طرفای غروب بود و هوا کمی گرم. درختان و درختچه های سرسبز داخل پارک که چند پرنده غریب و خسته در لابلای شاخه هایشان بیتوته کرده بودند در هرم باد ملایمی که میوزید تاب میخوردند و عطر طراوات و زندگی به اطراف و اکناف می افشاندند. در زیر یکی از این درختان در پاتوق همیشگی اش، سیدغلام کنار یار غارش فریدون روی نیمکت نشسته بود و مشغول گپ و گفتگو. :
- بازم سرنخو گم کردم، داشتم چی میگفتم
- گفتی هر چه قسمش دادم و التماس کردم ...
- آره یادم اومد، پیری و فراموشی. گوشه رستوران هر چه قسمش دادم و التماس کردم مگه به خرجش میرفت الا و بلا می گفت :
- این تن بمیره نمیشه، 40 ساله دارم نون و نمکتو میخورم، یه بار میخوام دعوتت کنم به یه امر خیر. امر خیری که مزه اش تا آخر عمر لای دندونات بمونه










