۱۴۰۱ خرداد ۲۲, یکشنبه

مول - نوشته مهدی یعقوبی

 


طرفای غروب بود و هوا کمی گرم. درختان و درختچه های سرسبز داخل پارک که چند پرنده غریب و خسته در لابلای شاخه هایشان بیتوته کرده بودند در هرم باد ملایمی که میوزید تاب میخوردند و عطر طراوات و زندگی به اطراف و اکناف می افشاندند. در زیر یکی از این درختان در پاتوق همیشگی اش، سیدغلام کنار یار غارش فریدون روی نیمکت نشسته بود و مشغول گپ و گفتگو. :

- بازم سرنخو  گم کردم، داشتم چی میگفتم 

- گفتی هر چه قسمش دادم و التماس کردم ...

 - آره یادم اومد، پیری و فراموشی. گوشه رستوران هر چه قسمش دادم و التماس کردم مگه به خرجش میرفت  الا و بلا  می گفت :

- این تن بمیره نمیشه،  40 ساله دارم نون و نمکتو میخورم، یه بار میخوام دعوتت کنم به یه امر خیر. امر خیری که مزه اش تا آخر عمر لای دندونات بمونه

۱۴۰۱ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

نقشه شیطانی - مهدی یعقوبی

 


زینب خانم در حالی که نفس نفس می زد و یکی دو بار سکندری خورده بود با غر و لند از پله های ساختمان چند طبقه کشید بالا. با آستینش دانه های درشت عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و نگاهی دزدکی انداخت به اطراف. سراسیمه بود و  دستپاچه. چند بار دست برد به جیبش تا دسته کلید  را  بردارد اما هر چه گشت پیدایش نکرد. یادش آمد در طبقه هم کف کنار صندوق پست جا گذاشته است. دوباره دوان دوان از پله ها سرازیر شد دسته کلیدش را  بر داشت و نفسی تازه. حس کنجکاوی اش گل کرد.خواست آب زیر کاه نیم نگاهی بیندازد به خیابان اما زود پشیمان شد و با خود گفت:

- نه خدای نکرده یکهو چشمش می افته بمن و میفهمه که ایرونیم.

۱۴۰۰ اسفند ۳, سه‌شنبه

راهرو مرگ - مهدی یعقوبی

 



قسمت اول    قسمت دوم    قسمت سوم    قسمت چهارم    قسمت پنجم    قسمت ششم

قسمت هفتم    قسمت هشتم    قسمت نهم    قسمت دهم

سیاوش پیام داده بود به هر نحوی شده چاقویی را  که در سلول مخفی کرده بودم در جاسازی داخل توالت زندان بگذارم در ضمن فراموش نکنم که حتما علامت سلامتی را هم بزنم تا بازجوها و زندانبانان رکب نزنند.

چند روزی میشد که مرا دوباره انداخته بودند به همان سلول اشباح.  در سلول یک زندانی دیگری هم بود که مشاعرش را از دست داده بود. او که اسمش مهرداد بود در تمام طول روز تا نیمه های شب قدم میزد و در حالی که دستهایش را به اینسو و آنسو تکان میداد و شکلک در می آورد با خودش کلنجار میرفت. گهگاه هم بطرز دلخراشی میخندید.  مهرداد موهایش از دم سفید شده بود و چهره اش درهم شکسته. گاه مشت میزد به دیوار گاه هم محکم به سر و صورت خودش و نعره های دلخراش از سر  یاس و استیصال میکشید.چندبار سعی کردم باهاش ارتباط بر قرار کنم اما او فقط بطرز سهمناکی میخندید و مرا پس میزد. دمادم در حالی که قدم میزد شعرهایی میخواند بخصوص رباعیات کفرآمیز خیام. انگار تمام اشعارش را از بر بود و در آن تاریکی و سردابه مرگ بهش آرامش میداد. یکی دو بار زندانبان دریچه را باز و بسته کرد و در حالی که از اشعارش به ستوه آمده بود با لحن مسخره ای گفت:

- این الاغ خودشو به دیوونگی زده. خیال میکنه با این کلک میتونه از دستمون در بره اما کور خونده، اینجا خر داغ میکنن.

۱۴۰۰ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

راهرو مرگ - مهدی یعقوبی قسمت دهم

 

نمی دانم چه مدت در سلول مشغول قدم زدن بودم اما هر چه بود ساعتها گذشته بود و هیچ احساس خستگی نمی کردم. غمی سنگین پنجه انداخته بود به اعماق سینه ام. غمی که شیرین بود. 

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد 

 بو العجب من عاشق این هر دو ضد

تو گویی که از من حتی سایه ای در حجم یخ بسته سلول باقی نمانده بود. ابتدا سرم کمی گیج رفت و بعد تن و بدنم از سرمایی نابهنگام و تبی هذیانی شروع کرد به لرزیدن. انگار کسی از کهکشانهای دور و بیکرانه ها صدایم میزد و مرا بسوی خویش میخواند. نمی دانم که بود اما در آفاقی اساطیری و در زیر چتر سکوتی ژرف بی واژه سخن می گفت. نمی شد با چشمهای معمولی او را دید اما حضورش را در تار و پودم حس می کردم. پلکهایم را گذاشتم روی هم. کلماتی غریب را روی لبم زمزمه کردم و هنوز دقایقی نگذشته بود که گرمای دلنشینی در رگانم حلول کرد و با روح عاصی ام ممزوج.  از لابلای میله هایی که در کنار سقف تعبیه شده بودند چشم انداختم به آسمان. انگار هوا ابری بود و کورسوی ستاره ای به چشم نمیزد همه جا سوت و کور بود و پنداری خاک مرده بر آفاق پاشیده بودند

۱۴۰۰ دی ۲۵, شنبه

راهرو مرگ - مهدی یعقوبی

 


قسمت اول    قسمت دوم    قسمت سوم    قسمت چهارم    قسمت پنجم    قسمت ششم    قسمت هفتم    قسمت هشتم

از اتاق بازجویی که به راه افتادیم یکی از زندانبانان که در پیشم حرکت میکرد. نگاه معنی داری انداخت به سر تا بایم. از نیشخندی که در چهره گوشتالود و پر پشم و ریشش وول میخورد نفرت داشتم از چشمهای درشت ورقلمبیده که انگار نصف و نیمی از حدقه زده بود بیرون و در پس و پشتش افکاری شیطانی پرسه میزدند. نمی خواستم چشمم بیفتد به چشمش بخصوص به آن لبخندهای زهرآلود و کشنده اش. آنها اما سادیسم داشتند و هر دم و هر لحظه دنبال بهانه می گشتند تا آتو بگیرند و عقدهای چرکین شان را با لذتی شوم بر سرم خالی. در وسطای راه همان زندانبان یکهو سرش را آورد کنار گوشم و در حالی که از نفس تنگی سینه اش خس خس میکرد آهسته گفت:

- یادت باشه که بهت چی گفتیم،  شتر دیدی ندیدی

خواستم سرم را بر گردانم و دوباره نگاهی به قد و قواره اش بیندازم که از پشت پنجه ای قوی سرم را آورد پایین:

- سگ منافق روتو برنگردون. 

۱۴۰۰ دی ۵, یکشنبه

راهرو مرگ - مهدی یعقوبی

 

قسمت ششم     قسمت هفتم

میگویند قوه تخیل در بخشی از مغز به نام تئوکورتکس قرار دارد. زمانی که تفکرات و نتایج مجسم‌ شده با قدرت احساسات و تصاویر زنده درهم می‌آمیزند این فرصت برای آنها فراهم می‌شود که وارد سیستم لیمبیک یا سامانه‌ی عصبی احساسی یا ضمیر ناخودآگاه شوند. این سامانه عصبی احساسی به شکلی طبیعی و هوشمندانه تغییراتی ذهنی و جسمی در ما ایجاد می کند تغییراتی که ما را در جهت رسیدن به آن اهداف و آرزوها  هم راستا می کند.

۱۴۰۰ آبان ۲۴, دوشنبه

راهرو مرگ - مهدی یعقوبی

 



قسمت اول    قسمت دوم    قسمت سوم    قسمت چهارم    قسمت پنجم    قسمت ششم


من که ام کجایم در چه زمان و در کدام کهکشان. انگار در اقیانوسی از نیستی شناورم. تو گویی همه چیز خواب و خیال است و من جز سایه روح دربدری نیستم روحی تبعید شده در برزخی ابدی. پلکهای خسته ام را باز می کنم و در تاریکزار سکوت زل میزنم به هیچ. 

انگار چشم سمجی بیست و چهار ساعت مرا می پاید. پنداری در و دیوارهای تاریک و دود زده سلول موش دارند و موشها گوش. در کنار دیوار پتوی رنگ و رو رفته را انداخته ام روی شانه ام و چندک زده ام. خسته ام خسته و بی رمق. کلافه از در و دیوارهای بتنی. عاصی از تاریکی های غلیظی که جسم و روحم را می فشارد طاغی از روز و روزگار، یاغی از غل و زنجیرها. عصیان زده از سکوت و خاموشی، من شورشی ام در اعماقم آتشفشانهاست و هرگز به ساحل امن و آسایش تن نمی دهم. در تندبادهای مرگبار شراع میکشم و در توفانها پارو میزنم و سرود میخوانم. 

۱۴۰۰ آبان ۱, شنبه

راهرو مرگ - مهدی یعقوبی



قسمت اول     قسمت دوم    قسمت سوم    قسمت چهارم    قسمت پنجم


همین که مرا از سلول بیرون کشیدند سارا از دریچه نیمه باز نگاهی با لبخند بمن انداخت. چند قطره اشک از گوشه چشمش لغزیده بود روی صورتش. چشمبندم زدند و مثل روال همیشگی با توپ و تشر هلم دادند به جلو:

- عجله کن کره خر

 فکر میکردم مرا به همان سلول اشباح می اندازند اما حدسم اشتباه بود. بعد از عبور از چند راهرو پیچ در پیج و خم اندر خم بردند به اتاقی کوچک در زیر زمین. کیسه زباله ای هم انداختند روی سرم تا خاطر جمع باشند که جایی را نمی بینم. دستم را از پشت محکم بستند به صندلی. یکی با لحنی خشن به پس گردنم زد و گفت:

- همینجا بتمرگ تکونم و نخور

۱۴۰۰ مهر ۱۱, یکشنبه

راهرو مرگ - مهدی یعقوبی





 

24 ساعت است که با دستبند مرا به جسد کاظم بسته اند. چهره درهم شکسته اش خون آلود است. چشمهایش هنوز باز و دستهایش کبود. سکوت هولناکی چنبر زده است بالای سرم و سیاهی های بی پایان در هر سو بیتوته کرده است. 24 ساعت است که تن و بدنم از حادثه ای که در برابر چشمانم اتفاق افتاده است میلرزد و حالاتی شبیه به جن زده ها به من دست داده است. 24 ساعت است مات و مبهوت در جایم میخکوب شده ام و از فرط حیرت مغزم فلج شده است. 24 ساعت است که کسی در قطور سلول را باز نکرده است و مرا تک و تنها در تاریکی های وحشتناک در دخمه اشباح رها کرده اند. 24 ساعت است که گزمه های خونخواردر دهانم پارچه ای تپانده اند و با ریسمانی بسته اند. دراز افتاده ام چشمانم وق زده است به سقف سیمانی دود زده.

۱۴۰۰ شهریور ۲۹, دوشنبه

راهرو مرگ - مهدی یعقوبی


قسمت اول     قسمت دوم     قسمت سوم

نیمه های شب بود که از راهرو جیغ نیمه تمامی بگوشم خورد.  میان خواب و بیداری چشمهایم را مالاندم. نگاهی انداختم به سیاوش و کاظم که در خوابی سنگین فرو رفته بودند. نشستم و گوش خواباندم. حس کردم در راهرو جسمی را روی زمین میکشند. تن و بدنم کمی کرخت و بی حال بود و سرم گیج میخورد.دستم را تکیه دادم به دیوار و پا شدم. با نوک پا رفتم تا سر و گوشی آب بدهم. مدتها پیش چشمم افتاده بود به درزی زیر دریچه زنگ زده در سلول. نمیدانم چه کسی آن را ایجاد کرد اما هر چه بود بدرم میخورد. پوششی را که روی روزن قرار داده بودم کنار زدم  و دزدانه نگاهی انداختم به راهرو. سلول ما در زیر پله قرار داشت و معروف به سلول اشباح. از شکاف بسیار کوچکی که در دریچه وجود داشت میشد یک سمت راهرو را که پیچ میخورد به زیر زمین و به اتاق های مرگ امتداد می یافت بخوبی دید و از آمد و شدها با خبر شد. چشم سمت راستم را چسباندم به درز و در زیر نور مرده راهرو دیدم کسی دمرو افتاده بود عینهو جسد. دو نفر پاسدار هم ایستاده بودند همانجا در کنار سلول . احساس درد در قفسه سینه کردم و یک آن دلم تیر کشید. شاید به علت استرس و صحنه ای بود که دیدم. ناله ای خفیف سر دادم. درز را پوشاندم و چند لحظه ای در زیر در قطور آهنی نشستم و منتظر شدم.

۱۴۰۰ شهریور ۱۹, جمعه

راهرو مرگ - مهدی یعقوبی

 



دریچه سلول با صدای خشک و زنگداری باز میشود. از کنار فانوس چشم میدوزم به دریچه. انگار  سوهان به اعصابم میکشند. غژغژغژ. چندشم می شود. سیاوش که خودش را زده است به خواب بمن چشمک میزند. از جایم بلند می شوم میروم به سمت در. زندانبان که گفته بود حاجی صدایش بزنم با لحن دو رگه و خشن میگوید چشم بندم را بزنم. دلم تاپ تاپ میزند. ترسی پنهانی می خزد به رگهایم. به خودم نهیب میزنم و لبانم را میجوم. این بار اما مقصد به پله های زیر زمین ختم میشود. پله ها هم که رو به پایین باشند یعنی خبرهایی شده است. پله ها که رو به زیر زمین باشند یعنی مشت و لگد در راه است. پله ها که رو به پایین سرازیر شوند یعنی پوست از تنم خواهند کند. سعی می کنم از هجوم سیل آسای افکار بی در و پیکر در ذهنم جلوگیری کنم. اما چطور و چگونه. هر چه با خودم دست و پنجه نرم می کنم و چشم غره میروم نمی شود که نمی شود. تصورات و اوهام و اندیشه ها سمج هستند و سیل آسا مرا به سوی دره های

۱۴۰۰ شهریور ۸, دوشنبه

راهرو مرگ - مهدی یعقوبی

 


 میان خواب و بیداری پرسه میزدم. درفراخنای تاریک واهمه هایی گنگ و ناشناخته. در معابری از کابوس های همیشگی، در جهنمی میان دو عدم.، روز یا شب چه فرق می کند. اینجا همه چیز بوی مرگ میدهد. نگاهها راکد و مرده اند امیدها سترونند. وحشت از در و دیوارها می بارد. دشتهای آرزوها در حریقی وهمناک میسوزند و من در زیر بارانی که یکریز بر گونه ام می بارد و سرمای عواطف و انجماد لبخند و برودت آرزوها به زیر چتر خاطراتت آتشی روشن می کنم و گُر میگیرم. نرم نرمک قوه ای جادویی در برم میگیرد و در رگ و روحم راه باز می کند. بر لبانم تبسمی می شکوفد و در هرم عشقی ابدی پرتاب میشوم به عوالم لایتناهی.

۱۴۰۰ مرداد ۲۲, جمعه

راهرو مرگ - مهدی یعقوبی

 


سراسر شب در تاریکی های بی پایانی که محصورم کرده بودند بیدار مانده بودم، تمام شب در انجماد تنهایی و سایه های هول و وحشتی که گرداگردم پیچیده بودند چمباتمه زده بودم در گوشه سلول، مات و مبهوت زل زده بودم به دیوار. یعنی تنم آنجا بود اما روح سرگردانم در جهان های بی مرز در آنسوی دیوارهای بتنی در سیر و سفر . 

سایه لرزانم افتاده بود روی دیوار و کوچک و بزرگ می شد. من که روزهای دراز و ماهها در سلول نمدار و تاریک افتاده بودم. نه کتاب داشتم و نه روزنامه، اینجا داشتن قلم و دفتر جرمی نابخشودنی شمرده میشود و عقوبت دردناک و طاقت فرسایی را در پی دارد. از فرط تنهایی و سکوت کر کننده و هوای دم کرده در آیینه خیالم با همزادم حرف میزدم. آن نیمه دیگرم شده بود سنگ صبور من.. 

۱۴۰۰ مرداد ۱۱, دوشنبه

راز خوشبختی - مهدی یعقوبی

 



در کنار حوض، ستاره از لابلای شاخه های پیچ در پیچ و تو در تو به دو پرنده رنگینی که یک هفته ای میشد آشیانه ساخته بودند نگاه میکرد. آن دو پرنده زیبا را هرگز در عمرش ندیده بود. همانجا روی نیمکت نشست.  گردنش را کج کرد به سمت ایوان و گلهای شعمدانی. یکی از گلدانهای سفالی  بر اثر وزش باد کج شده بود. ترسید از بلندای ایوان بر زمین بیقتد و تکه تکه شود. پا شد و آهسته آهسته رفت به سمت ایوان. گلدان را جابجا کرد و با پارچه ای نمدار تمیز. دوباره رفت کنار نیمکت. سرش را بلند کرد و نگاهی به دو پرنده رنگین. نمی دانست چه نوع پرنده ای هستند. رفت توی فکر. خواست اسم بانمک و زیبایی برای آنها بگذارد. کمی فکر کرد و همانطور که نشسته بود آرنجش

۱۴۰۰ تیر ۱۱, جمعه

راز خوشبختی - مهدی یعقوبی

 


قسمت اول    قسمت دوم   قسمت سوم    قسمت چهارم    قسمت پنجم

قسمت ششم   قسمت هفتم    قسمت هشتم    قسمت نهم

باران نرم نرمک شروع کرده بود به باریدن. حاجی عبدالله بعد از نماز ظهر در زیر درخت کهنسال کنار مغازه اش نشسته بود و رویا می بافت. در باد ملایمی که میوزید کلاهش را از روی سرش بر داشت و نگاهی کرد به آسمان. از اینکه بعد از چند هفته هوای داغ و آفتابی ابرها از راه رسیده بودند خوشحال بود. چارپایه اش را کمی جابجا کرد و در پیچ و خم شاخه های درخت کهنسال کنجکاوانه نظری انداخت. از دو کلاغی که روز و شب در آنجا اطراق میکردند خبری نبود. سرش را تکان داد و به فال نیکش گرفت.