سعی کردم باهاش ارتباط بر قرار کنم اما او فقط بطرز سهمناکی میخندید و مرا پس میزد. دمادم در حالی که قدم میزد شعرهایی میخواند بخصوص رباعیات کفرآمیز خیام. انگار تمام اشعارش را از بر بود و در آن تاریکی و سردابه مرگ بهش آرامش میداد. یکی دو بار زندانبان دریچه را باز و بسته کرد و در حالی که از اشعارش به ستوه آمده بود با لحن مسخره ای گفت:
- این الاغ خودشو به دیوونگی زده. خیال میکنه با این کلک میتونه از دستمون در بره اما کور خونده، اینجا خر داغ میکنن.
نمی دانم چه مدت در سلول مشغول قدم زدن بودم اما هر چه بود ساعتها گذشته بود و هیچ احساس خستگی نمی کردم. غمی سنگین پنجه انداخته بود به اعماق سینه ام. غمی که شیرین بود.
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد
بو العجب من عاشق این هر دو ضد
تو گویی که از من حتی سایه ای در حجم یخ بسته سلول باقی نمانده بود. ابتدا سرم کمی گیج رفت و بعد تن و بدنم از سرمایی نابهنگام و تبی هذیانی شروع کرد به لرزیدن. انگار کسی از کهکشانهای دور و بیکرانه ها صدایم میزد و مرا بسوی خویش میخواند. نمی دانم که بود اما در آفاقی اساطیری و در زیر چتر سکوتی ژرف بی واژه سخن می گفت. نمی شد با چشمهای معمولی او را دید اما حضورش را در تار و پودم حس می کردم. پلکهایم را گذاشتم روی هم. کلماتی غریب را روی لبم زمزمه کردم و هنوز دقایقی نگذشته بود که گرمای دلنشینی در رگانم حلول کرد و با روح عاصی ام ممزوج. از لابلای میله هایی که در کنار سقف تعبیه شده بودند چشم انداختم به آسمان. انگار هوا ابری بود و کورسوی ستاره ای به چشم نمیزد همه جا سوت و کور بود و پنداری خاک مرده بر آفاق پاشیده بودند
قسمت اول قسمت دوم قسمت سوم قسمت چهارم قسمت پنجم قسمت ششم قسمت هفتم قسمت هشتم
از اتاق بازجویی که به راه افتادیم یکی از زندانبانان که در پیشم حرکت میکرد. نگاه معنی داری انداخت به سر تا بایم. از نیشخندی که در چهره گوشتالود و پر پشم و ریشش وول میخورد نفرت داشتم از چشمهای درشت ورقلمبیده که انگار نصف و نیمی از حدقه زده بود بیرون و در پس و پشتش افکاری شیطانی پرسه میزدند. نمی خواستم چشمم بیفتد به چشمش بخصوص به آن لبخندهای زهرآلود و کشنده اش. آنها اما سادیسم داشتند و هر دم و هر لحظه دنبال بهانه می گشتند تا آتو بگیرند و عقدهای چرکین شان را با لذتی شوم بر سرم خالی. در وسطای راه همان زندانبان یکهو سرش را آورد کنار گوشم و در حالی که از نفس تنگی سینه اش خس خس میکرد آهسته گفت:
- یادت باشه که بهت چی گفتیم، شتر دیدی ندیدی
خواستم سرم را بر گردانم و دوباره نگاهی به قد و قواره اش بیندازم که از پشت پنجه ای قوی سرم را آورد پایین:
- سگ منافق روتو برنگردون.
میگویند قوه تخیل در بخشی از مغز به نام تئوکورتکس قرار دارد. زمانی که تفکرات و نتایج مجسم شده با قدرت احساسات و تصاویر زنده درهم میآمیزند این فرصت برای آنها فراهم میشود که وارد سیستم لیمبیک یا سامانهی عصبی احساسی یا ضمیر ناخودآگاه شوند. این سامانه عصبی احساسی به شکلی طبیعی و هوشمندانه تغییراتی ذهنی و جسمی در ما ایجاد می کند تغییراتی که ما را در جهت رسیدن به آن اهداف و آرزوها هم راستا می کند.
قسمت اول قسمت دوم قسمت سوم قسمت چهارم قسمت پنجم قسمت ششم
من که ام کجایم در چه زمان و در کدام کهکشان. انگار در اقیانوسی از نیستی شناورم. تو گویی همه چیز خواب و خیال است و من جز سایه روح دربدری نیستم روحی تبعید شده در برزخی ابدی. پلکهای خسته ام را باز می کنم و در تاریکزار سکوت زل میزنم به هیچ.
انگار چشم سمجی بیست و چهار ساعت مرا می پاید. پنداری در و دیوارهای تاریک و دود زده سلول موش دارند و موشها گوش. در کنار دیوار پتوی رنگ و رو رفته را انداخته ام روی شانه ام و چندک زده ام. خسته ام خسته و بی رمق. کلافه از در و دیوارهای بتنی. عاصی از تاریکی های غلیظی که جسم و روحم را می فشارد طاغی از روز و روزگار، یاغی از غل و زنجیرها. عصیان زده از سکوت و خاموشی، من شورشی ام در اعماقم آتشفشانهاست و هرگز به ساحل امن و آسایش تن نمی دهم. در تندبادهای مرگبار شراع میکشم و در توفانها پارو میزنم و سرود میخوانم.
قسمت اول قسمت دوم قسمت سوم قسمت چهارم قسمت پنجم
همین که مرا از سلول بیرون کشیدند سارا از دریچه نیمه باز نگاهی با لبخند بمن انداخت. چند قطره اشک از گوشه چشمش لغزیده بود روی صورتش. چشمبندم زدند و مثل روال همیشگی با توپ و تشر هلم دادند به جلو:
- عجله کن کره خر
فکر میکردم مرا به همان سلول اشباح می اندازند اما حدسم اشتباه بود. بعد از عبور از چند راهرو پیچ در پیج و خم اندر خم بردند به اتاقی کوچک در زیر زمین. کیسه زباله ای هم انداختند روی سرم تا خاطر جمع باشند که جایی را نمی بینم. دستم را از پشت محکم بستند به صندلی. یکی با لحنی خشن به پس گردنم زد و گفت:
- همینجا بتمرگ تکونم و نخور